دیــــوونه بازیام...!

دیــــوونه بازیام...!

شنبه 19 اردیبهشت 1394

بلاگفا قاطی کرد وبم پاک شد ، منم دیگه نتونستم بهش اعتماد کنم اومدم اینجا

این آدرس وبلاگ قبلیمه....

- اینجا -


لبــــــــــخند (:

شنبه 17 مهر 1395

نوع مطلب :دیوونه بازیام (خاطره ها و یادداشتام)، 

*پستم طولانی نیست بخدا!
من فقط همین بنفشارو حرف زدم!


امروز زهرا تو مدرسه بهم گفت به این فکر کن که هرچیزی یه حکمتی توشه!
یادمه سال دوم که بودم یه اتفاقی افتاد که اون موقع همه ش از خدا میپرسیدم چرا؟؟!!!
ولی خب همون اتفاق بده به دنبال خودش خیلی چیزهای خوب رو آورد که شاید اگه همون بده اتفاق نمی افتاد الان اصن اینجوری نبودم!
مرسی زهرا که اینو یادم آوردی!

تازه مینا هم خیلی منطقی صحبت کرد یه کم قانع شدم!
تا الان هیچ کس منطقی باهام اینجور صحبت نکرده بود!

ولی خب به من چه!
اگه به جای شماها خودش باهام همینجور منطقی حرف میزد که بهتر می بود! ( دارم پررو میشم دیگه الان برگشتم به همون وجه شیطونم!)

از اون دوستی هم که تو نظر خصوصیش منو دلداری داده بود و نمیتونم اسمشو ببرم هم ممنونم....
و دیگر اینکه چه خوب که حداقل تو مدرسه هست و میبینمش!
و اینکه : چقدر زندگی خوبه! و من قدرشو میدونم!

و آخر حرفم اینکه : اجازه نمیدم هیچ چیزی! هیچ چیزی ارتباطمو باهاش قطع کنه! اینکه معلمم نشده که دیگه چیزی نیست! من این رابطه رو تا تهش حفظ میکنم حتی اگه ازین مدرسه هم میرفت!

(دقت کردین جدیدا خیلی بی پرده حرف میزنم؟؟!!!! برا خودمم عجیبه هااا....!!!)


بچه های کنکوری بی اراده و کم اراده : این آدرس رو نمیدونم کیا رفتن و میدونن
ولی مطلبای خیلی خوبی میذاره!
من که تقریبا یه هفته س باهاش آشنا شدم و تو این یه هفته مسئولیت پذیرتر و درس خون تر شدم!
شماها هم سر بزنید
این آدرسشه :  http://alirezael.rzb.ir/post/alireza_afshar89

این پستش مال سال های قبله ولی رو من اثر گذاشت....
البته تو همین مهر امسال هم توش مطلب گذاشته شده...
درکل سر بزنین که خیلی خوبه!

این یه تیکه از مطالبشه:

ما تو خونه یه بچه کوچیک داریم ... یه گیم براش خریدم و تو اون یه بازی داره که میدونم الان بگم همگی اونو دیدین ... یه سری اشکال هندسی نامتقارن از بالای صفحه میان پایین و باید با چرخاندن اونا رو طوری قرار داد تا فضای خالی کمتری بینشون ایجاد بشه و اگه در امتداد یک خط راست قرار بگیرن به عنوان امتیاز اون ردیف پاک میشه و اگر بی دقت باشی ... اشکال روی هم تل انبار میشن و میرن تا


بالا صفحه و شما می بازید(عکس بازی).همین بازی اینجا هم مصداقش دیده میشه .... اگه کاری نکنی و دست رو دست بذاری ... کم کم زمانت میره بالا و بالای صفحه و سوختن میرسی ولی حالا که فقط چند ردیف اول رو خراب کردی ... میتونی با ساختن عاقلانه بقیه کم کم عقب افتادگیت رو جبران کنی و برسی به وقتی که اصلا انگار عقب موندگی نیست... فقط خوب گوش کن ... یکم عجیب و غریب هست ولی اگه میخوای بسم الله ....



بقیه شو برین سایت خودش بخونین ...


به شدت رک!

سه شنبه 13 مهر 1395

نوع مطلب :دیوونه بازیام (خاطره ها و یادداشتام)، 

الان یهو زد بیرون!
یهو بغضم ترکید!
علتش هنوز معماست!
نمیفهمم چی شد که تازه الان ، اونم امروز ، باید حالم یهو عوض شه!
آخه امروز که زیست نداشتیم؟! پس چه مرگمه؟؟!!!
چه مرگمه؟؟؟!!!
چه مرگمههههههههههههه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!
فقط دلم میخواد پاچه بگیرم! ترجیحا پاچه ی خودشو! که عامل تمام این ناراحتیاس!

"زیست امسالمون خیلی قشنگه! معلمش ازون قشنگ تر! "

میبینی محدثه سومای امسالش چقدر خوشحالن؟؟!!!
فک کردن که چی؟
آخه تهش چی بیچاره ها؟؟!
با ما که سه سال بود ، از اول بود ، از صفر بود ، شد این تهش! با شما که هنوز تازه دوسالم نشده!
تازه میخوای بری پیششم ، باید از " سومی های عزیزش " اجازه بگیری! عین چی یه سره دور و برشن دارن سوال میپرسن!

و چقدر خوشحالین شماها!




سالن خالیه خالیه!
یه دقیقه میری صداش میکنی بیاد بیرون باهاش حرف بزنی ، سالن خالی بوداااا ولی یهو میبینی پونصد نفر ریختن دورش دارن سوال میپرسن!
من بفهمم اینا چی میپرسن آخه؟؟!!!
آخه اون کتاب لعنتی چی داره؟؟؟ چی داره که این همه سوال براتون پیش میاد؟؟؟!!!

و نمیفهمم سوال پرسیدن کجاش خنده داره که یه سره دارن میخندن!!!! واقعا سوال درسی خنده داره؟؟؟!!
به چی میخندین آخه؟؟؟؟؟!!!!

دلم میخواد بمب ببندم به خودم! برم تو مدرسه بترکم! همه رو هم بکشم!


دیگه تنها زنگایی که انتظارشو میکشم شده زنگ فیزیک!
فیزیک جایگزین زیست!
و چه جایگزینی نابرابری!
زیستای پارسال کجا و فیزیک کجا!
ولی هرچی باشه تنها زنگیه که برام مونده ....تنها زنگیه که سرحالم میکنه....
خانوم جندقیان!
باید قدرشو بیشتر بدونم!
معلمی که با تمام تیکه هاش منو نابود میکنه ولی تهش برمیگرده میگه تو پتانسیل بهترینارو داری!
فقط الان زنگ فیزیک برام مونده!


و زنگایی که حالمو بهم میزنن! درس مزخرف زیست! و بعدِ زنگ ، حال مزخرف تر من!


بحثشم که میکشی وسط میگن نهایی مهم تره!
این امتحان نهایی های مزخرف الکی اسمشو گنده کردن!
هیچی نداره!
مزخرف ترین و سطح پایین ترین سوالا میاد توش...
بعد اونوقت بحثشو میکشی وسط میگن سوما نهایی دارن! نهایی مهم تره!
آره معلومه که مهم تره! از حال من خیلی مهم تره...از کنکور خیلی مهم تره....از من که امسال باید پرانرژی درس بخونم خیلی مهم تره! اصن همه چی از من مهم تره! همه چی از ما چهارما مهم تره....!!! همه چی! همه چییییی!!!!
الان کی جوابگوی حال منه؟!

ول کن محدثه!
بذار با سوماش خوش باشه!
بذار خوش باشه.....
آره بذار خوش باشه......


+الان من دلم میخواد وقتی ازم درس میپرسه بگه " شما بگو که....! "
وقتی پرسید بگه " یه شماره بگو ! "
اصن ول کن...ول کن.....
هرچی کمتر یاد پارسال بیفتم بهتره....

+
+کسی حرفامو به دل نگیره....
تموم

-------------------------------------------------

الان یه ساعت از گذاشتن این پستم میگذره....
بعد از یه گریه ی مفصل! حالم خیلی بهتر شده....
و عقلم سرجاش برگشته!
و بخاطر همین میخوام خدارو شکر کنم ازینکه حداقل اگه معلم امسالم نیست ولی تو مدرسه مون هست و میبینمش!
و دیگه اینکه بگم من از معلم جدیدمون از هیچ چیزش بدم نمیاد ، نه از اخلاقش بدم میاد نه درس دادنش نه قیافه و نه......
فقط مشکلم با بودنشه! و چرا اون نیست؟ چرا اون کلاس ماهارو برنداشته؟ آخه چرا؟!


اعصاب خوردی های من!

جمعه 9 مهر 1395

نوع مطلب :دیوونه بازیام (خاطره ها و یادداشتام)، 

از آزمون امروزم راضیم....
مخصوصا شیمی...
چون درسی بود که تو این دوهفته خورد خورد ترمودینامیک و محلول هارو خوندم و نتیجه ش رو هم گرفتم....
زیستش از نظر من وحشتناک سخت بود!
ترکیبی و پیچیده!

درصدام :
ریاضی 15
زیست 15
شیمی 52
فیزیک 50

من شیمی فصل محلول ها و ترمودینامیکو خوندم و تمام سوالاشو درست زدم....
تعداد کل غلط هامم  7

ادبیات 42
عربی 40
دینی 67
زبان 53

تراز اختصاصی 5880
تراز عمومی 5750
تراز کل 5845

تعداد تجربی های این آزمون دقیقا ده هزار نفر از قبلیه بیشتره!!!!!!!!!!!!!!
کاش نبود!
کاش مث بقیه رشته ها خلوت بودیم!

در کل راضیم ولی....
ولی اینکه عصبیم ازین که از ساعت هفت صبح که رفتم آزمون تازه برگشتم خونه و سرم داره میترکه!
خونه مادرجونم بناییه ، بابام وقتی اومد دنبالم گفت بیا یه نیم ساعت بریم اونجا سر بزنیم برگردیم ، نیم ساعت آقا شد پنج شیش ساعت!
کفری شده بودم حسابی!
مامان طفلیم هم خونه تنها!
جلو بقیه عموهام نخواستم به بابام غر بزنم ولی.....!!!!!
هعععییی!!!
الان خسته م!
کارای فردام مونده!
اصن کلا داغونم آقا!

تنها خوبیش دوساعت اول بود که با امیرعلی بازی کردم و اینکه  محمدمهدی رو که چهارماهه ش شده رو چلوندم!
ماشالا چقدر ناز و توپولو بود!
عشقم بود!
عشق!


+مامانم میگه بیا بخواب بلکه حالت بهتر شه ، اما خواب پریده شدم!
سر ظهر که کلافه شده بودم اونجا ، خوابم گرف ولی چون نخوابیدم الان خواب پریده شدم و دیوونه!

درکل : بابت آزمونم ممنون خدا
حداقل واسه اون دو فصلی که خوندم و تونستم سوالاشو جواب بدم ممنون...

++قلم چی تو صفحه ی شخصیم کد تخفیف فرستاده به عنوان جایزه واسه سخت کوشیم و برتریم!
نمیدونم واقعا کجای من سخت کوشه یا برتر!
ولی خب.....
شاید یکی دوتا کتاباشونو بخرم که حداقل از اون 30 درصد تخفیفه استفاده کنم!

+++واسه پیش دانشگاهی جز شیمی کتابکاری هنوز واسه زیست و فیزیک و ریاضی ندارم!
ازین بابت هم اعصابم خورده!

++++و دیگر اینکه بهترین هفته رو داشتم!
بعد مدت ها معلم زیست خودموووو دیدم! تاکید میکنم " معلم زیست خودموووو "
و واقعا عالی بود!
سر فرصت بهتر توصیف میکنم این هفته رو!




.....//

پنجشنبه 8 مهر 1395




همین دیگه!
الان عصبانیم که چرا امروز هیچی درس نخوندم!
از الان میرم سر درسم....
میخوام تا آخر شب ، جبرانش کنم....

فردا بعد آزمون حسم بود میام اتفاقات قشنگ این مدت رو مینویسم...
نظرارو هم فردا تایید میکنم...


؟!

دوشنبه 29 شهریور 1395

نوع مطلب :دیوونه بازیام (خاطره ها و یادداشتام)، 

اول اینکه هیچکس اون غلط ویرایشی پست قبلیم رو نتونست بفهمه چیه!
و اینجا خودم اعلام میکنم که یه پرانتزی رو اولش باز کردم ولی اون پرانتز هیچ جا بسته نشده و همینجوری باز مونده!
فک میکردم همه بفهمن!
چون خودم معمولا خیلی به این چیزا دقت میکنم!
حتی تو کتاب دینی مون هم اون جاییش که میخواد حدیث تطهیر رو بگه ، پایین صفحه یه پرانتزی باز شده که دیگه هیچ جا بسته نشده!
ازین دست غلطا خیلی از کتابام پیدا میکنم و کلی هم ذوق میکنم بابتش!
ویراستار خوبی میشم!





وای!
چقدر این دستبنده خوشگله!
اگه عین اینو ببینم حتما میخرم اما متاسفانه مدل هایی که تو بیرون میفروشن خیلی طرح هاش زشتن!
من از اینا میخوام!
همینطور رنگی رنگی!
دیدنش به آدم انرژی میده!


26 شهریور - دومین پست امروز

جمعه 26 شهریور 1395

نوع مطلب :دیوونه بازیام (خاطره ها و یادداشتام)، 

من ، ترازم شد 5770  
اصن آزمون امروز برام ماورایی بود!
سر آزمونم همه ش هول بودم که وقت کم میارم و آخرشم آوردم!

قول و قرارم با خودم این بود اگه این آزمونو خوب بدم ، هفته آخرو استراحت میکنم،
اگه نه میرم میشینم سر درسم!
(حالا انگار چقد درس خوندم که میخوام استراحت کنم!
هرچند بقیه ظاهر قضیه رو نگاه میکنن و میگن فلانی ترازش خوبه معلومه حسابی داره خر میزنه! ولی من هیچ خر زدنی در کار نبوده تا الان برام!
امروز اینو سر جلسه چندین و چند نفر بهم گفتن که بس که خر زدی خسته نشدی؟!
منم لبخند احمقانه ای تحویلشون میدادم!


حس و حالمو مینا میفهمه که بدون درس خوندن ترازش شده 6300!
ولی شاید بقیه همون طور که درباره ی من فکر میکنن ، درباره ی مینا هم فکر کنن!
(راسی مینا ، اسمت تو سایته! جزو برتر های قم!
خیلی حس باحالیه وقتی بری اسمتو ببینی؟نع؟
من به جای تو خرکیف شدم ...البته اسم مدرسه تو اشتباه زدناااا....واسه منم کلا اشتباهی اسم مدرسه مو نوشتن!
یعنی چه خو؟ چرا مهدیه؟ باید میزدن بهاادینی! خخخ...زده به سرمااا....)

بی خیال!
هفته ی آخره....
تلاشمو محکم تر شروع میکنم!
چون افت تراز هم داشتم ، بدجوری بهم برخورده!
این هفته رو کولاک میکنم!
البته....
نع نع نع!
نمیزنم زیر حرفم!

اصن مگه من با خودم نمیگم از اول مهر شروع میکنم به خوندن و خوندن و خوندن؟؟!
خب حالا اگه مردی ، یه هفته قبلش شروع کن!
تمرینی حداقل!

آره آره آره....
شروع میکنم....
محدثه؟
ببین منو....با تو ام!
نگام کن!

تو تلاشتو بکن واسه آزمون بعدیت و بعدیت و بعدیت تا آخرینش که کنکورته!
نتیجه ش هرچی شد مهم نیست!
مهم اینه نمیگی کاش فلان روزو فلان روزو فلان روزو میخوندم!



+اگه میتونین یه غلط ویرایشی ازین پستم بگیرین!
البته خیلی راحته هااا...
خودم فهمیدم گفتم بذارم باشه ببینم کی زبان فارسیش خوبه!


++بابام یه کوشولو دعوام کرد!
سر ترازم!
اونم واسه خاطر اینه که سه بار پش سر هم رفتم رو 6 هزار ، فک کردن که چه خبره!
خب....
بی خیال...
ولی بعدش مامانم گف که خب این بارو درس نخونده اینجور شده...
بعدشم بابام کوتاه اومد...
الان اوضاع خونه خوبه ولی اوضاع دلم نه!

گفتم اوضاع خونه خوبه یاد آهنگ تتلو افتادم که میگه خونه خوبه مامانم امیده!



؟!

جمعه 26 شهریور 1395

نوع مطلب :دیوونه بازیام (خاطره ها و یادداشتام)، 

یا خدااااااااااااااا...........!!!!!!!!!!
خییییییییییییییییییلییییییییییییی بد دادم!
عمومی ها خیلی خوب ، اختصاصی ها داغوناااااا داغون!
وقت کم آوردم ایندفعه چرا؟؟؟!!!!!
من که همیشه وقت اضافی هم میاوردم!
چقد سخت بودن سوالا...

فقط خدا خودش به دادم برسه که ترازم افتضاح نشه!

+این دختره که میشینه جلوم رو مخمه شدید!
ترازاش بالای 6500 ایناس....
اولین نفره که برگه شو تحویل میده!
آخرین نفرم هست که خم میشه تا سوالا رو برداره و جواب بده!
فوق العاده ریلکس!
با یه عینک دانشمندی!
اوووووففففف.....!!!!




++بعداز ظهر بازی استقلال-پرسپولیسه
من که طرفدار هیشکدوم نیستم ولی داداش و بابام پرسپولیسین و مطمئنا جو خونه مون از اول تا ته فوتبال جوریه که منم جذبش میشم....
برگشتنی از آزمون رفتم یه عالمه چیپس و کرانچی و بستنی گرفتم!


و دیگر هیچ!


مسافرت رنگارنگ = آزمون دادن قهوه ای :D

سه شنبه 23 شهریور 1395

نوع مطلب :دیوونه بازیام (خاطره ها و یادداشتام)، 

مسافرت یک روزه ای که تبدیل به چهار روز شد!

آقا ما جمعه پا شدیم رفتیم خونه ی مامان بزرگم تو یکی از روستاهای استان مرکزی....
از قبلم خبر دادم به دختر عموم که اونم پاشه بیاد....
اینقدر خوش گذشت بهم! اینقدر خوش گذشت بهم! که اصن....اصن یه چیزیا!
شبا تا چهار ونیم اینا بیدار می موندیم و حرف میزدیم و پفک میخوردیم!
اصن سرحال شدمااا...!!!!
فقد نامردا هی بحث کنکور منو مینداختن وسطو میگفتن مگه تو کنکوری نیستی؟ اومدی اینجا چیکار؟!!!

یکی دیگه از عموهام و دوتا همه هامم اومده بودن...


+الان دقیقا یک هفته و چهار روزه که هیچی درس نخوندم!
این که این همه مدت درس نخوندم ، منو شل کرده!
قبلنا واسه خاطر آزمونم میخوندم که خوب بدمش...
ولی الان ، امروز ، خوندن واسه ی آزمون ، اونم آزمون جمع بندی! خیلی دیر شده!
کلا سه روز مونده به آزمون!
من هر درسی رو هم بخوام بخونم دیگه نمیرسم!
اووووففففف....!!!!

دیروز امیر بهم میگه رفتی خوش گذروندی واسه خودت ، عیب نداره ! ولی هنر به اینه که آزمون جمع بندیتو خوب بدی نه آزمونای معمولیتو!

دیروز ظهر رسیدیم قم ، شبش این مشاوره هه زنگ زد خونه مون ، میگه معلوم هست تو کجایی از پنج شنبه س دارم بهت زنگ میزنم؟؟؟!!!!!
میخواستم بگم دروغ نگو! تو کجا پنج شنبه زنگ زدی؟؟؟!!!
من که پنج شنبه خونه بودم! جمعه بود که رفتیم سفر....!
یعنی قشنگ زد اعصاب منو قهوه ای کرد و رفت!
برگشته میگه بچه کنکوری که نمیره مسافرت!
میگم آخه من از اول تابستون تا الان هیچ جا نرفته بودم!
برگشته میگه ولی ماشالا الان که خوب داری واسه خودت داری میچرخی!!!!!
عه عه عه!
آخه اصن به توچه!
دوس دارم برم بگردم!
والا...!
این طرز نصیحت کردنه آخه؟!

اصن من میخوام بدونم منی که نه به حرف مشاورم گوش میدم ، نه بعد آزمون دوست دارم برم پیشش ، نه هیچ چیز دیگه ، چرا باید مشاور داشته باشم؟!
من اومدم کانون فقد بخاطر آزمون دادن! همین!
من خودم بهتر از هرکس دیگه ای میدونم چجوری درس بخونم موفق میشم ، نیازی به امر و نهی و زورگویی بقیه نیست! فقد حسم کمه! همین!
بی خیال!
بی خیال!
شام همبرگر داشتیم ، خیلی خوشمزه بود!
الانم ذوق مرگم!

++سریال " بچه های نسبتا بد " رو بار اولی که نشون داده بود ، ندیدم....
ولی الان که تکرارشو گذاشتن دارم میبینم....
یه چن وقتی میشه که میبینم...
تو اونجام ، ول کن فیلمش نبودم!
میشستیم با دختر عموم میدیدم...
دوس دارم فیلمشو...
منتظرم ساعت ده بشه برم ادامه شو ببینم...
البته دیگه قسمتای آخرشه...


راستی هندونه ی تازه دراومده دیدده بودین؟!
ایناهاش...
من دیدم...
اندازه کف دستمه! تازه کوچیک ترم هست!


+++فاطمه؟!
فعلا من کلمه رمزهارو مینویسم ، بعدا اگه چیز بهتری به ذهنم رسید میام کاملش میکنم...

1-فتیر میذاره تو گونی میگه بفرما!
2-عمه زهرا در حین خنده ی من و تو و حواس پرتیمون که برگه هارو برداشت و بعدا معلوم شد تو برده بودی و گفت :من فکر کردم هرچی وسط موند باید برداشت!
3-تشابه کیوان ( امیرحسین آرمان ) و علی محمد!!!!!
4-ساعت یازده شب و هلک هلک رفتن برای خرید پفک و حرف بابام که که گف اگه در بسته بود در نمیزنیم و در زد! اشک خنده ی تو و فکری که ممکن بود فروشنده هه بکنه! قایم کردن تو ماشین! سرقت از اموال خودمون ساعت سه شب با نور گوشی! و خنده های پس از آن!
5-سیب زمینی آتیشی های خوشمزه ای که خوردیم....
6-قصه ی خشنی که تو بچگی مون تعریف میکردن برامون ← " قصه ی گوشت کندن "
7-رفتن پاک کنت زیر پای محمد و " وااااااااااااااااااااااااااااای نفس "
8-لیلا لگن میخوای لگن؟!
9-پیاده روی هامون
10-نحوه ی آشتی کردن بابات تو بچگی و الان!

++++نظرارو بعدا تایید میکنم! شرمنده!


عروسی

دوشنبه 15 شهریور 1395

نوع مطلب :دیوونه بازیام (خاطره ها و یادداشتام)، 

چقدر بده که بدونی امشب داری میری یه عروسی که معلم ادبیات راهنماییت با اون همه جذبه! مادر داماده!
وووییییی!!!!!!!!!
فک کردن به این موضوع باعث میشه از رفتن پشیمون بشم ، ولی خب بخاطر دل دوستم میرم!

+جزئیات باشه واسه بعد!



..................................
فرداش: اتفاقا رفتم و خیلی هم خوش گذشت!
از همون اول رفتم جلو با معلم مون حرف زدم و تبریک گفتم و آخرش هم همین طور!
درکل شب خوبی بود!
رفت و برگشت فاطمه ( آذرماهی) تو ماشین ما بود و دوتایی آهنگ گوش دادیم و کلی حرف زدیم....
میگم کلا دیشبو دوس داشتم!
فرزانه و پریسا و دوتا ملیکاها و زهرا هم اومده بودن....
خلاصه همین دیگه!


و اینکه امروز تولد نرگسه!
میدونم سر نمیزنه به وبم ، ولی تولدش مبارک!
اگه بشه فردا حتما بهش زنگ میزنم!
البته کلا سبک نرگس یطور خاصیه!
فردا بهش زنگ بزنم ، اولش فک میکنه بخاطر خاله ش زنگ زدم
دلم واسه اون سبک یه طور خاصش تنگیده!
ایشالا به آرزوهای قشنگ قشنگش برسه....


ریاضیٍ بد!

شنبه 13 شهریور 1395

نوع مطلب :دیوونه بازیام (خاطره ها و یادداشتام)، 


سلام سلام سلام!

زنده م!

ولی دیروز اینقققققدرررر سریع گذشت که الان نیگا میکنم میبینم عه! نیومدم پستمو بذارم!

از بعدآزمون یه سره تا ساعت 5 ظهر با فاطمه ( آبانی ) داشتیم بهم Sms میدادیم و بعدشم یه کم با پریسا تلفنی حرف زدم و بعدشم به ساعتی با اون یکی فاطمه ( آذر ماهی ) حرف زدم و بعدش بهم یه سایت خوب معرفی کرد که وقتی مطمئن شدم ، حتما حتما به شمام معرفی میکنم و میدونم ممکنه بدرد خیلی هاتون بخوره!  اگه مطمئن بود به شمام میگم! خدایی بدرد تون میخوره! یه چیز چرت و پرت نیست!

بعدشم دوباره یه ساعت دیگه با فاطمه ( همون آذرماهی ) حرف زدیم و ماشالا حرفامون تمومی نداشتاااااا....!!!!!
بعدشم که دیگه یهویی دیدم عهههه ساعت ده شب شد!

بعدم دور همی و کلا دیشبم گذشت!



و اما برسیم به تراز من!
تراز کلم شدش 6110
تراز عمومیام 5960
و تراز اختصاصیم6157

درصد زیستم ، 65
درصد ریاضی 2
درصد فیزیک 38
درصد شیمی 48

ادبیات و زبان فارسی 42
عربی 58
دینی 73
زبان 63

نمیدونم چرا ولی به نظر من ، سخت ترین آزمونمون این بود!
اینو همون سرجلسه فهمیدم!
شیمی دومش خیلی خیلی سوالاش وقت گیر بود!
هرکدوم از گزینه هاش واقعا وقت آدمو میگرفت!
عربی هم اصلا نمیتونستم سوالای مفهومش رو جواب بدم....چون بنظرم همه ی گزینه هاش از نظر مفهوم درست بودن!

ریاضی که اصن حرفشو نمیزنم! باهاش قهرم ! بیشور! آخه تو چرا اینقدر سختی؟ اه!


بعد آزمون یه ساعتی رو میرم تو سایت خود کانون ، یه صفحه ای هس بچه ها میان بعد آزمون نظراشونو میذارن....
بعضی ها که خب خیلی عادی درباره ی روش درسی و غیره حرف میزدن...
اما یه چن نفری رو مخم بودنااااا....!
هنو کارنامه ها نیومده بود ولی کلیدش اومده بود ، بعد اومده بودن نوشته بودن تروخدا بگین ترازم چن میشه دارم از نگرانی می میرم! بعد حالا درصدهاشونو میذاشتن که خیرسرمون ترازشو پیش بینی کنیم که نمیره از نگرانی!
درصدهاش چی بود؟
همه بالا ی هشتاد!
ریاضی بالای هشتاد؟؟؟؟؟؟؟؟؟
آخه اصن مگه شدنیه؟؟؟؟
عمومیا که کلا صد بود!
دلم میخواست براش بنویسم " بیشور! اگه راست میگی که خب مسلما دفعه های قبلیم اینجور بودی و میدونی حدود ترازت چنده ، اصن اگه راست میگی خب به ما چه؟ این درصدام آخه نگرانی داره؟ اگه دروغه که خب....استغفرالله! "
خوشم میاد بقیه هم برای این عده نوشته بودن که اگه راست میگین پس چرا اسم تون رو نمینویسین که وقتی رتبه برتر های آزمون اعلام شد ببینیم شما توشون هستین!

اصن این درصدهارو که میدیدم اعصابم بهم میریخت!

از همه ی اینا بگذریم ، آزمون بعدی چققققققققققققققققققققدر بودجه بندیش زیاده!
اصن اسم بودجه بندی میشه روش گذاشت؟
کل کتاب دوم و سومه دیگه!

من که تکلیفمو مشخص کردم با خودم!
فقد زیست و شیمی دوم و سومو میخونم!
تازه همینشم اگه کلی کلی کلی روزانه درس بخونم میرسم!
ولی خب یه فایده ش اینه که اول مهر با خودم میگم این چهارتا درسو ( زیست دوم و سوم و شیمی دوم و سوم ) رو تموم کردم بعدشم ریاضی فیزیک رو تو سال تحصیلیم میخونم!


+دارم یه تصمیم مهم میگیرم!
میخوام برم موهامو کوتاه کنم!
تا کناره های گوشم!
ازم حمایت کنین دلسرد نشم نسبت به تصمیمم!
تا امروز هیچوقت دلم نمیخواست موهامو کوتاه کنم ، ولی امروز هوس کردم!
خدایی سختِ شونه کردنش دیگه!
کوفت پسرا شه که همیشه موهاشون کوتاه کوتاهه!





یک عدد ضایع!

دوشنبه 1 شهریور 1395

نوع مطلب :دیوونه بازیام (خاطره ها و یادداشتام)، 



سرتونو درد نیارم ، صحنه ی اول و آخرش یکیه!
من 記号。矢印。左 のデコメ絵文字 رفتم مدرسه ، ضایع شدم ، برگشتم!تصاویر جدید زیباسازی وبلاگ , سایت پیچك » بخش تصاویر زیباسازی » سری پنجم www.pichak.net كلیك كنید
کلاس زیستی وجود نداشت!شـ ـكلـك هاے پـ ـادشـاه وَ مـَ ـلکـ ـه

خرم دیگه!*゜。・かわいい*゜。・ のデコメ絵文字
هی به خودم گفتم خله! قبلش مطمئن شو کلاس داره یا نه بعد برو!

اشکول نداره حالا
هفته بعد ایشالا!ニコニコ.いっぱい.五色 のデコメ絵文字


+نظرارو نصفشو جواب دادم ، نفصشو نع!
فردا ایشالا ایشالا کاملشونو جواب میدم تایید میکنمشون دیگه!



سومین پست امروزم D:

جمعه 29 مرداد 1395

نوع مطلب :دیوونه بازیام (خاطره ها و یادداشتام)، 

نیست که خیلی وقته از دنیای موسیقی فاصله گرفتم و خعلی وقته آهنگ گوش ندادم و واسه همینم اصن خبر ندارم آهنگ چی میاد بیرون و کی چی میخونه و چی نمیخونه!
الان رفتم وب زهرا ، خیلی وقته پستاشو میخونم و براش نظر نمیذاشتم ، که جبران کنم ، بعد از مدت ها صدای اسپیکرو بازش کردم و ....
وااااااااااااااااااااااااااااااااااااای آهنگ وبش بی نظیر بود!
بی نظیر!
مخصوصا که من حالم خوبه و این آهنگشم ریتم ملایمی داشت  و حالمو 1000000 درجه بهتر کرد!

نمیدونم کیا این آهنگو گوش دادن ، ولی خواهش میکنم خواهش میکنم اگه دارین این حرفامو میخونین ، این اهنگو بگیرین گوش بدین!
خیلی قشنگه!
به امتحانش می ارزه!
البته شایدم من از دنیا عقبم و شماها گوش دادین!
به هرحال فقط خواستم یه موزیک قشنگو بهتون معرفی کنم....



اسم آهنگ : بیا بازم
یه تیکه از متنش :

بیا بازم بزار رنگی بشه دنیام کنارت
هنوزم من دلم گیره، چشام خیره به راهت
بیا تا دل نمرده باز
بازم یادم بده پرواز
بیا تا دلخوشیم بازم کنار تو بشه آغاز
بشه آغاز...
بیا بی تو، من از این زندگی سیرم
نمیدونی دارم این گوشه میمیرم

بیا یادم بده پروازُ با دستات
دلم با رفتنت دنیاشو از دست داد
بیا بی تو، من از این زندگی سیرم
نمیدونی دارم این گوشه میمیرم



اینم وبلاگ خود زهرا : http://2onyaye-shad-ma.mihanblog.com/


دومین پست امروزم (:

جمعه 29 مرداد 1395

نوع مطلب :دیوونه بازیام (خاطره ها و یادداشتام)، 

وای امروز عجب روز فوق العاده ایه!
اون از ترازم که خیلی خوب بود...در حد تلاشم بود...شایدم نتیجه خیلی هم از سرم زیادی بود!

و این از بعدازظهر تا الان!
که از جلوی تلویزیون تکون نخوردم!
مسابقه های کشتی آزاد و تکواندو!


خیلی لذت بخشه برام دیدن اینجور مسابقه ها! مخصوصا وقتی یه طرفه ش ایرانی باشه!


+ و خیلی دیر فهمیدم که من عاشق تکواندو هستم!
من تو بچگی هام کلاسای بدمینتون ، والیبال ، هندبال ، شنا ، ژیمناستیک ، اسکیت رو رفتم و تو هرکدومش ورزشم خیلی پیشرفت کرده....
از بچگی هم با داداشم و بابام تو خونه فوتبال بازی میکردیم ( البته تا قبل از 13/14 سالگیماااا...)و زمانیکه خیلی بچه تر بودم ( حدود 8/9 ساله ) تو خونه با امیر کشتی میگرفتیم یا هفت سنگ هم بازی میکردیم!
یه ورزشی هم ساخته بودیم بین خودمون به نام " قِل " که یه پرتقالی، نارنگی ای چیزی برمیداشتیم و در عین دعواهای مامانم که میگف " آبش میریزه خونه و فرشارو کثیف میکنه " با هم دیگه " قِل " بازی میکردیم!
چه جوری بود؟
اون پرتقالو با سرعت تمام روی زمین قلش میدادیم و بعد هر کی سریع میدوید و میرسید به پرتقاله ، برنده بود! اون وسط هم حق داشتیم که اگه یکیمون از اون یکی عقب تر بود ، اونو نگه داره و یه جورایی گلاویز شیم و بزنیمش زمین و ازش بزنیم جلو!
کلا یه جورایی پسرونه بزرگ شدم !
خود امیر هم میگه که من آرزوی داشتن داداشمو توی تو برآورده کردم!

یادش بخیرهاااا....
هعععیییی...
چقدر بچگی ها خوش میگذشت بهمون!

الانم صدای " ماشالا ماشالا " گفتن هامون به کشتی گیرهای ایرونی ، دست زدنامون ، خوشحالیمون و ....پخشه تو خونه!
تا سر کوچه صدامون میره!


ولی تا حالا تکواندو نرفتم! الان با خودم میگم چرا؟ آخه چرا؟
امیر همیشه وقتی بچه بودم منو تشویق میکرد که برم کاراته و ادامه ش بدم....
چرا تا حالا این مدل ورزش هارو امتحان نکردم؟
حیف...
دیره!
اگه برگردم عقب حتما این کارو هم امتحان میکنم!


++حال آدمی زاد عجب چیز عجیب غریبیه!
مثلا یه روزی مث همون روزی که پست " نگرانم " رو گذاشتم حالم بی خود و بی جهت از درون نابودهههههه ، یه روزی هم مث امروز سر از پا نمیشناسم!

+++در حال گذران از بهترین تابستون عمرم هستم!
و بی صبرانه منتظر فردام که یه شروع پرقدرت داشته باشم واسه درسام!
میخوام تراز دفعه ی بعدم رو ببرم بالاتر!
با کمک خدا!
البته اگه وسطش دوباره یهویی امیدم نا امید نشه!

++++خداجونم؟
به خاطر امروز قشنگم ازت ممنونم!
دیشبم خواب معلم زیستمو دیدم!
به خاطر اونم ممنونم!
اگه بتونم این هفته میرم مدرسه دیدنش!
کاش همون صبحا کلاس زیستاشون بود!
راحت تر بودم اونجوری....
ولی بعدازظهر.....
ولی با این حال این هفته حتما میرم!

این عکس پایینیه ، جدا از اینکه میتونه نشونه ی غم و اندوه و بغض باشه ، میتونه نشونه ی شادی و سرخوشی و بی خیالی هم باشه!
که من بخاطر این مورد دومش اینو گذاشتم!






  قیصر امین پور :

-با توام؛

ای شور،

ای دلشوره‌ ی شیرین.

با توام؛

ای شادی غمگین‌!

هر چه هستی باش.

اما کاش...

نه!

جز اینم آرزویی نیست.

هر چه هستی باش؛

اما باش....


 این شعر قشنگه رو تو این وبلاگ دیدم: سوته دل

اینم آدرسش : http://sootedellan.mihanblog.com/





آرزوهای بزرگ + احساسات درونِ الآنِ من!

جمعه 29 مرداد 1395

نوع مطلب :دیوونه بازیام (خاطره ها و یادداشتام)، 

دومین تراز بالای 6000!!!
جیییییییییییییییییییییییییییییییییغ!!!!!!!
فک نمیکنم لازم باشه از خوشحالیم تعریف بکنم!

ریاضی کلم 2 درصد!
فیزیک کلم 28 درصد!
شیمی کلم  60درصد و
زیست کلم 63 درصد!

ریاضی سومم رو منفی زدم
خدایی ریاضیش وحشتناک سخت بود!
من هم لگاریتم رو کار کرده بودم هم حد رو ، حد رو که منفی زدم ، لگاریتم هم که تعریفی نداشت!
واقعا سوالاش سخت بود!
من رو هر کدوم فکر میکردم ولی به نتیجه نمیرسیدم!

و خوشحال از اینکه دینی و عربی مو 100 زدم!
دیدنش بهم لذت میده!
مخصوصا واسه اینکه کل عمومیامو دیشب ساعت نه شروع کردم تا دو شب! البته زبان فارسیم کامل موند! خوابمم نمیومد! میخواستم تا چهار بیدار بمونم مسابقه ی تکواندوی " کیمیا علیزاده " رو نیگا کنم! ولی بهم اجازه ندادن!
منم از استرس تا 4 بیدار مونده بودم ولی خب نمیشد اعلام بیداری بکنم!
واقعا امروز با استرس اومدم سر آزمون!
کلی تو راه به خدا التماس کردم نذاره ترازم بیاد پایین که اگه بیاد واویلا!
مررررسی خدا جونم بهم کمک کردی!

ترازم شده عینهو قبلیه فقط سه تا دونه پایین تر!
قبلیه رو شده بودم 6164 این یکی رو شدم 6161!


+اول شهریور ماه روز پزشکه....روزشون مبارک! ( مخصوصا با وجدانا و مهربوناشون )
به امید اون روزی که  بتونم به خودم این روز رو تبریک بگم! هرچند میدونم نشدنیه!

++چشمم شوره هااااا....
این سه تا آزمون قبلی تعداد غلطام تو هر کدومشون 9 تا بود...
دیروز که اینو به پریسا گفتم امروز شد 19 تا!
کلا این نه گیر داده به من هاااا...

پریسا؟
خودت اعتراف کن!
چشم من شور بوده یا تو؟
نکنه چشمم کردی دختر؟

بالا کارنامه م نوشته بود که اگه نوزده تا غلطو نداشتم ترازم 150 تا بالاتر میشده!

واقعا از درصد زیستم بدم اومد!
زیست سومو شدم 80 درصد
زیست دوم 46 درصد
فک میکردم دومم رو که اوووووووووووووووووووون همه تست واسه ش کار کردم خیلی بهتر از اینا بدم!
من که فصل قلبو جویدم قشششششنگ!
من که فول فول شده بودم!
هنوز نرفتم غلطامو ببینم!
ولی وقتی برم اول زیستمو میبینم که چرا اینجور شده!

+++ببخشین کامنتا رو تایید نکردم!
به زودی حتما جوابشونو میدم!


نگرانم!

دوشنبه 25 مرداد 1395

نوع مطلب :متفرقه (تکست عکس،ترول،داستان،،..)، دیوونه بازیام (خاطره ها و یادداشتام)، 

فعلا فقد قالبمو عوضش کردم!
نمیدونم شما چقد خوشتون میاد ولی خودم دوسش دارم!

+نگران آزمونم هستم!
ترازم بیاد پایین کشتن منو!
این دفعه همه ش بهم میگن " حالا یبار ترازت خوب شد جوگیر نشو! بشین درستو بخون! پایین بیایی هاااا...."
نگران همه چیم!
چند روز دیگه میشه شهریور!
هنوز اونجور که به دلم بچسبه درس نخوندم!
اینقدر نگرانم که شبا از استرس قلبم تالاپ تولوپ میزنه!
درس میخونم ولی نمیدونم چرا نمیچسبه بهم!
میخونم درست و حسابی ولی همه ش فک میکنم درست حسابی نبوده!

نگرانم شدید!

چرا هیچکدوم از تصوراتم درست در نیومد؟
مگه نمیگفتم تابستون کنکورم خودمو میکشم و همه ش درس درس درس؟
پس چرا خودمو میکشم میکشم همه ش میشه پنج ساعت؟
اینقدر مغزم بعدش خسته میشه که  دیگه ارور میده!


بعضی وقتام با خودم میگم " خب معلومه که دولتی پزشکی قبول نمیشی! ولی لااقل تلاشتو بکن آزاد قبول شی! "
کسی میدونه واسه آزاد چه رتبه ای بیاریم پزشکی قبولیم؟
اگه میدونه بگه!


دلم نمیخواد بابام حسرت به دل بمونه!
نیست که شغلش بیمارستانیه ، ( کارمند داروخونه س....نمیدونم چی بهش میگن ، از اینا که دارو ها رو میدن دیگه ! ) هر روز میاد خونه میگه " امروز یه دختره رو دیدم مث محدثه خوشگل (! خب باباس دیگه! دخترش به چشش خوشگله! الانم داره صدام میزنه عسل! ) بود و کم سن! دانشجوی پزشکی بود!

اینو یطوری میگه که من با خودم احساس عذاب وجدان میکنم که اگه پزشک نشم ، بابام چی اونوخ؟

دختر دوستش ( همکارش یعنی! ) رتبه ش اینقد خوب شده که میتونه پزشکی بخونه!
همه ش بهم میگه " ایشالا سال بعدم من میگم دخترم پزشکی قبول شده "
منم تو دلم میگم ایشالا ولی....خودمم شک دارک که بتونم!

یعنی آزاد میتونم قبول شم؟
اگه میدونین تقریبا آزادش چه رتبه ای میخواد بهم بگین!





این پست به احتمال زیاد طولانی تر و مفصل تر خواهد شد!

جمعه 15 مرداد 1395

نوع مطلب :دیوونه بازیام (خاطره ها و یادداشتام)، 

ساعت سه ظهر...
گفتم بگیرم بخوابم ، حالا حالا ها که کارنامه م نمیاد پس واسه چی بیدار بمونم....؟

گرفتم خوابیدم ، چشامم داشت گرم میشد یدفعه داداشم اومد اتاق گفت خجالت نمیکشی با این ترازت؟
بذار بابا بیاد خونه اگه بهش نگفتم چه گندی زدی!

منو میگی

واقعا قلبم از جا کنده شد!
حتی آرزوی مرگمو کردم!
اینقدر شوکه شدم که نمیتونستم پا شم خودم کامپیوترو روشن کنم ببینم ، هر چقدم به امیر میگفتم یه لحظه گوشیتو بده خودمم کارنامه مو ببینم نمیداد و هر چند لحظه یبار میگفت " زیست.....هیییییییییی! ریاضی اوه اوه! و....."
آخرش به گریه داشتم می افتادم که بوسم کرد و گفت نمیر ضریب رشدت 100 هست! رتبه ت هم تو شهر 58! تو که اینقدر خوبی چرا ساعت مطالعه تو نمیبری بالاتر؟
اینو که گفت از خوشحالیم یه جیییییییییییییییییییغ کشیدم!
فهمیدم که با این رتبه م توشهر حتتتتتتتتتتتما جزو تراز شیش هزاریام!

واااااااااااااااااای اولین بارمه دارم تراز 6000 میگیرم!
تراز کلم شد 6164

اصصصصصصصصصصصصصصصصصصصصصصصصصصصصصصصصصصلا فکرشو نمیکردم!
به هیچوجه!
آخه نسبت به آزمون قبلیم خییییییییییییییییییلی کمتر خونده بودم ولی ترازم خیلی خیلی بیشتر شد!

الان بهترین حسو دارم!

من واسه این آزمونم عربی و زیست و ریاضی رو خوندم که خداروشکر هم خیلی خوب دادم!
تراز زیستم شده 7369!!!!!!!!!!!!!!!!



خداجونم یه دنیا ممنون!
بهم انگیزه دادی واسه خرخونی!
یه خرررررررررررررررررررررر زدن حسابی از الان تا به همیشه!

+روز دخملا هم مبارک!

.............................................................................................


من غلط کردم گفتم میام کاملش میکنم!

والا حسش نی!
فقط خوش میگذره این روزا
حالم خوبه!

همیشه فکر میکردم تابستون سال کنکورم جهنم میشه! اما واقعا الان میبینم که از همه ی تابستونام بیشتر خوش میگذره!
اینقدر خوش میگذره که نمیفهمم کی صبح میشه و کی شب میشه!
دیشب خیر سرم تصمیم گرفتم برای اولین بار تو عمرم تحلیل آزمون کنم و اون نه تا سوال غلط آزمونمو بررسی کنم ، ولی برق رفت!
تازه دورهمی هم نشد ببینم!
هی برق میرف هی میومد هی میرف هی میومد!
و دیگه؟
آهان امروز یکی تو کتابخونه تو جیب مانتوش سوسک رفته بود ، من که تا فهمیدم رنگم پرید و به جای اون جیغ نکشیده ی اون دختره ، جیغ کشیدم!
فک نمیکنم دیگه بازگشتی به این کتابخونه ی سوسکی داشته باشم!
ازون وقت تا حالا هر جام یه جوری میشه فک میکنم سوسکه!



موضوع انشا : دوشنبه ی خود را چگونه گذراندید؟

سه شنبه 5 مرداد 1395

نوع مطلب :دیوونه بازیام (خاطره ها و یادداشتام)، 

از جمعه بعد ازمونم قراره پست بذارم...
هی امروز و فردا کردم...
اما امروز دیگه دستور رسید و منم اطاعت کردم!


جمعه رفتم آزمونمو دادم...
بیشششششووووورررراااااا....
برداشته بودن بودجه بندی آزمونو عوض کردن!
خیلیام مث من بی خبر بودن و بر اساس همون بودجه بندی قبلی خونده بودنو و خب اون نتیجه ای که باید میشد نشد!
من جوری زیست دوم و شیمی دوم رو خونده بودم که گفتم این دوتا رو صد میزنم ، بقیه درسارم در حد سی چهل درصد دیگه....
اما بخاطر اون چند تا سوالی که یهویی از تو یه صفحه های دیگه که قرار نبود باشه ولی خب شد ، درصدام 100نشد!
زیست دومم شد 77 و شیمی دومم 70
حالا ترازم بد نشد بازم...
همونقدری شد که واسه ش خونده بودم...
شدم 5700....یعنی 1000تا پیشرفت! البته بهتره بگم بازگشت به جایگاه قبلی خودم! ( هیچوقت فک نمیکردم با یه ماه درس نخوندن وضعم اینقدر بد بشه که ترازم بشه 4700 ! هنو تو شوک اون قبلیه م! )
خدارو شکر اینبار کسی دیگه بهم غر نزد!
ولی خب...
نوموخوام!
بازم کمه!
من دفعه ی بعد باید بالای 5900 بشم...



واااااای پس فردا عروسی پسرعمومه...
خیلی خوشحالم!
ازین بیشتر تر خوشحالم که خونه ی عموم اینا فقد یه کوچه با ما فاصله داره....
نمیدونم چه ربطی داره...
ولی خب حس بهتری دارم..


3 روزه درس نخوندم...
عوضش یواشکی رمان خوندم ..
1000 صفحه رو هم رفته میشد...
امروز دوباره شروع کردم...
یه کم زیست سومو خوندم...
فصل حواس! ( فصل حواس و فصل هورمون ها رو از همه ی فصلا تو کتاب سال سومم بیشتر دوست دارم )
نمیدونم چرا ولی با زیست سال دوم ارتباط بهتری برقرار میکنم تا امسالیه رو...
انگار اون خون گرم تره!
اخه نیست که کتابش ازین گنده هاس، خیلی قر شده درب و داغون ، واسه همین خودمونی تره...
اما سال سومیه خیلی شیک و پیک مونده!
من حتی عین دیوونه ها بعد پنج ماه اومدم جلدشو کندم و دوباره یه جلد دیگه کردم که تمیییز بمونه!!!!!


آهان آهان...!
اصل کاری موند!
دیروزیه رفتم مدرسه!

 البته خوش شانس بودما ...
چون ساعت گذاشته بودم ، مامانم خونه نبود ، (به قول یکی ) " آقا داداشمم " خواب بود، خب منم خواب بودم دیگه!

 فاطمه هییییچ وقت صبحا زنگ نمیزنه خونه مونااا ولی از خوش شانسیم دیروز پنج دیقه به یازده زنگ زد!
منم سریع پاشدمو بهش گفتم بعدازظهر زنگ بزنه و بدو بدو آماده شدم و اومدم مدرسه!

هییییی.....


اولین صحنه: زهرا ، مهسا ، مینا رو دیدم که رو پله ها نشسته بودنو سلام نداده فقط پرسیدم کلاستون چند دیقه س تموم شده؟ اونام با درک اوضاع و احوال من ، پاسخی کوتاه دادن و یه چارتا چیزم گفتن که زودتر ازینا منتظرت بودیم خوش خواب! وارد دومین صحنه شدم!

دومین صحنه: من در حال نفس نفس زدن و دست بر روی قلب خود و عرق به روی پیشانی ، گام بر سالن مدرسه نهاده و ......یوهووووو دیدمش!

 خخخ...
(حالا نمیدونم اون عرق و تپش قلب من از دویدنم بود یا از .....!!!! در هر صورت دویدنه هم به نوعی بازم به خودش برمیگرده دیگه! )

سومین صحنه: لبخندی پههههههن بر روی سیمای من!
سیمای اوشون هم به شما چه ربطی داره؟ هان؟؟؟؟

چهارمین صحنه : .......
پنجمین صحنه:.......
شیشمین صحنه: معلمم فیزیکمو دیدم!
کسی که همواره منو در کلاس " کوزت " مینامید!

 فقط نمیدونم زخم زبوناش برا چی فقط تو کلاسه؟؟؟؟ بیرون ازونجا خوب آدمو تحویل میگیره هاااا...یبارم تو خیابون دیده بودمش خیلی تحویل گرفت آدمو!
و چقد خوب! من حاضرم بهم بگه کوزت ولی باشه!
هوووم....نمیدونم!
سال دومم از فیزیک متنفر شدم ، دوست ندارم دوباره تکرار بشه!
صحنه ی آخر: خخخخخ....
.
 مث مدرسه ها بود دیگه!

بسه بسه...
پاشید برید به زندگیتون برسید!
آهان نه...
با آرزوی موفقیت برای دوستم در مسابقات آزمایشگاهیش!
الان قزوینه!
سه شب!
قرار بود بزنگه با یه سیم کارتی ، شماره ش بیفته بعد من زنگ بزنم ، فک کنم سرش شلوغه یادش رفته!


و من در همین الان :



+برام خیلی جالبه !
خود دوما نمیدونستن کلاسشون افتاده صبح! و یه نصفی شون تقربیا نیومده بودن!
بعد اونوقت من فهمیده بودم و اونجا بودم!

خدایی خنده داره دیگه!

++بعداز ظهر دوشنبه فاطمه ی آبانی که کلاس فیزیک داشت با شادی تمااااااااااااااااام زنگ زده میگه محی بگو کی مدرسه س؟
منم صاف گفتم کی!
گفت میدونستی؟
گفتم خب آره! صبح اونجا بودم فهمیدم که قراره دوباره کلاسشون بعدازظهرم برگزار بشه!
گفت پس پاشو بیا دیگه!
گفتم من بر فرض روم شد گفتم باز دارم میام مدرسه چیکار و اومدم ، بعد اونوقت چطوری تو چشای بقیه نیگا کنم؟

+++صورتی بهش میومدااااا..........


ضرب در بی نهایت!

چهارشنبه 30 تیر 1395

نوع مطلب :دیوونه بازیام (خاطره ها و یادداشتام)، 

اعصابم خوردهههههههههههههههههههههه...........
چن روزه میخوام پست بذارم هر بار یه اتفاقی میشه که نمیتونم بنویسم!
الانم نمیتونم بنویسم!
میرم....
ولی بعد از ظهر میام همین پستو کاملش میکنم!
یه پست طولااااااااااااااااااااااانی هم هست!


نظرارو هم همون موقع تایید میکنم...
من برممممم.....

......................................................................................................

تکمیل شده ساعت هشت و ربع شب همین روز!


1-دو سه روزه دارم میرم کتابخونه درس میخونم
مث اینکه این بار تصمیمم جدیه و کوتاه نخواهم آمد!
پس فردا آزمون دارم
در حدی خوندم که مث دفعه قبلی ترازم نشه چار و هفصد! شاید این دفعه بشم پنج و شیشصد اینا
دفعه های بعدیشم ایشالا بیشتر و بیشتر بشم!


2-پریشب رفته بودیم خونه عموم اینا
من و امیر و امیرعلی و عموم چن دست فوتبال دستی جانانه بازی کردیم!
شماها تا حالا فوتبال دستی بازی کردین؟
اصن میدونین چیه؟
ببخشید اینطور میگمااا
اخه بنظرم یه اسباب بازیه تقریبا فراموش شده س! منقرض شده!
ولی خیلی حال داد!
اینقدر سرش هیجان داشتیم و بازی رو جدی گرفته بودیم که دست من و عموم از برخورد با چوب های کنار دسته هاش ، زخمی شد!
ولی همچنان میخندیدیم!
غش غش!
البته این عمو کوچیکم کلا باحاله!
هرخانواده یکی دونفر باحال توش پیدا میشه که بتونه تنهایی بیست نفر فامیلو بخندونه!
این عموی منم یکی از هموناس!

3-این شماره زدنا واسه این پستم منو یاد یکی میندازه بس دوست داشتنی و عشقولی! (
× ∞ )
شنیدم کلاساشون شروع شده....
که دوشنبه قراره برم مدرسه ببینمش!
خعععلی وقته ازش بی خبرم!
دلمم براش یه ذره شده!

+ تو اومدی و دنیای قرمز من آبی شد!


این جمله هه رو خودم گفتمااااا....
یعنی کپی شده از جایی نیس!
البته شاید هزاران نفر دیگه فبل من ابنو گفته باشن ، ولی من همین الان موقع نوشتن این جمله زد به سرم! و بنظر خودم چقدر هم قشنگ و عشقولانه س!
این جمله خطاب به همون شخص بالایی بود
که دیشب پریشب خوابشو دیدم!
چقدم تو خواب از دست من عصبانی بود!
نومودونمم چراهاااا
خواب دیشبیه که اینقد تو خواب مظلوم شده بودم و حرص خورده بودم وقتی ظهر از خواب پاشدم ، بخدا دوتا دندون جلویی هام درد میکرد! تو خواب اینقدر دندونامو بهم فشار آورده بودم که ناهارمو نمیتونستم بخورم بس که دندونم درد میکرد!
و مطمئنم هستم دندون دردم از خراب شدگیش نیس! چون من تا این سن حتی نه یه دندون پر کردم و نه حتی یه دندون خراب دارم!
از بس بچه بودم بابام بهم گفته : بزرگ شدی خانوم دکتر که شدی ، دندونات که خراب باشه ، تو نظر مردم  خراب میشی!
اخه یکی نیس بگه پدر من! تو این دوره زمونه پزشکی قبول شدن ، مث هف خوان رستمه!
مگه به این آسونیاس؟

4- از وقتی رفتم کتابخونه و رو میزهارو خوندم کللللی فحش جدید یاد گرفتم!
بعضیاشونم حرفای باحال نوشته بودن ، کلی خندیدم سرش!
و  قشششششنگ مشخص بود نویسنده هاشون آقا پسر بوده ، بعید میدونم یه دختر خانوم همچون حرفایی رو بیاد بنویسه!
هعععی
چی بگم والا!
اتفاقا من خودمم یه چی نوشتم....البته من چیز خاصی ننوشتم فقط یدونه ازون شکلک خنگای معروف خودمو کشیدم و کنارش امضا زدم....
ولی موقع رفتن عذاب وجدان گرفتم که نکنه نوشتن رو میز کتابخونه گناه باشه! واسه همین پاک کن برداشتمو و پاکش کردم!

5-پریروز ساعت هشت و نیم شب زنگ زدم خونه فاطمه اینا ، مامانش برداشت گفت کلاسه ، گفتم کلاسش کی تموم میشه؟
بنده خدا گفت " والا کلاسش ساعت هشت تموم میشه ولی خدا میدونه کی برگرده! "
منم خدافظی کردم گوشیو گذاشتمو خندیدم!
آخه مامانش خیلی با لحن باحالی اینو گفت!

6-از حالت خمول دارم میام بیرون ( خمول به معنی سستی ، درس 6 عربی 3 )
هیچی همین!
فقد خواستم بگم من عربی خوندم! فوز دلتون!
و چه بد که سال دیگه عربی نداریم! اون زمین مزخرفو ، اون ادبیات بیشور رو داریم ولی عربی نه! حتی زبانم داریم ولی عربی نه!
من نمیدونم چی میشد زبانو حذف میکردن عربی میذاشتن؟

7- نمیدونم شمام شنیدین یانه!
آخه خودم تازه شنیدم!
اینکه یه دختر خانوم انسانی امسال بلافاصله بعد جلسه کنکورش موقع رد شدن از خیابون یه ماشینه بهش زده و فوت کرده!
چقدر دلم براش سوخت!
اسمش فاطمه غیاثی بوده!
خدا رحمتش کنه!
بیچاره سال آخر عمرشو همه ش با استرس کنکور گذرونده ، حتی خود استرس کنکورم چشیده ، درست بعد کنکور ، موقع رهایی! نفس کشیدن! آزادی! تصادف کرده!
حتی سایت سازمان سنجش هم تسلیت گفته ....
هعی...
بازم خدا رحمتش کنه طفلکی!

اگه مثلا مثلا رتبه بیاره یا اصن رتبه شو خیلی خوب بشه ، چقدر مامان و باباش دلشون بسوزه!





کنکور95

شنبه 26 تیر 1395

نوع مطلب :دیوونه بازیام (خاطره ها و یادداشتام)، 



دیروز کنکور 95 تجربیا هم تموم شد رفت پی کارش!


منم دیروزشروع کردم به درس خوندن یه کم زیست دوم رو خوندم ، دیدم شدید خوابم گرفت! طوریکه انگار اتاق عملم و بهم بیهوشی تزریق کردن!
رو کتابم سرمو گذاشتم و یه ربع واقعا خوابیدم!
بعد یدفعه با صدای داداشم بلند شدم که " محدثه بیا شام حاضره "
منم پاشدم رفت شامو خوردم و بی حال دراز کشیدم جلو تلویزیون!
نمیدونم داشتم سر خودم رو کلاه میذاشتم یا واقعا خوابم میومد؟
شاید داشتم از درس خوندن شونه خالی میکردم!
حقیقتش این بود نمیخواستم بخوابم!
من " دورهمی " رو میبینم...
منتظر بودم اونو ببینم...
اومد دیدم...تموم شد!
بازم کلا بی حس و حال بودم....
یه چن تا وبلاگ بود که از قبل دنبال میکردم و نویسنده هاشون کنکوری بودن....
گفتم سر بزنم به اونا ببینم راجع به کنکور امروزشون چیا نوشتن!
دوتا شون " حورا " و " پاییز " رو نگاه کردم...( رو اسماشون کلیک کنید صفحه ی وبشون براتون باز میشه )
هنوز چیز خاصی از کنکورشون ننوشته بودن!
البته خب حقم دارن!
من خودم از جلسه کنکور برگردم اگه خوب داده باشم فقط سه روز میخوابم اگه خدایی نکرده بد داده باشم ، میشینم زار زار گریه میکنم!
خلاصه بازم دلم خواست با یکی که همون روز کنکور داشته و تجربی بوده حرف بزنم! یا حداقل حرفاشو بخونم!
امسال تو فامیل خودمون که کنکوری نداشتیم.....
سال بعدم فقط من هستم!
خدا رو شاکرم که هم سن خودم ندارم! وگرنه مسلما نتیجه ی منو با اون مقایسه میکردن! اونا هم نمیکردن خودم تو دلم میکردم!
" دختر عموم " امسال میره سوم و همسن من نیست! در نتیجه من با کسی مقایسه نخواهم شد تو فامیل! از این یه مورد واقعا میترسم!
ولی " فاطمه " همون از نوع آبانیش سه تا همسن داره تو فامیل! سه تاشونم باهاش هم رشته ن!
همیشه بهش میگم بیچاره ای تو!
اگه یکیشون از تو بهتر بشه همه ش میکوبن تو سرت!

بگذریم....
رفتم رفتم رفتم ، رسیدم به یه وبلاگی که نویسنده ش سال 94 کنکور داده و به نظر من رتبه ش هم خیلی خوب بوده!
ولی خب مونده برای سال بعد که میشه 95!
حرفاشو خوندم!
خوشم اومد!
ادامه دادم!
برگشتم آرشیوش مال ماه های قبلشو ، یعنی درست تابستونی که من الان توشم رو آوردم و خوندم و همینجوری اومدم بالا!
کلی چیز  میز ازش یادگرفتم واقعا!
شاید با خودتون بگین ما خودمون همه ی این چیز میزارو میدونیم فقط اراده مون ضعیفه!
چون هر وقت یکی میاد منو نصیحت کنه خودم همین جوابو تو دلم میدم!
ولی این یکی فرق داشت!
مث خودم بود!
با خوابش مشکل داشت!
درست مث من!
و همنیطور که به ترتیب پستاش میومدم بالا ، تو هر پستش از مشکل خوابش نوشته بود!
اما تو یکی از پستاش نوشته بود که راه حلشو پیدا کرده!
کتابخونه!
اینکه صبحا پاشه بره کتابخونه ، براش تازگی داشته باعث میشده بخاطرش صبحا بلند شه و خوابش بیاد رو برنامه!
منم میخوام همینکارو کنم!
ازون جاییکه آدم جوگیری هستم و خب چیزای جدید و تازه رو هم دوست دارم ، و باز هم ازونجاییکه تا حالا تو کتاب خونه درس نخوندم و برام تازگی داره ، اینو میدونم که بخاطرش و از سر جوگیری حداقل ده پونزده رو رو تو جو می مونم و میرم مث آدم سر درسام!
خب....
همین پونزده روز هم خیلی خوبه!
به شرایطش که عادت کنم ، وقتی از نتایج آزمونام راضی باشم ، مسلما همونو ادامه ش میدم و دیگه نمیذارمش کنار!
و امروز با مامانم رفته بودیم یه جایی ، برگشتنی رفته م از مسئول کتاب خونه محلمون پرسیدم چه ساعتایی بازه....
و تصمیم دارم از فردا برم بخونم....
حالا نه یدفعه ای ده ساعت!
ولی میرسونمش!

دیگه خودمم بدم میاد ازینکه برم تو اتاق بخوابم ولی جلو بقیه وانمود کنم دارم درس میخونم!
بدم میاد از اینکه یجوری بخوابم که حالت آماده باش باشم که اگه کسی یهو درو باز کرد ، سریع پاشم و مداد بگیرم دستمو الکی خط خطی کنم! دیگه متنفرم ازین وضع!
اتفاقا این نویسنده ی وبلاگه هم نوشته بود که " خواب ابلهانه ترین بهانه برای درس نخواندن است "


+همینجا یه چیزی رو اضافه کنم : میخواستم یه چی لابه لای حرفام بگم یادم رف!
رو مخمه این موضوع الان!
یادم نیاد بقیه حرفامم میپره!


اینم آدرس اون وبی که این همه ازش تعریف کردم : http://manokonkore95.mihanblog.com/
عنوان وبشم اینه :  بر فراز قله ی کنکور 95


++اون مورد یادم اومد...
بعضیا گفتن شاید کم خونی واسه همین خوابت زیاده
ولی من آزمایش دادم
رفتم پیش یه دکتر گفت خونت غلیظه باید بری خون بدی و ورزش کنی
دوباره رفتم پیش یه دکتر دیگه گفت کم خونی! برات قرص مینویسم!
بعد حالا یه سوال...
برگه آزمایش من که یکی بود...
پس چرا یکیشون گفت کم خون یکی دیگه عکسشو گفت؟
من تا جایی که حدس میزنم تو آزمایش خون گلبولا رو میشمارن اگه از یه عدد اینور اونور شه میگن کمه یا زیاد!
پس چرا واقعا هرکدوم یه چی گفتن؟
و اینکه عایا غلیظ بودن خون هم باعث خواب آلودگی میشه؟



هاج و واج!

یکشنبه 20 تیر 1395

نوع مطلب :دیوونه بازیام (خاطره ها و یادداشتام)، 

یا خدا!
دو روز نیومدم وبم ، الان میبینم 37 تا نظر دارم!
مینا جان دستت درد نکنه ولی خدایی خودت چجوری حوصله ت گرفت برای من 17-18 تا نظر بذاری اونم طولاااااااااااااااااااااانی!!!!!
میدونی که اولین نظرت ساعت ده و چهل دقیقه ی شبه و آخرین نظرت یک ساعت بعدش؟
یعنی یک ساعت داشتی فقط مینوستی؟؟؟
خخخ....!!!!
و همینطور پاییز خانوم کنکوری که شیش هفت تا گذاشته!
البته من به هیچ وجه از طولانی بودنش غر نمیزنم ، اتفاقا خیلی خیلی ذوق زده شدم! اجرتون با خدا!
و همنطور بقیه ( پریسا ، زهرا ، و محدثه....)


+خبر خاصی نیست!
جز اینکه ترازموخیلی بد شدم!
4700!
افتضاح!
حرفی ندارم درباره ش!
ولی اینکه ترازم بد شد باعث شد یه کم به خودم بیام!
دوروزه درس خوندن جدی رو شروع کردم...

سرجلسه ی آزمون یه دختره کتاب شیمی شو با خودش آورده بود تا لحظه ی آخرم داشت میخوند!
من هاج و واج داشتم نگاهش میکردم!

خبر دیگه م اینکه خرس قهوه ایم پیدا شد!
یک سال بود گمش کرده بودم ....
اینو از شیش سالگیم دارم!
دیگه خیلی لاغر شده و کرک و پراش ریخته!
اولاش خیلی جیگر بود! فوت میکردی موهاش تکون تکون میخورد!
هدیه ی ژیمناستیکمه!
سوم شده م توی مسابقه ای که منطقه مون برگزار شده بود....
یادمه قبل اینکه کادومو باز کنم ، به دوستم که دوم شده بودم گفتم بیا کادوهامونو عوض کنیم...
آخه پیش خودم فکر میکردم کسی که دوم شده کادوش مسلما بهتره!
اما اون گفت نه هرکس کادوی خودشو داره!
وقتی باز کردیم کادوهامونو بوی دماغ سوخته بلند شد!
کادوی من ، خرس عزیز من ، مخملو جانم ، از خرس بی مزه ی اون کلی سرتر بود!
و حالا اونوقت بود که اون بهم گفت قبوله بیا عوض کنیم!
منم جواب خودشو بهش گفتمو و ضایعش کردم....!!!

اینقدر دوسش دارم ....
واقعا فکر میکنم حس داره!
حرفامو میفهمه!
درد رو حس میکنه!
واسه همین شبا بغلش نمیکنم!
چون میترسم سنگینی دستم به دستگاه گوارشش و اجزای بدنش فشار وارد کنه!



++دیدین؟
دیدین؟؟؟؟؟
چه الکی آلمان حذف شد!
اصن حالا که اینطوره خدا کنه پرتغال اون فرانسه رو ببره دلم خنک شه!
هر چند که داور به نفع میزبان یعنی فرانسه میگیره!
البته این نظر شخصی من بود!
بیشتر از این حرف نزنم بهتره!
چون هنوز اون همه نظرو جواب ندادم!
جواب دادنشون یه عمری میشه!







فهرست وبلاگ
طبقه بندی
آرشیو
نویسندگان
پیوندها
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
جستجو
آخرین پستها