دیــــوونه بازیام...!

دیــــوونه بازیام...!

بلاگفا قاطی کرد وبم پاک شد ، منم دیگه نتونستم بهش اعتماد کنم اومدم اینجا

این آدرس وبلاگ قبلیمه....

- اینجا -



[ شنبه 19 اردیبهشت 1394 ] [ 05:19 ب.ظ ] [ mohi ] [ Сommεƞt() ]

:((((

من برگشتم !
بعد از دو روز قهر کردن با وبلاگم و غیره اومدم!






طبقه بندی: متفرقه (تکست عکس،ترول،داستان،،..)،
[ سه شنبه 25 خرداد 1395 ] [ 12:13 ق.ظ ] [ mohi ] [ Сommεƞt() ]

)-:

پست قبلیمو ولِش...
حسش نیست کامل کنم ، اصن به درک!
مهم اینه هر سه تا اعضای خانواده م راضی بودن!

دوباره بعد از مدت ها اعصابم خورد شد! و همچنین ناراحت!

+صفحه نظراتو میبندم...
آخه واسه این چی دارید که بگید؟!




[ یکشنبه 23 خرداد 1395 ] [ 08:25 ب.ظ ] [ mohi ] [ Сommεƞt() ]

کارنامه


بعدا میام پستمو کامل میکنم فعلا فقط اومدم ابراز خوشحالی کنم از اینکه اون " ما کنّا "  رو که هی گیر داده بودم چرا تو کلیدش نوشته " نیستیم " درصورتیکه من فکر میکردم میشه " نبودیم " رو ازم درست گرفتن! پس یعنی معنی منم درسته!
یوهو!
هورا!

عربیمو شدم 20!





طبقه بندی: دیوونه بازیام (خاطره ها و یادداشتام)،
[ یکشنبه 23 خرداد 1395 ] [ 09:27 ق.ظ ] [ mohi ] [ Сommεƞt() ]

توِ آبانی

چن روز پیش یه عکس گذاشته بودم که متنش این بود : میان انبوهی از آدم ها هیچکس شبیه منِ آبانـــی نشد

حالا الان این عکسه رو نیگا کنید


خب...
چه شود اگر این " تو " آبانی باشد!
تلفیقی از دوتا عکس!
اونوقت این " تو " چقدر خاصه هااا !

توِ آبانی!





طبقه بندی: متفرقه (تکست عکس،ترول،داستان،،..)، دیوونه بازیام (خاطره ها و یادداشتام)،
[ شنبه 22 خرداد 1395 ] [ 06:28 ب.ظ ] [ mohi ] [ Сommεƞt() ]

دلِ تنگ

واااااااااای وای من عاشق شماره 3 شدم!
میتونین چند تا شماره رو به من نسبت بدین ، ولی تروخدا شماره 3 هم توش باشه؟
آخه خیلی عشقه!

به نظر خودم من بیشتر به شماره ی 5 میام!
مگه نه؟



+سلام صبح تون بخیر! (ساعت 1 و نیم ظهر )
امروز جمعه بود ، بابام خونه بود ، از بس حرف زد و خندید ، دیگه منم از خواب بلند شدم ، هرکاری کردم خوابم نبرد که نبرد!

ما یکی از اتاق های خونه مون سه چهارتا پله میخوره ، بعد من وقتی بچه بودم همیشه میرفتم بالای پله ها خودمو پرت میکردم بغل بابام....
امروز بهش میگم بابا بازم دلم میخواد
میگه خب بیا بپر
گفتم الان اگه بپرم کمرت قشنگ دو نیم میشه!

++امروز آخرین روز یللی تللی مه !
فردا دیگه میخوام برم به طور جد شروع کنم به درس خوندن!
یه برنامه ی سفت و سخت!
آخه به من رحم نیومده! یه کم به خودم شل بگیرم وا میرم!
قصد دارم روزی یک ربع زمان بذارم کنار زیست پیش 1 رو هم پیش مطالعه کنم!
حالا ببینم چقدر موفق میشم تو برنامه م!
ولی این بار جدی ام!


اون زیر عکسه رو هم بخونید
، خیلی قشنگه! مخصوصا دو خط آخرش!




+++یه جوری دلم تنــــــــــــــــــــــگ میشه برات
محاله بتونی تصور کنی
گمونم نمیتونی حتی خودت
جای خالیتو تو دلم پرکنی!





طبقه بندی: متفرقه (تکست عکس،ترول،داستان،،..)، دیوونه بازیام (خاطره ها و یادداشتام)،
[ جمعه 21 خرداد 1395 ] [ 12:50 ب.ظ ] [ mohi ] [ Сommεƞt() ]

17


چقدر پست قبلیمو دوست دارم
و اصلا دلم نمیاد روش پست دیگه ای بذارم!

بدترین روز زندگی من که مشخصه چه روزیه!   (خخخخ...شکلکه رو! فقط زبون کوچیکه ش پیداس! )
بهترین روزشم مشخص بود ، ولی اونقدر محکم نبود که حالا حالا ها جایگاهشو حفظ کنه!
یه روز دیگه اومد شد بهترین روز این هفده سال زندگیم و جای اون روز قبلیه رو گرفت! و جالبه تاریخ اون روز هم هفدهم ماهه!
این یکی خیلی محکمه!
عمرا یه روز دیگه بتونه جاشو به این زودیا بگیره


+زهرا جونم ، تولدتم مبارک! از ته دلم امیدوارم تو هر روزت قشنگ تر از دیروزت باشه و بهترین روز زندگیت ، هر روز تاریخش تغییر بکنه و از اون قبلیه صددرجه بهتر بشه!


++این عکسه هم قشنگ بود گفتم بذارمش!








طبقه بندی: متفرقه (تکست عکس،ترول،داستان،،..)، دیوونه بازیام (خاطره ها و یادداشتام)،
[ پنجشنبه 20 خرداد 1395 ] [ 09:37 ب.ظ ] [ mohi ] [ Сommεƞt() ]

شوکوکافه گلاسه D:


+.........................................................!!!!!!!!!!!


++بخدا همین چن تا نقطه یه دنیا احساس توش نهفته!
همه ش که نباید آدم پرحرفی بکنه.....
اینقدر حالم خوبه که فکر نمیکنم تا مدت ها چیزی یا کسی بتونه ناراحتم بکنه!





سوم دبیرستان پر!
چقد تهش خوب بود!
همیشه از سال سوم به نیکی یاد خواهم کرد!

و آنچه می ماند خاطره هاست!



تاریخ مونم دادیم رفت...
دیروز که نتونستم درس بخونم ، شبش که اصن نتونستم درس بخونم ، بعد از نیمه شبش که دیگه حرفشو نزن به هیچ وجه نمیشد! مگه فکر آدم میذاشت؟
بعد دیگه موند واسه بعد سحر از ساعت پنج و نیم تا هفت و نیم خوندم و تموم شد و رفتم مدرسه ، با اینکه خوب خونده بودم اما قصد تقلب داشتم!
آخه خیلی وقته تقلب نکردم ، نه گرفتم نه دادم!
هوس کرده بودم دیگه!
بعد گفتم تاریخه ، گناه تقلبش کوچولوئه بابا
رفتم سر جلسه ، پنج تا سوال تاریخو بلد نبودم ، آخه معلم مون یه سری هارو حذف کرده بود که واسه امتحان نخونیم اما یه چن تا ازونا اومده بود منم وسط سالن بودم ، دور تا دورم دومی! مونده بودم حالا چیجوری تقلب کنم؟ بعد گفتم زبون روزه و تقلب؟ بی خیال اصن!
هیچی دیگه اینقدر با اخم و تخم نگاه کردم ، یکی از چیزای مدرسه مون اومد جلو و گفت چته تو اینقدر هوا رو نیگا میکنی؟
منم گفتم بخدا یه چن تا سوالش جزو حذفیا بوده!
بعد دمش گرم رفت (هرچند از جمله ی دمش گرم خوشم نمیاداااااا ولی حالا گفتم ) از روی برگه دوسه نفر دیگه نگاه کرد اومد جوابارو بهم گفت!
ایول!
ایول!
اصن عاشقت شدم رفت!
ولی خدایی دهنم وا مونده بوداااااا....!!!!!!!!
از خنده هم داشتم منفجر میشدم!
اولش میخواست خیلی مستقیم بهم نگه یکیشونو ، گفت فلان سوال میشه اسم یکی از روزهای قیامت! منم خنگ! گفتم قیامت هزارتا اسم داره! برگشت گفت " رستا...." ؟ منم گفتم رستاخیز!
و نوشتم!

اصن عالی بودا
عالی!
ولی ... یعنی خود معلم تاریخمون هم اونایی که جزو حذفیا بود رو بعد امتحان قرار شده به همه نمره شو بده ، منم که چه مینوشتم چه نه نمره شو میگرفتم اما خعلی این حرکت اون خانوم بهم چسبید! پخش شدم رو زمین از خنده! قشنگ پخش هااااا.....!!!

+++ امروز یکی یه ایده ی خعلی باحالی داد که خیلی خوشم اومد
میگفت تو رو ببرن برنامه ی خندوانه ، بعد رامبد بگه این خیلی بیشعوره ، بعد بقیه هم بگن خیلیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی!
خخخخخ....
حالا دلش پر بود رو کاری ندارم ولی خعلی ایده ش باحال بود!
آخه خدایی من جواب یه sms  احساسی رو چی بدم؟
بگم ممنون؟
منم یه جمله احساسی بدم بهش؟
چی؟
یه چیز دروغی هم که نمیشد براش بنویسم!


هععععی...

++++کی فکرشو میکرد؟

+++++دیشب خوابم نمیبردااااا
خلاصه نبرد دیگه ، از یازده دیروز تا یازده امروز بیدار بودم!
دقیق 24 ساعت!
چشام کاسه ی خون شده بود!
خب آخه خوابم نمیبرد!




طبقه بندی: دیوونه بازیام (خاطره ها و یادداشتام)،
[ سه شنبه 18 خرداد 1395 ] [ 05:41 ب.ظ ] [ mohi ] [ Сommεƞt() ]

...


دیروز امتحان زیستمونو دادیم رفت!
و من بیست نشدم!
تنها بیست کارنامه م شد همون بیست زبانم!


غلطام خیلی مزخرف بود!
یکیش این بود که گفته بود گل ادریسی تو محیط خنثی چه رنگیه؟ که من نوشتم آبی که میشد صورتی!
آخه تا جایی که من حس میکنم و یادم میاد تو شیمی همیشه اسید قرمز میکرده ، قلیایی و خنثی ها آبی بودن!
نمیدونم شایدم اشتباه میکنم!

دوتا غلط مزخرف دیگه م دارم که با اونا مشکل دارم و باید هر وقت شد از معلمم بپرسم تا توجیه بشم! در حال حاضر که قبول نمیکنم این دو تا غلطم باشن چون به نظر خودم درستن!
حالا دیگه شدم نوزده و بیست و پنج
غصه هم به اندازه ی کافی خوردم

خودم نشستم ضریب هردرسو تو نمره م ضرب کردم و.....خلاصه معدل گرفتم ، معدلم شد 18 و نود!
نوموخوام! من میخوام بالای نوزده باشم! میخوام! من جایزه مو میخوام!

حالا باز خدا کنه از این چیزی که حساب کردم خیلی پایین تر نیام!

امروز و دیروز اینقدر خوابیدم که تمام عقده هام خالی شد!

امتحان زیستمو دو روز آخر شروع کردم درس خوندن ، یعنی جمعه شب ، خیلی هم اذیت شدم تا تمومش کنم ، یه سره فقط میخوندم!
واقعا تعجب میکنم چطور بعضی وقتا هیچی درس نمیخونم روز آخر که میشه واقعا میگما ، روز آخر حتی شده هفت ساعت پشت سر هم بدون حتی یک دقیقه استراحت درس میخونم! حتی بدون یک دقیقه استراحت یه سره هفت هشت ساعت درس میخونم و میخونم! تازه بعد اون هفت هشت ساعتم مثلا باید بیام ناهار یا شام بخورم وگرنه همونم نمیام بیرون!

این یه ماهه کوفتی امتحانام هم تموم شد ولی خدایی خیلی سخت گذشت!
مطمئنم بدنم اون دنیا به خاطر بی خوابی های طولانیم و هم چنین خوابیدن های طولانیِ پشت سر هم ازم شکایت میکنه!

حوصله تاریخو ندارم
میذارم بعد از سحر میخونم....
آخه خدایی یه درسی هم هست که اگه بخونی بگیری بخوابی ، بلند بشی همه ش پریده!
خدایی خوندن تاریخ دیگه خیلی زوریه! آخه تاریخ بخونی که چی؟ به من چه اسدالله علم چیکار کرد و سرانجامش چه شد! والا....

فردا ماه رمضونه!
هر وقت یادش میفتم گشنه م میشه!
حالا چقدم که روزه های من روزه س!
از بعد سحر میخوابم تا دم افطار!
والا...
بیچاره مامانا که تو روزگی این همه مهمون هم دعوت میکنن افطار و زحمت میکشن!
بیچاره بابا ها که از هفت صبح میرن سر کار تا سه چهار ظهر!

+کسلم چرا؟
چرا بی حالم؟
چرا؟


++هیچ گواهی به سالم بودن من نیست...
من...دیوانه ی توام!







طبقه بندی: دیوونه بازیام (خاطره ها و یادداشتام)،
[ دوشنبه 17 خرداد 1395 ] [ 01:05 ب.ظ ] [ mohi ] [ Сommεƞt() ]

؟


هنوز شروع نکردم زیست بخونم!
امروز روز خیلی گندی بود ، کلا خواب بودم  الانم کسل و بی حالم ولی خوشحال!
همه ش به خودم میگم اینجوری میخواستم 20 بشم؟
اما قرار گذاشتم فردا ساعت هشت صبح بلند شم جدی شروع کنم به خوندن
بی حال بودم ولی میتونستم درس بخونم اما دیدم اونجوری بی کیفیت میشه بی خیال شدم عوضش فردا از استرس هم که شده تمرکزم میره بالا و با کیفیت درسمو میخونم!


امروز صبح زمانی که مامانم خونه نبود زنگ زدم به بابام ، راجب چیزی که میخواستم ازشون اجازه بگیرم ، اول با بابام حرف زدم چون باهاش راحت ترم! بابام مشکلی نداشت و بعداز ظهر خودش به مامانم گفت و مامانم دید بابام راضیه اونم اجازه داد!
الان خیلی خوشحالم!
خیلی!
چقدر خوبه نقطه ضعف بابات دستت باشه! تا بهش گفتم قول میدم درسمو خوب بخونم و زیستمو خوب بشم کوتاه اومد و مهربون شد! خخخخخ....






طبقه بندی: دیوونه بازیام (خاطره ها و یادداشتام)، متفرقه (تکست عکس،ترول،داستان،،..)،
[ پنجشنبه 13 خرداد 1395 ] [ 09:33 ب.ظ ] [ mohi ] [ Сommεƞt() ]

دستا بالا !


امروز اینقدر روز خوبی بود برام که واقعا هنوز نتونستم توصیفی براش پیدا کنم که بتونم اینجا بنویسم!
ولی سه ساعت زمان گذاشتم کنار که بشینم همه چیو تو دفتر خاطراتم وارد کنم!
فقط میتونم بگم فوق العاده بود!
کلی خندیدیم!
مخصوصا اون موقعی که نجمه فاطمه ، فاطمه رو برد تو اونجا و در و بست و اون حرفا رو بهش زد!
حرفاشو نمیشه گفت! همون تو دفتر خاطراتم مینویسم!
وای عالی بود!

+لعنت بر دستی که بی موقع عرق کنه و لعنت بر دستی که بی موقع عرق نکنه!
هر کدوم اینا یه مفهوم خاصی دارن!
اوف !
بی خیال نمیخوام به عرق دستام فک کنم!
به اندازه ی کافی حرص خوردم!

++الهی من فدای این نی نی مو فرفری توی عکس بشم!
عشقمه! میدونم مث روحه چون مژه نداره! ولی عشق منه!
فقط بچه م نشد که مژه دار بشه! عیبی نداره قسمت نبود! حالا ایشالا بچه ی بعدیم مژه دار میشه....
 نیست که دستام زیاد عرق میکنه ، از صبح تا حالا هی پررنگش میکنم ، کم رنگ میشه! مامانمم هی میگه بچه نکن پوستت مریض میشه!

+++چه حس خوبیه آدم به مامانش راستشو بگه!
نه که بگم تا الان دروغ میگفتم ، نه! تا الان کلا نمیگفتم ، ولی امروز گفتم! حالمم خیلی خوبه!
فقط مونده که یه چیز دیگه رو بگم ، امیدوارم قبول کنه! امیدوارم نه نیاره!
وای خدا یعنی میشه بذاره؟

++++ زبانمو میشم 19 و هفتاد و پنج!
چه بهتر!
فک کن! زیستمو بشم بیست که ایشالا ایشالا میشم! ( حالا حال میده نشم! واقعا افسردگی میگیرم اگه نشم! ) بعد چون کلا فقط زیستمو بیست شدم ، اون بیسته مث نگین میدرخشه تو کارنامه! و قشنگ هرکس ببینه میفهمه این بچه ، یه بچه تجربی تمام عیاره!

+++++ دستا بالا! و ...! خخخخخ









طبقه بندی: دیوونه بازیام (خاطره ها و یادداشتام)،
[ چهارشنبه 12 خرداد 1395 ] [ 07:21 ب.ظ ] [ mohi ] [ Сommεƞt() ]

(:



این عکسه رو روز امتحان شیمی مون فاطمه دیده بود بعد برام تعریف کرد متنشو ، منم خدایی خیلی از متنش خوشم اومد! (البته میدونم به درد من  نمیخوره هاااا چون من هنوز دخمل بابایی ام حالا شاید در آینده این جور چیزا به دردم خورد! ) بعد فاطمه آدرسشو برام توی یه نظر گذاشته بود ، منم گذاشتم اینجا

هی میخواستم نذارمااااا....آخه زشته! اصن چه معنی داره آدم یکیو بغل کنه؟ اصن یعنی چی این حرفا؟ گناهه ! والا بخدا....!

+بدون بغل کردن هم میشه تو وجود یکی حل شد هاااا ولی بغلش کنی بهتره!
مثلا من خودم همین الان تو وجود یکی حل شدماااا اما بدون بغل! ایشالا خدا ....بوووووووق.....




طبقه بندی: متفرقه (تکست عکس،ترول،داستان،،..)،
[ سه شنبه 11 خرداد 1395 ] [ 05:35 ب.ظ ] [ mohi ] [ Сommεƞt() ]

آی ام "نه خیر"


مای نیم ایز محدثه غلطه هاااا ، زیرا مای نیم ایز " نه خیر "
خخخخ
یاد سال اول افتادم که امتحان زیست داده بودیم ، یکی از بچه ها از یه کلاس دیگه یادش رفته بود اسمشو بنویسه بالای برگه ، معلم زیستمونم براش نوشته بود what is your name?
وااااااای که چقدر من اون موقع اینو خوندم خنده ی توام با احساس ناشناخته ای بهم دست داد!
اون موقع احساسم ناشناخته بود هنوز برام چون هنوز امتحانات دی ماه نرسیده بود!
اما وقتی امتحانات دی ماهمون شد فهمیدم اون احساس ناشناخته چی بود : حسادت!
حسادت ناشی از دوست داشتن!
حسودیم شده بود که چرا معلم مون بالای برگه ی اون دختره همچین چیزی رو نوشته و بالای برگه ی من هیچی نیست جز نمره م!
هعععی....
+احساس الانم در کلام نمیگنجد!
++ thank you !
+++
شک ندارم فردا خورشید از غرب طلوع خواهد کرد
 ++++ادبیات تنها امتحانی بود که تقریبا تا آخر وقت امتحان نشسته بودم و اطرافم خالی خالی بود در حالیکه تو همه ی امتحانا از اون ناحیه ای که من میشینم اولین نفری که صندلیشو ترک میکنه منم! خدایی سر این درس به معنای واقعی کلمه زحمت کشیدم و از همون ساعت هشت شب روز اول (ساعت هشت : ) شروع کردم به خوندن ، نتیجه ش اینقدرام بد نشد میشم 18.75 اما برای من رضایت بخش نیست !
دیدین میان عکس میذارن که به خنده م نگاه نکن و دلم غمگینه و این حرفا ؟ خب این جور عکسا احساسیه مضمونش بیشتر اما من الان همچین حرفی رو میزنم راجب درسام! میخندم و با خنده نمراتمو به بقیه میگم اما از درون دارم دق میکنم رسما!
فقط خدارو شکر تموم شد رفت!
و چه تعبیر قشنگی میشه از هرچیزی ساخت: امتحان زیستمونو که گذاشتن اخر میشه یجوری امتحانمو بدم که حداقل امتحانامو با افسوس تموم نکنم و نمره ی خوب زیستم پایان بخشش باشه!

نظرارو فردا جواب میدم




طبقه بندی: دیوونه بازیام (خاطره ها و یادداشتام)،
[ دوشنبه 10 خرداد 1395 ] [ 09:39 ب.ظ ] [ mohi ] [ نظرات() ]

زیست


برام خیلی جالبه!
من دیشب سه تا نمونه سوال نهایی کار کردم که خرداد 94 و 93 و دی 93 بود
بعد تو اونا یه سوالی اومده بود که گفته بود فلان جمله به چه موضوع مهمی تاکید میکنه  جوابش میشد اعتقاد به سرنوشت ، ولی من موقعی که خودم میخواستم جواب بدم گفتم میشه غرور و تکبر بعد جالب تر اینه همون سوال امروز تو امتحانمون اومد و من با خودم گفتم خب نهایی کار کردم ، خب اونجا اینو گفته بود اعتقاد به سرنوشت و خوشحال و شاد نوشتم اعتقاد به سرنوشت! اما تو کلید امسال نوشته شده همون غرور و تکبر !
یعنی چی آخه؟
یه سوال تو دو سال بیاد و جوابش فرق داشته باشه با هم؟
خب من خودم فکر میکردم میشه غرور و تکبر ولی به خاطر نمونه سوالی که حل کرده بودم نوشتم اعتقاد به سرنوشت!
الان یعنی چی؟
چرا جواب یه سوال باید تو دوسال با هم فرق بکنه؟
فقط من نیستم که دچار این بدبختی شدماااا.....فاطمه هم که نهایی هارو حل کرده بوده ، به خاطر کلید اون سال جوابی رو نوشته که تو کلید اون سال خورده! اونم مث من!
هر دومون الان به شدت عصبانی هستیم!
واسه اینکه خودمونو آروم کنیم ، گفتیم زیستمونو بیست میشیم!
بعدش من گفتم بریم یه نمونه سوال نهایی بیاریم پای تلفن حل کنیم ، آوردیم و خرداد 93 رو پای تلفن حل کردیم ، سوالو میخوندیم یه کم زمان میدادیم که هر دومون فکر کنیم و بعدش جوابامونو میگفتیم و میرفتیم چک میکردیم! ( سر راست 60 دقیقه زمان تلفنمون شد جالبه به پشت خطی ها هم که مث ماشین عروس هی بوق بوق میکردن محل نمیذاشتیم! )
و واقعا باورم نمیشه که ما زیستمون چقدر خوبه که اگه اون امتحانو نخونده میدادیم میشدیم 19 !
این معلم زیست ما با ما چه کرده است؟
عزیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــزم!
اصن معلم به این خوبی ندارررررررررررریم!





+از ادبیات متنفرم!
متنفر!
هم از کتابش با اون حجم! هم از امتحانش! من روز اول شروع کردم به درس خوندن و جدی جدی داشتم میخوندم دیشب دو تموم کردم تازه! و تا چهار هم سه تا نهایی حل کردم که همونارو هم کاش حل نمیکردم تا دچار اون اشتباه مزخرف تو امتحان نمیشدم!
از نظر من تو کل امتحانا ادبیات از همه شون سخت تر بود حتی از شیمی که اینقدر میگن سخت بود!
چون دقیقا به شم ادبی آدم ربط داشت نه به اطلاعات خونده شده از کتاب!
درست مث امتحان انشا بود!
باید همه چی رو بر اساس حس ادبی خودت مینوشتی!
من غر نمیزنم ، من واقعا کار کرده بودم ، واقعا کتابو خونده بودم ، واقعا سوالاییش که بر اساس اطلاعات کتاب بود رو جواب دادم و درست! اما مثلا یه سری از سوالاش که گفته فلان چیز رو توصیف کنید چرت و پرت نوشتم !
از ادبیات متنفرم!

++راستی بعضیاتون تو پست
منِ آبــــــــــ❤ـــــانی  گفته بودین چرا نمیشه واسه پست اخرم نظر گذاشت ، بخاطر اینه که صفحه ی نظراشو بسته بودم

+++دیده را فایده آن است که دلبر بیند ور نبیند چه بُوَد فایده ی بینا را؟





طبقه بندی: دیوونه بازیام (خاطره ها و یادداشتام)،
[ دوشنبه 10 خرداد 1395 ] [ 05:13 ب.ظ ] [ mohi ] [ Сommεƞt() ]

قهرم...


دانش آموزی که سه نه تا رو مینویسه هیجده تا  و موقع دوره کردن هم بازم نمیفهمه که سه نه تا میشه بیست و هفت تا ، چجوری یازده سال درس خونده و اومده بالا؟ بهتر نیست عایا برگرده به همون سوم ابتدایی تا جدول ضربو یاد بگیره؟

دانش آموزی که " دور کردن آهن ربا " رو میخونه " نزدیک کردن " و خیلی شیک میشینه ده خط واسه طرف استدلال میکنه و حل میکنه ، چی باید بهش گفت احیانا؟

اوووووف!
با خودم قهرم!
تا اطلاع ثانوی!
هر وقت تونستم ادبیاتم رو با زبانم رو با زیستم رو بیست بشم و گند امروز فیزیکم رو جبران کردم ، با خودم آشتی میکنم!


امتحان امروز: یه امتحان فیزیک فوق العاده فوق العاده مسخره ! اسمش امتحان فیزیک بود بیشتر شبیه زیست بود! همه ش استدلال همه ش استدلال!
خودشونو کشته بودن چهار تا مسئله داده بودن!
امتحان خیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییلی آسون بود از نظر من ، ولی من میشم 18 !
قلبم گرفت وقتی امتحانمو صحیح کردم!
همه ش غلطای مزخرف!
اه اه اه!





طبقه بندی: دیوونه بازیام (خاطره ها و یادداشتام)،
[ شنبه 8 خرداد 1395 ] [ 06:02 ب.ظ ] [ mohi ] [ Сommεƞt() ]

منِ آبــــــــــ❤ـــــانی


هیچی فیزیک نخوندم....
اصن امروز یه روز خفنی رو پشت سر گذاشتمااااا....
ولی الان عذاب وجدانِ درس نخوندن یقه مو گرفته!
میخوام درس بخونم ، استرسم دارما ولی مغزم هنگه!
تصمیم دارم بخوابم نماز صبح بلند شم ، از اون موقع بشینم درس بخونم....
البته یه کمی استرسم کمه چون قصد دارم فقط فقط کتابمو بخونم و جزوه ی معلمم رو نخونم....
آخه واسه ی ریاضی و شیمی فقط کتابو خوندم و نکته ها و جزوه های معلمم رو نخوندم و واقعا هم ضرر نکردم و همه ی سوالا از تو کتاب بود و فقط در سطح کتاب!
اینجوری خیلی بهتره ، کتابو میخونی زودی تمومش میکنی ، بعدشم میری هفت هشت تا نمونه سوال نهایی حل میکنی و دیگه مدل سوالا دستت میاد!
تازه نهایی های فیزیک که خیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییلی از ریاضی و شیمی راحت تره! شایدم چون در طول سال فیزیک از جمله درسایی بوده که میخوندم این حسو دارم....

امتحان زبان فارسیمو خوب دادم و میشم نوزده و هفتاد و پنج
خیلی خوشحالم ازین بابت!

ایشالا فیزیکمم مث زبان فارسیم بشم....





+عاشق خودم و همه ی آبانیام!

++نه که بخوام بگم روز چهارشنبه چیزی برای تعریف نداشت که تعریف نکردماااا ، نه ولی آخه آدم از پنج شیش دقیقه چی میتونه تعریف کنه که من بکنم؟
من حتی واسه خودمم نتونستم یه چی از این چهارشنبه بکشم بیرون که بهم انرژی بده ....
آخه پنج شیش دقیقه به کجا هیکل من میرسه؟
من دلمو واسه یه ساعت و خورده ای  صابون زده بودم نه واسه پنج شیش دقیقه!
میخواستم اون لحظه که ضد حال خوردم تا آخر عمرم غر بزنم اما تحمل کردم ، گفتم الان لب باز کنم بهم میگه غرغرو ....هعععیییییی...!


+++
ﻋﻘﻞ ، ﺩﺭﺱ ﺣﺬﺭ ﺍﺯ ﻋﺸﻖ ، ﺑﻪ ﺩﻝ ﻫﺎ ﻣﯽ ﺩﺍﺩ

ﺯﯾﺮ ﻟﺐ ﮔﻔﺖ ﺩﻟﻢ : ﺧﺴﺘﻪ ﻧﺒﺎﺷﯿﺪ ﺍﺳﺘﺎﺩ!




طبقه بندی: متفرقه (تکست عکس،ترول،داستان،،..)، دیوونه بازیام (خاطره ها و یادداشتام)،
[ پنجشنبه 6 خرداد 1395 ] [ 10:15 ب.ظ ] [ mohi ] [ Сommεƞt() ]

بی اعصاب!


اگه امتحان ریاضی مون تستی بود ، من درصدم میشد 100 چون جوابای آخرم همه ش درسته اما کلید! امان از دست این کلید!
به قول مینا به لطف کلید میشم 18 و نیم درصورتی که واقعا واقعا باید میشدم نوزده و نیم!
یه نمره خیلیه از نظر من!
معدل نهایی مو بشم زیر نوزده ، خودمو میکشم! که فکر میکنم با این نمره هام حتما میشم!
فقط برم خدارو شکر کنم که کنکور تستیه و دستگاه صحیح میکنه !

+اسمشو نباید میذاشتن کلید باید میذاشتن قفل!
آدم میبینه مغزش قفل میکنه واقعا!

کاش حداقل امتحانامون سخت بود حرصم نمیگرفت اما همه ش راحت!
واسه همینم قلبا راضی بودم که شیمی مون سخت بود!
من که الکی الکی ازم کم میشه ، حداقل سخت باشه امتحان زیاد ضرر نکنم!







طبقه بندی: دیوونه بازیام (خاطره ها و یادداشتام)،
[ دوشنبه 3 خرداد 1395 ] [ 07:25 ب.ظ ] [ mohi ] [ Сommεƞt() ]

ابر


امروز اصن نمیدونم پستمو چیجوری باید بنویسم!
همیشه قبلنا حرفام خودش میومدا ولی الان نمیاد!
بی خیال همینجوری تیکه تیکه مینویسم :

امروز امتحان دینی داشتیم ، امتحانش بدک نبود ، من هنوز کلیدش رو ندیدم ولی احتمالا زیر نوزده نمیام!
امتحان زمینمو که میشم 17 و نیم....
خیلی داغون شدم وقتی فهمیدم!
اصن افسردگی گرفتم!
نه به خاطر خود شخصیت درس زمین هاااا....
به خاطر اینکه نمره ش باعث میشه معدل نهاییم بیاد پایین و اینجوری ممکنه به اون جایزه ای که داداشم برام در نظر گرفته دست پیدا نکنم!

حرصم میگیره از اینکه رفتم بنی هاشمی دینی رو خریدم که بشینم اساسی درس بخونم اما بازم گذاشتم روز آخر ظهر شروع کردم و نرسیدم نهایی هاشو حل کنم!
همیشه تو مدرسه ها وقتی نمره م ، دلخواهم نبود با خودم میگفتم بی خیال نمره ی کلاسی که مهم نیست! نمره ی نهایی مهمه! و تو تخیلاتم اینجوری بود که نهایی هامو سفت و سخت میچسبم و حداقل پنج سال نمونه سوالشو حل میکنم و به قول داداشم با توپ پر میرم سر جلسه! اما تا الان که این تخیلاتم فقط در حد همون تخیل مونده و واقعی نشده! اما به خاطر جایزه م هم که شده هر جوری شده بقیه امتحانامو خوب میدم ، هنوز شیش تا درس دیگه مونده ، میتونم تو اون شیش تا جبران کنم!
همیشه ده دقیقه قبل امتحان یه روحیه ی جنگندگی پیدا میکنم ، یه طوری درس میخونم و تمرکز میکنم که اگه روز قبلش اون کارو کرده بودم ، 20 رو شاخش بود!
کاش این روحیه ی جنگندگیم تا بعد امتحان و تا خونه پایدار می موند!
بی خیال...

بعد امتحان زمین رفتم مدسه ی خودمون ، دوست صمیمیم رو هم با خودم بردم ، از دبیرستان مدرسه مون از هم جدا شد ولی با هم در ارتباطیم هنوز مث همون روزا!  آخ که چقدر اون روز خوش گذشت و خندیدم و بالاخره یه بار با خیال راحت مدرسه بودم و  اونجور که دلم میخواست شد!
من الان اون روزو چجوری اینجا توصیفش کنم و بتوضیحم؟ خب نمیشه دیگه.....به صورت کلیدی تو دفترچه م یادداشت میکنم بعدا وارد دفترخاطراتم میکنم....
فقط بازم بگم یه روز خیلی خوبی بود!

+ خدا کنه برگه ها رو پیدا کنه ! کلی چیزای خوب خوب توش بود!  ( زیستمو گم نکنه خوبه ! خخخخ )
++شیمیم رو روز امتحان شیمی گمش کردم ، امروز در به در دنبالش گشتم ( حالا نه همچین در به در هم هاااا....) بالاخره تو سطل آشغال مدرسه هه پیداش کردم! همین که دیدمش شناختم که کتاب خودمه ! دوست داشتم بگیرمش بغلش کنم ( من کتابامو خیلی دوست دارم + من درس خوندنو خیلی دوست دارم فقط یه خورده تنبلم و خوابالو ) اما .....دیدم روش پر از شیرینی خامه ایه! حالم بهم خورد!
به زور پاکش کردم با دستمالو و بعدشم برگشتم خونه !
+++امروزم چقده خوب بود! مخصوصا موقعی که دیگه ناامیدانه تصمیم گرفتم برگردم خونه! خداروشکر که بازم دست  دست کردم و بازم امیدوارانه صبر کردم!


++++
دنیام بی تو دنیای خوبی نیست !
+++++
یه لقمه ی کوچولوی نون بربری + پنیر = عسل  


* چقدر رنگ آبی و قرمز تو رنگ زرد قالبم قشنگ میشه!


..................................
اوه اوه!
امتحان دینیمو طبق کلید صحیح کردم  3 نمره غلط دارم! یعنی 3 نمره م مث کلید نیست! نمیدونمم چقدر از این  3 نمره رو بهم میدن! ولی من جوابام درسته! من مفهوم جمهوری و اسلامی رو درست نوشتم ! من سوالامو درست جواب دادم! بی انصافا....4 تا فصل داشتیم که درباره ی حکومته ، تو هر جاش درباره ی نظام اسلامی یه تیکه نوشته من از کجا بدونم تو منظورت کدوم تیکه شه؟ من جوابم درسته! درسته! اهههههه.....
هیشکدوم از جاخالی ها و تستی ها مو غلط ننوشتم ، فقط از تو تشریحی ها نمره کم میشم که اونم بازم جواب من انصافا درست درسته! خیلی نامردیه اگه بهش نمره ندن!
زیرش نوشته که نوشتن عین عبارات کتاب لازم نیست و مفهوم مهمه! خدا کنه مصحح برگه ی من آدم فهمیده ای باشه و بهم نمره مو بده!
خیلی نامردیه!
تشریحی هاش بارم هاش گنده گنده س!





طبقه بندی: دیوونه بازیام (خاطره ها و یادداشتام)،
[ شنبه 1 خرداد 1395 ] [ 09:56 ق.ظ ] [ mohi ] [ Сommεƞt() ]

شرقی غربی

خانوم شرقی غربی (البته شایدم آقای شرقی غربی ) که یکی از پستامو خونده بودین و گفته بودین از کلروفیلم عکس بگیرم بذارم ، بفرمایین :






کلی حرف دارم بزنم درباره ی دیروز ولی چون دینی رو دیر شروع کردم بخونم ، پست مربوط به دیروزمو با فردام یکی  میکنم میذارم! زمینمو گند زدم  نمیخوام دینیم رو هم داغون بدم!






طبقه بندی: دیوونه بازیام (خاطره ها و یادداشتام)،
[ جمعه 31 اردیبهشت 1395 ] [ 07:23 ب.ظ ] [ mohi ] [ Сommεƞt() ]

الخخخ

هنوز نرفتم زمینو شروع کنم....
اصن حسش نیست!
حالم خوبه هاااا....حال دلم رو میگم! اما حس درسم نیست!
امتحان شیمی و عربی رو هم روز آخر آخرش شروع کردم....نمیدونم چرا روزای آخر اینقدر حس درس خوندنم میاد طوریکه میتونم ده ساعتم پشت سرهم درس بخونم ولی روزای قبلشون نمیاد!








طبقه بندی: متفرقه (تکست عکس،ترول،داستان،،..)، دیوونه بازیام (خاطره ها و یادداشتام)،
[ سه شنبه 28 اردیبهشت 1395 ] [ 08:36 ب.ظ ] [ mohi ] [ Сommεƞt() ]

شیمی

امتحان شیمی مونو دادیم...
یه امتحان سخت و  واقعا مفهومی!
قبل امتحان آرزو میکردم که مسئله هاش زیاد باشه اما برخلاف آرزوم شد و اکثر سوالاش توضیحی بود اونم نه یه توضیحی معمولی! باید کلی تو سوال میگشتی و مو رو از ماست میکشیدی بیرون و تازه میفهمیدی جواب چیه بعد باید میشستی دلیلشم برای آقا توضیح میدادی که چرا میگم این درسته!
تازه معلم شیمی مون هم مراقب بود و بعد امتحان وقتی ازش داشتیم جوابارو میپرسیدیم سر هرکدوم کلی فکر میکرد و بعدشم با شک جوابو میگفت!
اعصابم خورد نیست سر اینکه چرا امتحان اینقدر یوهویی سخت بود اعصابم خورده چون واژه ی صابونی رو غیر صابونی خوندم از روی کوریم و نیم نمره ی مفت رو از دست دادم!
خدا کنه غلط دیگه ازم در نیاد....
تا جایی که سوالا رو از معلم مون پرسیدم تقریبا همون میشم 19.5...!


خوبه که امتحان بعدیمون زمینه....
زیاد نمیخوام سرش بخونم ، در حد همون 17 هم بشم خوبه فقط یه چیزی بشم که معدل دیپلمم زیاد نیاد پایین وگرنه نمره ی نهاییش واسم مهم نیست!


+امتحان زمین ، سی امه ، یوه
وووووووووووووووووووووووووووووو!!!!!!!!!!!!!
++ اوخی! چقده این دوتا شکلکه که ته خط قبلیم گذاشتم خوشگلن!



+++همین الان از روی کلید نهایی برگه مو صحیح کردم!
شدم 18.5....!




طبقه بندی: دیوونه بازیام (خاطره ها و یادداشتام)،
[ دوشنبه 27 اردیبهشت 1395 ] [ 09:54 ق.ظ ] [ mohi ] [ Сommεƞt() ]

.: تعداد کل صفحات 13 :. [ ... ] [ 2 ] [ 3 ] [ 4 ] [ 5 ] [ 6 ] [ 7 ] [ 8 ] [ ... ]