شنبه 19 اردیبهشت 1394  06:19 ب.ظ    ویرایش: شنبه 17 تیر 1396 09:30 ب.ظ
توسط: mohi

روزمرگی هامو مینویسم....
قبلا یه وبلاگ داشتم تو بلاگفا ، اما بلاگفا دچار مشکل شد و وبلاگ من همراه خیلی های دیگه حذف شد...
منم پاشدم اومدم اینجا...
بعدا کجا میرم معلوم نیست!

این آدرس وبلاگ قبلیمه....

- اینجا -

   


Сommεƞt()  
دوشنبه 25 مرداد 1395  09:51 ب.ظ    ویرایش: سه شنبه 16 شهریور 1395 11:50 ب.ظ
توسط: mohi

فعلا فقد قالبمو عوضش کردم!
نمیدونم شما چقد خوشتون میاد ولی خودم دوسش دارم!

+نگران آزمونم هستم!
ترازم بیاد پایین کشتن منو!
این دفعه همه ش بهم میگن " حالا یبار ترازت خوب شد جوگیر نشو! بشین درستو بخون! پایین بیایی هاااا...."
نگران همه چیم!
چند روز دیگه میشه شهریور!
هنوز اونجور که به دلم بچسبه درس نخوندم!
اینقدر نگرانم که شبا از استرس قلبم تالاپ تولوپ میزنه!
درس میخونم ولی نمیدونم چرا نمیچسبه بهم!
میخونم درست و حسابی ولی همه ش فک میکنم درست حسابی نبوده!

نگرانم شدید!

چرا هیچکدوم از تصوراتم درست در نیومد؟
مگه نمیگفتم تابستون کنکورم خودمو میکشم و همه ش درس درس درس؟
پس چرا خودمو میکشم میکشم همه ش میشه پنج ساعت؟
اینقدر مغزم بعدش خسته میشه که  دیگه ارور میده!


بعضی وقتام با خودم میگم " خب معلومه که دولتی پزشکی قبول نمیشی! ولی لااقل تلاشتو بکن آزاد قبول شی! "
کسی میدونه واسه آزاد چه رتبه ای بیاریم پزشکی قبولیم؟
اگه میدونه بگه!


دلم نمیخواد بابام حسرت به دل بمونه!
نیست که شغلش بیمارستانیه ، ( کارمند داروخونه س....نمیدونم چی بهش میگن ، از اینا که دارو ها رو میدن دیگه ! ) هر روز میاد خونه میگه " امروز یه دختره رو دیدم مث محدثه خوشگل (! خب باباس دیگه! دخترش به چشش خوشگله! الانم داره صدام میزنه عسل! ) بود و کم سن! دانشجوی پزشکی بود!

اینو یطوری میگه که من با خودم احساس عذاب وجدان میکنم که اگه پزشک نشم ، بابام چی اونوخ؟

دختر دوستش ( همکارش یعنی! ) رتبه ش اینقد خوب شده که میتونه پزشکی بخونه!
همه ش بهم میگه " ایشالا سال بعدم من میگم دخترم پزشکی قبول شده "
منم تو دلم میگم ایشالا ولی....خودمم شک دارک که بتونم!

یعنی آزاد میتونم قبول شم؟
اگه میدونین تقریبا آزادش چه رتبه ای میخواد بهم بگین!




   


Сommεƞt()  
جمعه 15 مرداد 1395  03:17 ب.ظ    ویرایش: سه شنبه 16 شهریور 1395 11:50 ب.ظ
توسط: mohi

ساعت سه ظهر...
گفتم بگیرم بخوابم ، حالا حالا ها که کارنامه م نمیاد پس واسه چی بیدار بمونم....؟

گرفتم خوابیدم ، چشامم داشت گرم میشد یدفعه داداشم اومد اتاق گفت خجالت نمیکشی با این ترازت؟
بذار بابا بیاد خونه اگه بهش نگفتم چه گندی زدی!

منو میگی

واقعا قلبم از جا کنده شد!
حتی آرزوی مرگمو کردم!
اینقدر شوکه شدم که نمیتونستم پا شم خودم کامپیوترو روشن کنم ببینم ، هر چقدم به امیر میگفتم یه لحظه گوشیتو بده خودمم کارنامه مو ببینم نمیداد و هر چند لحظه یبار میگفت " زیست.....هیییییییییی! ریاضی اوه اوه! و....."
آخرش به گریه داشتم می افتادم که بوسم کرد و گفت نمیر ضریب رشدت 100 هست! رتبه ت هم تو شهر 58! تو که اینقدر خوبی چرا ساعت مطالعه تو نمیبری بالاتر؟
اینو که گفت از خوشحالیم یه جیییییییییییییییییییغ کشیدم!
فهمیدم که با این رتبه م توشهر حتتتتتتتتتتتما جزو تراز شیش هزاریام!

واااااااااااااااااای اولین بارمه دارم تراز 6000 میگیرم!
تراز کلم شد 6164

اصصصصصصصصصصصصصصصصصصصصصصصصصصصصصصصصصصلا فکرشو نمیکردم!
به هیچوجه!
آخه نسبت به آزمون قبلیم خییییییییییییییییییلی کمتر خونده بودم ولی ترازم خیلی خیلی بیشتر شد!

الان بهترین حسو دارم!

من واسه این آزمونم عربی و زیست و ریاضی رو خوندم که خداروشکر هم خیلی خوب دادم!
تراز زیستم شده 7369!!!!!!!!!!!!!!!!



خداجونم یه دنیا ممنون!
بهم انگیزه دادی واسه خرخونی!
یه خرررررررررررررررررررررر زدن حسابی از الان تا به همیشه!

+روز دخملا هم مبارک!

.............................................................................................


من غلط کردم گفتم میام کاملش میکنم!

والا حسش نی!
فقط خوش میگذره این روزا
حالم خوبه!

همیشه فکر میکردم تابستون سال کنکورم جهنم میشه! اما واقعا الان میبینم که از همه ی تابستونام بیشتر خوش میگذره!
اینقدر خوش میگذره که نمیفهمم کی صبح میشه و کی شب میشه!
دیشب خیر سرم تصمیم گرفتم برای اولین بار تو عمرم تحلیل آزمون کنم و اون نه تا سوال غلط آزمونمو بررسی کنم ، ولی برق رفت!
تازه دورهمی هم نشد ببینم!
هی برق میرف هی میومد هی میرف هی میومد!
و دیگه؟
آهان امروز یکی تو کتابخونه تو جیب مانتوش سوسک رفته بود ، من که تا فهمیدم رنگم پرید و به جای اون جیغ نکشیده ی اون دختره ، جیغ کشیدم!
فک نمیکنم دیگه بازگشتی به این کتابخونه ی سوسکی داشته باشم!
ازون وقت تا حالا هر جام یه جوری میشه فک میکنم سوسکه!


   


Сommεƞt()  
سه شنبه 5 مرداد 1395  09:04 ب.ظ    ویرایش: سه شنبه 16 شهریور 1395 11:51 ب.ظ
توسط: mohi

از جمعه بعد ازمونم قراره پست بذارم...
هی امروز و فردا کردم...
اما امروز دیگه دستور رسید و منم اطاعت کردم!


جمعه رفتم آزمونمو دادم...
بیشششششووووورررراااااا....
برداشته بودن بودجه بندی آزمونو عوض کردن!
خیلیام مث من بی خبر بودن و بر اساس همون بودجه بندی قبلی خونده بودنو و خب اون نتیجه ای که باید میشد نشد!
من جوری زیست دوم و شیمی دوم رو خونده بودم که گفتم این دوتا رو صد میزنم ، بقیه درسارم در حد سی چهل درصد دیگه....
اما بخاطر اون چند تا سوالی که یهویی از تو یه صفحه های دیگه که قرار نبود باشه ولی خب شد ، درصدام 100نشد!
زیست دومم شد 77 و شیمی دومم 70
حالا ترازم بد نشد بازم...
همونقدری شد که واسه ش خونده بودم...
شدم 5700....یعنی 1000تا پیشرفت! البته بهتره بگم بازگشت به جایگاه قبلی خودم! ( هیچوقت فک نمیکردم با یه ماه درس نخوندن وضعم اینقدر بد بشه که ترازم بشه 4700 ! هنو تو شوک اون قبلیه م! )
خدارو شکر اینبار کسی دیگه بهم غر نزد!
ولی خب...
نوموخوام!
بازم کمه!
من دفعه ی بعد باید بالای 5900 بشم...



واااااای پس فردا عروسی پسرعمومه...
خیلی خوشحالم!
ازین بیشتر تر خوشحالم که خونه ی عموم اینا فقد یه کوچه با ما فاصله داره....
نمیدونم چه ربطی داره...
ولی خب حس بهتری دارم..


3 روزه درس نخوندم...
عوضش یواشکی رمان خوندم ..
1000 صفحه رو هم رفته میشد...
امروز دوباره شروع کردم...
یه کم زیست سومو خوندم...
فصل حواس! ( فصل حواس و فصل هورمون ها رو از همه ی فصلا تو کتاب سال سومم بیشتر دوست دارم )
نمیدونم چرا ولی با زیست سال دوم ارتباط بهتری برقرار میکنم تا امسالیه رو...
انگار اون خون گرم تره!
اخه نیست که کتابش ازین گنده هاس، خیلی قر شده درب و داغون ، واسه همین خودمونی تره...
اما سال سومیه خیلی شیک و پیک مونده!
من حتی عین دیوونه ها بعد پنج ماه اومدم جلدشو کندم و دوباره یه جلد دیگه کردم که تمیییز بمونه!!!!!


آهان آهان...!
اصل کاری موند!
دیروزیه رفتم مدرسه!

 البته خوش شانس بودما ...
چون ساعت گذاشته بودم ، مامانم خونه نبود ، (به قول یکی ) " آقا داداشمم " خواب بود، خب منم خواب بودم دیگه!

 فاطمه هییییچ وقت صبحا زنگ نمیزنه خونه مونااا ولی از خوش شانسیم دیروز پنج دیقه به یازده زنگ زد!
منم سریع پاشدمو بهش گفتم بعدازظهر زنگ بزنه و بدو بدو آماده شدم و اومدم مدرسه!

هییییی.....


اولین صحنه: زهرا ، مهسا ، مینا رو دیدم که رو پله ها نشسته بودنو سلام نداده فقط پرسیدم کلاستون چند دیقه س تموم شده؟ اونام با درک اوضاع و احوال من ، پاسخی کوتاه دادن و یه چارتا چیزم گفتن که زودتر ازینا منتظرت بودیم خوش خواب! وارد دومین صحنه شدم!

دومین صحنه: من در حال نفس نفس زدن و دست بر روی قلب خود و عرق به روی پیشانی ، گام بر سالن مدرسه نهاده و ......یوهووووو دیدمش!

 خخخ...
(حالا نمیدونم اون عرق و تپش قلب من از دویدنم بود یا از .....!!!! در هر صورت دویدنه هم به نوعی بازم به خودش برمیگرده دیگه! )

سومین صحنه: لبخندی پههههههن بر روی سیمای من!
سیمای اوشون هم به شما چه ربطی داره؟ هان؟؟؟؟

چهارمین صحنه : .......
پنجمین صحنه:.......
شیشمین صحنه: معلمم فیزیکمو دیدم!
کسی که همواره منو در کلاس " کوزت " مینامید!

 فقط نمیدونم زخم زبوناش برا چی فقط تو کلاسه؟؟؟؟ بیرون ازونجا خوب آدمو تحویل میگیره هاااا...یبارم تو خیابون دیده بودمش خیلی تحویل گرفت آدمو!
و چقد خوب! من حاضرم بهم بگه کوزت ولی باشه!
هوووم....نمیدونم!
سال دومم از فیزیک متنفر شدم ، دوست ندارم دوباره تکرار بشه!
صحنه ی آخر: خخخخخ....
.
 مث مدرسه ها بود دیگه!

بسه بسه...
پاشید برید به زندگیتون برسید!
آهان نه...
با آرزوی موفقیت برای دوستم در مسابقات آزمایشگاهیش!
الان قزوینه!
سه شب!
قرار بود بزنگه با یه سیم کارتی ، شماره ش بیفته بعد من زنگ بزنم ، فک کنم سرش شلوغه یادش رفته!


و من در همین الان :



+برام خیلی جالبه !
خود دوما نمیدونستن کلاسشون افتاده صبح! و یه نصفی شون تقربیا نیومده بودن!
بعد اونوقت من فهمیده بودم و اونجا بودم!

خدایی خنده داره دیگه!

++بعداز ظهر دوشنبه فاطمه ی آبانی که کلاس فیزیک داشت با شادی تمااااااااااااااااام زنگ زده میگه محی بگو کی مدرسه س؟
منم صاف گفتم کی!
گفت میدونستی؟
گفتم خب آره! صبح اونجا بودم فهمیدم که قراره دوباره کلاسشون بعدازظهرم برگزار بشه!
گفت پس پاشو بیا دیگه!
گفتم من بر فرض روم شد گفتم باز دارم میام مدرسه چیکار و اومدم ، بعد اونوقت چطوری تو چشای بقیه نیگا کنم؟

+++صورتی بهش میومدااااا..........

   


Сommεƞt()  
چهارشنبه 30 تیر 1395  10:49 ق.ظ    ویرایش: سه شنبه 16 شهریور 1395 11:51 ب.ظ
توسط: mohi

اعصابم خوردهههههههههههههههههههههه...........
چن روزه میخوام پست بذارم هر بار یه اتفاقی میشه که نمیتونم بنویسم!
الانم نمیتونم بنویسم!
میرم....
ولی بعد از ظهر میام همین پستو کاملش میکنم!
یه پست طولااااااااااااااااااااااانی هم هست!


نظرارو هم همون موقع تایید میکنم...
من برممممم.....

......................................................................................................

تکمیل شده ساعت هشت و ربع شب همین روز!


1-دو سه روزه دارم میرم کتابخونه درس میخونم
مث اینکه این بار تصمیمم جدیه و کوتاه نخواهم آمد!
پس فردا آزمون دارم
در حدی خوندم که مث دفعه قبلی ترازم نشه چار و هفصد! شاید این دفعه بشم پنج و شیشصد اینا
دفعه های بعدیشم ایشالا بیشتر و بیشتر بشم!


2-پریشب رفته بودیم خونه عموم اینا
من و امیر و امیرعلی و عموم چن دست فوتبال دستی جانانه بازی کردیم!
شماها تا حالا فوتبال دستی بازی کردین؟
اصن میدونین چیه؟
ببخشید اینطور میگمااا
اخه بنظرم یه اسباب بازیه تقریبا فراموش شده س! منقرض شده!
ولی خیلی حال داد!
اینقدر سرش هیجان داشتیم و بازی رو جدی گرفته بودیم که دست من و عموم از برخورد با چوب های کنار دسته هاش ، زخمی شد!
ولی همچنان میخندیدیم!
غش غش!
البته این عمو کوچیکم کلا باحاله!
هرخانواده یکی دونفر باحال توش پیدا میشه که بتونه تنهایی بیست نفر فامیلو بخندونه!
این عموی منم یکی از هموناس!

3-این شماره زدنا واسه این پستم منو یاد یکی میندازه بس دوست داشتنی و عشقولی! (
× ∞ )
شنیدم کلاساشون شروع شده....
که دوشنبه قراره برم مدرسه ببینمش!
خعععلی وقته ازش بی خبرم!
دلمم براش یه ذره شده!

+ تو اومدی و دنیای قرمز من آبی شد!


این جمله هه رو خودم گفتمااااا....
یعنی کپی شده از جایی نیس!
البته شاید هزاران نفر دیگه فبل من ابنو گفته باشن ، ولی من همین الان موقع نوشتن این جمله زد به سرم! و بنظر خودم چقدر هم قشنگ و عشقولانه س!
این جمله خطاب به همون شخص بالایی بود
که دیشب پریشب خوابشو دیدم!
چقدم تو خواب از دست من عصبانی بود!
نومودونمم چراهاااا
خواب دیشبیه که اینقد تو خواب مظلوم شده بودم و حرص خورده بودم وقتی ظهر از خواب پاشدم ، بخدا دوتا دندون جلویی هام درد میکرد! تو خواب اینقدر دندونامو بهم فشار آورده بودم که ناهارمو نمیتونستم بخورم بس که دندونم درد میکرد!
و مطمئنم هستم دندون دردم از خراب شدگیش نیس! چون من تا این سن حتی نه یه دندون پر کردم و نه حتی یه دندون خراب دارم!
از بس بچه بودم بابام بهم گفته : بزرگ شدی خانوم دکتر که شدی ، دندونات که خراب باشه ، تو نظر مردم  خراب میشی!
اخه یکی نیس بگه پدر من! تو این دوره زمونه پزشکی قبول شدن ، مث هف خوان رستمه!
مگه به این آسونیاس؟

4- از وقتی رفتم کتابخونه و رو میزهارو خوندم کللللی فحش جدید یاد گرفتم!
بعضیاشونم حرفای باحال نوشته بودن ، کلی خندیدم سرش!
و  قشششششنگ مشخص بود نویسنده هاشون آقا پسر بوده ، بعید میدونم یه دختر خانوم همچون حرفایی رو بیاد بنویسه!
هعععی
چی بگم والا!
اتفاقا من خودمم یه چی نوشتم....البته من چیز خاصی ننوشتم فقط یدونه ازون شکلک خنگای معروف خودمو کشیدم و کنارش امضا زدم....
ولی موقع رفتن عذاب وجدان گرفتم که نکنه نوشتن رو میز کتابخونه گناه باشه! واسه همین پاک کن برداشتمو و پاکش کردم!

5-پریروز ساعت هشت و نیم شب زنگ زدم خونه فاطمه اینا ، مامانش برداشت گفت کلاسه ، گفتم کلاسش کی تموم میشه؟
بنده خدا گفت " والا کلاسش ساعت هشت تموم میشه ولی خدا میدونه کی برگرده! "
منم خدافظی کردم گوشیو گذاشتمو خندیدم!
آخه مامانش خیلی با لحن باحالی اینو گفت!

6-از حالت خمول دارم میام بیرون ( خمول به معنی سستی ، درس 6 عربی 3 )
هیچی همین!
فقد خواستم بگم من عربی خوندم! فوز دلتون!
و چه بد که سال دیگه عربی نداریم! اون زمین مزخرفو ، اون ادبیات بیشور رو داریم ولی عربی نه! حتی زبانم داریم ولی عربی نه!
من نمیدونم چی میشد زبانو حذف میکردن عربی میذاشتن؟

7- نمیدونم شمام شنیدین یانه!
آخه خودم تازه شنیدم!
اینکه یه دختر خانوم انسانی امسال بلافاصله بعد جلسه کنکورش موقع رد شدن از خیابون یه ماشینه بهش زده و فوت کرده!
چقدر دلم براش سوخت!
اسمش فاطمه غیاثی بوده!
خدا رحمتش کنه!
بیچاره سال آخر عمرشو همه ش با استرس کنکور گذرونده ، حتی خود استرس کنکورم چشیده ، درست بعد کنکور ، موقع رهایی! نفس کشیدن! آزادی! تصادف کرده!
حتی سایت سازمان سنجش هم تسلیت گفته ....
هعی...
بازم خدا رحمتش کنه طفلکی!

اگه مثلا مثلا رتبه بیاره یا اصن رتبه شو خیلی خوب بشه ، چقدر مامان و باباش دلشون بسوزه!




   


Сommεƞt()  
شنبه 26 تیر 1395  11:13 ق.ظ    ویرایش: سه شنبه 16 شهریور 1395 11:52 ب.ظ
توسط: mohi



دیروز کنکور 95 تجربیا هم تموم شد رفت پی کارش!


منم دیروزشروع کردم به درس خوندن یه کم زیست دوم رو خوندم ، دیدم شدید خوابم گرفت! طوریکه انگار اتاق عملم و بهم بیهوشی تزریق کردن!
رو کتابم سرمو گذاشتم و یه ربع واقعا خوابیدم!
بعد یدفعه با صدای داداشم بلند شدم که " محدثه بیا شام حاضره "
منم پاشدم رفت شامو خوردم و بی حال دراز کشیدم جلو تلویزیون!
نمیدونم داشتم سر خودم رو کلاه میذاشتم یا واقعا خوابم میومد؟
شاید داشتم از درس خوندن شونه خالی میکردم!
حقیقتش این بود نمیخواستم بخوابم!
من " دورهمی " رو میبینم...
منتظر بودم اونو ببینم...
اومد دیدم...تموم شد!
بازم کلا بی حس و حال بودم....
یه چن تا وبلاگ بود که از قبل دنبال میکردم و نویسنده هاشون کنکوری بودن....
گفتم سر بزنم به اونا ببینم راجع به کنکور امروزشون چیا نوشتن!
دوتا شون " حورا " و " پاییز " رو نگاه کردم...( رو اسماشون کلیک کنید صفحه ی وبشون براتون باز میشه )
هنوز چیز خاصی از کنکورشون ننوشته بودن!
البته خب حقم دارن!
من خودم از جلسه کنکور برگردم اگه خوب داده باشم فقط سه روز میخوابم اگه خدایی نکرده بد داده باشم ، میشینم زار زار گریه میکنم!
خلاصه بازم دلم خواست با یکی که همون روز کنکور داشته و تجربی بوده حرف بزنم! یا حداقل حرفاشو بخونم!
امسال تو فامیل خودمون که کنکوری نداشتیم.....
سال بعدم فقط من هستم!
خدا رو شاکرم که هم سن خودم ندارم! وگرنه مسلما نتیجه ی منو با اون مقایسه میکردن! اونا هم نمیکردن خودم تو دلم میکردم!
" دختر عموم " امسال میره سوم و همسن من نیست! در نتیجه من با کسی مقایسه نخواهم شد تو فامیل! از این یه مورد واقعا میترسم!
ولی " فاطمه " همون از نوع آبانیش سه تا همسن داره تو فامیل! سه تاشونم باهاش هم رشته ن!
همیشه بهش میگم بیچاره ای تو!
اگه یکیشون از تو بهتر بشه همه ش میکوبن تو سرت!

بگذریم....
رفتم رفتم رفتم ، رسیدم به یه وبلاگی که نویسنده ش سال 94 کنکور داده و به نظر من رتبه ش هم خیلی خوب بوده!
ولی خب مونده برای سال بعد که میشه 95!
حرفاشو خوندم!
خوشم اومد!
ادامه دادم!
برگشتم آرشیوش مال ماه های قبلشو ، یعنی درست تابستونی که من الان توشم رو آوردم و خوندم و همینجوری اومدم بالا!
کلی چیز  میز ازش یادگرفتم واقعا!
شاید با خودتون بگین ما خودمون همه ی این چیز میزارو میدونیم فقط اراده مون ضعیفه!
چون هر وقت یکی میاد منو نصیحت کنه خودم همین جوابو تو دلم میدم!
ولی این یکی فرق داشت!
مث خودم بود!
با خوابش مشکل داشت!
درست مث من!
و همنیطور که به ترتیب پستاش میومدم بالا ، تو هر پستش از مشکل خوابش نوشته بود!
اما تو یکی از پستاش نوشته بود که راه حلشو پیدا کرده!
کتابخونه!
اینکه صبحا پاشه بره کتابخونه ، براش تازگی داشته باعث میشده بخاطرش صبحا بلند شه و خوابش بیاد رو برنامه!
منم میخوام همینکارو کنم!
ازون جاییکه آدم جوگیری هستم و خب چیزای جدید و تازه رو هم دوست دارم ، و باز هم ازونجاییکه تا حالا تو کتاب خونه درس نخوندم و برام تازگی داره ، اینو میدونم که بخاطرش و از سر جوگیری حداقل ده پونزده رو رو تو جو می مونم و میرم مث آدم سر درسام!
خب....
همین پونزده روز هم خیلی خوبه!
به شرایطش که عادت کنم ، وقتی از نتایج آزمونام راضی باشم ، مسلما همونو ادامه ش میدم و دیگه نمیذارمش کنار!
و امروز با مامانم رفته بودیم یه جایی ، برگشتنی رفته م از مسئول کتاب خونه محلمون پرسیدم چه ساعتایی بازه....
و تصمیم دارم از فردا برم بخونم....
حالا نه یدفعه ای ده ساعت!
ولی میرسونمش!

دیگه خودمم بدم میاد ازینکه برم تو اتاق بخوابم ولی جلو بقیه وانمود کنم دارم درس میخونم!
بدم میاد از اینکه یجوری بخوابم که حالت آماده باش باشم که اگه کسی یهو درو باز کرد ، سریع پاشم و مداد بگیرم دستمو الکی خط خطی کنم! دیگه متنفرم ازین وضع!
اتفاقا این نویسنده ی وبلاگه هم نوشته بود که " خواب ابلهانه ترین بهانه برای درس نخواندن است "


+همینجا یه چیزی رو اضافه کنم : میخواستم یه چی لابه لای حرفام بگم یادم رف!
رو مخمه این موضوع الان!
یادم نیاد بقیه حرفامم میپره!


اینم آدرس اون وبی که این همه ازش تعریف کردم : http://manokonkore95.mihanblog.com/
عنوان وبشم اینه :  بر فراز قله ی کنکور 95


++اون مورد یادم اومد...
بعضیا گفتن شاید کم خونی واسه همین خوابت زیاده
ولی من آزمایش دادم
رفتم پیش یه دکتر گفت خونت غلیظه باید بری خون بدی و ورزش کنی
دوباره رفتم پیش یه دکتر دیگه گفت کم خونی! برات قرص مینویسم!
بعد حالا یه سوال...
برگه آزمایش من که یکی بود...
پس چرا یکیشون گفت کم خون یکی دیگه عکسشو گفت؟
من تا جایی که حدس میزنم تو آزمایش خون گلبولا رو میشمارن اگه از یه عدد اینور اونور شه میگن کمه یا زیاد!
پس چرا واقعا هرکدوم یه چی گفتن؟
و اینکه عایا غلیظ بودن خون هم باعث خواب آلودگی میشه؟


   


Сommεƞt()  
یکشنبه 20 تیر 1395  03:14 ب.ظ    ویرایش: چهارشنبه 17 شهریور 1395 08:52 ب.ظ
توسط: mohi

یا خدا!
دو روز نیومدم وبم ، الان میبینم 37 تا نظر دارم!
مینا جان دستت درد نکنه ولی خدایی خودت چجوری حوصله ت گرفت برای من 17-18 تا نظر بذاری اونم طولاااااااااااااااااااااانی!!!!!
میدونی که اولین نظرت ساعت ده و چهل دقیقه ی شبه و آخرین نظرت یک ساعت بعدش؟
یعنی یک ساعت داشتی فقط مینوستی؟؟؟
خخخ....!!!!
و همینطور پاییز خانوم کنکوری که شیش هفت تا گذاشته!
البته من به هیچ وجه از طولانی بودنش غر نمیزنم ، اتفاقا خیلی خیلی ذوق زده شدم! اجرتون با خدا!
و همنطور بقیه ( پریسا ، زهرا ، و محدثه....)


+خبر خاصی نیست!
جز اینکه ترازموخیلی بد شدم!
4700!
افتضاح!
حرفی ندارم درباره ش!
ولی اینکه ترازم بد شد باعث شد یه کم به خودم بیام!
دوروزه درس خوندن جدی رو شروع کردم...

سرجلسه ی آزمون یه دختره کتاب شیمی شو با خودش آورده بود تا لحظه ی آخرم داشت میخوند!
من هاج و واج داشتم نگاهش میکردم!

خبر دیگه م اینکه خرس قهوه ایم پیدا شد!
یک سال بود گمش کرده بودم ....
اینو از شیش سالگیم دارم!
دیگه خیلی لاغر شده و کرک و پراش ریخته!
اولاش خیلی جیگر بود! فوت میکردی موهاش تکون تکون میخورد!
هدیه ی ژیمناستیکمه!
سوم شده م توی مسابقه ای که منطقه مون برگزار شده بود....
یادمه قبل اینکه کادومو باز کنم ، به دوستم که دوم شده بودم گفتم بیا کادوهامونو عوض کنیم...
آخه پیش خودم فکر میکردم کسی که دوم شده کادوش مسلما بهتره!
اما اون گفت نه هرکس کادوی خودشو داره!
وقتی باز کردیم کادوهامونو بوی دماغ سوخته بلند شد!
کادوی من ، خرس عزیز من ، مخملو جانم ، از خرس بی مزه ی اون کلی سرتر بود!
و حالا اونوقت بود که اون بهم گفت قبوله بیا عوض کنیم!
منم جواب خودشو بهش گفتمو و ضایعش کردم....!!!

اینقدر دوسش دارم ....
واقعا فکر میکنم حس داره!
حرفامو میفهمه!
درد رو حس میکنه!
واسه همین شبا بغلش نمیکنم!
چون میترسم سنگینی دستم به دستگاه گوارشش و اجزای بدنش فشار وارد کنه!



++دیدین؟
دیدین؟؟؟؟؟
چه الکی آلمان حذف شد!
اصن حالا که اینطوره خدا کنه پرتغال اون فرانسه رو ببره دلم خنک شه!
هر چند که داور به نفع میزبان یعنی فرانسه میگیره!
البته این نظر شخصی من بود!
بیشتر از این حرف نزنم بهتره!
چون هنوز اون همه نظرو جواب ندادم!
جواب دادنشون یه عمری میشه!





   


Сommεƞt()  
چهارشنبه 16 تیر 1395  01:11 ب.ظ    ویرایش: سه شنبه 16 شهریور 1395 11:53 ب.ظ
توسط: mohi

دیروز خوابم نمی برد ساعت سه و پنجاه دقیقه خوابیدم  ، تو اتاق که خوابیده بودم چون پنجره باز بود و نزدیکای خونه مون مسجد هست ، همینکه داشت چشام گرم میشد صدای اذان صبحو شنیدم ......
یه حسی قلقلکم داد که پاشم یبار مث بچه ی آدم خودم نمازمو ، نماز صبحمو بخونم....
رفتم حیاط خونه وضو گرفتم اومدم تو تاریکی نماز خوندم....
یه حس خیلی خوبی داشتماااا....
یبار حس کردم آدمم!
و جالبه هیچکس هم نفهمید ، خوابم برده بود که ساعت پنج دیدم مامانم پا شده داره نماز صبحشو میخونه تا دید من دارم غلت میزنم ، گفت پاشو نمازتو بخون!
منم با همون صدای خوابالوم گفتم خوندم ، مامانم هم گفت آره لابد تو خواب خوندی!
حالا هرچی میگفتم مگه باور میکردن؟
اما بعدش خوابم برد ، نتونستم برم نماز عید فطر!
دوست داشتم برم!
اما خوابم برد دیگه!

+اون عکسِ به قول خودمون پروفایل یا به قول میهن بلاگ لوگوی وبلاگ (!) رو عوض کردم....
آخه تا دیدمش یاد خودم افتادم!
دو تا از دوستام ( فرزانه و زهرا ) واسه م یه لباس کادو گرفته بودن عین عین عین همین لباس زرده ست که تن دختره س!
اصن خود خودشه!
فقط مال من لبخندش آبی رنگه! اون سر آستین هاشم که تو این عکسه مشکیه مال من آبیه! ( آبی! چه بهتر! کی گفته مشکی رنگ عشقه؟ من میگم آبی رنگ عشقه! )
قالب وبلاگمم دوست دارم....
رنگ بندیش یه حس خوبی بهم میده!
البته اون عکس گنده هه ی اون بالاش خیلی بیریخت بود عوضش کردم این لیوانه رو گذاشتم!
این عکسه رو هم خیلی دوست دارم!

++آخ جون امشب خاله م اینا میان خونه مون!
کلی با دوقلو هاش که هنو شیش هفت ماهشونه بازی میکنم!
و آخ جون دوم اینکه هفتم مرداد عروسی پسرعمومه!


+++راستی معدل دیپلم چیه؟
یعنی دادنیه؟
گرفتنیه؟
عایا من الان گرفتمش؟ یا هنو ندادن؟
اصن چیه؟
الان معدل دیپلممو یکی پرسید چی باید بگم؟

کلی چیز داشتم بنویسم ها....ولی نمیدونم چرا هیشکدومشون یادم نمیاد!
شاید بعدا که یادم اومد بیام بنویسمش!



++++دو روزه پشت سر هم دارم خواب معلم زیستمو میبینم!
پریروز که خواب دیدم اومده خونمون!!!!!

ولی امروز خواب مدرسه رو دیدم....
خواب امروزیم یه جورایی به آینده شبیه بود!
اینکه بره سر کلاس سوما و من نگاه کنم فقط!
هععععییییی....
(سومای جز جیگر گرفته! الهی کوفتتون بشه!  )

   


Сommεƞt()  
سه شنبه 15 تیر 1395  10:18 ب.ظ    ویرایش: سه شنبه 16 شهریور 1395 11:52 ب.ظ
توسط: mohi

دیروز عموم اومده بود خونمون ، خیلی وقت بود منو ندیده بود بعد برگشت گفت خب عمو جون مدرسه ت هم تموم شد راحت شدی دیگه...سال بعد میری چندم؟
بابام اومد جوابشو بده ، به جای اینکه بگه پیش دانشگاهی گفت پیش دبستانی!
دستت درد نکنه بابا!
والا.....!


عیدتونم مبارک....

ولی من که ناراحتم از تموم شدن ماه رمضون!
آخه دیگه بهونه ندارم واسه درس نخوندن!
خیلی وقته گفتم شروع میکنم ولی هنو درجا میزنم رو همون فصل یک ریاضیم!
ولی فردا شروع میکنم!
آخه آزمون دارم جمعه ترازم بیاد زیر پنج هزار خانواده م میدونه با من!

 بابام رفته بستنی بخره برامون...
الان منتظرم برگرده...

منتظرم هجدهم هم بشه برم آزمون...
آخه خودم برمیگردم تنها تنها!
البته فاطمه ( از نوع آبانیش ) هم قراره بهم اضافه بشه!
با هم دیگه ازین به بعد خوش میگذرونیم تو راه!
دلم واسه دوتایی برگشتن هامون از مدرسه تا خونه تنگ شده! مخصوصا یکشنبه ها و سه شنبه هاشو  که زیادم دوتایی نبود!


فعلا برم بستنی مو بخورم

بازم عیدتون مبارک









   


Сommεƞt()  
یکشنبه 13 تیر 1395  02:27 ق.ظ    ویرایش: سه شنبه 16 شهریور 1395 11:53 ب.ظ
توسط: mohi

واااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای چه شبی بود امشب!!!!!!!!!!
چه شبی بود!!!!!!!!!!!
بازی آلمان- ایتالیا
تا ضربات پنالتی که رفت هیییییییییییییچ ، حالا مگه ضربه پنالتی هاشم تموم میشد؟؟؟؟ طولانی شده بوداااا....
وباورم نمیشه که امیر اینقدر آلمانو دوست داشته باشه که بخاطرش اشک بریزه! که بخاطرش برگرده بگه خدا جون منو بگیر اما آلمان بره بالا! و اینقدر عاشق نویر باشه که بگه اگه دختر داشتم میدادم بهش! البته منم گفتم چرا دخترت حالا؟ مگه خواهرت مرده؟ تو منو ببر اونجا خودم زنش میشم! حالا انگار اونم وایساده که بیاد منو یا دختر امیرو بگیره!   انگار الکیه!
جوری اون لحظات امام زمانو و خدا و ....رو صدا میزد که خداییش اگه تو زندگی عادیشم اینجوری خدا رو صدا میزد به هرچی میخواست میرسید!
چی بگم والا.....!!!!
عاشقه دیگه!
البته منم قلبم تو دهنم بود!
منم عاشق آلمان شدم اما خب همه ش بخاطر امیره!


+بازی یک - یک بود بعد همینجوری موند تا رفت وقت اضافه بازم موند تا رفت پنالتی!
گل اول رو تو  نیمه دوم بازی  آلمان زد....
اونو کاری ندارم
اما گلی که ایتالیا زد به خاطر خطای هندی بود که یکی از بازیکنای آلمان (بواتنگ ) انجام داد و بخاطر خطای هندشم ایتالیا یه ضربه ی پنالتی زد و گل کرد و مساوی شدند!
به قول گزارشکر همین الانم کلی جوک درباره ی اون بدبخت اومده بیرون!
آخه هندش خیلی ضایع بود!
دستاشو اینقدر بالا برده بود که انگار داره والیبال بازی میکنه! انگار داره دعا میکنه! خلاصه اینقدر دستاش بالا بود که توپ خورد بهش!


خداروشکر پرتغالم که بازیش رو اونشب برد....



++ دلم تنگه....
اما...
امشبم شانسی خونه بودیم و افطاری دعوت نشدیم....البته اگه دعوت هم میشدیم امیر باهامون نمیومد تا بمونه و فوتبالشو ببینه
این چند وقته یا خونه ی خاله دایی ها افطاری و شام بودیم یا اونا خونه ی ما...
خب من چیکار کنم؟
صبحا بیدارمااااا.....
یعنی برنامه خوابم کامل عوض شده!
آدم شدم!
مث آدم شبا رو میخوابم صبح ساعت یازده دیگه بلند میشم...
اما خب ساعت یازده که نمیشه انجامش بدم...صبحه! مردم خوابیدن!
خب پس من چیکار کنم؟؟؟
دلم تنگه...
هعععییییییی.....


+++آخ جون فردا شب خونه دایی ابوالفضلم دعوتیم...
دستپخت این زن داییم حرف نداره!
تازه اونجا حسین و ارشیا و نگار و نیلوفر و هستی هم هستن!
کلی باهاشون بازی میکنم!

 

   


Сommεƞt()  
دوشنبه 7 تیر 1395  02:47 ب.ظ    ویرایش: سه شنبه 16 شهریور 1395 11:54 ب.ظ
توسط: mohi

*** این پستم میتونه برای همه حوصله سر بر باشه! اما من از شوق اومدن داداشم فقط میخواستم هر اتفاقی که افتاده رو بنویسم! با اینکه شاید چیزای مهم و خاصی نباشه! ***


دو روز بود نت نداشتم وگرنه زودتر سر میزدم ، خیلی راحت میتونستم یه گیگ بخرم و دوباره بیام اما نمیدونم خب ...نکردم دیگه!
تو این دو روز هیچی درس نخوندم....
من تو این دو روز فهمیدم که نت اصلا کاری به کار درس من نداره! مشکل من از خوابه! جدیدا ساعت خوابم خیلی زده بالا طوریکه واقعا میگم اذان مغربو میگن تازه از خواب بلند میشم !

امروز (یا به عبارتی دیروز) یه تفریح درست و حسابی داشتم....
فوتبال!
دوتا فوتبال دیدم با داداشم بعد از مدت هااااا
اولیش آلمان و اسلواکی بود که خب امیر عاشق آلمانه همه جوره ، آلمان هم سه هیچ بازی رو برد
فوتبال دوم که حساس تر بود فینال آرژانتین و شیلی بود
فوتبال دیدن کنار داداشمو خیلی دوست دارم
خیلی به فوتبال جذابیت میبخشه
مخصوصا با متلک هاش و سوتی گرفتن از گزارشگر!
گزارشکر هر دو بازی آقای خیابانی بود
اصلا قصدم مسخره کردن نیست! به هیچ وجه! چون واقعا اصن مسخره نمیکنم....
ولی وقتایی که ایشون گزارش میکنه من و امیر کلی میخندیم
فوتبال آرژانتین شیلی از ساعت چهار و نیم بود تا حدودای هشت صبح!
آخه بازی صفر- صفر موند و رفت وقت اضافه و بازم اتفاقی نیوفتاد و رفت ضربات پنالتی!
و اولین ضربه ی آرژانتینو لیونل مسی زد ، اونم داغون!
میگم داغون یعنی داغوناااااا
خیلی بد خراب کرد و زد تو آسمون....
خب ما جفتمون از مسی بدمون میاد....و به خاطر همین طرفدار شیلی بودیم...
ولی دلمون واسه مسی سوخت...
چون آرژانتین در نهایت باخت ، مسی تک و تنها رفت رو صندلی ها نشست و هیچ کسم نرفت پیشش و قیافه ش یطوری بود که انگار داشت سکته میکرد! خیلی تو بهت بود ، فقط نزدیک بود گریه کنه اونجا بود دلمون واسه ش سوخت....
هیجان بازی به این بود که از هر دو تیم یه نفر کارت قرمز گرفت و اخراج شدن و نزدیک به چهارپنج نفرم کارت زرد گرفتن ...
لامصب بازی نبود ! همه ش دعوا و خشونت!
البته اون دو تا کارت قرمزا هر جفتشون به ناحق بود واقعنی....
خود داور از همه خشونتی تر بود!
اصن یه قیافه ی با نمکی داشت!
یه حالتی بود!
ما که کلی خندیدیم سر این کارت دادن ها و دعواها ....و تازه دعا میکردیم دعواها بیشترم بشه که هیجانش بره بالا تر!

امیر یه ربع قبل اذان مغرب رسید قم و بابامم رفتش آورد
تو همین چن ساعت اندک کلی انرژی گرفتم ازش! کلی کنارش بهم خوش گذشت !
کلی سر چیزای مختلف بهم تیکه میندازه ! اونم تیکه های خنده دار که خودم از خنده دیوارو گاز میزنم!
کلی از سوتی های استاداشون گفت و خندیدیم....از سنگین بودن گوش یکی از استاداش و اتفاقات خنده داری که بخاطر همین سنگینی گوش افتاده و..کلی از تجربه های جدیدش گفت....

ماشالا داداشم خیلی پرچونه س...
 شیش ساعت داشت غر میزد که از یه طرف حیوون نمیتونه حرف بزنه از یه طرف صاحبش دروغ میگه از یه طرفم توقع دارن ما درمانش کنیم!
کلی هم با گاو همزاد پنداری کرد!
یه سری چیزایی تعریف کرد که دلم واسه همه ی گاو ها کباب شد! بیچاره ها! حیوونای زبون بسته! هععععی....
بگذریم...
از این و اون که میشنوم دارن درس میخونن کلی حرص میخورم! کلی اعصابم خورد شده ولی باز میاد! تنبل بازیمو میگم....تنبلیم میاد که منم محکم بشینم سرش! نه که نخونم ها میخونم ولی روزی فقط یکی دو صفحه....
چون با ریاضی شروع کردم فصل یکش که احتماله رو کامل خوندم رسیدم فصل دو چون از فصل تابع ها بدم میاد قفل شدم روش! حسم پرید کلا!

+اصلا حواسم نبود ماه رمضونه و منم روزه!
مث همه ی جمعه ها منتظر بودم ساعت دو بشه بابام بیاد خونه دورهمی آبگوشت بخوریم و منم مث همیشه غر بزنم که آخه آبگوشت چیه مامااااان؟؟؟؟
غر بزنم ولی تا مرز ترکیدنم بخورم!

++ فوتبال آرژانتین و شیلی که تموم شد ، موقع دادن جام ، کلا قطع کردن!
سانسور از بیخ و بن!
نیم ساعت بعدش امیر گفت بیا فیلمشو گرفتم ببینیم ، خدایی انصافا انصافا حتی یک صحنه! حتی یک صحنه ی جیییییز هم نداشت که تو تلویزیون نشون ندادن!
حالا بعدش امیر گفت بیا میخوام ببرمت کربلا! ( خودتون فهمیدین دیگه! این کنایه ی این بود که یه چیزی نشون بدم اشکت از دلسوزی در بیاد )
بعدش فیلم گریه های مسی بعد از بازی امروز رو نشونم داد.....
با اینکه ازش خیلی بدمون میاد ولی خیلی دلمون  براش سوخت! راضی به اشکش نبودیم!
بعدشم که شنیدم از انجام بازی ملی در آرژانتین خداحافظی کرد.....
آخی.....

+++دیگه برم بخوابم....
از بعد سحر تا الان یه ریز داشتیم حرف میزدیم!
چشامم خیلی درد گرفته!
سرمم درد گرفته!
گرسنه م هستم...
دلم هوس دل و جیگر و قلوه و کله پاچه و گیلاس و زرد آلو و هندونه و پیراشکی و بستنی کرده....

++++ اصن نمیدونم واسه پستام چه عنوانی بذارم! الان میفهمم اسم گذاشتن رو بچه هم چقدر سخته ها!
یکی از دوستام هست ( فاطمه رو میگم اون یکیشون که آبانیه) اصرار داره بهش بگیم محمد!
ولی ما بهش میگیم فاطمه!
بعد امروز داداشم برگشت گفت محمد هنوزم کلش بازی میکنه؟
یه لحظه جا خوردم! خدایا محمد کیه که داره سراغشو از من میگیره؟
بخدا یه لحظه به خودم شک کردم که نکنه دوستمه!
گفتم محمد کیه؟
گفت محمد دیگه! دوستت!
دیگه قلبم اومد دهنم!
خدایا من که دوستی به نام محمد ندارم! این چی داره میگه؟
بعد گفتم دوستم؟
گفت بابا فاطمه دوستت رو میگم خنگ!
اونجا بود یه نفس راحت کشیدم!
اصلا من موندم چجور یادش مونده که اون یه اسم پسرونه برا خودش گذاشته!
عجبا!
پسره ی خل! قلبمو آورد دهنم!







   


Сommεƞt()  
پنجشنبه 3 تیر 1395  11:45 ب.ظ    ویرایش: سه شنبه 16 شهریور 1395 11:54 ب.ظ
توسط: mohi

عهههههههههه....
خیلی وقته نیومدم پست بذارمااااا.....

خب راستش الانم نمیدونم چی بنویسم!
ولی اول این عکس خوشگلو ببینین ...



از تو پیج اینستای فاطمه برداشتم!
نمیگفتمم معلوم بود!
مگه من چن تا دوست دارم که عاشق بابک جهانبخش باشه؟
اینم آدرس پیجش :

fatemeh.ms77_bjb

خب....
آقا امروز یه گندی داشتم میزدمااااا.....!!!!
گوشی بابام دستم بود بازی میکردم نمیدونم ییهو چی شد که خاموش شد!
من روشنش کردم ، دیدم عه! pin کدش رو میخواد!
منم خیال کردم خب بلدم دیگه!
اون چیزی که تو ذهنم بود رو زدم...
دیدم قبول نکرد!
خب عدده رو یه کم جا به جاش کردم! دوباره زدم!
آخه واقعا مطمئن بودم به اون عددایی که تو ذهنم بود!
اما بازم اشتباه بود!
یبار دیگه یه کم جا به جاش کردم بعد دوباره زدم!
دیدم این دفعه م اشتباهه!
دیدم عههههه اون سه باری که اجازه داری pin کد رو بزنی تموم شد آقا!
دیگه اونو نمیخواست!
کد puk رو میخواست که یه عدد هشت رقمیه رو اون چیز سیم کارت نوشته میشه....
اون جایی سیم کارت!
نمیدونم بهش چی میگن!
اون موقع هم بابام خواب بود ، گفتم خودم دست به کار بشم...
رفتم اون جایی که چیز میزای خونه مونو توش نگه میداریمو آوردم جلوم خالی کردم!
یدفعه ده تا از این جایی های سیم کارت جلو روم خالی شد!
(حیف که عادت به انجام کارای یواشکی ندارم وگرنه یکی از اون سیم کارتای بدون مصرفو برمیداشتم یه کاریش میکردم! )
همراه اولاشو جدا کردم به ترتیب زدم....
من خرررررررررررر نمیدونستم که ده بار حق داری این عدده رو بزنی بعدش اگه درست نباشه سیم کارت میسوزه!
میدونستم یه چیزیش میشه! اما نمیدونستم میسوزه!
همین جوری عین دیوونه ها داشتم میزدم! هیشکدومم درست نبود!
دیگه کلا دو تا فرصت مونده بود!
ولش کردم گفتم بابام بلند شد خودش درستش کنه....
وقتی بلند شد فهمیدم اصن اون جایی سیم کارت بابام خونه نی!
تو کمد سرکارشه!
ولی خدایی ها شانس آوردم!
اگه اون دو بارم خر بازی در میاوردم میزدم میسوخت ، الان روحم اینجا نشسته بود!
هررررررر چی که شماره ی همکاراشو دوستاشه تو سیم کارتش بود ، میپرید!

آهان راستی امروز قدم اولو برداشتم!
درس خوندم!
شیش صفحه کمه ولی خوبه....
شیش صفحه از کتاب کار خیلی سبز آموزش ریاضی سه رو خوندم....
فردا بیشترش میکنم!
من تازه هدفمو پیدا کردم!
تازه فهمیدم چه شغلی رو دوست دارم!
یه شغلی که رتبه آوردن توش سخته ولی نه به اندازه پزشکی !
کم کَمَک داره انگیزه م خودش میاد....
البته یکی دیگه بهم پیشنهاد داد که چه چیزایی بهم میاد! منم تازه متوجه شدم عههههههههههههه آره! یکیشون چقدر عالیه! و همونو انتخاب کردم!

وای خدا اگه بشه چی میشه!
الان جدی جدی تازه دارم میفهمم انگیزه واسه درس خوندن یعنی چی!
تازه فهمیدم چی دلم میخواد!
از اون شخص هم ممنونم یه دنیا!

دیگه چی بگم؟
آهان....
شامپو بچه ی جدیدی که گرفتم تهش تیله داشت!
خیلی خوشحال شدم وقتی فهمیدم اینو!
خیلی هم خوشگل بودن!

دیگه؟
حرفی ندارم...
خوبه خوش میگذره!
من که امروز تا ساعت هشت و ده دقیقه ی شب خواب بودم!


+بعدا فهمیدم اون pin کدی که من فکر میکردم درسته و شک نداشتم ، رمز سیم کارت بابام نبود! بلکه رمز کارت بانکیش بود!
++بعدم اینکه معدل سالمو شدم 19.47 و معدل نهایی مو شدم 18.96

+++این یکی عکسه رو هم دوسش داشتم گذاشتم....
چقدر قشنگ همو بغل کردن هاااا



   


Сommεƞt()  
سه شنبه 25 خرداد 1395  11:22 ب.ظ    ویرایش: سه شنبه 16 شهریور 1395 11:54 ب.ظ
توسط: mohi

هَـمِـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه! خخخ

همین و بس!



   


Сommεƞt()  
سه شنبه 25 خرداد 1395  05:30 ب.ظ    ویرایش: سه شنبه 16 شهریور 1395 11:55 ب.ظ
توسط: mohi


من میرم مشاور درسی میشم!
والا بخدا....
برنامه درسی هایی میریزم توپ!
توپااااا.....!!!!
هیچ مشاوری نمیتونه مث من برنامه بریزه!

شغل مشاور که عمل کردن نیست! برنامه دادنه! منم برنامه هایی که میدم خوبه دیگه!



+شماهام اینجوری هستین؟
بعد از یه گریه ی مفصل بعد یهویی حالتون خوب خوب خوب خوب میشه یا فقط من اینجوریم؟؟؟
دفعه اول نیستاااا.....
هروقت اونقدری گریه میکنم که سیر میشم ، بعدش حالم اینقدر خوب میشه که همه جارو بهشت میبینم!
الانم با اینکه هیچی حل نشده ، چون گریه کردم ، حالم خوبه!

بعد رعد و برقه میاد رنگین کمون!

++ما یه چیز کوچولو موچولو بالا پشت بوم خونه مون داریم که بعضی وقتا که هوا خنکه بابام میره اونجا میخوابه....
و ماه رمضونا بابام میره مسجد محلمون نمازشو میخونه....
دیشب ساعت ده داشتم با تلفن حرف میزدم و فارغ از دنیا!
اصن ازین مدل خانم ها نیستم که وقتی با تلفن حرف میزنن هزار جور کار دیگه هم انجام میدن!
خلاصه....
در همون حین حرف زدن دیدم بابام در و باز کرد رفت ...منم اصلا حواسم نبود که لباس تو خونه ای تنشه!
خب منم فکر کردم رفت مسجد دیگه!
مامانم ندید که بابام رفت...
ازم پرسید بابا رفت؟
منم گفتم آره رفت مسجد!

آقا ساعت گذشت و گذشت و گذشت و گذشت که شد یک شب!
ماها همه نگران بودیم که بابام کجا موند؟
یه مسجد رفتن اینقدر طول میکشه؟
گوشیش رو هم نبرده بود که....!
منم کتابامو مرتب کرده بودم ، اومدم زمین و هندسه و یه سری کتابامو که نمیخوام هیچوقت دیگه بخونمشون رو ببرم بالا بذارم تو کارتن قاطی کتاب به دردنخورا که یه دفعه دیدم عههههههههههههههههههههههه بابام اومده بالا خوابیده!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

بعد معلوم شد که بابام اصن مسجد نرفته! یه سره رفته بالا خوابیده!
یه کوچولو هم منو دعوا کردن خب...که چرا گفتم بابا رفته مسجد!



   


Сommεƞt()  
سه شنبه 25 خرداد 1395  01:13 ق.ظ    ویرایش: سه شنبه 25 خرداد 1395 01:36 ق.ظ
توسط: mohi

من برگشتم !
بعد از دو روز قهر کردن با وبلاگم و غیره اومدم!


   


Сommεƞt()  
یکشنبه 23 خرداد 1395  09:25 ب.ظ    ویرایش: یکشنبه 23 خرداد 1395 09:30 ب.ظ
توسط: mohi

پست قبلیمو ولِش...
حسش نیست کامل کنم ، اصن به درک!
مهم اینه هر سه تا اعضای خانواده م راضی بودن!

دوباره بعد از مدت ها اعصابم خورد شد! و همچنین ناراحت!

+صفحه نظراتو میبندم...
آخه واسه این چی دارید که بگید؟!


   


Сommεƞt()  
یکشنبه 23 خرداد 1395  10:27 ق.ظ    ویرایش: یکشنبه 23 خرداد 1395 10:30 ق.ظ
توسط: mohi


بعدا میام پستمو کامل میکنم فعلا فقط اومدم ابراز خوشحالی کنم از اینکه اون " ما کنّا "  رو که هی گیر داده بودم چرا تو کلیدش نوشته " نیستیم " درصورتیکه من فکر میکردم میشه " نبودیم " رو ازم درست گرفتن! پس یعنی معنی منم درسته!
یوهو!
هورا!

عربیمو شدم 20!

   


Сommεƞt()  
شنبه 22 خرداد 1395  07:28 ب.ظ    ویرایش: شنبه 22 خرداد 1395 07:39 ب.ظ
توسط: mohi

چن روز پیش یه عکس گذاشته بودم که متنش این بود : میان انبوهی از آدم ها هیچکس شبیه منِ آبانـــی نشد

حالا الان این عکسه رو نیگا کنید


خب...
چه شود اگر این " تو " آبانی باشد!
تلفیقی از دوتا عکس!
اونوقت این " تو " چقدر خاصه هااا !

توِ آبانی!

   


Сommεƞt()  
جمعه 21 خرداد 1395  01:50 ب.ظ    ویرایش: جمعه 21 خرداد 1395 02:10 ب.ظ
توسط: mohi

واااااااااای وای من عاشق شماره 3 شدم!
میتونین چند تا شماره رو به من نسبت بدین ، ولی تروخدا شماره 3 هم توش باشه؟
آخه خیلی عشقه!

به نظر خودم من بیشتر به شماره ی 5 میام!
مگه نه؟



+سلام صبح تون بخیر! (ساعت 1 و نیم ظهر )
امروز جمعه بود ، بابام خونه بود ، از بس حرف زد و خندید ، دیگه منم از خواب بلند شدم ، هرکاری کردم خوابم نبرد که نبرد!

ما یکی از اتاق های خونه مون سه چهارتا پله میخوره ، بعد من وقتی بچه بودم همیشه میرفتم بالای پله ها خودمو پرت میکردم بغل بابام....
امروز بهش میگم بابا بازم دلم میخواد
میگه خب بیا بپر
گفتم الان اگه بپرم کمرت قشنگ دو نیم میشه!

++امروز آخرین روز یللی تللی مه !
فردا دیگه میخوام برم به طور جد شروع کنم به درس خوندن!
یه برنامه ی سفت و سخت!
آخه به من رحم نیومده! یه کم به خودم شل بگیرم وا میرم!
قصد دارم روزی یک ربع زمان بذارم کنار زیست پیش 1 رو هم پیش مطالعه کنم!
حالا ببینم چقدر موفق میشم تو برنامه م!
ولی این بار جدی ام!


اون زیر عکسه رو هم بخونید
، خیلی قشنگه! مخصوصا دو خط آخرش!




+++یه جوری دلم تنــــــــــــــــــــــگ میشه برات
محاله بتونی تصور کنی
گمونم نمیتونی حتی خودت
جای خالیتو تو دلم پرکنی!

   


Сommεƞt()  
پنجشنبه 20 خرداد 1395  10:37 ب.ظ    ویرایش: جمعه 21 خرداد 1395 04:23 ق.ظ
توسط: mohi


چقدر پست قبلیمو دوست دارم
و اصلا دلم نمیاد روش پست دیگه ای بذارم!

بدترین روز زندگی من که مشخصه چه روزیه!   (خخخخ...شکلکه رو! فقط زبون کوچیکه ش پیداس! )
بهترین روزشم مشخص بود ، ولی اونقدر محکم نبود که حالا حالا ها جایگاهشو حفظ کنه!
یه روز دیگه اومد شد بهترین روز این هفده سال زندگیم و جای اون روز قبلیه رو گرفت! و جالبه تاریخ اون روز هم هفدهم ماهه!
این یکی خیلی محکمه!
عمرا یه روز دیگه بتونه جاشو به این زودیا بگیره


+زهرا جونم ، تولدتم مبارک! از ته دلم امیدوارم تو هر روزت قشنگ تر از دیروزت باشه و بهترین روز زندگیت ، هر روز تاریخش تغییر بکنه و از اون قبلیه صددرجه بهتر بشه!


++این عکسه هم قشنگ بود گفتم بذارمش!




   


Сommεƞt()  
سه شنبه 18 خرداد 1395  06:41 ب.ظ    ویرایش: سه شنبه 18 خرداد 1395 09:22 ب.ظ
توسط: mohi


+.........................................................!!!!!!!!!!!


++بخدا همین چن تا نقطه یه دنیا احساس توش نهفته!
همه ش که نباید آدم پرحرفی بکنه.....
اینقدر حالم خوبه که فکر نمیکنم تا مدت ها چیزی یا کسی بتونه ناراحتم بکنه!





سوم دبیرستان پر!
چقد تهش خوب بود!
همیشه از سال سوم به نیکی یاد خواهم کرد!

و آنچه می ماند خاطره هاست!



تاریخ مونم دادیم رفت...
دیروز که نتونستم درس بخونم ، شبش که اصن نتونستم درس بخونم ، بعد از نیمه شبش که دیگه حرفشو نزن به هیچ وجه نمیشد! مگه فکر آدم میذاشت؟
بعد دیگه موند واسه بعد سحر از ساعت پنج و نیم تا هفت و نیم خوندم و تموم شد و رفتم مدرسه ، با اینکه خوب خونده بودم اما قصد تقلب داشتم!
آخه خیلی وقته تقلب نکردم ، نه گرفتم نه دادم!
هوس کرده بودم دیگه!
بعد گفتم تاریخه ، گناه تقلبش کوچولوئه بابا
رفتم سر جلسه ، پنج تا سوال تاریخو بلد نبودم ، آخه معلم مون یه سری هارو حذف کرده بود که واسه امتحان نخونیم اما یه چن تا ازونا اومده بود منم وسط سالن بودم ، دور تا دورم دومی! مونده بودم حالا چیجوری تقلب کنم؟ بعد گفتم زبون روزه و تقلب؟ بی خیال اصن!
هیچی دیگه اینقدر با اخم و تخم نگاه کردم ، یکی از چیزای مدرسه مون اومد جلو و گفت چته تو اینقدر هوا رو نیگا میکنی؟
منم گفتم بخدا یه چن تا سوالش جزو حذفیا بوده!
بعد دمش گرم رفت (هرچند از جمله ی دمش گرم خوشم نمیاداااااا ولی حالا گفتم ) از روی برگه دوسه نفر دیگه نگاه کرد اومد جوابارو بهم گفت!
ایول!
ایول!
اصن عاشقت شدم رفت!
ولی خدایی دهنم وا مونده بوداااااا....!!!!!!!!
از خنده هم داشتم منفجر میشدم!
اولش میخواست خیلی مستقیم بهم نگه یکیشونو ، گفت فلان سوال میشه اسم یکی از روزهای قیامت! منم خنگ! گفتم قیامت هزارتا اسم داره! برگشت گفت " رستا...." ؟ منم گفتم رستاخیز!
و نوشتم!

اصن عالی بودا
عالی!
ولی ... یعنی خود معلم تاریخمون هم اونایی که جزو حذفیا بود رو بعد امتحان قرار شده به همه نمره شو بده ، منم که چه مینوشتم چه نه نمره شو میگرفتم اما خعلی این حرکت اون خانوم بهم چسبید! پخش شدم رو زمین از خنده! قشنگ پخش هااااا.....!!!

+++ امروز یکی یه ایده ی خعلی باحالی داد که خیلی خوشم اومد
میگفت تو رو ببرن برنامه ی خندوانه ، بعد رامبد بگه این خیلی بیشعوره ، بعد بقیه هم بگن خیلیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی!
خخخخخ....
حالا دلش پر بود رو کاری ندارم ولی خعلی ایده ش باحال بود!
آخه خدایی من جواب یه sms  احساسی رو چی بدم؟
بگم ممنون؟
منم یه جمله احساسی بدم بهش؟
چی؟
یه چیز دروغی هم که نمیشد براش بنویسم!


هععععی...

++++کی فکرشو میکرد؟

+++++دیشب خوابم نمیبردااااا
خلاصه نبرد دیگه ، از یازده دیروز تا یازده امروز بیدار بودم!
دقیق 24 ساعت!
چشام کاسه ی خون شده بود!
خب آخه خوابم نمیبرد!

   


Сommεƞt()  

دیــــوونه بازیام...!