تبلیغات
دیــــوونه بازیام...!
دیــــوونه بازیام...!

دیــــوونه بازیام...!

شنبه 19 اردیبهشت 1394

بلاگفا قاطی کرد وبم پاک شد ، منم دیگه نتونستم بهش اعتماد کنم اومدم اینجا

این آدرس وبلاگ قبلیمه....

- اینجا -


):

چهارشنبه 20 دی 1396

فاطمه جان که برام شماره گذاشتی ، من تورو یادمه عزیزم (:
نمیدونم به اینجا دوباره سر میزنی یا نه
اما من تلگرام ندارم
یعنی یه مدت خط دوستمو داشتم ولی دو سه هفته پیش بهش تحویل دادم
بتونم با خط بابام بهت پیام میدم که رو گوشی بابام فیلتر شکن نصب نیست و گویا تلگراما فیلترن!
اگه این چند روز فیلتری برطرف نشد ، یه فیلترشکن پیدا میکنم بهت پیام میدم



بعد یه قرنی اومدم! D:

سه شنبه 19 دی 1396

اِهم اِهم
سلوم
آقا من رفتم بیان بلاگ ، دیگه چیزش منو گرف موندم اونجا
فردا پسفردا کنکوره رو هم که بدم میرم اونجا خاطره ماطراتمو مینویسم
خداوکیلی خیلی امکاناتش بهتره!
مثلا یکیش اینکه مث تلگرام ، وقتی برای یکی کامنت میذاری ، اگه مدیر وبلاگه کامنتت رو خونده باشه ، سین میخوره! ( البته این برای بچه هاییه که خودشون تو بیان بلاگ ، وبلاگ دارن مثلن اگه یکی که وبلاگ نداره بیاد برام کامنت بذاره اونجا براش سین نمیخوره ولی مثلا خود من برای هر کی کامنت میذارم وقتی میخونتش سین میخوره )
یا مثلا یکی دیگه ش اینکه میشه نظرات خصوصی رو مث تلگرام ریپلای کرد جوابو زیر همون کامنت خصوصیت برات بفرسته و دیگه نیاز نیست بیاد وبتو باز کنه و بره توی یه کامنت جدا برات جواب بده!
یا مثلا قالبای شیکی داره
یا مثلا مهم ترین ابزارش امکان مهاجرته! مثلن من میتونم همه ی همه ی پستا و نظرامو بدون هیچ کم و کاستی بر دارم ببرم اونجا! ( مث تغییر اپراتور از ایرانسل به همراه اول که شماره ت همون ایرانسل می مونه هااا ولی از امکانات همراه اول استفاده میکنی ، اینم یه چیزی تو همون مایه هاست )
یا مثلا وبلاگی رو که دوست داشته باشی میتونی مث اینستاگرام فالوش کنی بعد هروقت طرف پست بذاره برات خبر میاد که فلانی پست گذاشت!
و خیلی امکانت خوبِ دیگه!
الان که دارم اینارو مینویسما حس نامردی بهم دست داد!
من اینجا رو ، میهن بلاگو واقعن دوسش دارم!
هر چی باشه جای امنی بود! واقعن امن بود!
مث بلاگفا نبود که بزنه یه شبه کلی وبلاگو پاک کنه!
حتی اون موقع که من بلاگفا بودم خیلی وقتا خیلی وقتا و خیلی وقتا پیش میومد که وقتی با نام کاربری خودم و رمز خودم وارد وبلاگ میشدم ، صفحه ی مدیریت یه نفر دیگه رو برام میاورد!! خیلی این اتفاق توش میفتاد! حتی یکبار وقتی وارد شدم صفحه ی مدیریت رفیق صمیمی خودمو آورد و کامنت خصوصیاشو دیدم! انقد ناامن بود که حتی من میتونستم تو اون فاصله وبلاگ اون بیچاره که برای من باز کرده رو حذفش کنم یا پست منتشر کنم یا هر چی!
خب اینجا ، میهن بلاگ خوبی هایی هم داره اما خب دیگه میگم فعلن جو اونجا منو گرفته!
من هیچوقت اینجارو ترک نمیکنماااا
سر میزنم حتمن حتمن!
ولی خب دیگه فعالیت نمیکنم و پست نمیذارم
ولی خب تاکید میکنم که این جارو یادم نرفته و زود زود بهش سر میزنم
خلاصه که این چیزا

+درسامم نپرسین لطفا :/
نمیگم نمیخونم
میخونم
ولی
مث اوایل انگیزه ندارم ، یجورایی وقت زیادی از دست دادم و همچنان تنبل بازی در آوردم!
البته الان در حال جبرانم!
خوشبختانه به این برنامه جدیده م پایبند بودم تا الان ، ایشالا ازین به بعدم بهش پایبند بمونم

اینم آدرس وبم تو بیان بلاگ :

http://konkour97.blog.ir/


D:

شنبه 9 دی 1396

جهت شرکت در طرح ساعت مطالعه به آدرس زیر مراجعه نمایید

http://konkour97.blog.ir/


سلوم

جمعه 8 دی 1396


آقایون خانوما بیاید انصافا طرح ساعت مطالعه بذاریم
اخر هفته ساعت مطالعه اعلام کنیم هر کی بیشتر بود میشه منتخب هفته

اقا بیاین دیگع 


شب یلدا

پنجشنبه 30 آذر 1396

دیشب اینجا زلزله اومد
اما مث دفعه قبلی قبض روح نشدم
با اینکه ایندفعه شدتش از قبل خیلی بیشتر بود و قشنگ زمین زیر پام اومد بالا و رفت پایین ، اما مث دفعه ی قبلی هول نکردم
 بعدشم رفتم تو گروه تلگرام با رفقای دبیرستانم حسابی گفتیم و خندیدیم
دیشب هم همچین عمیق خوابیده بودم که زلزله که هیچی ، اتشفشان و بوران و رعد و برق و هر چی دیگه م میشد از خواب بلند نمیشدم

و خبر خوب دیگه اینکه قراره خاله م هم بیاد قم امشب
اخه شوهر خاله م ارتشیه و ماموریته و واسه همین خاله م نمیتونست بیاد قم ولی دیگه دیشب زلزلع اومده ترسیده داییم رفته که بیارتش
اخ جون دوقلوهای خوشمزه ی خاله م هم به جمع امشب اضافه شد
قطعن خوش میگذره بهم

یکی از دوستا میگفت چن لحظه قبل زلزله برگشته گفته خدایا منو بکش راحت شم از این زندگی بعدش که زلزله رو حس کرده خنده ش گرفته چه زود مستجاب داره میشه
شب یلداتون حاطره انگیز و شیرین


داستان واقعی _ لطفا خوانده شود (:

دوشنبه 27 آذر 1396

در خیابان شمس تبریزی شهر تبریز زیارتگاهی وجود دارد که به قبر حمال معروف است.

فرد بیسوادی در تبریز زندگی میکرد و تمام عمر خود را در بازار به حمالی و بارکشی می گذراند تا از این راه رزق حلالی بدست آورد.
یک روز که مثل همیشه در کوچه پس کوچه های شلوغ بازار مشغول حمل بار بود، برای آنکه نفسی تازه کند، بارش را روی زمین می گذارد و کمر راست می کند.

صدایی توجه اش را جلب می کند؛ میبیند بچه ای روی پشت بام مشغول بازی است و مادرش مدام بچه را دعوا میکند که ورجه وورجه نکن، می افتی!
در همان لحظه بچه به لبه بام نزدیک می شود و ناغافل پایش سر میخورد و به پایین پرت می شود.

مادر جیغی میکشد و مردم خیره میمانند.
حمال پیر فریاد میزند “نگهش دار”!
کودک میان آسمان و زمین معلق میماند، پیرمرد نزدیک می شود، به آرامی او را میگیرد و به مادرش تحویل میدهد.

جمعیتی که شاهد این واقعه بودند همه دور او جمع میشوند و هر کس از او سوالی میپرسد:
یکی میگوید تو امام زمانی، دیگری میگوید حضرت خضر است، کسانی هم میگویند جادوگری بلد است و سحر کرده.

حمال که دوباره به سختی بارش را بر دوش میگذارد،
خطاب به همه کسانی که هاج و واج مانده و هر یک به گونه ای واقعه را تفسیر می کنند،
به آرامی و خونسردی می گوید:
” خیر، من نه امام زمانم، نه حضرت خضر و نه جادوگر،
من همان حمالی هستم که پنجاه شصت سال است
در این بازار میشناسید. من کار خارق العاده ای نکردم، بلکه ماجرا این است که یک عمر هر چه خدا فرموده بود، من اطاعت کردم، یکبار من از خدا خواستم، او اجابت کرد.


+تیکه ی اخر پیتزارو بر میدارم و بابام شروع میکنه به تعریف یه داستان! داستانی که انقدر برام جالب بود که فوری اومدم وبم که اینو اینجا بذارم بقیه هم بخونن!

اولین بارم بود که اینو میشنیدم! عجب داستانی حتی شک دارم هنوزم که واقعی باشه!!!


جینگ !

جمعه 24 آذر 1396

سلام


آقا من اومدم وبم ، کامنتاتونو خوندم ولی شرمنده م انقد نگرانتون کردم
دیگه دلم نیومد بی خبر برم گفتم بگم که بخدا هیچ اتفاقی که انقدر مهم و حساس باشه نیفتاده!
خیال همه تونم رااااحت ِ راحت!
الحمدلله خداروشکررر هیچ کدوم از حدس هایی هم که زدین درست نبود!
الانم حالم خوبه کاملا!
و دارم درسمو میخونم!
و هر روز انگیزه م هم بیشتر میشه!



...

پنجشنبه 16 آذر 1396

دیشب یه اتفاق بدی ممکنه افتاده باشه یا نیفتاده باشه!
و من نمیدونم که الان بالاخره افتاده یا نه!
و دارم دیوونه میشم!
انگار همه ی درا هم قفل شدن و هیچ جوره نمیشه بفهمم!
حتی نمیتونم دعا کنم بگم که ایشالا نیفتاده باشه! چون دیروز گذشته و اگه افتاده باشه دیگه افتاده ! خدا که زمانو بر نمیگردونه عقب بخاطر من !!!
خیلی اعصابم خورده سر این موضوع
اگه افتاده باشه داغون میشم
وای خدا
خدا جونم
یه راه جلو پام بذار که بفهمم افتاده یا نه


+یه مدت نمیام نت
اصن حوصله ندارم
آرامش ندارم
دارم میرم که آرامشمو پیدا کنم
هر بلایی تا حالا سرم اومده چه درسی و چه غیر درسی بخاطر این نته!
این نت کوفتی!
حتی اون اتفاق دیشبیه !

وارد فاز خاموشیم میخام بشم
برم تو خودم
کلن از دنیای اطرافم بی خبر بشم
این رفتنم از اون رفتنا نیست که بیام وب دوستامو خاموش بخونم و کامنت نذارم ، از اونا نیست که تو تل حرفا دوستامو بخونم و هیچی نگم ، بیام وب خودم کامنتارو بخونم و هیچی نگم! نه از اونا نیست! میخام کلن یه مدت فاصله بگیرم از همه چیز !
یه مدتیه از خدا هم فاصله گرفتم
میخام برگردم سمتش
برم تو آغوشش
بی خود نیست آرامشمو گم کردم!

اواخر دی برمیگردم
چهارمیا قدر امتحانات دی ماهشونو بدونن
واقعن اگه از همون روز اول شروع کنید به جدی درس خوندن و درساتونو نذارین بمونه رو هم تا شب امتحان ، مطمئنا مطمئنا میتونین که پیش یکو خیلی خوب دوره ش بکنین
شما که به هر حال باید اون فصلای امتحانو بخونین پس چرا بذارین شب اخر که همه چیو هول هولکی بخونین؟ خب از روز اول بخونین که حداقل این یه ماه امتحانا براتون یه فایده ای داشته باشه! شب اخر بخونین اخر دی که بشه ، یه ماهو از دست دادین بدون اینکه هیچی دستتونو بگیره! پس از روز اول بخونین تا هم با ارامش بخونین هم برسین رو هر فصل دقیق بشین و تمرکز کنین روش

مراقب خودتون باشین
شب و روزتون خوش


ورزش

سه شنبه 14 آذر 1396

اعتراف میکنم که
از راهنمایی دوست داشتم بزرگ شدم برم رشته ی تربیت بدنی بخونم
راهنمایی تو تیم هندبال مدرسه بودم
رفتیم مسابقه
از طرف داورای اونجا ( که مربی هم هستن خودشون ) منو دعوت کردن به تیم استانی هندبال
رفتم
با ندا رفتم!
رفیق صمیمی اون موقع هام که الان نمیدونم کجاست ولی دلم براش یه ذره شده!
رفتیم مسابقه استانی هم دادیم
من و ندا باز دعوت شدیم به تیم کشوری هندبال
تیم کشوری هندبال!!!
ندا رفت ، اما من...
من نمونه دولتی قبول شدم!
دیگه مامان بابام نمیذاشتن برم پی به قول خودشون خوش گذرونی !
رشته مو هم از اول تعیین کرده بودن تجربی !!
من و ندا از هم جدا شدیم
فقط میدونم که اون الان داره تربیت بدنی میخونه و آدم موفقیه اما من...

نمیگم از رشته تجربی بدم میاد ، ولی میگم چرا چرا چرا نباید میرفتم سمت چیزی که هم علاقه شو داشتم هم قوای بدنیشو ؟


الان از باشگاه برگشتم
مربی باشگاه مون ، بهم گفت میخاد منو معرفی کنه واسه مسابقات استانی آمادگی جسمانی!
تو مشهد برگزار میشه

انگاری با این حرفش دست گذاشت رو دلم ! رو زخم دلم! یادم اورد که اخخخ من چی علاقه م بود و کجام!
اومدیم خونه جنگ و دعوا که من میخام برم مشهد!
میخام برم مسابقهههه
اما باز هم خانواده زورش چربید و بهم دوباره همون حرف همیشگی که " الان وقت خوش گذرونی و تفریح نیست! "

من شک ندارم ، شک ندارم ، و شک ندارم که اگه میرفتم سمت رشته های ورزشی قطعن ادم موفقی میشدم


امسال موقع انتخاب رشته میخاستم رشته های علوم ورزشیو بزنم اما بازم نذاشتن!
چرا نمیذارن؟
بخاطر بیکاریش؟
کی گفته بیکارن؟
من مطمئنم ادمی که واقعن دنبال علاقه ش باشه موفق میشه



+ از ظهر دمق بودم
حوصله موصله نداشتم
هیچی هم درس نخوندم


هم چنان معتقدم تف به این زندگی!


++ایلام زلزله 5 ریشتر اومده
شرقی غربی سالمی؟
علائم حیاتیت ضعیفه
کجایی؟


هفته سوم

یکشنبه 12 آذر 1396

شنبه :
خودم 5 ساعت
شرقی غربی 3 ساعت و نیم
هستی 1 ساعت



یکشنبه :
خودم 6 ساعت
شرقی غربی 2 ساعت و نیم
هستی 2 ساعت و 45 دقیقه


دوشنبه :
خودم 5 و نیم ساعت
شرقی غربی 1
هستی 0



امشب شام میگو داریم
دلتون بسوزه


راستی
خبر دار شدین که
کنکور 98 دو نظامه برگزار میشه؟
قطعی شداا
خودم فیلمشو دیدم
گفتم بگم خیال چهارمیا یه کم راحت تر بشه
شخصا خودم اگه چهارم بودم قطعن همه ش استرس اینو میداشتم که اگه خراب کنم واقعن باید برم نظام جدیدو بخونم؟
ولی خب فعلن که نه من چهارمی هستم ،
هم اینکه دیگه کنکور دو نظامه میشه 98


...؟!

شنبه 11 آذر 1396

پنج شنبه :
خودم سه ساعت خوندم
شرقی غربی : 45 دقیقه


جمعه  :
خودم 8 ساعت خوندم
شرقی غربی : 1 ساعت و ربع

جمع کل این هفته م میشه 32 ساعت که نسبت به هفته ی قبلم 6 ساعت بیشتر خوندم
خوبه که نسبت به هر هفته م پیشرفت دارم اما هنوزم خیلی کمه ساعت مطالعه م
البته با توجه به سرماخوردگیم و اتفاقی که پنج شنبه شب افتاد و نذاشت ادامه بدم درس خوندنمو ، خوب پیش رفتم...
این هفته رو جدی شروع کردم ...



تف تو این زندگی!

جمعه 10 آذر 1396

میخاستم گوشه هایی تلخ از واقعیت زندگیمو بنویسم! اما بخاطر اینکه یه سری افراد آشنا وبمو دارن پشیمون شدم از نوشتنش!
فقط در همین حد که کل دیشبم با گریه و نفرت گذشت!
 نفرت / نفرت / و نفرت !
و خلع وجود یه خواهر بدجوری تو زندگیم حس شد ، بدجوری!

+ای بابا چرا ایران با پرتغال و اسپانیا افتاد؟
اه
اعصابم داغون تر شد!
تف به این زندگی تف!
بشینی این همه منتظر جام جهانی بمونی که تهش ایران با اسپانیا و پرتغال بیفته؟ بیفتی تو گروه مرگ؟؟؟
شانس ازین گندتر داشتیم؟
نداشتیم!

++الان حوصله جدول ساعت مطالعه رو ندارم ، بعدن کاملش میکنم مال این هفته رو


هفته ی دوم

یکشنبه 5 آذر 1396

شنبه :
خودم 7 ساعت
شرقی غربی 5 ساعت


یکشنبه :
خودم 6 ساعت
شرقی غربی 4 ساعت

دوشنبه :
خودم 6 ساعت و نیم
شرقی غربی 3 ساعت و نیم

سه شنبه :
خودم 0
شرقی غربی 1 ساعت و 20 دقیقه

چهارشنبه :
خودم 1 ساعت و نیم
شرقی غربی : 45 دقیقه


+دیروز روز اول سرماخوردگیم بود اما انقد شدت نداشت که نذاره درس بخونم
امروز خیلی شدید شده
اب ریزش چشمام اصن بند نمیاد
یه دستمال کنارمه هی اشکایی که میان پایینوو پاک میکنم
گلودردم که هیچی نگم بهتره
....


+جدیدن مدلی شدم که 6 ساعت درس خوندن برام عادی شده دیگه
شب که میشه حساب میکنم خودمم باورم نمیشه 6 ساعتو خوندم!
قبلنا جونم در میومد....جونم در میومدااااا به زووووور میرسید به 5
بدنم داره کم کم آماده میشه برای ساعت مطالعه ی بیشتر


نهایی

شنبه 4 آذر 1396

شنبه :
خودم 6
شرقی غربی 1
می نآ 0

یکشنبه :
خودم 8
می نآ 7
شرقی غربی 3

دوشنبه :
خودم 2
می نآ 2
شرقی غربی 1.5

سه شنبه :
خودم 1.5
مینا  1.5
شرقی غربی 45 دقیقه

چهارشنبه :
خودم 3
می نآ 0
شرقی غربی 2 و نیم

پنجشنبه :
خودم 0
می نآ 0
شرقی غربی 1

جمعه :
خودم 6
شرقی غربی  30 دقیقه
می نآ 0

از دیروز خودم راضی بودم
امروز قصد دارم 8 ساعت بخونم
ایشالا که موفق میشم

مجموع هفته ی گذشته ی خودم میشه 26 ساعت که رفتم نگاه کردم نسبت به اون یکی هفته قبل ترم 4 ساعت بیشتر خوندم
از امروز دیگه نمیذارم هیچی ساعت مطالعه مو کم کنه
شمام لطفا جمعه تون رو بگین تا تکمیل کنم

تو این هفته این طور که معلومه من بردم
این هفته 26 ساعت خوندم اما تو این هفته میرسونمش به 50 ساعت در هفته
اینم از هدف هفتگی من !




+ وای مریم !!!
خیلی خوشحال شدم کامنتت رو دیدم
راستش نمیدونم چجوری ارتباط داشته باشیم
شماره ت رو هم که گم کردم ...
ولی اگر دوست داری میتونی تو هم ساعت مطالعه ت رو بیای بگی


3

سه شنبه 30 آبان 1396

دیروز دو ساعت درس خوندم
بعد شنیدن اون خبر دیگه نتونستم
هوووفففففف
چی بگم خدا
از دیروز همه شاگرداش تو شوکیم بدجور

خوشحالم که حداقل همون موقع که بود چندین و چندین و چندین بار من و پری و فاطمه بهش گفتیم که چقدر خوشبختیم که بهترین معلم فیزیکو داریم!
وای که تمام خاطراتش جلو چشامه!
روز اخر مدرسه ها قبل عید سال چهارم! چقدر خوش گذشت باهاش چقدر خندیدیم بازم من و فاطمه و پری با خانم جندقیان!
هوووففففففففففف

اصن حرف نزنم بهتره!
چون هیچ حرفی و هیچ حرفی نمیتونه نشون بده ناراحتی مونو!!

+دیروز تو کانال تلگرام بچه ها اومدن و سه بار ختم قرانو تقسیم کردیم و کامل خوندیمش
روحش شاد



مطمئنم جاش پیش خدا جای خوبیه
همچین معلمی که با جون و دل درس میداد قطعا جاش جای خوبیه


...

دوشنبه 29 آبان 1396

خانوم جندقیان
معلم فیزیکم!
معلمی که واقعا اقعا کاری کرد که فیزیکو دوست داشته باشم!
کسی که وقتی سال دوم باهاش کلاس نداشتیم فیزیک همه مون به شدت افت کرد
الان یکی از دوستام برام پیامی فرستاد که....
نمیتونم باور کنم!
نمیتونم باور کنم که ....که دیگه نیست!!!!
نه من باور نمیکنم!
باور نمیکنم
چجوری باید باورکنم اخه؟؟؟
چجوری؟؟؟؟


2

دوشنبه 29 آبان 1396



خب من دیروز هشت ساعت درس خوندم
ساعت دو ظهر شروع کردم تازه به درس خوندن اما تا سه شب بیدار موندم و جبران کردم
امروزم تا الان چیزی نخوندم و خواب بودم
الان میرم که درس بخونم



 یه دوست خیلی قدیمی که اصلن توقعشو نداشتم امروز اومده پیش پیش تولدمو تبریک میگه
رفتم وبش بالای وبشو دیدم بیشتر غافل گیر شدم
چجوری منو یادت می مونه خدایی


1

یکشنبه 28 آبان 1396

نوع مطلب :پشت کنکوری، 

6 ساعت درس خوندم دیروز
6 ساعت خالص ِ خالص ِ خالص!



):

چهارشنبه 24 آبان 1396

حال جسمی خراب
از صبح عین مار به خودم پیچیدم از دل درد!
اونم دقیقا امروز که میخاستم یه کار نو انجام بدم برای بهتر درس خوندنم!


زلزله

یکشنبه 21 آبان 1396

زلزه اومد قم
قشنگ فهمیدمش
لرز تمام جونمو گرفته
اصن نمیتونم راه برم هنوز سرگیجه دارم
رنگم پریده
وای اصن حالم خوب نیست

+ترسو بعدن نوشت :
من دیشب زیست سال دومو تموم کردم ، کنکور سال های قبل زیستم از 87 به این ور بررسی کردم داخل و خارجو
به 96 دست نزدم گذاشتم اخر
رسیدم 96 قلبم عین چی میکوبید
تمام صحنه های کنکورم اومد جلوم که چجوری تقلا میکردم که دو سه تا سوال راحت گیر بیارم بلکه زیستم صفر نمونه و آبروم نره
آخرشم که کلن 6 درصد زدم
واقعا عین صحنه ی کنکور تداعی شد برام ، با همون میزان استرس و حتی بیشتر! چون امسال میدونستم دیگه موندنی ام و استرس چیزیو حل نمیکنه! ولی دیشب سراسر وجودم استرس بود!
تایم گرفتم
96 رو گذاشتم جلوم
شروع کردم به زدن
اول تند تند گشتم سوالایی که خالص دوم بودنو پیدا کردم و علامت زدم کنارشون ( چون سوم و چهارم هیچی نخوندم و یادم نیست ، من پایه ای زیستو میرم جلو الان دومو تموم کردم میرم سراغ سوم )
بعد 13 تا سوال خالص دوم بود
11 تا درست زدم ، یکی نزدم ، یکی غلط زدم
درصدم شد 20 درصد! این عالیه که الان تونستم 20 درصد زیست کنکوری که خودم سر جلسه 6 درصد جواب داده بودمو برسونم به 20 !
ذوق مرگیدم در پوست خود نمیگنجیدم
سرم گیج رفت حس کردم زمین زیرم یجوریه ولی نفهمیدم زلزله ست
اولش فکر کردم از ذوق زیادیمه ولی دیدم واقعا حالم بده یه لحظه احساس کردم باید سریع برم دسشویی چون داشتم از سرگیجه میاوردم بالا
پا شدم وایسادم
همون لحظه مامانم بلند گفت لوسترها چرا دارن تکون میخورن؟
بابام گفت بسم الله زلزله ست!
اینو که شنیدم هول کردم بدتر!
دویدم سمت در اتاقم زود بیام بیرون
در لامصب بیشعور باز نمیشد! ( در اتاقم از قبل مشکل داشت هم سخت بسته میشه هم سخت باز میشه )
هر چی دستگیره رو میکشیدم پایین باز نمیشد!
پشت در داشتم از وحشت پر پر میشدم...همه ش نگاهم به لامپ اتاق خودم بود که جلو و عقب میرفت!
اگر فقط یک لحظه دیر تر باز میشد واقعا سکته میکردم!
حتی احساس میکنم یک سکته رو هم رد کردم!
اون موقعی که تقلا میکردم در اتاق باز شه نمیدونین فکرم تا کجاها رفت! گفتم الان آوار میریزه رو من تو این اتاق در بسته گیر میفتم
بعد دیگه در بیشعور باز شد ، صاف نگاهم افتاد به لوستر خونه مون
ترسم بدتر شد
نمیتونستم رو پام وایستم
دفع اولم بود که به این وضوح حسش میکردم
بچه بودم یبار قم زلزله اومد اما چیز خاصی یادم نیس فقط یادمه کل شب همه بیدار موندیم
رنگم عین گچ ، دستام عین یخ!
بعدم گوشی مامانم پشت سر هم بود که زنگ میخورد ، داداشم بود از خرم اباد
برا دفاع پایان نامه ش رفته بود
گفت اینجا خیلی شدتش بیشتر بوده
میگفت خوابیده بودم  لب تاب رو شکمم بود یدفعه دیدم میره این ور اون ور
بعدم همه خوابگاهیا ریختن بیرون اینم نگران شده زنگ زده مامانم

کلن شب پر استرسی گذروندم!
من از اونام که تا حالا حتی یکبارم سوار سورتمه نشدم از ترس
با بقیه برم شهربازی کوفتشون میکنم بس که میگم اینو نرین خطرناکه اونو نرین اینجوره و ...
سهم من همیشه اون چرخ و فلکه و اون ماشین برقیای بی مزه واون تاب برقیا ( تازه سوار تابه هم میشم میگم نکنه زنجیرش پاره شه من پرت شم )
عاشق هیجانم اما ازش به شدت میترسم و جرات ندارم
من از اونام که شبا موقع خواب باید حواسمو پرت کنم که یوقت ذهنم نره سمت اجنه و تاریکی!
مطمئنم اگر یه روز سوار کشتی بشم فورا دریا زده میشم
از اونا که یه بار بچه بودم غرق شدنو تجربه کرده و آخرین لحظات داداشش رسیده و نجاتش داده و تا چند وقت از اب میترسیدم و با مامانم میرفتم حمام
بعدشم چند بار منو فرستادن کلاس شنا بلکه ترسم بریزه ، بالاخره به زور شنا یاد گرفتم درسته که الان ترسم ریخته ولی خب...
اگر سوسک بیاد خونه مون ( خداروشکر بازم خونه مون از اونا نیست که سوسک بیاد ولی سالی دو سه تایی پیدا میشه ) شب موقع خواب روسری سر میکنم که نکنه سوسکی شب موقع خواب بیاد بره تو موهام
از همون رو مخا که اگه بریم مسافرت نمیذارم سرعت ماشین مون زیاد بشه
اینجانب یک دختر ترسو جیغ جیغو هستم! که کل دیشب در حال تجسم زلزله روز قیامت بودم! وای خدا خودت اون روز به دادمون برس!

++تو قم فقط در حد شکستن شیشه ها بوده انقدر جدی نبوده
بقیه جاها شدید تر بوده متاسفانه
کرمانشاه هم که...
مردم ایران ، تسلیت!



فهرست وبلاگ
طبقه بندی
آرشیو
نویسندگان
پیوندها
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
جستجو
آخرین پستها
اَبر برچسبها