شنبه 19 اردیبهشت 1394  06:19 ب.ظ    ویرایش: شنبه 17 تیر 1396 09:30 ب.ظ
توسط: mohi

روزمرگی هامو مینویسم....
قبلا یه وبلاگ داشتم تو بلاگفا ، اما بلاگفا دچار مشکل شد و وبلاگ من همراه خیلی های دیگه حذف شد...
منم پاشدم اومدم اینجا...
بعدا کجا میرم معلوم نیست!

این آدرس وبلاگ قبلیمه....

- اینجا -

   


Сommεƞt()  
یکشنبه 12 اردیبهشت 1395  06:05 ب.ظ    ویرایش: یکشنبه 12 اردیبهشت 1395 06:44 ب.ظ
توسط: mohi


با اینکه امروز روز معلم بود اما از روز دانش آموزم بیشتر به من خوش گذشت...


خییییییییییییییییییییییییلی بیشترترترترتر...


زنگ دوم که زیستمون تموم شد ، اومدم پایین ، این مهسا منو دید  و برای اینکه سر به سر من بذاره شروع کرد به تعریف کردن از کیکی که کلاسی گرفته بودن!
خیلی بدجنسی مهسا!

بعد زهرا فقط در حد یه پیشنهاد خیلی ساده گفت خب تو هم بیا کلاس ما....
بعد سه تایی ، مینا و مهسا و زهرا ، شروع کردن به گیر دادن و جیغ و ویغ کردن که آره بیا و بیا و بیا!
من اولش مخالفت میکردم...بعد یوهویی اون یکی شخصیتم از خواب بلند شد که خرررره برو! چرا میخوای این فرصتو از دست بدی ؟
بعد یه دفعه ای دستمو گرفتن و کشیدن دم دفتر و به معلم زیستمون گفتن که میشه منم برم سر کلاسشون؟
خخخخخ...
معلم مون هم گفت نـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه ! بیاد چیکار؟


بعدشم گفت باید از معلمت اجازه بگیری و این حرفا....
من اصلا توقع نداشتم معلم دینی مون اجازه بده ، اصلا هااا....ولی داد!

بعدشم رفتم سر کلاس دوما و واقعا اعتراف میکنم اونقدری که تو کلاس اونا بهم خوش گذشت ، تو کلاس خودمون خوش نگذشت!
واسه اینکه فک میکنم اکثر بچه هاشون یه دست بودن...! همه شون یه چیزی رو میخواستن! برخلاف کلاس ما...........................

ولی واقعا واقعا مهسا ، زهرا و مینا یه دنیا ازتون ممنونم...
کلی تو کلاستون خندیدم....
خنده های از ته دل!
تازه با یکی دیگه از بچه های کلاستونم آشنا شدم که اسمش حنانه است....
فوق العاده بانمکه!
کلی با ادا هاش خندیدیم .....


وااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای عااااااااااااااااااااااااااااااالی بود کلاستون!
عالی!
یکی از بهترین روزای عمرم بود.....
از هر جفت معلمامم ممنونم که با اجازه دادنشون ( مخصوصا معلم زیستم با اون نـــــــــــــــــــــه گفتنش ! )باعث این خوشحالیم شدن!


+امروز یه روز دیگه است مثل یه عید وسط پاییز!

....................................................................................

روز معلما مبارکـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ مخصوصا معلم جونی خودم!



   


Сommεƞt()  
جمعه 10 اردیبهشت 1395  01:45 ب.ظ    ویرایش: جمعه 10 اردیبهشت 1395 01:51 ب.ظ
توسط: mohi






حس عکس گذاشتنم میاد...
حرفی هم ندارم بگم!
فقط این مقاله ی فیزیک مون شده قوز بالا قوز!

   


Сommεƞt()  
پنجشنبه 9 اردیبهشت 1395  07:31 ب.ظ    ویرایش: - -
توسط: mohi




هععععععععی.....

   


Сommεƞt()  
پنجشنبه 9 اردیبهشت 1395  12:00 ب.ظ    ویرایش: پنجشنبه 9 اردیبهشت 1395 12:03 ب.ظ
توسط: mohi





+ حالا من این جمله ی عکسه رو اینجوری اصلاحش میکنم که : شما در برابر سر رفتن حوصله ی کسانی که دوستتان دارند مسئولین!

من میخوام.....................................................

   


Сommεƞt()  
یکشنبه 5 اردیبهشت 1395  06:36 ب.ظ    ویرایش: یکشنبه 5 اردیبهشت 1395 06:53 ب.ظ
توسط: mohi

امروز بازم بچه های آزمایشگاه زیست موندن مدرسه تا معلم مون باهاشون کار کنه....
منم دوسه دقیقه بیشتر پیششون نبودم ، وقتی میخواستم خدافظی کنم و برگردم ، معلم زیستمون گفت برو حسابی بخور و بخواب و .....
بقیه هم گفتن آره و از جای ما هم بخواب و ...
چون اونا میخواستن یه دوسه ساعتی بمونن..
الهی بگم خدا چیکارشون نکنه!
همیشه مثل آدم میومدم خونه ناهارمو میخوردم می خوابیدمااااا....
اما امروز هر کاری کردم خوابم نبرد!
بدتر اعصابمم داغون شد که چرا خوابم نمیبره!

+اینقدر این شعره قشنگه که اصلا نمیدونم چیکار کنم!
جان من با دقت بخونیدش...



نگاهت می‌كنم خاموش و خاموشی زبان دارد...
زبانِ عاشقان چشم است و چشم از دل نشان دارد
چه خواهش‌ها در این خاموشیِ گویاست، نشنیدی؟
تو هم چیزی بگو چشم و دلت گوش و زبان دارد !


هوشنگ ابتهاج‎




   


Сommεƞt()  
چهارشنبه 1 اردیبهشت 1395  03:54 ب.ظ    ویرایش: چهارشنبه 1 اردیبهشت 1395 04:07 ب.ظ
توسط: mohi





عکسه چه باحاله!
خخخخخ....


+فاطمه الان مدرسه س...
واسه مسابقات آزمایشگاهی زیست داره تمرین میکنه و تشریح و فلان...
منم امروز موندم...
تا قبل اینکه معلم زیستمون بیاد...
دیگه وقتی معلم مون اومد برگشتم...
حول و حوش ساعت سه بود..
تو اون یه ساعتی که بودم با فاطمه و دو نفر دیگه م که میخوان برن مسابقه ،
یه سری نمونه های آماده ی با نمک رو با میکروسکوپ دیدیم...
مثلا خون انسان ، ساقه و برگ و ریشه ی تک لپه ، نخاع ، کلیه و ....
بعدشم که اومدم خونه دیگه...
کوفت فاطمه شه!
سه ساعت زیست!
اونم پشت سر هم!
اصن ما از اول سال تا الان کلا سه ساعت زنگ زیست داشتیم؟ نداشتیمااااا....



   


Сommεƞt()  
سه شنبه 31 فروردین 1395  09:55 ب.ظ    ویرایش: چهارشنبه 1 اردیبهشت 1395 03:12 ب.ظ
توسط: mohi

من چن تا چیز تو زندگیم هستن که بهم انرژی میدن هرچند که محدودن و تعدادشون کمه ولی کیفیتش خیلی بالاست و قشنگ من اشباع میشم!
خوشبختانه یه منبع انرژی دیگه هم پیدا کردم!
در آوردن حرص بقیه ی افراد کلاس! مخصوصا ته نشینان!
وااااای ینی هر چقدرم که بگم عالیه عالیه کم گفتم!
بی نهایت از این افراد ته کلاس ممنونم که انرژی منو مضاعف میکنن!
دستشون درد نکنه کلی میخندم!!
بهم کلی تیکه میندازن، ولی بازم به تیکه هاشون میخندم چون واقعا خنده دارن، و به خیال خودشون منو دارن ناراحت میکنن اما من با یه پسر بزرگ شدم ، یه پسر قد و مغرور لج باز که به حرف مردم اصلا اهمیت نمیده و اتفاقا به آبجی جونش یاد داده که اونم همین طوری باشه، یاد داده که بی تفاوت به افرادی باشه که قصد در ناراحت کردنشو دارن چون به قول خودش من یه دخترم پس فردا میخوام برم دانشگاه توی یه شهر دیگه بدون آشنایی اگه قرار باشه با حرف هر کس و ناکسی بهم بریزم که دیگه نمیتونم زندگی کنم! وای داداش جونم ازت ممنونم!
الان که فکر میکنم میبینم داداشم روی خیلی از قسمت های من تاثیر گذاشته در حالیکه من خیلی هاشونم نمیدونم!
حتی ساده ترینشون درباره ی فیلم و اهنگ و خوراکی و لباس! دقیقا سلیقه م شده عین اون!

وااااااای وااای یعنی عالیه!
فقط حیف که دیر فهمیدم!
نمی دونین چه لذتی تو این کاره که تنهایی، خودت تنهایی، حرص ده نفر آدمو در بیاری!
یدفعه وسط کلاس یه چیزی بگی که اون ته کلاس مث اسفند رو اتیش بالا و پایین بپره و حرص بخوره و هی تیکه بندازه و تیکه بندازه و تو هم با صدای بلند غش غش بخندی و بیشتر بری رو مخشون!
بعضی وقتا یکی نمیتونه آدمو تحمل کنه ، آدم ناراحت میشه که ینی اینقدر من غیرقابل تحملم؟ ولی بعضی وقتا یکی نمیتونه تحملت کنه و تو از این فرصت نهایت استفاده رو میبری برای سر به سر گذاشتن و خندیدن!
و اتفاقا هسته ی گروهشون دختری است بسیار لوس! که فوری عصبانی میشه و فوری کارش به گریه میرسه و فوری همه چو بروز میده!
و واقعا حال میکنم از اینکه هیچوقت جواب حرفاشونو نمیدم و یه لبخند احمقانه تحویلشون میدم و بعدم میرم!
یه نفس عمیق..
چقدر زندگی قشنگه...
کاش سال بعدم توی یه کلاس باشیم کلی بخندیم! اینو از ته قلبم گفتم! حتی به جرئت میتونم بگم دلم براشون هم تنگ شده!
خخخخ
خدا مرسی
حداقل ازین سه هفته م بیشترترترتر
استفاده میبرم و خوش میگذرونم !

+همون آهنگ طبق معمول که توپست قبلیم ازش عکس گذاشتم ، یه جاش میگه :

من حرص میخورم،
یه درصد نبودتو حس میکنم،
هرکی هرچی دلش میخواد بگه،
من این رابطه رو حفظ میکنم!
بیخیال مردم،
مهم اینه هردو،
فراموش کردیم قبل این
هرکی هرکاری کردو !

++یه آهنگ دیگه م هست که اونو فاطمه بهم معرفی کرد ، تتلو خونده ، یه جاش میگه :

گنده ماله فکره وگرنه هیکل گنده که تو خرسم بود!

دروغ کوچیک و بزرگ ممنوع ، پریدن با گرگ ممنوع

مار ممنوع، نیش زدن یار ممنوع ، رفتار مثه سوسمار ممنوع

ترس نفرین و آغ ممنون ، حبس تو اتاق ممنوع!

حرف مفت و غیبت و غرورو بحث با الاغ ممنوع!


به قول پریسا آهنگ نیست ، باغ وحشه!


+++امتحان شیمی داریم فردا!

هنوز شروع نکردم!

یعنی کردماااا ولی فقط یه تیکه ی کم!

استرس گرفتمااااا....

آخ جون فردا چهارشنبه س!

میام خونه استراااااااااااااااااااحت!

یوهوووووو....

جواب نظرارو فردا میدم!


++++ مهرداد اولادی فوت کرد!

خدا رحمتش کنه!

امان از ایست قلبی!

   


نظرات()  
یکشنبه 29 فروردین 1395  06:08 ب.ظ    ویرایش: یکشنبه 29 فروردین 1395 06:18 ب.ظ
توسط: mohi


اومدم پست بذارم ، دیگه فاطمه اومد دم خونه مون کتاب شیمی مو بگیره چون فردا امتحان دارن ، یه ساعت موندیم به حرف زدن ، دیگه وقت نمیشه پستمو بذارم....
با خودم میگم خدایی اگه خونه ی ما دو تا بهم نزدیک نبود چه غلطی میخواستیم بکنیم؟

امروز روز خوبی بود...
فقط یه چیزی که باعث میشه یه کم از امروز بدم بیاد اینه که برای اولین بار زیستو نمی فهمیدم!
چون درس قبلی رو و قبلی ترشو نخونده بودم ، اصن نمیدونستم رویان چیه؟ پارانشیم خورش چیه؟ و ....
واسه همینم هیچی از درس امروز نفهمیدم!




+تو همونی که دوست داشتمی ، انرژی مثبت دوست داشتنی!
آهنگ طبق معمول 2AFM
امروز هوس این آهنگو کردم رفتم گوش دادم!

++چند روزه داره بارونای حسابی حسابی میاد!
خدارو شکر!

   


Сommεƞt()  
سه شنبه 24 فروردین 1395  06:40 ب.ظ    ویرایش: سه شنبه 24 فروردین 1395 06:50 ب.ظ
توسط: mohi


معلم زبان فارسی مون بهمون گفته برید یه مطلب طنز بنویسید
منم متنمو نوشتم منتها نمیدونم برم سر کلاس بخونمش یا نه!
گفت کوتاه باشه ساده باشه زیادی هم خنده دار نباشه!
من تو متنم هییییییییییییییییییییچ منظور بدی نداشتم نه قصد توهین نه مسخره کردن نه چیز دیگه....
ولی میترسم وقتی خوندم بقیه فک کنن که آرههههههههههه....

این متنم بر میگرده به حرفای چند روز پیشم با پریسا و فاطمه....

" ما یه مدیر داریم با نام خانودگی آزادی نژاد!
این خانوم مدیر ، یه خواهری داره که اونم تو مدرسه مون مشغول به کاره....
منتها برای اینکه این خانوم آزادی نژاد با اون یکی قاطی نشه ، به مدیره میگن آزادی نژاد و به اون یکی یه چیز دیگه میگن....
بعضیا هستن این وسط که میگن آزادی خواهر!
خدایی بعضی از بزرگترای دفتر بهش اکرم هم میگن...
من خودم که میگم اکرمی!
دیده شده که اکرمی نژاد هم صداش میکنن!!!!!!!!!!
مشاهده شده که حتی اکرامیان هم گفته شده!
فقط مونده کریم و کرم هم صداش کنن! که خودم در این راستا پیش قدم میشم! از همین فردا! "


+سر یه زنگی بود در کلاسو باز کردن یه سری برگه گذاشتن رو میزم که پخش کنم ( ردیف جلو نشسته بودم کنار در ) منم بی تفاوت یه نگاه انداختمو و گفتم چرت و پرته بابا!
ینی اون لحظه باید بودین و می دیدین که بچه ها چه کنجکاوی ای از خودشون نشون میدادن!
ردیف جلو که کلا گردن دراز کرده بودن و با اشتیاق فراوون و کنجکاوی زیادی هی اصرار میکردن محدثه چیه؟محدثه چیه!
منم دیدم ول نمیکنن گفتم پری اینارو بده بره...
رفت و پخش شد تو کلاس...
پریسا و بقلیش گفتن که عه شب آرزوها این هفته س ؟
اینو که گفتنااااا یدفعه به هوش اومدم و کاغذ دست پریسا رو گرفتم و تند تند خوندم!
قرار شده برای اینکه به آرزوهام برسم همه ی اعمالشو انجام بدم
واسه همینم میخوام با هواپیمای اختصاصیم یه سر برم عمره ، زودی هم برگردم برم مشهد!
اگه آرزویی دارین بگین من به جا تون آرزو میکنم.....


   


Сommεƞt()  
یکشنبه 22 فروردین 1395  06:14 ب.ظ    ویرایش: یکشنبه 22 فروردین 1395 06:20 ب.ظ
توسط: mohi


امروز چرا این مدلی شد خدا؟
تو شوکم هنوزم!
نمیتونم بفهممش!

فکر میکردم اگه قرار باشه حالم گرفته بشه ، این امتحانمه که حالمو میگیره اما امتحانمو در حدی که خونده بودم میشم!

+امروز ، یه فصل زیستم کامل مونده بود....فصل ژنتیک....! اما زیاد بابتش استرس نداشتم چون فکر میکردم مسئله هاشو یاد گرفتم!
البته فقط فکر میکردم! چون یه مسئله مو داغون حل کردماااااا.....داغون!
با اینکه زنگ اولمونو نرفتم مدرسه ، اما بازم کامل موند....خداروشکر که خونه مون نزدیکه و مامانم راضی شد اون یه زنگو نرم مدرسه!
همون چند ثانیه ی قبل امتحان ، کتابمو باز کردم فصل ژنتیکمو آوردم ، فقط رسیدم یه جمله ازش بخونم ، از همون یه جمله هم یه جاخالی اومده بود تو امتحان!
اینقده خدارو شکر کردم! اینکه اتفاقی یه صفحه ای که نخونده بودمو باز کردم و یه خطشو خوندم و از همونم سوال اومد!
ولی یه سوال؟
امروز چرا این جوری شد؟
هعععی...

   


Сommεƞt()  
شنبه 21 فروردین 1395  08:46 ب.ظ    ویرایش: شنبه 21 فروردین 1395 08:48 ب.ظ
توسط: mohi

اصن عین خیالمم نیست که فردا امتحان زیست دارم اونم 6 تا فصل و من هنوز فقط فصل یک و دو رو خوندم تازه بدون جواب فعالیت ها ، اصلااااا مهم نیست! (الکی مثلا من بی خیالم و از ظهر که اومدم یه سره خواب بودم و اصلا رو کتابم پخش نبودم ! الکی مثلا برام نمره م مهم نیست! )

+شام دو بشقاب پرررر خوردم که تا ساعت 5 صبح بیدار موندم تلف نشم از گشنگی!
خدا جونم....ترو جون خودت زمانو یه کم کش بده!
ساعت نه شب شد!
من هنوز تازه میخوام برم فصل سه!
خاک بر سرم
من رفتم....

++مغزم اینقدر وا رفته از خستگی که اگه صدساله م بمونه تو فرمالین عمرا سفت بشه!

   


Сommεƞt()  
چهارشنبه 18 فروردین 1395  07:19 ب.ظ    ویرایش: چهارشنبه 18 فروردین 1395 07:32 ب.ظ
توسط: mohi

اون اتفاق خوبه که دیروز گفتم منتظرشم؟ همین امروز افتاد! خیلی ناگهانی!
آخ خدایا مرررررسی!

واقعا مچکرم!
بیا بغلم خداجونی!

امروز پریسا رو کچل کردمااااا.....
از بس بهش گفتم دلم چی میخواد....
زنگ تفریح سوم که اومدم پایین ، دقیقا همون چیزی که میخواستم خدا انداخت تو بغلم!
ووووووووویییییی....هنوزم بهش فگر میکنم هیجانی میشم!
همین...
حالمم خوبه خوب شد!
الان اگه پریسا بود میگفت : " نه تروخدا ، میخوای خوب نشه! چقد تو پررویی آخه؟ مردمم شانس دارن والا ! "
خخخ....

+خل شدماااااا.....غلیظم خل شدم!

++خدا جونم؟
همیشه همینقدر حرف گوش کن باش!
باشه عزیزم؟

   


Сommεƞt()  
سه شنبه 17 فروردین 1395  10:08 ب.ظ    ویرایش: سه شنبه 17 فروردین 1395 10:21 ب.ظ
توسط: mohi


چقده امروز بد بود مدرسه!
چون دیشب سر یه چیزی اعصابم خورد شد اصن نتونستم از امروزم استفاده ببرم!
باز حالا آخراش بهتر بود...
اول صبحی هم که رفتم مدرسه اون جور شد!
نمیدونم چرا این اخلاق سگیم همه ش باید سر زنگ زمین شناسی باشه که آبرو برام نمونه؟ بیچاره معلم زمین مون اسممو گذاشته خانوم معترض! خخخخ....عزیزم!
همه ش هم باید تو کلاس باید با این و اون کل کل کنم و جواب شونو بدم! پرروها!
محیط کلاسمون به شدت خر است!
بعد این همه مدت هنوزم که هنوزه من و اون ته کلاسمون با هم مشکل داریم شدید!
کاملا واضحه که همو تحمل میکنیم!
خدا کنه سال بعد کلاسمون با این ترکیب نباشه!
کلاس پارسالی کجایی؟ هعععی....
هنوز شیمیم مونده ، فیزیکمم مونده!
ترم دوم سه تا منفی تو شیمی گرفتم ، اگه بازم فردا برگه مو حل نکنم و درس نخونم و احیانا صدام کنه میشه منفی چهارم!
درسای گیاهی زیستمون رو دوست دارمممممم.....برام باحالن و جالب! خدایی جالبن دیگه! چیزایی میخونیم که اصن تا حالا درباره ش چیزی نمیدونستیم! فقط از اون فصلاس که من کلللللی سوال حل نشده دارم! باید سوالامو بدم پریسا یه فکری به حالشون بکنه! از بودن سر کلاس زیست اونم تو این فصل گیاهی واقعا لذت میبرم! دوست داشتنین!
بی خیال....
برم چایی مو بخورم! با این که حال ته دلم خوب نیست اما ....لبخنـــــد!  (:



این چن وقته همه ش این جوری بودم :



بذار بقیه هر چی که میگن بگن!
به جهنم!
همین!




   


Сommεƞt()  
پنجشنبه 12 فروردین 1395  08:25 ب.ظ    ویرایش: جمعه 20 فروردین 1395 07:48 ب.ظ
توسط: mohi


هم دوست دارم عید زووووووووودی تموم شه سریع برگردیم مدرسه ، هم دوست دارم زمان کش بیاد بمونم تو خونه!
هیشکدوم از درسامو نخوندم!
قبل عید میگفتم هممممممه رو از دم میخونم ، وسطای عید شد فقط زیستو میخونم ، الان شده فقط فصل آخر فیزیک!
همه ش قیافه ی معلمم فیزیکمون جلو چشامه!
انصافا از سین جین کردناش میترسم....
ازون دانش آموزای بد سابقه ی زبون درازم بودم سر کلاسش ، مطمئنم بعد عید حتما کلیک میکنه رو من و ازم حساب کشی میکنه!
خدا رحم کنه!


+نیست که سیزدهم فروزدین خیلی بیرون شلوغه ، واسه همون ما اصولا روز دوازده به در برگزار میکنیم تا سیزده به در!
امروزم رفتیم بیرون ، عمو بزرگه م هم اومد...
کلی چیز میز تعریف کرد مردم از خنده...


++از وقتی امیر اومده ( یه هفته قبل عید ) هر روز چندین بار آهنگ " این فاصله " از " سپهر خلسه " رو گوش میکنه...
اولاش میگفتم اه اه این چیه گوش میدی؟
اسم خواننده شو که پرسیدم گفت خلسه قیافه م اینجوری شد:
ولی الان خودمم عاشق این آهنگه شدم...
خدایی اونایی که آهنگ زیاد میگوشن این آهنگه رو بگیرن چند بار که گوش بدن خوششون میاد...
چون یه کمی تو فاز رپه من اولاش اصلا نمیفهمیدم چی چی میگه ولی هی گوشم که عادت کرد تازه فهمیدم که آهنگه کلی هم احساسیه!






+++اهههههه...
خدایی اینایی که استعداد چاقی ندارن هرچی میخورن اصن تکون نمیخورن و همون جور موندن الهی کووووووووووووفتشون بشه!
بیشووووووووووووووووورا....


++++یکی از بچه های مدرسه مون آدرس وبلاگشو داد بهم برم بهش سر بزنم....
یه وبلاگ زیستیه...
دیدم خیلی وقته نرفتم ، پاشم برم یه نیگا بندازم...
خدایی بعضی مطلباش خیلی جالبن!
من یکی که عاشق خوندن چیزایی هستم که هم زمان هم به عقل ربط داره هم به احساسات!
اونجا یه مطلب علمی درباره ی این گذاشته بود...
یه تیکه ش اینه :

" جایگاه دل در مغز


راستش را بخواهید،
لااقل عصب‌شناسان دیگر خیلی‌وقت است که می‌دانند آدمیزاد با قلبش احساس نمی‌کند.
وقتی کسی می‌گوید: «دلم خواست» در واقع یعنی اینکه سیستم لیمبیکش او را به این کار
وا داشته است. سیستم لیمبیک در لایه‌های داخلی‌تر مغز وجود دارد؛ یعنی اینکه از
بخش‌های قدیمی‌تر مغز است. جایگاه همه هیجان‌های مثبت و منفی، غریزه جنسی و تنازع
برای بقا در همین سیستم لیمبیک است. به سیستم لیمبیک می‌گویند: «مغز اول». جایی که
همیشه با «مغز جدید» که همان قشر مغز است، درگیر است. درگیری عقل و احساس. ما با
سیستم لیمبیکمان عاشق می‌شویم و با قشر مغزمان پشیمان. "

یه عکسی هم زیرش بود که دقیق تر اینو توضیح داده بود...
دیگه عکسه رو برید همونجا ببینید...
اینم منبعش : http://biolofatemeh.blogfa.com/
اسم وبش درخت زندگیه ، تو لینکامم هست...


+++++ چقدر امروز + تو + شد!

++++++  آخ چقده دلم تنگـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه خدا....!
البته فک کنم باتوجه به همین مطلب علمیه که گذاشتم درست ترینش این باشه که بگم سیستم لیمبیکم چقد تنگه!

من اینجا بس دلم تنــــگ است...

   


Сommεƞt()  
دوشنبه 9 فروردین 1395  02:31 ق.ظ    ویرایش: جمعه 20 فروردین 1395 07:49 ب.ظ
توسط: mohi

حس تایپ کردنم نیس...
نیس که اعصابم خورده واسه خاطر همون!
البته امیرم هی داره میگه پا شو که بیاد بازی کانتر رو بکنه...
گفتم حداقل این یه چن تا عکسه رو بذارم بعد برم....
باحاله....مخصوصا آخریه!











   


Сommεƞt()  
سه شنبه 3 فروردین 1395  01:35 ب.ظ    ویرایش: جمعه 20 فروردین 1395 07:52 ب.ظ
توسط: mohi


از قبل عید کتابام پخش و پلا بود رو زمین ، یه چن وقتی بود مامانم هی میگف اینارو جمع کن منم میگفتم باشه حالا ...
اینا هنوز رو زمین بودن دیگه داشت مهمون میومد ،این دفعه ای بابام برگشت گفت تو کنکورتو بده من تمام کتابای این خونه رو به آتیش میکشم!
داداشم بلافاصله برگشت با خنده گفت مگه مغولی ؟
ینی اینو که شنیدم پخش زمین شدم!

+بعد از ظهریه داریم میریم اراک خونه عموهام  ، خیلی خوشحالم مطمئنم بهترین روزای عیدم دقیقا وقتاییه که پیش دخترعموم هستم...

++داییم اینا اومده بودن خونه مون ، دخترداییم کلاس اول ابتداییه ، نشسته بود داشت برام از مدرسه شون و معلم شون میگف فامیلی معلم شون شبانی هس ، بعد حالا هستی هی تعریف کرد و کرد تا اینکه من ازش پرسیدم دوست صمیمی داری دیگه؟ گف آره گفتم اسمش چیه گف خانوم شبانی!!!!!!!!!!!
منم خنده م گرف گفتم ینی معلمت بهترین دوستته ؟ گف آره ، بعدم با یه حالت غیرتی خاصی میگه خو مگه چیه؟ کجاش خنده داره؟
منم گفتم هیچی! سلامم رو حتما به دوست جونیت برسون!
بعدشم میگه اینقده خانوم شبانی دوسش دارم نمیدونی عاشقشم! صبحا که میبینمش اینقده بغلش میکنم اینقده بغلش میکنم ...!
منم تو دلم گفتم کووووووفتت شه کصصصصصصصافت! والا ما با این سنمون دستمون به معلم مون نخورده چه برسه به بغل بعد تو اومدی نیم وجبی داری واسه من از بوس کردن و بغل کردنش میحرفی؟؟؟؟( البته خب من یه کوسه م! و کوسه هام که فقط گاااااااااااز میگیرن نه بوس! )
عجب دوره زمونه ای شده هاااا
هعععععی بخشکی شانس!
یه ده سال دیرتر به دنیا میومدیم الان تو بغل معلم مون بودیماااا...خخخخ
بعدشم فهمیدم که هستی سر راهی نیست! اصله اصله! خون خانواده ما تو جریانشه! چون عجیب به دختر عمه ش که من خرررر باشم کشیده! مث اینکه دوست داشتن شدید معلم تو خانواده ی ما یه بیماری وراثتیه! حالا اینکه اتوزومیه یا وابسته به جنس رو باید دودمانه تشکیل داد تا فهمید!  همینک به یاری معلم زیستمان نیازمندیم اما خب باید بکوبیم تو سرمون تا این تعطیلات لعنتی تموم شه و ببینیمش!

+++ چقدر تو این پستم رک بودم!
هرچی اومد تو دلم نوشتم اصلا این ور اون ورش نکردم!
بی خیال
سفرم خوش!


   


Сommεƞt()  
یکشنبه 1 فروردین 1395  05:56 ق.ظ    ویرایش: یکشنبه 1 فروردین 1395 06:07 ق.ظ
توسط: mohi


ای بابا کاش میخوابیدماااا...
خدایی اصن حواسم نبود فک کردم شب قدره باید تا صبح بیدار بمونیم واسه همینم پا به پای تلویزیونو برنامه ی احسان علیخانی نشستم تا اینکه تموم شد و بعدشم پاشدم رفتم حموم!
از الان حس میکنم فردا بهم خوش نمیگذره چون نخوابیدم حالت عصبی پیدا کردم ، میخوام ادامه ی برنامه علیخانی رو هم ببینم...ادامه ش ساعت شیش میاد...ولی اونجوری فردا از خواب می میرم!
نامردیه....
من زمان کم دارم!
نمیخوام با حالت کمبود خواب وارد سال بعد شم...
با شناختی که از خودم دارم اگرم بخوابم مطمینم که دیگه واسه سال تحویل بلند نمیشم و اونجوری دعاهای خوشگل خوشگلی که میتونستم بکنمو از دست میدم....!!!!!
درسته هر زمانی میشه دعا کرد ولی خب اون فرق داشت....!
راستی پریسا من میخوام اینجا یه اعترافی بکنم....
یادته سه بار زنگ زدی خونه مون هی تاکید کردی برم هف هشتاد به احسان خواجه امیری رای بدم؟
بعد من هی یادم میرف؟
تا اینکه دفعه آخر موقع خدافظی گفتی همین الان برو رای بده تا یادت نرفته؟
اعتراف میکنم که یادم رفت!
امیدوارم منو ببخشی!
تا چن ساعت پیش عذاب وجدان داشتم که چرا یادم رفت ، چون به غیر اینکه میخواستم به خاطر تو رای بدم،خودمم آهنگای احسانو دوس دارم...ولی چن ساعت پیش عذاب وجدانم تموم شد!
چون آهنگ ایران سالار عقیلی رو تا حالا با دقت گوش نداده بودم ، تو برنامه سه ستاره که گذاشتن قشنگ با تمام حواسم گوش دادم  و دیدم که خدایی این آهنگ سالار حس بهتری رو بهم منتقل کرد تا آهنگ بغض احسان!
و دیدم اونجوری اگه رای میدادم و بعدش آهنگ سالار رو گوش میدادم عذاب وجدان بیشتری میگرفتم که چرا آهنگ به این قشنگی رو ول کردم و به حرف تو گوش دادم و به احسان رای دادم!
اصن خوب شد که یادم رفت!
همین....
اعتراف خاص دیگه ای به کسی بدهکار نیستم ...اگه یادم اومد حالا بعدا بهش میگم!

عیدتون پیش پیش مبارک...
چیزی نمونده ولی خب بازم باید بگم پیش پیش!
مطمینا سخت ترین سال ما سوما خواهد بود...مخصوصا تابستونش!
عهههههه بهتره به بعد  فکر نکنم چون استرس میگیرم....
بی خیال...
بازم عیدتون مبارک...
ایشالا به آرزوهای خوبتون برسید...




   


Сommεƞt()  
جمعه 28 اسفند 1394  04:40 ب.ظ    ویرایش: جمعه 20 فروردین 1395 07:52 ب.ظ
توسط: mohi


اعصابم داغونه...
برنامه ی درسی ریخته بودم که اووووووووووووووووف....
فوق العاده بود!
و میدونم در حد توانم هست....
فقط اگه این خواب لعنتیم نبود عالی میشد
از سه دیشب خوابیدم تا همین الان که بلند شدم...
تازه اونم از ترس اینکه مامانم باهام قهر کنه پاشدم...
همه ناهارشونو خورده بودن ، تنها تنها خوردم...
حداقل واسه اینکه یه کم باهام مهربون بشن ظرفای ظهرو شستم و چایی دم کردم...
حق دارن باهام قهر باشن ، گفته بودم ساعت نه صبح صدام کنن و گفته بودم صبحونه برام کره مربا بذارن کنار ، هر چی بابام صدام کرد هر چی ساعت زنگ زد هر چی امیر آهنگ با صدای بلند بلند گوش داد ، بلند نشدم....
خب آخه واقعا خوابم میومد....و واقعا هم میخوابیدم....
تازه خواب معلم زیستمم دیدم! خخخ....

هعععی...
خدایا...
واقعا من دلم میخواد صبحا زود بلند شم ، نمیتونم
کاش مث مامانم کم خواب بودم ...کاش مث پریسا کم خواب بودم...کاش مث فاطمه کم خواب بودم....کاش کم خواب بودم!





   


Сommεƞt()  
سه شنبه 25 اسفند 1394  02:06 ب.ظ    ویرایش: پنجشنبه 16 اردیبهشت 1395 01:18 ب.ظ
توسط: mohi



یه مطلب خیلی جالب توی یه وبلاگی خوندم ، میذارم شمام بخونید...

منبعشم : چیزایی که امروز دوست دارم ...





این جوان خوش چهره نارسیس نام دارد
می بینی با چه ماتمی به عکس خودش تو آب نگاه می کنه؟

نارکیسوس (به یونانی: Νάρκισσος) یا نارسیس در اسطوره‌های یونان، پسر کفیسوس و لیریوپه است.

جوانی بسیار زیبا بود و دل‌بستگان فراوانی از جمله اخو (از الهه گان کوه هلیکون) داشت اما به همه پاسخ رد می‌داد. سرانجام یکی از عاشقان وی به نمسیس (الههٔ نیک و بد، عدالت و انتقام) شکایت کرد و نمسیس، نارسیس را محکوم کرد که عاشق تصویر خود شود. او آن‌قدر در آب استخری به تصویر خود نگریست تا جان داد. به گفته ی دیگر روزی به کنار چشمه‌ای می‌رود و در هنگام آب نوشیدن، صورت خود را در آب می‌بیند و فریفتهٔ خود می‌شود. برای آنکه خود را در آغوش بکشد، در آب می‌پرد و غرق می‌شود.

خدایان به خاطر این ناکامی وی را به گل نرگس (نارسیسیوم) تبدیل می‌کنند تا همواره بر لب آب بروید و خود را نظاره کند.(واژهٔ «نرگس» در زبان فارسی با واژهٔ «نارسیس» یا «نارکیسوس» در زبان یونانی هم ریشه هستند.)



+یه جوریم که نمیدونم چه جوریم!
فقط...امروز سه شنبه بود!

   


Сommεƞt()  
سه شنبه 18 اسفند 1394  11:44 ب.ظ    ویرایش: جمعه 20 فروردین 1395 07:53 ب.ظ
توسط: mohi






+گاهی نمیشه دست از دوست داشتن یکی برداشت حتی وقتی ازش متنفری.......

   


Сommεƞt()  

دیــــوونه بازیام...!