دیــــوونه بازیام...!

دیــــوونه بازیام...!

شنبه 19 اردیبهشت 1394

بلاگفا قاطی کرد وبم پاک شد ، منم دیگه نتونستم بهش اعتماد کنم اومدم اینجا

این آدرس وبلاگ قبلیمه....

- اینجا -


زرد-آبی

چهارشنبه 16 تیر 1395

نوع مطلب :متفرقه (تکست عکس،ترول،داستان،،..)، دیوونه بازیام (خاطره ها و یادداشتام)، 

دیروز خوابم نمی برد ساعت سه و پنجاه دقیقه خوابیدم  ، تو اتاق که خوابیده بودم چون پنجره باز بود و نزدیکای خونه مون مسجد هست ، همینکه داشت چشام گرم میشد صدای اذان صبحو شنیدم ......
یه حسی قلقلکم داد که پاشم یبار مث بچه ی آدم خودم نمازمو ، نماز صبحمو بخونم....
رفتم حیاط خونه وضو گرفتم اومدم تو تاریکی نماز خوندم....
یه حس خیلی خوبی داشتماااا....
یبار حس کردم آدمم!
و جالبه هیچکس هم نفهمید ، خوابم برده بود که ساعت پنج دیدم مامانم پا شده داره نماز صبحشو میخونه تا دید من دارم غلت میزنم ، گفت پاشو نمازتو بخون!
منم با همون صدای خوابالوم گفتم خوندم ، مامانم هم گفت آره لابد تو خواب خوندی!
حالا هرچی میگفتم مگه باور میکردن؟
اما بعدش خوابم برد ، نتونستم برم نماز عید فطر!
دوست داشتم برم!
اما خوابم برد دیگه!

+اون عکسِ به قول خودمون پروفایل یا به قول میهن بلاگ لوگوی وبلاگ (!) رو عوض کردم....
آخه تا دیدمش یاد خودم افتادم!
دو تا از دوستام ( فرزانه و زهرا ) واسه م یه لباس کادو گرفته بودن عین عین عین همین لباس زرده ست که تن دختره س!
اصن خود خودشه!
فقط مال من لبخندش آبی رنگه! اون سر آستین هاشم که تو این عکسه مشکیه مال من آبیه! ( آبی! چه بهتر! کی گفته مشکی رنگ عشقه؟ من میگم آبی رنگ عشقه! )
قالب وبلاگمم دوست دارم....
رنگ بندیش یه حس خوبی بهم میده!
البته اون عکس گنده هه ی اون بالاش خیلی بیریخت بود عوضش کردم این لیوانه رو گذاشتم!
این عکسه رو هم خیلی دوست دارم!

++آخ جون امشب خاله م اینا میان خونه مون!
کلی با دوقلو هاش که هنو شیش هفت ماهشونه بازی میکنم!
و آخ جون دوم اینکه هفتم مرداد عروسی پسرعمومه!


+++راستی معدل دیپلم چیه؟
یعنی دادنیه؟
گرفتنیه؟
عایا من الان گرفتمش؟ یا هنو ندادن؟
اصن چیه؟
الان معدل دیپلممو یکی پرسید چی باید بگم؟

کلی چیز داشتم بنویسم ها....ولی نمیدونم چرا هیشکدومشون یادم نمیاد!
شاید بعدا که یادم اومد بیام بنویسمش!



++++دو روزه پشت سر هم دارم خواب معلم زیستمو میبینم!
پریروز که خواب دیدم اومده خونمون!!!!!

ولی امروز خواب مدرسه رو دیدم....
خواب امروزیم یه جورایی به آینده شبیه بود!
اینکه بره سر کلاس سوما و من نگاه کنم فقط!
هععععییییی....
(سومای جز جیگر گرفته! الهی کوفتتون بشه!  )


:))))

سه شنبه 15 تیر 1395

نوع مطلب :دیوونه بازیام (خاطره ها و یادداشتام)، 

دیروز عموم اومده بود خونمون ، خیلی وقت بود منو ندیده بود بعد برگشت گفت خب عمو جون مدرسه ت هم تموم شد راحت شدی دیگه...سال بعد میری چندم؟
بابام اومد جوابشو بده ، به جای اینکه بگه پیش دانشگاهی گفت پیش دبستانی!
دستت درد نکنه بابا!
والا.....!


عیدتونم مبارک....

ولی من که ناراحتم از تموم شدن ماه رمضون!
آخه دیگه بهونه ندارم واسه درس نخوندن!
خیلی وقته گفتم شروع میکنم ولی هنو درجا میزنم رو همون فصل یک ریاضیم!
ولی فردا شروع میکنم!
آخه آزمون دارم جمعه ترازم بیاد زیر پنج هزار خانواده م میدونه با من!

 بابام رفته بستنی بخره برامون...
الان منتظرم برگرده...

منتظرم هجدهم هم بشه برم آزمون...
آخه خودم برمیگردم تنها تنها!
البته فاطمه ( از نوع آبانیش ) هم قراره بهم اضافه بشه!
با هم دیگه ازین به بعد خوش میگذرونیم تو راه!
دلم واسه دوتایی برگشتن هامون از مدرسه تا خونه تنگ شده! مخصوصا یکشنبه ها و سه شنبه هاشو  که زیادم دوتایی نبود!


فعلا برم بستنی مو بخورم

بازم عیدتون مبارک










آلمان

یکشنبه 13 تیر 1395

نوع مطلب :دیوونه بازیام (خاطره ها و یادداشتام)، 

واااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای چه شبی بود امشب!!!!!!!!!!
چه شبی بود!!!!!!!!!!!
بازی آلمان- ایتالیا
تا ضربات پنالتی که رفت هیییییییییییییچ ، حالا مگه ضربه پنالتی هاشم تموم میشد؟؟؟؟ طولانی شده بوداااا....
وباورم نمیشه که امیر اینقدر آلمانو دوست داشته باشه که بخاطرش اشک بریزه! که بخاطرش برگرده بگه خدا جون منو بگیر اما آلمان بره بالا! و اینقدر عاشق نویر باشه که بگه اگه دختر داشتم میدادم بهش! البته منم گفتم چرا دخترت حالا؟ مگه خواهرت مرده؟ تو منو ببر اونجا خودم زنش میشم! حالا انگار اونم وایساده که بیاد منو یا دختر امیرو بگیره!   انگار الکیه!
جوری اون لحظات امام زمانو و خدا و ....رو صدا میزد که خداییش اگه تو زندگی عادیشم اینجوری خدا رو صدا میزد به هرچی میخواست میرسید!
چی بگم والا.....!!!!
عاشقه دیگه!
البته منم قلبم تو دهنم بود!
منم عاشق آلمان شدم اما خب همه ش بخاطر امیره!


+بازی یک - یک بود بعد همینجوری موند تا رفت وقت اضافه بازم موند تا رفت پنالتی!
گل اول رو تو  نیمه دوم بازی  آلمان زد....
اونو کاری ندارم
اما گلی که ایتالیا زد به خاطر خطای هندی بود که یکی از بازیکنای آلمان (بواتنگ ) انجام داد و بخاطر خطای هندشم ایتالیا یه ضربه ی پنالتی زد و گل کرد و مساوی شدند!
به قول گزارشکر همین الانم کلی جوک درباره ی اون بدبخت اومده بیرون!
آخه هندش خیلی ضایع بود!
دستاشو اینقدر بالا برده بود که انگار داره والیبال بازی میکنه! انگار داره دعا میکنه! خلاصه اینقدر دستاش بالا بود که توپ خورد بهش!


خداروشکر پرتغالم که بازیش رو اونشب برد....



++ دلم تنگه....
اما...
امشبم شانسی خونه بودیم و افطاری دعوت نشدیم....البته اگه دعوت هم میشدیم امیر باهامون نمیومد تا بمونه و فوتبالشو ببینه
این چند وقته یا خونه ی خاله دایی ها افطاری و شام بودیم یا اونا خونه ی ما...
خب من چیکار کنم؟
صبحا بیدارمااااا.....
یعنی برنامه خوابم کامل عوض شده!
آدم شدم!
مث آدم شبا رو میخوابم صبح ساعت یازده دیگه بلند میشم...
اما خب ساعت یازده که نمیشه انجامش بدم...صبحه! مردم خوابیدن!
خب پس من چیکار کنم؟؟؟
دلم تنگه...
هعععییییییی.....


+++آخ جون فردا شب خونه دایی ابوالفضلم دعوتیم...
دستپخت این زن داییم حرف نداره!
تازه اونجا حسین و ارشیا و نگار و نیلوفر و هستی هم هستن!
کلی باهاشون بازی میکنم!

 


محمد؟

دوشنبه 7 تیر 1395

نوع مطلب :متفرقه (تکست عکس،ترول،داستان،،..)، دیوونه بازیام (خاطره ها و یادداشتام)، 

*** این پستم میتونه برای همه حوصله سر بر باشه! اما من از شوق اومدن داداشم فقط میخواستم هر اتفاقی که افتاده رو بنویسم! با اینکه شاید چیزای مهم و خاصی نباشه! ***


دو روز بود نت نداشتم وگرنه زودتر سر میزدم ، خیلی راحت میتونستم یه گیگ بخرم و دوباره بیام اما نمیدونم خب ...نکردم دیگه!
تو این دو روز هیچی درس نخوندم....
من تو این دو روز فهمیدم که نت اصلا کاری به کار درس من نداره! مشکل من از خوابه! جدیدا ساعت خوابم خیلی زده بالا طوریکه واقعا میگم اذان مغربو میگن تازه از خواب بلند میشم !

امروز (یا به عبارتی دیروز) یه تفریح درست و حسابی داشتم....
فوتبال!
دوتا فوتبال دیدم با داداشم بعد از مدت هااااا
اولیش آلمان و اسلواکی بود که خب امیر عاشق آلمانه همه جوره ، آلمان هم سه هیچ بازی رو برد
فوتبال دوم که حساس تر بود فینال آرژانتین و شیلی بود
فوتبال دیدن کنار داداشمو خیلی دوست دارم
خیلی به فوتبال جذابیت میبخشه
مخصوصا با متلک هاش و سوتی گرفتن از گزارشگر!
گزارشکر هر دو بازی آقای خیابانی بود
اصلا قصدم مسخره کردن نیست! به هیچ وجه! چون واقعا اصن مسخره نمیکنم....
ولی وقتایی که ایشون گزارش میکنه من و امیر کلی میخندیم
فوتبال آرژانتین شیلی از ساعت چهار و نیم بود تا حدودای هشت صبح!
آخه بازی صفر- صفر موند و رفت وقت اضافه و بازم اتفاقی نیوفتاد و رفت ضربات پنالتی!
و اولین ضربه ی آرژانتینو لیونل مسی زد ، اونم داغون!
میگم داغون یعنی داغوناااااا
خیلی بد خراب کرد و زد تو آسمون....
خب ما جفتمون از مسی بدمون میاد....و به خاطر همین طرفدار شیلی بودیم...
ولی دلمون واسه مسی سوخت...
چون آرژانتین در نهایت باخت ، مسی تک و تنها رفت رو صندلی ها نشست و هیچ کسم نرفت پیشش و قیافه ش یطوری بود که انگار داشت سکته میکرد! خیلی تو بهت بود ، فقط نزدیک بود گریه کنه اونجا بود دلمون واسه ش سوخت....
هیجان بازی به این بود که از هر دو تیم یه نفر کارت قرمز گرفت و اخراج شدن و نزدیک به چهارپنج نفرم کارت زرد گرفتن ...
لامصب بازی نبود ! همه ش دعوا و خشونت!
البته اون دو تا کارت قرمزا هر جفتشون به ناحق بود واقعنی....
خود داور از همه خشونتی تر بود!
اصن یه قیافه ی با نمکی داشت!
یه حالتی بود!
ما که کلی خندیدیم سر این کارت دادن ها و دعواها ....و تازه دعا میکردیم دعواها بیشترم بشه که هیجانش بره بالا تر!

امیر یه ربع قبل اذان مغرب رسید قم و بابامم رفتش آورد
تو همین چن ساعت اندک کلی انرژی گرفتم ازش! کلی کنارش بهم خوش گذشت !
کلی سر چیزای مختلف بهم تیکه میندازه ! اونم تیکه های خنده دار که خودم از خنده دیوارو گاز میزنم!
کلی از سوتی های استاداشون گفت و خندیدیم....از سنگین بودن گوش یکی از استاداش و اتفاقات خنده داری که بخاطر همین سنگینی گوش افتاده و..کلی از تجربه های جدیدش گفت....

ماشالا داداشم خیلی پرچونه س...
 شیش ساعت داشت غر میزد که از یه طرف حیوون نمیتونه حرف بزنه از یه طرف صاحبش دروغ میگه از یه طرفم توقع دارن ما درمانش کنیم!
کلی هم با گاو همزاد پنداری کرد!
یه سری چیزایی تعریف کرد که دلم واسه همه ی گاو ها کباب شد! بیچاره ها! حیوونای زبون بسته! هععععی....
بگذریم...
از این و اون که میشنوم دارن درس میخونن کلی حرص میخورم! کلی اعصابم خورد شده ولی باز میاد! تنبل بازیمو میگم....تنبلیم میاد که منم محکم بشینم سرش! نه که نخونم ها میخونم ولی روزی فقط یکی دو صفحه....
چون با ریاضی شروع کردم فصل یکش که احتماله رو کامل خوندم رسیدم فصل دو چون از فصل تابع ها بدم میاد قفل شدم روش! حسم پرید کلا!

+اصلا حواسم نبود ماه رمضونه و منم روزه!
مث همه ی جمعه ها منتظر بودم ساعت دو بشه بابام بیاد خونه دورهمی آبگوشت بخوریم و منم مث همیشه غر بزنم که آخه آبگوشت چیه مامااااان؟؟؟؟
غر بزنم ولی تا مرز ترکیدنم بخورم!

++ فوتبال آرژانتین و شیلی که تموم شد ، موقع دادن جام ، کلا قطع کردن!
سانسور از بیخ و بن!
نیم ساعت بعدش امیر گفت بیا فیلمشو گرفتم ببینیم ، خدایی انصافا انصافا حتی یک صحنه! حتی یک صحنه ی جیییییز هم نداشت که تو تلویزیون نشون ندادن!
حالا بعدش امیر گفت بیا میخوام ببرمت کربلا! ( خودتون فهمیدین دیگه! این کنایه ی این بود که یه چیزی نشون بدم اشکت از دلسوزی در بیاد )
بعدش فیلم گریه های مسی بعد از بازی امروز رو نشونم داد.....
با اینکه ازش خیلی بدمون میاد ولی خیلی دلمون  براش سوخت! راضی به اشکش نبودیم!
بعدشم که شنیدم از انجام بازی ملی در آرژانتین خداحافظی کرد.....
آخی.....

+++دیگه برم بخوابم....
از بعد سحر تا الان یه ریز داشتیم حرف میزدیم!
چشامم خیلی درد گرفته!
سرمم درد گرفته!
گرسنه م هستم...
دلم هوس دل و جیگر و قلوه و کله پاچه و گیلاس و زرد آلو و هندونه و پیراشکی و بستنی کرده....

++++ اصن نمیدونم واسه پستام چه عنوانی بذارم! الان میفهمم اسم گذاشتن رو بچه هم چقدر سخته ها!
یکی از دوستام هست ( فاطمه رو میگم اون یکیشون که آبانیه) اصرار داره بهش بگیم محمد!
ولی ما بهش میگیم فاطمه!
بعد امروز داداشم برگشت گفت محمد هنوزم کلش بازی میکنه؟
یه لحظه جا خوردم! خدایا محمد کیه که داره سراغشو از من میگیره؟
بخدا یه لحظه به خودم شک کردم که نکنه دوستمه!
گفتم محمد کیه؟
گفت محمد دیگه! دوستت!
دیگه قلبم اومد دهنم!
خدایا من که دوستی به نام محمد ندارم! این چی داره میگه؟
بعد گفتم دوستم؟
گفت بابا فاطمه دوستت رو میگم خنگ!
اونجا بود یه نفس راحت کشیدم!
اصلا من موندم چجور یادش مونده که اون یه اسم پسرونه برا خودش گذاشته!
عجبا!
پسره ی خل! قلبمو آورد دهنم!








شب

پنجشنبه 3 تیر 1395

نوع مطلب :متفرقه (تکست عکس،ترول،داستان،،..)، دیوونه بازیام (خاطره ها و یادداشتام)، 

عهههههههههه....
خیلی وقته نیومدم پست بذارمااااا.....

خب راستش الانم نمیدونم چی بنویسم!
ولی اول این عکس خوشگلو ببینین ...



از تو پیج اینستای فاطمه برداشتم!
نمیگفتمم معلوم بود!
مگه من چن تا دوست دارم که عاشق بابک جهانبخش باشه؟
اینم آدرس پیجش :

fatemeh.ms77_bjb

خب....
آقا امروز یه گندی داشتم میزدمااااا.....!!!!
گوشی بابام دستم بود بازی میکردم نمیدونم ییهو چی شد که خاموش شد!
من روشنش کردم ، دیدم عه! pin کدش رو میخواد!
منم خیال کردم خب بلدم دیگه!
اون چیزی که تو ذهنم بود رو زدم...
دیدم قبول نکرد!
خب عدده رو یه کم جا به جاش کردم! دوباره زدم!
آخه واقعا مطمئن بودم به اون عددایی که تو ذهنم بود!
اما بازم اشتباه بود!
یبار دیگه یه کم جا به جاش کردم بعد دوباره زدم!
دیدم این دفعه م اشتباهه!
دیدم عههههه اون سه باری که اجازه داری pin کد رو بزنی تموم شد آقا!
دیگه اونو نمیخواست!
کد puk رو میخواست که یه عدد هشت رقمیه رو اون چیز سیم کارت نوشته میشه....
اون جایی سیم کارت!
نمیدونم بهش چی میگن!
اون موقع هم بابام خواب بود ، گفتم خودم دست به کار بشم...
رفتم اون جایی که چیز میزای خونه مونو توش نگه میداریمو آوردم جلوم خالی کردم!
یدفعه ده تا از این جایی های سیم کارت جلو روم خالی شد!
(حیف که عادت به انجام کارای یواشکی ندارم وگرنه یکی از اون سیم کارتای بدون مصرفو برمیداشتم یه کاریش میکردم! )
همراه اولاشو جدا کردم به ترتیب زدم....
من خرررررررررررر نمیدونستم که ده بار حق داری این عدده رو بزنی بعدش اگه درست نباشه سیم کارت میسوزه!
میدونستم یه چیزیش میشه! اما نمیدونستم میسوزه!
همین جوری عین دیوونه ها داشتم میزدم! هیشکدومم درست نبود!
دیگه کلا دو تا فرصت مونده بود!
ولش کردم گفتم بابام بلند شد خودش درستش کنه....
وقتی بلند شد فهمیدم اصن اون جایی سیم کارت بابام خونه نی!
تو کمد سرکارشه!
ولی خدایی ها شانس آوردم!
اگه اون دو بارم خر بازی در میاوردم میزدم میسوخت ، الان روحم اینجا نشسته بود!
هررررررر چی که شماره ی همکاراشو دوستاشه تو سیم کارتش بود ، میپرید!

آهان راستی امروز قدم اولو برداشتم!
درس خوندم!
شیش صفحه کمه ولی خوبه....
شیش صفحه از کتاب کار خیلی سبز آموزش ریاضی سه رو خوندم....
فردا بیشترش میکنم!
من تازه هدفمو پیدا کردم!
تازه فهمیدم چه شغلی رو دوست دارم!
یه شغلی که رتبه آوردن توش سخته ولی نه به اندازه پزشکی !
کم کَمَک داره انگیزه م خودش میاد....
البته یکی دیگه بهم پیشنهاد داد که چه چیزایی بهم میاد! منم تازه متوجه شدم عههههههههههههه آره! یکیشون چقدر عالیه! و همونو انتخاب کردم!

وای خدا اگه بشه چی میشه!
الان جدی جدی تازه دارم میفهمم انگیزه واسه درس خوندن یعنی چی!
تازه فهمیدم چی دلم میخواد!
از اون شخص هم ممنونم یه دنیا!

دیگه چی بگم؟
آهان....
شامپو بچه ی جدیدی که گرفتم تهش تیله داشت!
خیلی خوشحال شدم وقتی فهمیدم اینو!
خیلی هم خوشگل بودن!

دیگه؟
حرفی ندارم...
خوبه خوش میگذره!
من که امروز تا ساعت هشت و ده دقیقه ی شب خواب بودم!


+بعدا فهمیدم اون pin کدی که من فکر میکردم درسته و شک نداشتم ، رمز سیم کارت بابام نبود! بلکه رمز کارت بانکیش بود!
++بعدم اینکه معدل سالمو شدم 19.47 و معدل نهایی مو شدم 18.96

+++این یکی عکسه رو هم دوسش داشتم گذاشتم....
چقدر قشنگ همو بغل کردن هاااا




خوشحال و شاد وخندانم ...

سه شنبه 25 خرداد 1395

نوع مطلب :متفرقه (تکست عکس،ترول،داستان،،..)، 

هَـمِـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه! خخخ

همین و بس!




!

سه شنبه 25 خرداد 1395

نوع مطلب :دیوونه بازیام (خاطره ها و یادداشتام)، 


من میرم مشاور درسی میشم!
والا بخدا....
برنامه درسی هایی میریزم توپ!
توپااااا.....!!!!
هیچ مشاوری نمیتونه مث من برنامه بریزه!

شغل مشاور که عمل کردن نیست! برنامه دادنه! منم برنامه هایی که میدم خوبه دیگه!



+شماهام اینجوری هستین؟
بعد از یه گریه ی مفصل بعد یهویی حالتون خوب خوب خوب خوب میشه یا فقط من اینجوریم؟؟؟
دفعه اول نیستاااا.....
هروقت اونقدری گریه میکنم که سیر میشم ، بعدش حالم اینقدر خوب میشه که همه جارو بهشت میبینم!
الانم با اینکه هیچی حل نشده ، چون گریه کردم ، حالم خوبه!

بعد رعد و برقه میاد رنگین کمون!

++ما یه چیز کوچولو موچولو بالا پشت بوم خونه مون داریم که بعضی وقتا که هوا خنکه بابام میره اونجا میخوابه....
و ماه رمضونا بابام میره مسجد محلمون نمازشو میخونه....
دیشب ساعت ده داشتم با تلفن حرف میزدم و فارغ از دنیا!
اصن ازین مدل خانم ها نیستم که وقتی با تلفن حرف میزنن هزار جور کار دیگه هم انجام میدن!
خلاصه....
در همون حین حرف زدن دیدم بابام در و باز کرد رفت ...منم اصلا حواسم نبود که لباس تو خونه ای تنشه!
خب منم فکر کردم رفت مسجد دیگه!
مامانم ندید که بابام رفت...
ازم پرسید بابا رفت؟
منم گفتم آره رفت مسجد!

آقا ساعت گذشت و گذشت و گذشت و گذشت که شد یک شب!
ماها همه نگران بودیم که بابام کجا موند؟
یه مسجد رفتن اینقدر طول میکشه؟
گوشیش رو هم نبرده بود که....!
منم کتابامو مرتب کرده بودم ، اومدم زمین و هندسه و یه سری کتابامو که نمیخوام هیچوقت دیگه بخونمشون رو ببرم بالا بذارم تو کارتن قاطی کتاب به دردنخورا که یه دفعه دیدم عههههههههههههههههههههههه بابام اومده بالا خوابیده!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

بعد معلوم شد که بابام اصن مسجد نرفته! یه سره رفته بالا خوابیده!
یه کوچولو هم منو دعوا کردن خب...که چرا گفتم بابا رفته مسجد!




:((((

سه شنبه 25 خرداد 1395

نوع مطلب :متفرقه (تکست عکس،ترول،داستان،،..)، 

من برگشتم !
بعد از دو روز قهر کردن با وبلاگم و غیره اومدم!



)-:

یکشنبه 23 خرداد 1395

پست قبلیمو ولِش...
حسش نیست کامل کنم ، اصن به درک!
مهم اینه هر سه تا اعضای خانواده م راضی بودن!

دوباره بعد از مدت ها اعصابم خورد شد! و همچنین ناراحت!

+صفحه نظراتو میبندم...
آخه واسه این چی دارید که بگید؟!



کارنامه

یکشنبه 23 خرداد 1395

نوع مطلب :دیوونه بازیام (خاطره ها و یادداشتام)، 


بعدا میام پستمو کامل میکنم فعلا فقط اومدم ابراز خوشحالی کنم از اینکه اون " ما کنّا "  رو که هی گیر داده بودم چرا تو کلیدش نوشته " نیستیم " درصورتیکه من فکر میکردم میشه " نبودیم " رو ازم درست گرفتن! پس یعنی معنی منم درسته!
یوهو!
هورا!

عربیمو شدم 20!


توِ آبانی

شنبه 22 خرداد 1395

نوع مطلب :متفرقه (تکست عکس،ترول،داستان،،..)، دیوونه بازیام (خاطره ها و یادداشتام)، 

چن روز پیش یه عکس گذاشته بودم که متنش این بود : میان انبوهی از آدم ها هیچکس شبیه منِ آبانـــی نشد

حالا الان این عکسه رو نیگا کنید


خب...
چه شود اگر این " تو " آبانی باشد!
تلفیقی از دوتا عکس!
اونوقت این " تو " چقدر خاصه هااا !

توِ آبانی!


دلِ تنگ

جمعه 21 خرداد 1395

نوع مطلب :متفرقه (تکست عکس،ترول،داستان،،..)، دیوونه بازیام (خاطره ها و یادداشتام)، 

واااااااااای وای من عاشق شماره 3 شدم!
میتونین چند تا شماره رو به من نسبت بدین ، ولی تروخدا شماره 3 هم توش باشه؟
آخه خیلی عشقه!

به نظر خودم من بیشتر به شماره ی 5 میام!
مگه نه؟



+سلام صبح تون بخیر! (ساعت 1 و نیم ظهر )
امروز جمعه بود ، بابام خونه بود ، از بس حرف زد و خندید ، دیگه منم از خواب بلند شدم ، هرکاری کردم خوابم نبرد که نبرد!

ما یکی از اتاق های خونه مون سه چهارتا پله میخوره ، بعد من وقتی بچه بودم همیشه میرفتم بالای پله ها خودمو پرت میکردم بغل بابام....
امروز بهش میگم بابا بازم دلم میخواد
میگه خب بیا بپر
گفتم الان اگه بپرم کمرت قشنگ دو نیم میشه!

++امروز آخرین روز یللی تللی مه !
فردا دیگه میخوام برم به طور جد شروع کنم به درس خوندن!
یه برنامه ی سفت و سخت!
آخه به من رحم نیومده! یه کم به خودم شل بگیرم وا میرم!
قصد دارم روزی یک ربع زمان بذارم کنار زیست پیش 1 رو هم پیش مطالعه کنم!
حالا ببینم چقدر موفق میشم تو برنامه م!
ولی این بار جدی ام!


اون زیر عکسه رو هم بخونید
، خیلی قشنگه! مخصوصا دو خط آخرش!




+++یه جوری دلم تنــــــــــــــــــــــگ میشه برات
محاله بتونی تصور کنی
گمونم نمیتونی حتی خودت
جای خالیتو تو دلم پرکنی!


17

پنجشنبه 20 خرداد 1395

نوع مطلب :متفرقه (تکست عکس،ترول،داستان،،..)، دیوونه بازیام (خاطره ها و یادداشتام)، 


چقدر پست قبلیمو دوست دارم
و اصلا دلم نمیاد روش پست دیگه ای بذارم!

بدترین روز زندگی من که مشخصه چه روزیه!   (خخخخ...شکلکه رو! فقط زبون کوچیکه ش پیداس! )
بهترین روزشم مشخص بود ، ولی اونقدر محکم نبود که حالا حالا ها جایگاهشو حفظ کنه!
یه روز دیگه اومد شد بهترین روز این هفده سال زندگیم و جای اون روز قبلیه رو گرفت! و جالبه تاریخ اون روز هم هفدهم ماهه!
این یکی خیلی محکمه!
عمرا یه روز دیگه بتونه جاشو به این زودیا بگیره


+زهرا جونم ، تولدتم مبارک! از ته دلم امیدوارم تو هر روزت قشنگ تر از دیروزت باشه و بهترین روز زندگیت ، هر روز تاریخش تغییر بکنه و از اون قبلیه صددرجه بهتر بشه!


++این عکسه هم قشنگ بود گفتم بذارمش!





شوکوکافه گلاسه D:

سه شنبه 18 خرداد 1395

نوع مطلب :دیوونه بازیام (خاطره ها و یادداشتام)، 


+.........................................................!!!!!!!!!!!


++بخدا همین چن تا نقطه یه دنیا احساس توش نهفته!
همه ش که نباید آدم پرحرفی بکنه.....
اینقدر حالم خوبه که فکر نمیکنم تا مدت ها چیزی یا کسی بتونه ناراحتم بکنه!





سوم دبیرستان پر!
چقد تهش خوب بود!
همیشه از سال سوم به نیکی یاد خواهم کرد!

و آنچه می ماند خاطره هاست!



تاریخ مونم دادیم رفت...
دیروز که نتونستم درس بخونم ، شبش که اصن نتونستم درس بخونم ، بعد از نیمه شبش که دیگه حرفشو نزن به هیچ وجه نمیشد! مگه فکر آدم میذاشت؟
بعد دیگه موند واسه بعد سحر از ساعت پنج و نیم تا هفت و نیم خوندم و تموم شد و رفتم مدرسه ، با اینکه خوب خونده بودم اما قصد تقلب داشتم!
آخه خیلی وقته تقلب نکردم ، نه گرفتم نه دادم!
هوس کرده بودم دیگه!
بعد گفتم تاریخه ، گناه تقلبش کوچولوئه بابا
رفتم سر جلسه ، پنج تا سوال تاریخو بلد نبودم ، آخه معلم مون یه سری هارو حذف کرده بود که واسه امتحان نخونیم اما یه چن تا ازونا اومده بود منم وسط سالن بودم ، دور تا دورم دومی! مونده بودم حالا چیجوری تقلب کنم؟ بعد گفتم زبون روزه و تقلب؟ بی خیال اصن!
هیچی دیگه اینقدر با اخم و تخم نگاه کردم ، یکی از چیزای مدرسه مون اومد جلو و گفت چته تو اینقدر هوا رو نیگا میکنی؟
منم گفتم بخدا یه چن تا سوالش جزو حذفیا بوده!
بعد دمش گرم رفت (هرچند از جمله ی دمش گرم خوشم نمیاداااااا ولی حالا گفتم ) از روی برگه دوسه نفر دیگه نگاه کرد اومد جوابارو بهم گفت!
ایول!
ایول!
اصن عاشقت شدم رفت!
ولی خدایی دهنم وا مونده بوداااااا....!!!!!!!!
از خنده هم داشتم منفجر میشدم!
اولش میخواست خیلی مستقیم بهم نگه یکیشونو ، گفت فلان سوال میشه اسم یکی از روزهای قیامت! منم خنگ! گفتم قیامت هزارتا اسم داره! برگشت گفت " رستا...." ؟ منم گفتم رستاخیز!
و نوشتم!

اصن عالی بودا
عالی!
ولی ... یعنی خود معلم تاریخمون هم اونایی که جزو حذفیا بود رو بعد امتحان قرار شده به همه نمره شو بده ، منم که چه مینوشتم چه نه نمره شو میگرفتم اما خعلی این حرکت اون خانوم بهم چسبید! پخش شدم رو زمین از خنده! قشنگ پخش هااااا.....!!!

+++ امروز یکی یه ایده ی خعلی باحالی داد که خیلی خوشم اومد
میگفت تو رو ببرن برنامه ی خندوانه ، بعد رامبد بگه این خیلی بیشعوره ، بعد بقیه هم بگن خیلیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی!
خخخخخ....
حالا دلش پر بود رو کاری ندارم ولی خعلی ایده ش باحال بود!
آخه خدایی من جواب یه sms  احساسی رو چی بدم؟
بگم ممنون؟
منم یه جمله احساسی بدم بهش؟
چی؟
یه چیز دروغی هم که نمیشد براش بنویسم!


هععععی...

++++کی فکرشو میکرد؟

+++++دیشب خوابم نمیبردااااا
خلاصه نبرد دیگه ، از یازده دیروز تا یازده امروز بیدار بودم!
دقیق 24 ساعت!
چشام کاسه ی خون شده بود!
خب آخه خوابم نمیبرد!


...

دوشنبه 17 خرداد 1395

نوع مطلب :دیوونه بازیام (خاطره ها و یادداشتام)، 


دیروز امتحان زیستمونو دادیم رفت!
و من بیست نشدم!
تنها بیست کارنامه م شد همون بیست زبانم!


غلطام خیلی مزخرف بود!
یکیش این بود که گفته بود گل ادریسی تو محیط خنثی چه رنگیه؟ که من نوشتم آبی که میشد صورتی!
آخه تا جایی که من حس میکنم و یادم میاد تو شیمی همیشه اسید قرمز میکرده ، قلیایی و خنثی ها آبی بودن!
نمیدونم شایدم اشتباه میکنم!

دوتا غلط مزخرف دیگه م دارم که با اونا مشکل دارم و باید هر وقت شد از معلمم بپرسم تا توجیه بشم! در حال حاضر که قبول نمیکنم این دو تا غلطم باشن چون به نظر خودم درستن!
حالا دیگه شدم نوزده و بیست و پنج
غصه هم به اندازه ی کافی خوردم

خودم نشستم ضریب هردرسو تو نمره م ضرب کردم و.....خلاصه معدل گرفتم ، معدلم شد 18 و نود!
نوموخوام! من میخوام بالای نوزده باشم! میخوام! من جایزه مو میخوام!

حالا باز خدا کنه از این چیزی که حساب کردم خیلی پایین تر نیام!

امروز و دیروز اینقدر خوابیدم که تمام عقده هام خالی شد!

امتحان زیستمو دو روز آخر شروع کردم درس خوندن ، یعنی جمعه شب ، خیلی هم اذیت شدم تا تمومش کنم ، یه سره فقط میخوندم!
واقعا تعجب میکنم چطور بعضی وقتا هیچی درس نمیخونم روز آخر که میشه واقعا میگما ، روز آخر حتی شده هفت ساعت پشت سر هم بدون حتی یک دقیقه استراحت درس میخونم! حتی بدون یک دقیقه استراحت یه سره هفت هشت ساعت درس میخونم و میخونم! تازه بعد اون هفت هشت ساعتم مثلا باید بیام ناهار یا شام بخورم وگرنه همونم نمیام بیرون!

این یه ماهه کوفتی امتحانام هم تموم شد ولی خدایی خیلی سخت گذشت!
مطمئنم بدنم اون دنیا به خاطر بی خوابی های طولانیم و هم چنین خوابیدن های طولانیِ پشت سر هم ازم شکایت میکنه!

حوصله تاریخو ندارم
میذارم بعد از سحر میخونم....
آخه خدایی یه درسی هم هست که اگه بخونی بگیری بخوابی ، بلند بشی همه ش پریده!
خدایی خوندن تاریخ دیگه خیلی زوریه! آخه تاریخ بخونی که چی؟ به من چه اسدالله علم چیکار کرد و سرانجامش چه شد! والا....

فردا ماه رمضونه!
هر وقت یادش میفتم گشنه م میشه!
حالا چقدم که روزه های من روزه س!
از بعد سحر میخوابم تا دم افطار!
والا...
بیچاره مامانا که تو روزگی این همه مهمون هم دعوت میکنن افطار و زحمت میکشن!
بیچاره بابا ها که از هفت صبح میرن سر کار تا سه چهار ظهر!

+کسلم چرا؟
چرا بی حالم؟
چرا؟


++هیچ گواهی به سالم بودن من نیست...
من...دیوانه ی توام!




؟

پنجشنبه 13 خرداد 1395

نوع مطلب :دیوونه بازیام (خاطره ها و یادداشتام)، متفرقه (تکست عکس،ترول،داستان،،..)، 


هنوز شروع نکردم زیست بخونم!
امروز روز خیلی گندی بود ، کلا خواب بودم  الانم کسل و بی حالم ولی خوشحال!
همه ش به خودم میگم اینجوری میخواستم 20 بشم؟
اما قرار گذاشتم فردا ساعت هشت صبح بلند شم جدی شروع کنم به خوندن
بی حال بودم ولی میتونستم درس بخونم اما دیدم اونجوری بی کیفیت میشه بی خیال شدم عوضش فردا از استرس هم که شده تمرکزم میره بالا و با کیفیت درسمو میخونم!


امروز صبح زمانی که مامانم خونه نبود زنگ زدم به بابام ، راجب چیزی که میخواستم ازشون اجازه بگیرم ، اول با بابام حرف زدم چون باهاش راحت ترم! بابام مشکلی نداشت و بعداز ظهر خودش به مامانم گفت و مامانم دید بابام راضیه اونم اجازه داد!
الان خیلی خوشحالم!
خیلی!
چقدر خوبه نقطه ضعف بابات دستت باشه! تا بهش گفتم قول میدم درسمو خوب بخونم و زیستمو خوب بشم کوتاه اومد و مهربون شد! خخخخخ....



دستا بالا !

چهارشنبه 12 خرداد 1395

نوع مطلب :دیوونه بازیام (خاطره ها و یادداشتام)، 


امروز اینقدر روز خوبی بود برام که واقعا هنوز نتونستم توصیفی براش پیدا کنم که بتونم اینجا بنویسم!
ولی سه ساعت زمان گذاشتم کنار که بشینم همه چیو تو دفتر خاطراتم وارد کنم!
فقط میتونم بگم فوق العاده بود!
کلی خندیدیم!
مخصوصا اون موقعی که نجمه فاطمه ، فاطمه رو برد تو اونجا و در و بست و اون حرفا رو بهش زد!
حرفاشو نمیشه گفت! همون تو دفتر خاطراتم مینویسم!
وای عالی بود!

+لعنت بر دستی که بی موقع عرق کنه و لعنت بر دستی که بی موقع عرق نکنه!
هر کدوم اینا یه مفهوم خاصی دارن!
اوف !
بی خیال نمیخوام به عرق دستام فک کنم!
به اندازه ی کافی حرص خوردم!

++الهی من فدای این نی نی مو فرفری توی عکس بشم!
عشقمه! میدونم مث روحه چون مژه نداره! ولی عشق منه!
فقط بچه م نشد که مژه دار بشه! عیبی نداره قسمت نبود! حالا ایشالا بچه ی بعدیم مژه دار میشه....
 نیست که دستام زیاد عرق میکنه ، از صبح تا حالا هی پررنگش میکنم ، کم رنگ میشه! مامانمم هی میگه بچه نکن پوستت مریض میشه!

+++چه حس خوبیه آدم به مامانش راستشو بگه!
نه که بگم تا الان دروغ میگفتم ، نه! تا الان کلا نمیگفتم ، ولی امروز گفتم! حالمم خیلی خوبه!
فقط مونده که یه چیز دیگه رو بگم ، امیدوارم قبول کنه! امیدوارم نه نیاره!
وای خدا یعنی میشه بذاره؟

++++ زبانمو میشم 19 و هفتاد و پنج!
چه بهتر!
فک کن! زیستمو بشم بیست که ایشالا ایشالا میشم! ( حالا حال میده نشم! واقعا افسردگی میگیرم اگه نشم! ) بعد چون کلا فقط زیستمو بیست شدم ، اون بیسته مث نگین میدرخشه تو کارنامه! و قشنگ هرکس ببینه میفهمه این بچه ، یه بچه تجربی تمام عیاره!

+++++ دستا بالا! و ...! خخخخخ






(:

سه شنبه 11 خرداد 1395

نوع مطلب :متفرقه (تکست عکس،ترول،داستان،،..)، 



این عکسه رو روز امتحان شیمی مون فاطمه دیده بود بعد برام تعریف کرد متنشو ، منم خدایی خیلی از متنش خوشم اومد! (البته میدونم به درد من  نمیخوره هاااا چون من هنوز دخمل بابایی ام حالا شاید در آینده این جور چیزا به دردم خورد! ) بعد فاطمه آدرسشو برام توی یه نظر گذاشته بود ، منم گذاشتم اینجا

هی میخواستم نذارمااااا....آخه زشته! اصن چه معنی داره آدم یکیو بغل کنه؟ اصن یعنی چی این حرفا؟ گناهه ! والا بخدا....!

+بدون بغل کردن هم میشه تو وجود یکی حل شد هاااا ولی بغلش کنی بهتره!
مثلا من خودم همین الان تو وجود یکی حل شدماااا اما بدون بغل! ایشالا خدا ....بوووووووق.....


آی ام "نه خیر"

دوشنبه 10 خرداد 1395

نوع مطلب :دیوونه بازیام (خاطره ها و یادداشتام)، 


مای نیم ایز محدثه غلطه هاااا ، زیرا مای نیم ایز " نه خیر "
خخخخ
یاد سال اول افتادم که امتحان زیست داده بودیم ، یکی از بچه ها از یه کلاس دیگه یادش رفته بود اسمشو بنویسه بالای برگه ، معلم زیستمونم براش نوشته بود what is your name?
وااااااای که چقدر من اون موقع اینو خوندم خنده ی توام با احساس ناشناخته ای بهم دست داد!
اون موقع احساسم ناشناخته بود هنوز برام چون هنوز امتحانات دی ماه نرسیده بود!
اما وقتی امتحانات دی ماهمون شد فهمیدم اون احساس ناشناخته چی بود : حسادت!
حسادت ناشی از دوست داشتن!
حسودیم شده بود که چرا معلم مون بالای برگه ی اون دختره همچین چیزی رو نوشته و بالای برگه ی من هیچی نیست جز نمره م!
هعععی....
+احساس الانم در کلام نمیگنجد!
++ thank you !
+++
شک ندارم فردا خورشید از غرب طلوع خواهد کرد
 ++++ادبیات تنها امتحانی بود که تقریبا تا آخر وقت امتحان نشسته بودم و اطرافم خالی خالی بود در حالیکه تو همه ی امتحانا از اون ناحیه ای که من میشینم اولین نفری که صندلیشو ترک میکنه منم! خدایی سر این درس به معنای واقعی کلمه زحمت کشیدم و از همون ساعت هشت شب روز اول (ساعت هشت : ) شروع کردم به خوندن ، نتیجه ش اینقدرام بد نشد میشم 18.75 اما برای من رضایت بخش نیست !
دیدین میان عکس میذارن که به خنده م نگاه نکن و دلم غمگینه و این حرفا ؟ خب این جور عکسا احساسیه مضمونش بیشتر اما من الان همچین حرفی رو میزنم راجب درسام! میخندم و با خنده نمراتمو به بقیه میگم اما از درون دارم دق میکنم رسما!
فقط خدارو شکر تموم شد رفت!
و چه تعبیر قشنگی میشه از هرچیزی ساخت: امتحان زیستمونو که گذاشتن اخر میشه یجوری امتحانمو بدم که حداقل امتحانامو با افسوس تموم نکنم و نمره ی خوب زیستم پایان بخشش باشه!

نظرارو فردا جواب میدم


زیست

دوشنبه 10 خرداد 1395

نوع مطلب :دیوونه بازیام (خاطره ها و یادداشتام)، 


برام خیلی جالبه!
من دیشب سه تا نمونه سوال نهایی کار کردم که خرداد 94 و 93 و دی 93 بود
بعد تو اونا یه سوالی اومده بود که گفته بود فلان جمله به چه موضوع مهمی تاکید میکنه  جوابش میشد اعتقاد به سرنوشت ، ولی من موقعی که خودم میخواستم جواب بدم گفتم میشه غرور و تکبر بعد جالب تر اینه همون سوال امروز تو امتحانمون اومد و من با خودم گفتم خب نهایی کار کردم ، خب اونجا اینو گفته بود اعتقاد به سرنوشت و خوشحال و شاد نوشتم اعتقاد به سرنوشت! اما تو کلید امسال نوشته شده همون غرور و تکبر !
یعنی چی آخه؟
یه سوال تو دو سال بیاد و جوابش فرق داشته باشه با هم؟
خب من خودم فکر میکردم میشه غرور و تکبر ولی به خاطر نمونه سوالی که حل کرده بودم نوشتم اعتقاد به سرنوشت!
الان یعنی چی؟
چرا جواب یه سوال باید تو دوسال با هم فرق بکنه؟
فقط من نیستم که دچار این بدبختی شدماااا.....فاطمه هم که نهایی هارو حل کرده بوده ، به خاطر کلید اون سال جوابی رو نوشته که تو کلید اون سال خورده! اونم مث من!
هر دومون الان به شدت عصبانی هستیم!
واسه اینکه خودمونو آروم کنیم ، گفتیم زیستمونو بیست میشیم!
بعدش من گفتم بریم یه نمونه سوال نهایی بیاریم پای تلفن حل کنیم ، آوردیم و خرداد 93 رو پای تلفن حل کردیم ، سوالو میخوندیم یه کم زمان میدادیم که هر دومون فکر کنیم و بعدش جوابامونو میگفتیم و میرفتیم چک میکردیم! ( سر راست 60 دقیقه زمان تلفنمون شد جالبه به پشت خطی ها هم که مث ماشین عروس هی بوق بوق میکردن محل نمیذاشتیم! )
و واقعا باورم نمیشه که ما زیستمون چقدر خوبه که اگه اون امتحانو نخونده میدادیم میشدیم 19 !
این معلم زیست ما با ما چه کرده است؟
عزیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــزم!
اصن معلم به این خوبی ندارررررررررررریم!





+از ادبیات متنفرم!
متنفر!
هم از کتابش با اون حجم! هم از امتحانش! من روز اول شروع کردم به درس خوندن و جدی جدی داشتم میخوندم دیشب دو تموم کردم تازه! و تا چهار هم سه تا نهایی حل کردم که همونارو هم کاش حل نمیکردم تا دچار اون اشتباه مزخرف تو امتحان نمیشدم!
از نظر من تو کل امتحانا ادبیات از همه شون سخت تر بود حتی از شیمی که اینقدر میگن سخت بود!
چون دقیقا به شم ادبی آدم ربط داشت نه به اطلاعات خونده شده از کتاب!
درست مث امتحان انشا بود!
باید همه چی رو بر اساس حس ادبی خودت مینوشتی!
من غر نمیزنم ، من واقعا کار کرده بودم ، واقعا کتابو خونده بودم ، واقعا سوالاییش که بر اساس اطلاعات کتاب بود رو جواب دادم و درست! اما مثلا یه سری از سوالاش که گفته فلان چیز رو توصیف کنید چرت و پرت نوشتم !
از ادبیات متنفرم!

++راستی بعضیاتون تو پست
منِ آبــــــــــ❤ـــــانی  گفته بودین چرا نمیشه واسه پست اخرم نظر گذاشت ، بخاطر اینه که صفحه ی نظراشو بسته بودم

+++دیده را فایده آن است که دلبر بیند ور نبیند چه بُوَد فایده ی بینا را؟



فهرست وبلاگ
طبقه بندی
آرشیو
نویسندگان
پیوندها
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
جستجو
آخرین پستها