شنبه 19 اردیبهشت 1394  06:19 ب.ظ    ویرایش: شنبه 17 تیر 1396 09:30 ب.ظ
توسط: mohi

روزمرگی هامو مینویسم....
قبلا یه وبلاگ داشتم تو بلاگفا ، اما بلاگفا دچار مشکل شد و وبلاگ من همراه خیلی های دیگه حذف شد...
منم پاشدم اومدم اینجا...
بعدا کجا میرم معلوم نیست!

این آدرس وبلاگ قبلیمه....

- اینجا -

   


Сommεƞt()  
دوشنبه 17 خرداد 1395  02:05 ب.ظ    ویرایش: دوشنبه 17 خرداد 1395 02:23 ب.ظ
توسط: mohi


دیروز امتحان زیستمونو دادیم رفت!
و من بیست نشدم!
تنها بیست کارنامه م شد همون بیست زبانم!


غلطام خیلی مزخرف بود!
یکیش این بود که گفته بود گل ادریسی تو محیط خنثی چه رنگیه؟ که من نوشتم آبی که میشد صورتی!
آخه تا جایی که من حس میکنم و یادم میاد تو شیمی همیشه اسید قرمز میکرده ، قلیایی و خنثی ها آبی بودن!
نمیدونم شایدم اشتباه میکنم!

دوتا غلط مزخرف دیگه م دارم که با اونا مشکل دارم و باید هر وقت شد از معلمم بپرسم تا توجیه بشم! در حال حاضر که قبول نمیکنم این دو تا غلطم باشن چون به نظر خودم درستن!
حالا دیگه شدم نوزده و بیست و پنج
غصه هم به اندازه ی کافی خوردم

خودم نشستم ضریب هردرسو تو نمره م ضرب کردم و.....خلاصه معدل گرفتم ، معدلم شد 18 و نود!
نوموخوام! من میخوام بالای نوزده باشم! میخوام! من جایزه مو میخوام!

حالا باز خدا کنه از این چیزی که حساب کردم خیلی پایین تر نیام!

امروز و دیروز اینقدر خوابیدم که تمام عقده هام خالی شد!

امتحان زیستمو دو روز آخر شروع کردم درس خوندن ، یعنی جمعه شب ، خیلی هم اذیت شدم تا تمومش کنم ، یه سره فقط میخوندم!
واقعا تعجب میکنم چطور بعضی وقتا هیچی درس نمیخونم روز آخر که میشه واقعا میگما ، روز آخر حتی شده هفت ساعت پشت سر هم بدون حتی یک دقیقه استراحت درس میخونم! حتی بدون یک دقیقه استراحت یه سره هفت هشت ساعت درس میخونم و میخونم! تازه بعد اون هفت هشت ساعتم مثلا باید بیام ناهار یا شام بخورم وگرنه همونم نمیام بیرون!

این یه ماهه کوفتی امتحانام هم تموم شد ولی خدایی خیلی سخت گذشت!
مطمئنم بدنم اون دنیا به خاطر بی خوابی های طولانیم و هم چنین خوابیدن های طولانیِ پشت سر هم ازم شکایت میکنه!

حوصله تاریخو ندارم
میذارم بعد از سحر میخونم....
آخه خدایی یه درسی هم هست که اگه بخونی بگیری بخوابی ، بلند بشی همه ش پریده!
خدایی خوندن تاریخ دیگه خیلی زوریه! آخه تاریخ بخونی که چی؟ به من چه اسدالله علم چیکار کرد و سرانجامش چه شد! والا....

فردا ماه رمضونه!
هر وقت یادش میفتم گشنه م میشه!
حالا چقدم که روزه های من روزه س!
از بعد سحر میخوابم تا دم افطار!
والا...
بیچاره مامانا که تو روزگی این همه مهمون هم دعوت میکنن افطار و زحمت میکشن!
بیچاره بابا ها که از هفت صبح میرن سر کار تا سه چهار ظهر!

+کسلم چرا؟
چرا بی حالم؟
چرا؟


++هیچ گواهی به سالم بودن من نیست...
من...دیوانه ی توام!



   


Сommεƞt()  
پنجشنبه 13 خرداد 1395  10:33 ب.ظ    ویرایش: پنجشنبه 13 خرداد 1395 10:35 ب.ظ
توسط: mohi


هنوز شروع نکردم زیست بخونم!
امروز روز خیلی گندی بود ، کلا خواب بودم  الانم کسل و بی حالم ولی خوشحال!
همه ش به خودم میگم اینجوری میخواستم 20 بشم؟
اما قرار گذاشتم فردا ساعت هشت صبح بلند شم جدی شروع کنم به خوندن
بی حال بودم ولی میتونستم درس بخونم اما دیدم اونجوری بی کیفیت میشه بی خیال شدم عوضش فردا از استرس هم که شده تمرکزم میره بالا و با کیفیت درسمو میخونم!


امروز صبح زمانی که مامانم خونه نبود زنگ زدم به بابام ، راجب چیزی که میخواستم ازشون اجازه بگیرم ، اول با بابام حرف زدم چون باهاش راحت ترم! بابام مشکلی نداشت و بعداز ظهر خودش به مامانم گفت و مامانم دید بابام راضیه اونم اجازه داد!
الان خیلی خوشحالم!
خیلی!
چقدر خوبه نقطه ضعف بابات دستت باشه! تا بهش گفتم قول میدم درسمو خوب بخونم و زیستمو خوب بشم کوتاه اومد و مهربون شد! خخخخخ....


   


Сommεƞt()  
چهارشنبه 12 خرداد 1395  08:21 ب.ظ    ویرایش: چهارشنبه 12 خرداد 1395 08:35 ب.ظ
توسط: mohi


امروز اینقدر روز خوبی بود برام که واقعا هنوز نتونستم توصیفی براش پیدا کنم که بتونم اینجا بنویسم!
ولی سه ساعت زمان گذاشتم کنار که بشینم همه چیو تو دفتر خاطراتم وارد کنم!
فقط میتونم بگم فوق العاده بود!
کلی خندیدیم!
مخصوصا اون موقعی که نجمه فاطمه ، فاطمه رو برد تو اونجا و در و بست و اون حرفا رو بهش زد!
حرفاشو نمیشه گفت! همون تو دفتر خاطراتم مینویسم!
وای عالی بود!

+لعنت بر دستی که بی موقع عرق کنه و لعنت بر دستی که بی موقع عرق نکنه!
هر کدوم اینا یه مفهوم خاصی دارن!
اوف !
بی خیال نمیخوام به عرق دستام فک کنم!
به اندازه ی کافی حرص خوردم!

++الهی من فدای این نی نی مو فرفری توی عکس بشم!
عشقمه! میدونم مث روحه چون مژه نداره! ولی عشق منه!
فقط بچه م نشد که مژه دار بشه! عیبی نداره قسمت نبود! حالا ایشالا بچه ی بعدیم مژه دار میشه....
 نیست که دستام زیاد عرق میکنه ، از صبح تا حالا هی پررنگش میکنم ، کم رنگ میشه! مامانمم هی میگه بچه نکن پوستت مریض میشه!

+++چه حس خوبیه آدم به مامانش راستشو بگه!
نه که بگم تا الان دروغ میگفتم ، نه! تا الان کلا نمیگفتم ، ولی امروز گفتم! حالمم خیلی خوبه!
فقط مونده که یه چیز دیگه رو بگم ، امیدوارم قبول کنه! امیدوارم نه نیاره!
وای خدا یعنی میشه بذاره؟

++++ زبانمو میشم 19 و هفتاد و پنج!
چه بهتر!
فک کن! زیستمو بشم بیست که ایشالا ایشالا میشم! ( حالا حال میده نشم! واقعا افسردگی میگیرم اگه نشم! ) بعد چون کلا فقط زیستمو بیست شدم ، اون بیسته مث نگین میدرخشه تو کارنامه! و قشنگ هرکس ببینه میفهمه این بچه ، یه بچه تجربی تمام عیاره!

+++++ دستا بالا! و ...! خخخخخ





   


Сommεƞt()  
سه شنبه 11 خرداد 1395  06:35 ب.ظ    ویرایش: سه شنبه 11 خرداد 1395 09:05 ب.ظ
توسط: mohi



این عکسه رو روز امتحان شیمی مون فاطمه دیده بود بعد برام تعریف کرد متنشو ، منم خدایی خیلی از متنش خوشم اومد! (البته میدونم به درد من  نمیخوره هاااا چون من هنوز دخمل بابایی ام حالا شاید در آینده این جور چیزا به دردم خورد! ) بعد فاطمه آدرسشو برام توی یه نظر گذاشته بود ، منم گذاشتم اینجا

هی میخواستم نذارمااااا....آخه زشته! اصن چه معنی داره آدم یکیو بغل کنه؟ اصن یعنی چی این حرفا؟ گناهه ! والا بخدا....!

+بدون بغل کردن هم میشه تو وجود یکی حل شد هاااا ولی بغلش کنی بهتره!
مثلا من خودم همین الان تو وجود یکی حل شدماااا اما بدون بغل! ایشالا خدا ....بوووووووق.....

   


Сommεƞt()  
دوشنبه 10 خرداد 1395  10:39 ب.ظ    ویرایش: دوشنبه 10 خرداد 1395 10:57 ب.ظ
توسط: mohi


مای نیم ایز محدثه غلطه هاااا ، زیرا مای نیم ایز " نه خیر "
خخخخ
یاد سال اول افتادم که امتحان زیست داده بودیم ، یکی از بچه ها از یه کلاس دیگه یادش رفته بود اسمشو بنویسه بالای برگه ، معلم زیستمونم براش نوشته بود what is your name?
وااااااای که چقدر من اون موقع اینو خوندم خنده ی توام با احساس ناشناخته ای بهم دست داد!
اون موقع احساسم ناشناخته بود هنوز برام چون هنوز امتحانات دی ماه نرسیده بود!
اما وقتی امتحانات دی ماهمون شد فهمیدم اون احساس ناشناخته چی بود : حسادت!
حسادت ناشی از دوست داشتن!
حسودیم شده بود که چرا معلم مون بالای برگه ی اون دختره همچین چیزی رو نوشته و بالای برگه ی من هیچی نیست جز نمره م!
هعععی....
+احساس الانم در کلام نمیگنجد!
++ thank you !
+++
شک ندارم فردا خورشید از غرب طلوع خواهد کرد
 ++++ادبیات تنها امتحانی بود که تقریبا تا آخر وقت امتحان نشسته بودم و اطرافم خالی خالی بود در حالیکه تو همه ی امتحانا از اون ناحیه ای که من میشینم اولین نفری که صندلیشو ترک میکنه منم! خدایی سر این درس به معنای واقعی کلمه زحمت کشیدم و از همون ساعت هشت شب روز اول (ساعت هشت : ) شروع کردم به خوندن ، نتیجه ش اینقدرام بد نشد میشم 18.75 اما برای من رضایت بخش نیست !
دیدین میان عکس میذارن که به خنده م نگاه نکن و دلم غمگینه و این حرفا ؟ خب این جور عکسا احساسیه مضمونش بیشتر اما من الان همچین حرفی رو میزنم راجب درسام! میخندم و با خنده نمراتمو به بقیه میگم اما از درون دارم دق میکنم رسما!
فقط خدارو شکر تموم شد رفت!
و چه تعبیر قشنگی میشه از هرچیزی ساخت: امتحان زیستمونو که گذاشتن اخر میشه یجوری امتحانمو بدم که حداقل امتحانامو با افسوس تموم نکنم و نمره ی خوب زیستم پایان بخشش باشه!

نظرارو فردا جواب میدم

   


نظرات()  
دوشنبه 10 خرداد 1395  06:13 ب.ظ    ویرایش: چهارشنبه 12 خرداد 1395 09:22 ب.ظ
توسط: mohi


برام خیلی جالبه!
من دیشب سه تا نمونه سوال نهایی کار کردم که خرداد 94 و 93 و دی 93 بود
بعد تو اونا یه سوالی اومده بود که گفته بود فلان جمله به چه موضوع مهمی تاکید میکنه  جوابش میشد اعتقاد به سرنوشت ، ولی من موقعی که خودم میخواستم جواب بدم گفتم میشه غرور و تکبر بعد جالب تر اینه همون سوال امروز تو امتحانمون اومد و من با خودم گفتم خب نهایی کار کردم ، خب اونجا اینو گفته بود اعتقاد به سرنوشت و خوشحال و شاد نوشتم اعتقاد به سرنوشت! اما تو کلید امسال نوشته شده همون غرور و تکبر !
یعنی چی آخه؟
یه سوال تو دو سال بیاد و جوابش فرق داشته باشه با هم؟
خب من خودم فکر میکردم میشه غرور و تکبر ولی به خاطر نمونه سوالی که حل کرده بودم نوشتم اعتقاد به سرنوشت!
الان یعنی چی؟
چرا جواب یه سوال باید تو دوسال با هم فرق بکنه؟
فقط من نیستم که دچار این بدبختی شدماااا.....فاطمه هم که نهایی هارو حل کرده بوده ، به خاطر کلید اون سال جوابی رو نوشته که تو کلید اون سال خورده! اونم مث من!
هر دومون الان به شدت عصبانی هستیم!
واسه اینکه خودمونو آروم کنیم ، گفتیم زیستمونو بیست میشیم!
بعدش من گفتم بریم یه نمونه سوال نهایی بیاریم پای تلفن حل کنیم ، آوردیم و خرداد 93 رو پای تلفن حل کردیم ، سوالو میخوندیم یه کم زمان میدادیم که هر دومون فکر کنیم و بعدش جوابامونو میگفتیم و میرفتیم چک میکردیم! ( سر راست 60 دقیقه زمان تلفنمون شد جالبه به پشت خطی ها هم که مث ماشین عروس هی بوق بوق میکردن محل نمیذاشتیم! )
و واقعا باورم نمیشه که ما زیستمون چقدر خوبه که اگه اون امتحانو نخونده میدادیم میشدیم 19 !
این معلم زیست ما با ما چه کرده است؟
عزیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــزم!
اصن معلم به این خوبی ندارررررررررررریم!





+از ادبیات متنفرم!
متنفر!
هم از کتابش با اون حجم! هم از امتحانش! من روز اول شروع کردم به درس خوندن و جدی جدی داشتم میخوندم دیشب دو تموم کردم تازه! و تا چهار هم سه تا نهایی حل کردم که همونارو هم کاش حل نمیکردم تا دچار اون اشتباه مزخرف تو امتحان نمیشدم!
از نظر من تو کل امتحانا ادبیات از همه شون سخت تر بود حتی از شیمی که اینقدر میگن سخت بود!
چون دقیقا به شم ادبی آدم ربط داشت نه به اطلاعات خونده شده از کتاب!
درست مث امتحان انشا بود!
باید همه چی رو بر اساس حس ادبی خودت مینوشتی!
من غر نمیزنم ، من واقعا کار کرده بودم ، واقعا کتابو خونده بودم ، واقعا سوالاییش که بر اساس اطلاعات کتاب بود رو جواب دادم و درست! اما مثلا یه سری از سوالاش که گفته فلان چیز رو توصیف کنید چرت و پرت نوشتم !
از ادبیات متنفرم!

++راستی بعضیاتون تو پست
منِ آبــــــــــ❤ـــــانی  گفته بودین چرا نمیشه واسه پست اخرم نظر گذاشت ، بخاطر اینه که صفحه ی نظراشو بسته بودم

+++دیده را فایده آن است که دلبر بیند ور نبیند چه بُوَد فایده ی بینا را؟

   


Сommεƞt()  
شنبه 8 خرداد 1395  07:02 ب.ظ    ویرایش: یکشنبه 9 خرداد 1395 10:01 ق.ظ
توسط: mohi


دانش آموزی که سه نه تا رو مینویسه هیجده تا  و موقع دوره کردن هم بازم نمیفهمه که سه نه تا میشه بیست و هفت تا ، چجوری یازده سال درس خونده و اومده بالا؟ بهتر نیست عایا برگرده به همون سوم ابتدایی تا جدول ضربو یاد بگیره؟

دانش آموزی که " دور کردن آهن ربا " رو میخونه " نزدیک کردن " و خیلی شیک میشینه ده خط واسه طرف استدلال میکنه و حل میکنه ، چی باید بهش گفت احیانا؟

اوووووف!
با خودم قهرم!
تا اطلاع ثانوی!
هر وقت تونستم ادبیاتم رو با زبانم رو با زیستم رو بیست بشم و گند امروز فیزیکم رو جبران کردم ، با خودم آشتی میکنم!


امتحان امروز: یه امتحان فیزیک فوق العاده فوق العاده مسخره ! اسمش امتحان فیزیک بود بیشتر شبیه زیست بود! همه ش استدلال همه ش استدلال!
خودشونو کشته بودن چهار تا مسئله داده بودن!
امتحان خیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییلی آسون بود از نظر من ، ولی من میشم 18 !
قلبم گرفت وقتی امتحانمو صحیح کردم!
همه ش غلطای مزخرف!
اه اه اه!

   


Сommεƞt()  
پنجشنبه 6 خرداد 1395  11:15 ب.ظ    ویرایش: جمعه 7 خرداد 1395 12:08 ق.ظ
توسط: mohi


هیچی فیزیک نخوندم....
اصن امروز یه روز خفنی رو پشت سر گذاشتمااااا....
ولی الان عذاب وجدانِ درس نخوندن یقه مو گرفته!
میخوام درس بخونم ، استرسم دارما ولی مغزم هنگه!
تصمیم دارم بخوابم نماز صبح بلند شم ، از اون موقع بشینم درس بخونم....
البته یه کمی استرسم کمه چون قصد دارم فقط فقط کتابمو بخونم و جزوه ی معلمم رو نخونم....
آخه واسه ی ریاضی و شیمی فقط کتابو خوندم و نکته ها و جزوه های معلمم رو نخوندم و واقعا هم ضرر نکردم و همه ی سوالا از تو کتاب بود و فقط در سطح کتاب!
اینجوری خیلی بهتره ، کتابو میخونی زودی تمومش میکنی ، بعدشم میری هفت هشت تا نمونه سوال نهایی حل میکنی و دیگه مدل سوالا دستت میاد!
تازه نهایی های فیزیک که خیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییلی از ریاضی و شیمی راحت تره! شایدم چون در طول سال فیزیک از جمله درسایی بوده که میخوندم این حسو دارم....

امتحان زبان فارسیمو خوب دادم و میشم نوزده و هفتاد و پنج
خیلی خوشحالم ازین بابت!

ایشالا فیزیکمم مث زبان فارسیم بشم....





+عاشق خودم و همه ی آبانیام!

++نه که بخوام بگم روز چهارشنبه چیزی برای تعریف نداشت که تعریف نکردماااا ، نه ولی آخه آدم از پنج شیش دقیقه چی میتونه تعریف کنه که من بکنم؟
من حتی واسه خودمم نتونستم یه چی از این چهارشنبه بکشم بیرون که بهم انرژی بده ....
آخه پنج شیش دقیقه به کجا هیکل من میرسه؟
من دلمو واسه یه ساعت و خورده ای  صابون زده بودم نه واسه پنج شیش دقیقه!
میخواستم اون لحظه که ضد حال خوردم تا آخر عمرم غر بزنم اما تحمل کردم ، گفتم الان لب باز کنم بهم میگه غرغرو ....هعععیییییی...!


+++
ﻋﻘﻞ ، ﺩﺭﺱ ﺣﺬﺭ ﺍﺯ ﻋﺸﻖ ، ﺑﻪ ﺩﻝ ﻫﺎ ﻣﯽ ﺩﺍﺩ

ﺯﯾﺮ ﻟﺐ ﮔﻔﺖ ﺩﻟﻢ : ﺧﺴﺘﻪ ﻧﺒﺎﺷﯿﺪ ﺍﺳﺘﺎﺩ!

   


Сommεƞt()  
دوشنبه 3 خرداد 1395  08:25 ب.ظ    ویرایش: دوشنبه 3 خرداد 1395 08:52 ب.ظ
توسط: mohi


اگه امتحان ریاضی مون تستی بود ، من درصدم میشد 100 چون جوابای آخرم همه ش درسته اما کلید! امان از دست این کلید!
به قول مینا به لطف کلید میشم 18 و نیم درصورتی که واقعا واقعا باید میشدم نوزده و نیم!
یه نمره خیلیه از نظر من!
معدل نهایی مو بشم زیر نوزده ، خودمو میکشم! که فکر میکنم با این نمره هام حتما میشم!
فقط برم خدارو شکر کنم که کنکور تستیه و دستگاه صحیح میکنه !

+اسمشو نباید میذاشتن کلید باید میذاشتن قفل!
آدم میبینه مغزش قفل میکنه واقعا!

کاش حداقل امتحانامون سخت بود حرصم نمیگرفت اما همه ش راحت!
واسه همینم قلبا راضی بودم که شیمی مون سخت بود!
من که الکی الکی ازم کم میشه ، حداقل سخت باشه امتحان زیاد ضرر نکنم!



   


Сommεƞt()  
شنبه 1 خرداد 1395  10:56 ق.ظ    ویرایش: شنبه 1 خرداد 1395 12:22 ب.ظ
توسط: mohi


امروز اصن نمیدونم پستمو چیجوری باید بنویسم!
همیشه قبلنا حرفام خودش میومدا ولی الان نمیاد!
بی خیال همینجوری تیکه تیکه مینویسم :

امروز امتحان دینی داشتیم ، امتحانش بدک نبود ، من هنوز کلیدش رو ندیدم ولی احتمالا زیر نوزده نمیام!
امتحان زمینمو که میشم 17 و نیم....
خیلی داغون شدم وقتی فهمیدم!
اصن افسردگی گرفتم!
نه به خاطر خود شخصیت درس زمین هاااا....
به خاطر اینکه نمره ش باعث میشه معدل نهاییم بیاد پایین و اینجوری ممکنه به اون جایزه ای که داداشم برام در نظر گرفته دست پیدا نکنم!

حرصم میگیره از اینکه رفتم بنی هاشمی دینی رو خریدم که بشینم اساسی درس بخونم اما بازم گذاشتم روز آخر ظهر شروع کردم و نرسیدم نهایی هاشو حل کنم!
همیشه تو مدرسه ها وقتی نمره م ، دلخواهم نبود با خودم میگفتم بی خیال نمره ی کلاسی که مهم نیست! نمره ی نهایی مهمه! و تو تخیلاتم اینجوری بود که نهایی هامو سفت و سخت میچسبم و حداقل پنج سال نمونه سوالشو حل میکنم و به قول داداشم با توپ پر میرم سر جلسه! اما تا الان که این تخیلاتم فقط در حد همون تخیل مونده و واقعی نشده! اما به خاطر جایزه م هم که شده هر جوری شده بقیه امتحانامو خوب میدم ، هنوز شیش تا درس دیگه مونده ، میتونم تو اون شیش تا جبران کنم!
همیشه ده دقیقه قبل امتحان یه روحیه ی جنگندگی پیدا میکنم ، یه طوری درس میخونم و تمرکز میکنم که اگه روز قبلش اون کارو کرده بودم ، 20 رو شاخش بود!
کاش این روحیه ی جنگندگیم تا بعد امتحان و تا خونه پایدار می موند!
بی خیال...

بعد امتحان زمین رفتم مدسه ی خودمون ، دوست صمیمیم رو هم با خودم بردم ، از دبیرستان مدرسه مون از هم جدا شد ولی با هم در ارتباطیم هنوز مث همون روزا!  آخ که چقدر اون روز خوش گذشت و خندیدم و بالاخره یه بار با خیال راحت مدرسه بودم و  اونجور که دلم میخواست شد!
من الان اون روزو چجوری اینجا توصیفش کنم و بتوضیحم؟ خب نمیشه دیگه.....به صورت کلیدی تو دفترچه م یادداشت میکنم بعدا وارد دفترخاطراتم میکنم....
فقط بازم بگم یه روز خیلی خوبی بود!

+ خدا کنه برگه ها رو پیدا کنه ! کلی چیزای خوب خوب توش بود!  ( زیستمو گم نکنه خوبه ! خخخخ )
++شیمیم رو روز امتحان شیمی گمش کردم ، امروز در به در دنبالش گشتم ( حالا نه همچین در به در هم هاااا....) بالاخره تو سطل آشغال مدرسه هه پیداش کردم! همین که دیدمش شناختم که کتاب خودمه ! دوست داشتم بگیرمش بغلش کنم ( من کتابامو خیلی دوست دارم + من درس خوندنو خیلی دوست دارم فقط یه خورده تنبلم و خوابالو ) اما .....دیدم روش پر از شیرینی خامه ایه! حالم بهم خورد!
به زور پاکش کردم با دستمالو و بعدشم برگشتم خونه !
+++امروزم چقده خوب بود! مخصوصا موقعی که دیگه ناامیدانه تصمیم گرفتم برگردم خونه! خداروشکر که بازم دست  دست کردم و بازم امیدوارانه صبر کردم!


++++
دنیام بی تو دنیای خوبی نیست !
+++++
یه لقمه ی کوچولوی نون بربری + پنیر = عسل  


* چقدر رنگ آبی و قرمز تو رنگ زرد قالبم قشنگ میشه!


..................................
اوه اوه!
امتحان دینیمو طبق کلید صحیح کردم  3 نمره غلط دارم! یعنی 3 نمره م مث کلید نیست! نمیدونمم چقدر از این  3 نمره رو بهم میدن! ولی من جوابام درسته! من مفهوم جمهوری و اسلامی رو درست نوشتم ! من سوالامو درست جواب دادم! بی انصافا....4 تا فصل داشتیم که درباره ی حکومته ، تو هر جاش درباره ی نظام اسلامی یه تیکه نوشته من از کجا بدونم تو منظورت کدوم تیکه شه؟ من جوابم درسته! درسته! اهههههه.....
هیشکدوم از جاخالی ها و تستی ها مو غلط ننوشتم ، فقط از تو تشریحی ها نمره کم میشم که اونم بازم جواب من انصافا درست درسته! خیلی نامردیه اگه بهش نمره ندن!
زیرش نوشته که نوشتن عین عبارات کتاب لازم نیست و مفهوم مهمه! خدا کنه مصحح برگه ی من آدم فهمیده ای باشه و بهم نمره مو بده!
خیلی نامردیه!
تشریحی هاش بارم هاش گنده گنده س!

   


Сommεƞt()  
جمعه 31 اردیبهشت 1395  08:23 ب.ظ    ویرایش: شنبه 1 خرداد 1395 11:29 ق.ظ
توسط: mohi

خانوم شرقی غربی (البته شایدم آقای شرقی غربی ) که یکی از پستامو خونده بودین و گفته بودین از کلروفیلم عکس بگیرم بذارم ، بفرمایین :






کلی حرف دارم بزنم درباره ی دیروز ولی چون دینی رو دیر شروع کردم بخونم ، پست مربوط به دیروزمو با فردام یکی  میکنم میذارم! زمینمو گند زدم  نمیخوام دینیم رو هم داغون بدم!


   


Сommεƞt()  
سه شنبه 28 اردیبهشت 1395  09:36 ب.ظ    ویرایش: سه شنبه 28 اردیبهشت 1395 09:38 ب.ظ
توسط: mohi

هنوز نرفتم زمینو شروع کنم....
اصن حسش نیست!
حالم خوبه هاااا....حال دلم رو میگم! اما حس درسم نیست!
امتحان شیمی و عربی رو هم روز آخر آخرش شروع کردم....نمیدونم چرا روزای آخر اینقدر حس درس خوندنم میاد طوریکه میتونم ده ساعتم پشت سرهم درس بخونم ولی روزای قبلشون نمیاد!




   


Сommεƞt()  
دوشنبه 27 اردیبهشت 1395  10:54 ق.ظ    ویرایش: سه شنبه 28 اردیبهشت 1395 12:01 ب.ظ
توسط: mohi

امتحان شیمی مونو دادیم...
یه امتحان سخت و  واقعا مفهومی!
قبل امتحان آرزو میکردم که مسئله هاش زیاد باشه اما برخلاف آرزوم شد و اکثر سوالاش توضیحی بود اونم نه یه توضیحی معمولی! باید کلی تو سوال میگشتی و مو رو از ماست میکشیدی بیرون و تازه میفهمیدی جواب چیه بعد باید میشستی دلیلشم برای آقا توضیح میدادی که چرا میگم این درسته!
تازه معلم شیمی مون هم مراقب بود و بعد امتحان وقتی ازش داشتیم جوابارو میپرسیدیم سر هرکدوم کلی فکر میکرد و بعدشم با شک جوابو میگفت!
اعصابم خورد نیست سر اینکه چرا امتحان اینقدر یوهویی سخت بود اعصابم خورده چون واژه ی صابونی رو غیر صابونی خوندم از روی کوریم و نیم نمره ی مفت رو از دست دادم!
خدا کنه غلط دیگه ازم در نیاد....
تا جایی که سوالا رو از معلم مون پرسیدم تقریبا همون میشم 19.5...!


خوبه که امتحان بعدیمون زمینه....
زیاد نمیخوام سرش بخونم ، در حد همون 17 هم بشم خوبه فقط یه چیزی بشم که معدل دیپلمم زیاد نیاد پایین وگرنه نمره ی نهاییش واسم مهم نیست!


+امتحان زمین ، سی امه ، یوه
وووووووووووووووووووووووووووووو!!!!!!!!!!!!!
++ اوخی! چقده این دوتا شکلکه که ته خط قبلیم گذاشتم خوشگلن!



+++همین الان از روی کلید نهایی برگه مو صحیح کردم!
شدم 18.5....!

   


Сommεƞt()  
شنبه 25 اردیبهشت 1395  10:19 ق.ظ    ویرایش: شنبه 25 اردیبهشت 1395 10:27 ق.ظ
توسط: mohi

اولین امتحان نهایی مو دادم : عربی!
خدارو شکر خوب بود و راضیم...

راستی بابک جهانبخش آلبوم داده ...
خیلی قشنگه...


الانم برای خستگی روحم میرم میشینم کتاب " خون آشام 4" رو میخونم...
امشب عروسی پسر بهترین دوست بابامه ولی من میخوام خونه بمونم ، آدم خیلی ترسویی هستم ولی حس ترس رو دوست دارم...میخوام ااین کتابه رو بخونم وقتی شب مامان و بابام رفتن  حسابی بترسم!

+هزار نکته ی باریک تر از مو اینجاست که چشم های تو از من پدر درآوردند!


   


Сommεƞt()  
جمعه 24 اردیبهشت 1395  10:27 ق.ظ    ویرایش: جمعه 24 اردیبهشت 1395 10:31 ق.ظ
توسط: mohi





+کاش میتونستیم اونایی که دوسشون داریم رو از پشت تلفن بغل کنیم!

++دیروز چه روز خوبی بود! و امروز چه روز سختی خواهد بود! امتحان نهاییییییییییییی عربی !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

   


Сommεƞt()  
چهارشنبه 22 اردیبهشت 1395  10:40 ق.ظ    ویرایش: چهارشنبه 22 اردیبهشت 1395 09:45 ب.ظ
توسط: mohi


هیچوقت نباید به اجبار خندید

گاهی باید تا نهایت آرامش گریه کرد

تبسم بعداز گریه ، از رنگین کمان بعداز باران هم زیباتر است . . .


دیگه مدرسه نمیریم...
آخرین زنگ زیستمونم تموم شد....
کلی هم سر کلاس زیست خندیدم....

شد زنگ تاریخ ، مث بچه ی آدم رفتم از معلم تاریخم اجازه بگیرم که برم سر کلاس زیست ، گفت نه! آخه حالا مثلا سر زنگ تاریخ نباشم ، بعدا تو خونه بخونم نمیفهمم مثلا؟؟؟ والا....
منم افتادم رو دنده ی لج ، نرفتم سرکلاسش...
اومدم پایین به مشاور مدرسه مون کمک کنم که پوسترهای روی دیوار رو برداره...
بعدش این پریسا با مشاورمون حرف زد ، اونم اولش یه کم سر به سرم گذاشت و اشکمو درآورد....
و این اشک چه معجزه ای میکنه!
قبول کرد که بره اجازه ی معلم تاریخ و زبان فارسی مونو بگیره ...
جالبه مشاورمون بهم میگفت بیشتر گریه کن که حداقل دل معلمات به رحم بیاد بذارن بری!!!!!!!!!!
منم خنده م گرفت! آخه عوض دلداری دادنه این؟؟؟؟؟

اجازه ی معلم زبان فارسی مو گرفت و منم رفتم سر کلاس زیست!

عالی بود اونجا!
نمیدونم چرا هر کلاسی میرم بیشتر بهم خوش میگذره تا تو کلاس خودم!
احساس راحتیم جاهای دیگه خیلی بیشتره!
کلی هم اونجا خندیدم ...
بعدا پریسا بهم گفت صدای خنده م تا کلاس خودمون میرفته!
خخخ...

بعدشم که زنگ خورد و  بیکار بودیم همگی ، این معلم زیستمونم دندون درد گرفتن! باید میرفتن .....خب عزیز من ، از لبنیات و شیر بدت میاد همین میشه دیگه! خارج شوخی دعا میکنم هرچه زودتر درد دندونش ساکت بشه....
اههه دندون بی فکر! آخه این همه روز وقت داشتی که درد بگیری چرا گذاشتی روز آخر؟ منم از دست این دندونه عصبانی شدم و یه کم گریه کردم و این پریسا ی بیچاره رو خوردم و ...

خب تقصیر خود پریساس!
هرچی بهش میگم من الان باید تنها باشم ، الان حوصله هیچکسو ندارم و برو پایین ، نمیرفت که!
منم داد زدم ....
من قبلا چند بار گفتم بهش که وقتی ناراحتم وقتی بی اعصابم ، فقط دوست دارم تنها باشم....
اگه تنها باشم یه چند دقیقه که بگذره دوباره آدم میشم...
حالا وسط گریه و اعصاب خوردیم پریسا میگفت الان از چی ناراحتی؟ با کی داری لج میکنی اومدی این بالا ؟ منم روم نمیشد بگم با دندونه! خخخخ...
یعنییییاااااا اگه مدیر مانع نشه ، این دندون مانع میشه !

حالا دیروز ، حالم خوب شد برگشتم پایین ، این زهرا هی میگفت حالا گریه نکن!
بابا نامرد خب اینجوری میگی من که بدتر گریه م میگیره !
بعدشم چیز مهمی نبود...
جز این که : گوش یعنی گوش مدیر ما!
اینقدر تیزه و حواسش به حرفای معلماش و دانش آموزاش هست که حتی وقتی هم که داشت با تلفن حرف میزد شنیده بوده که ماها چی میگفتیم به معلممون!
فتبارک الله احسن الخالقین!


+یه شوخی:

یادتونه قبلا یه پست گذاشته بودم که :


"  جلسه اول زیست که از التهاب و این جور چیزا حرف زدیم ، اومدم خونه دستم سوخت....
جلسه بعدش که درباره ی ایمنی و گلبول سفید و ویروس و باکتری و این جور چیزا بود ، الان گلو درد گرفتم...!!!!
خدا رحم کنه....
اینجوری پیش بره که آخر سال .......................!!!!!!!!!!!  "

خب؟ الان آخر ساله...
دیشب سرگیجه و سردرد داشتم به همراه حالت تهوع!
فک کنم خبراییه!
سالم باشه دختر یا پسرش فرقی نداره......


+شاید بعدا ویرایشش کنم یه چیزایی رو اضافی کنم که الان یادم نیست!

   


Сommεƞt()  
دوشنبه 20 اردیبهشت 1395  07:09 ب.ظ    ویرایش: یکشنبه 26 اردیبهشت 1395 08:37 ب.ظ
توسط: mohi

تولد یک سالگی این وبلاگم مبارکــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ  (:




   


Сommεƞt()  
یکشنبه 19 اردیبهشت 1395  06:05 ب.ظ    ویرایش: یکشنبه 19 اردیبهشت 1395 07:07 ب.ظ
توسط: mohi

من یه اصطلاحی دارم که اسمش شل شدن مایع مفصلیه!
نمیدونم اصن در واقعیت همچین چیزی اتفاق میفته یا نه ولی وقتایی که یه چیزای چندش میشنوم ، احساس میکنم کل مایع بین مفاصلم شل میشه ! رقیق میشه!
مخصوصا زانوهام! این زانوهام ، مایع شون اینقدر شل میشه که دیگه نمیتونم تکونشون بدم!
امروز سر زنگ زیست بحث رفت سراغ سقط جنین و خون و ریزش دیواره رحم و ....این جور چیزا ، واقعا این 
مایع مفصلیم داغون شداااااا.....!!!!!
حتی نخاع گردنمم شل شده بود تا چشام بالا اومده بود! مث چاه که میگیره میزنه بالا ، نخاعمم زده بود بالا چشام زرد میدید همه چیو!
خیلی حس بدیه خدایی!
ولی خوشبختانه از بس از اول سال سر چیزای مختلف ازین عبارت استفاده کردم ، این احساس به پریسام منتقل شده و یه همراه پیدا کردم...
سر زنگ زیست همه ش به هم نگاه میکردیم حال مایع مفصلی همو میپرسیدیم!


+فقط....فقط یه زنگ دیگه زیست داریم!
وااااااااای خدایاااااا......!!!!!
ینی فقط یه روز دیگه میتونم زیست داشته باشم؟


 

   


Сommεƞt()  
چهارشنبه 15 اردیبهشت 1395  07:07 ب.ظ    ویرایش: چهارشنبه 15 اردیبهشت 1395 07:09 ب.ظ
توسط: mohi





   


Сommεƞt()  
سه شنبه 14 اردیبهشت 1395  06:05 ب.ظ    ویرایش: سه شنبه 14 اردیبهشت 1395 06:34 ب.ظ
توسط: mohi


دو روزه اصلا حوصله ی درس خوندنم نمیاد....
مغزم واقعا خسته س...
با توکل بر خدا میرفتم مدرسه...
دیشب هم هیچ کاری نکردم ، حتی حتی زیستمم نخوندم تا ساعت یک و نیم شب....
بعد اومدم کتابمو باز کردم ببینم حجمی که قراره پرسیده بشه چقدره؟ دیدم خیلی زیاده (یه فصل کامل از بخش های قبلی کتاب + درس جدید )  بی خیال خودندنش شدم ، چون جلسه ی قبلش از من درس پرسیده شده بود خیالمم راحت بود....
واسه همین فقط درس جدید رو خوندم که وقتی درس داده میشه ، بفهمم چی به چیه....
اصلا خودمم نمیفهمم ، واقعا خدا دوستم داره که اون وقت شب که داشتم میخوابیدم یدفعه ای یه کاری کرد بشینم درس جدید رو حداقل بخونم....

امروز رفتم مدرسه.....
زنگ زیست شد!
نمیدونم چرا ؟ آخه چرا ؟ آخه این چه کاریه که یه یدفعه ای معلم مون دلش خواست از همه درس بپرسه حداقل هم که شده یکی دوتا؟
فقط خداروشکر آمارم تقریبا آخراس.....
تو اون بیست دقیقه ای که طول کشید تا به من برسه ، یه فصل کاملو خوندم! یه فصل طولانی اونم از نوع گیاهیش که قبلا هم زیاد نخوندم...!!!!
این قلب بدبختم تیکه پاره شد تا نوبت من بشه!
آخه همممممممممممممممممممممه از دم خونده بودناااااااا.....حالا فقط یه نفر نخونده بود که اونم اولین بارش بود!
ولی بقیه کامل خونده بودن!
میترسیدم یدفعه ای یه سوالی به من بیفته از جایی که نخوندم ، بعد اون وقت همه ی کلاس جریمه بشه به خاطر من خر!
منم که لوووووس.....!
مطمئنم اگه سوالی میفتاد که بلد نبودم میزدم زیر گریه!

چقدر بعضی یهویی هاااا خیلی یهویی هستن!!
خدا رو شکر که حالا نگفت یه برگه بذارین رو میز امتحان بگیرم!
اووووه اووووه!
نه واقعا خدارو شکر!
دیگه اینجوری شد که من الان حوصله ی تمام درسامو دارم چون چشمم ترسیده ازین یوهویی ها!




+با توجه به این عکسه من عجیب ترین موجود روی زمینم!

همه ش کسی رو اذیت میکنم که......!

   


Сommεƞt()  

دیــــوونه بازیام...!