دیــــوونه بازیام...!

دیــــوونه بازیام...!

شنبه 19 اردیبهشت 1394

بلاگفا قاطی کرد وبم پاک شد ، منم دیگه نتونستم بهش اعتماد کنم اومدم اینجا

این آدرس وبلاگ قبلیمه....

- اینجا -


قهرم...

شنبه 8 خرداد 1395

نوع مطلب :دیوونه بازیام (خاطره ها و یادداشتام)، 


دانش آموزی که سه نه تا رو مینویسه هیجده تا  و موقع دوره کردن هم بازم نمیفهمه که سه نه تا میشه بیست و هفت تا ، چجوری یازده سال درس خونده و اومده بالا؟ بهتر نیست عایا برگرده به همون سوم ابتدایی تا جدول ضربو یاد بگیره؟

دانش آموزی که " دور کردن آهن ربا " رو میخونه " نزدیک کردن " و خیلی شیک میشینه ده خط واسه طرف استدلال میکنه و حل میکنه ، چی باید بهش گفت احیانا؟

اوووووف!
با خودم قهرم!
تا اطلاع ثانوی!
هر وقت تونستم ادبیاتم رو با زبانم رو با زیستم رو بیست بشم و گند امروز فیزیکم رو جبران کردم ، با خودم آشتی میکنم!


امتحان امروز: یه امتحان فیزیک فوق العاده فوق العاده مسخره ! اسمش امتحان فیزیک بود بیشتر شبیه زیست بود! همه ش استدلال همه ش استدلال!
خودشونو کشته بودن چهار تا مسئله داده بودن!
امتحان خیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییلی آسون بود از نظر من ، ولی من میشم 18 !
قلبم گرفت وقتی امتحانمو صحیح کردم!
همه ش غلطای مزخرف!
اه اه اه!


منِ آبــــــــــ❤ـــــانی

پنجشنبه 6 خرداد 1395

نوع مطلب :متفرقه (تکست عکس،ترول،داستان،،..)، دیوونه بازیام (خاطره ها و یادداشتام)، 


هیچی فیزیک نخوندم....
اصن امروز یه روز خفنی رو پشت سر گذاشتمااااا....
ولی الان عذاب وجدانِ درس نخوندن یقه مو گرفته!
میخوام درس بخونم ، استرسم دارما ولی مغزم هنگه!
تصمیم دارم بخوابم نماز صبح بلند شم ، از اون موقع بشینم درس بخونم....
البته یه کمی استرسم کمه چون قصد دارم فقط فقط کتابمو بخونم و جزوه ی معلمم رو نخونم....
آخه واسه ی ریاضی و شیمی فقط کتابو خوندم و نکته ها و جزوه های معلمم رو نخوندم و واقعا هم ضرر نکردم و همه ی سوالا از تو کتاب بود و فقط در سطح کتاب!
اینجوری خیلی بهتره ، کتابو میخونی زودی تمومش میکنی ، بعدشم میری هفت هشت تا نمونه سوال نهایی حل میکنی و دیگه مدل سوالا دستت میاد!
تازه نهایی های فیزیک که خیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییلی از ریاضی و شیمی راحت تره! شایدم چون در طول سال فیزیک از جمله درسایی بوده که میخوندم این حسو دارم....

امتحان زبان فارسیمو خوب دادم و میشم نوزده و هفتاد و پنج
خیلی خوشحالم ازین بابت!

ایشالا فیزیکمم مث زبان فارسیم بشم....





+عاشق خودم و همه ی آبانیام!

++نه که بخوام بگم روز چهارشنبه چیزی برای تعریف نداشت که تعریف نکردماااا ، نه ولی آخه آدم از پنج شیش دقیقه چی میتونه تعریف کنه که من بکنم؟
من حتی واسه خودمم نتونستم یه چی از این چهارشنبه بکشم بیرون که بهم انرژی بده ....
آخه پنج شیش دقیقه به کجا هیکل من میرسه؟
من دلمو واسه یه ساعت و خورده ای  صابون زده بودم نه واسه پنج شیش دقیقه!
میخواستم اون لحظه که ضد حال خوردم تا آخر عمرم غر بزنم اما تحمل کردم ، گفتم الان لب باز کنم بهم میگه غرغرو ....هعععیییییی...!


+++
ﻋﻘﻞ ، ﺩﺭﺱ ﺣﺬﺭ ﺍﺯ ﻋﺸﻖ ، ﺑﻪ ﺩﻝ ﻫﺎ ﻣﯽ ﺩﺍﺩ

ﺯﯾﺮ ﻟﺐ ﮔﻔﺖ ﺩﻟﻢ : ﺧﺴﺘﻪ ﻧﺒﺎﺷﯿﺪ ﺍﺳﺘﺎﺩ!


بی اعصاب!

دوشنبه 3 خرداد 1395

نوع مطلب :دیوونه بازیام (خاطره ها و یادداشتام)، 


اگه امتحان ریاضی مون تستی بود ، من درصدم میشد 100 چون جوابای آخرم همه ش درسته اما کلید! امان از دست این کلید!
به قول مینا به لطف کلید میشم 18 و نیم درصورتی که واقعا واقعا باید میشدم نوزده و نیم!
یه نمره خیلیه از نظر من!
معدل نهایی مو بشم زیر نوزده ، خودمو میکشم! که فکر میکنم با این نمره هام حتما میشم!
فقط برم خدارو شکر کنم که کنکور تستیه و دستگاه صحیح میکنه !

+اسمشو نباید میذاشتن کلید باید میذاشتن قفل!
آدم میبینه مغزش قفل میکنه واقعا!

کاش حداقل امتحانامون سخت بود حرصم نمیگرفت اما همه ش راحت!
واسه همینم قلبا راضی بودم که شیمی مون سخت بود!
من که الکی الکی ازم کم میشه ، حداقل سخت باشه امتحان زیاد ضرر نکنم!




ابر

شنبه 1 خرداد 1395

نوع مطلب :دیوونه بازیام (خاطره ها و یادداشتام)، 


امروز اصن نمیدونم پستمو چیجوری باید بنویسم!
همیشه قبلنا حرفام خودش میومدا ولی الان نمیاد!
بی خیال همینجوری تیکه تیکه مینویسم :

امروز امتحان دینی داشتیم ، امتحانش بدک نبود ، من هنوز کلیدش رو ندیدم ولی احتمالا زیر نوزده نمیام!
امتحان زمینمو که میشم 17 و نیم....
خیلی داغون شدم وقتی فهمیدم!
اصن افسردگی گرفتم!
نه به خاطر خود شخصیت درس زمین هاااا....
به خاطر اینکه نمره ش باعث میشه معدل نهاییم بیاد پایین و اینجوری ممکنه به اون جایزه ای که داداشم برام در نظر گرفته دست پیدا نکنم!

حرصم میگیره از اینکه رفتم بنی هاشمی دینی رو خریدم که بشینم اساسی درس بخونم اما بازم گذاشتم روز آخر ظهر شروع کردم و نرسیدم نهایی هاشو حل کنم!
همیشه تو مدرسه ها وقتی نمره م ، دلخواهم نبود با خودم میگفتم بی خیال نمره ی کلاسی که مهم نیست! نمره ی نهایی مهمه! و تو تخیلاتم اینجوری بود که نهایی هامو سفت و سخت میچسبم و حداقل پنج سال نمونه سوالشو حل میکنم و به قول داداشم با توپ پر میرم سر جلسه! اما تا الان که این تخیلاتم فقط در حد همون تخیل مونده و واقعی نشده! اما به خاطر جایزه م هم که شده هر جوری شده بقیه امتحانامو خوب میدم ، هنوز شیش تا درس دیگه مونده ، میتونم تو اون شیش تا جبران کنم!
همیشه ده دقیقه قبل امتحان یه روحیه ی جنگندگی پیدا میکنم ، یه طوری درس میخونم و تمرکز میکنم که اگه روز قبلش اون کارو کرده بودم ، 20 رو شاخش بود!
کاش این روحیه ی جنگندگیم تا بعد امتحان و تا خونه پایدار می موند!
بی خیال...

بعد امتحان زمین رفتم مدسه ی خودمون ، دوست صمیمیم رو هم با خودم بردم ، از دبیرستان مدرسه مون از هم جدا شد ولی با هم در ارتباطیم هنوز مث همون روزا!  آخ که چقدر اون روز خوش گذشت و خندیدم و بالاخره یه بار با خیال راحت مدرسه بودم و  اونجور که دلم میخواست شد!
من الان اون روزو چجوری اینجا توصیفش کنم و بتوضیحم؟ خب نمیشه دیگه.....به صورت کلیدی تو دفترچه م یادداشت میکنم بعدا وارد دفترخاطراتم میکنم....
فقط بازم بگم یه روز خیلی خوبی بود!

+ خدا کنه برگه ها رو پیدا کنه ! کلی چیزای خوب خوب توش بود!  ( زیستمو گم نکنه خوبه ! خخخخ )
++شیمیم رو روز امتحان شیمی گمش کردم ، امروز در به در دنبالش گشتم ( حالا نه همچین در به در هم هاااا....) بالاخره تو سطل آشغال مدرسه هه پیداش کردم! همین که دیدمش شناختم که کتاب خودمه ! دوست داشتم بگیرمش بغلش کنم ( من کتابامو خیلی دوست دارم + من درس خوندنو خیلی دوست دارم فقط یه خورده تنبلم و خوابالو ) اما .....دیدم روش پر از شیرینی خامه ایه! حالم بهم خورد!
به زور پاکش کردم با دستمالو و بعدشم برگشتم خونه !
+++امروزم چقده خوب بود! مخصوصا موقعی که دیگه ناامیدانه تصمیم گرفتم برگردم خونه! خداروشکر که بازم دست  دست کردم و بازم امیدوارانه صبر کردم!


++++
دنیام بی تو دنیای خوبی نیست !
+++++
یه لقمه ی کوچولوی نون بربری + پنیر = عسل  


* چقدر رنگ آبی و قرمز تو رنگ زرد قالبم قشنگ میشه!


..................................
اوه اوه!
امتحان دینیمو طبق کلید صحیح کردم  3 نمره غلط دارم! یعنی 3 نمره م مث کلید نیست! نمیدونمم چقدر از این  3 نمره رو بهم میدن! ولی من جوابام درسته! من مفهوم جمهوری و اسلامی رو درست نوشتم ! من سوالامو درست جواب دادم! بی انصافا....4 تا فصل داشتیم که درباره ی حکومته ، تو هر جاش درباره ی نظام اسلامی یه تیکه نوشته من از کجا بدونم تو منظورت کدوم تیکه شه؟ من جوابم درسته! درسته! اهههههه.....
هیشکدوم از جاخالی ها و تستی ها مو غلط ننوشتم ، فقط از تو تشریحی ها نمره کم میشم که اونم بازم جواب من انصافا درست درسته! خیلی نامردیه اگه بهش نمره ندن!
زیرش نوشته که نوشتن عین عبارات کتاب لازم نیست و مفهوم مهمه! خدا کنه مصحح برگه ی من آدم فهمیده ای باشه و بهم نمره مو بده!
خیلی نامردیه!
تشریحی هاش بارم هاش گنده گنده س!


شرقی غربی

جمعه 31 اردیبهشت 1395

نوع مطلب :دیوونه بازیام (خاطره ها و یادداشتام)، 

خانوم شرقی غربی (البته شایدم آقای شرقی غربی ) که یکی از پستامو خونده بودین و گفته بودین از کلروفیلم عکس بگیرم بذارم ، بفرمایین :






کلی حرف دارم بزنم درباره ی دیروز ولی چون دینی رو دیر شروع کردم بخونم ، پست مربوط به دیروزمو با فردام یکی  میکنم میذارم! زمینمو گند زدم  نمیخوام دینیم رو هم داغون بدم!



الخخخ

سه شنبه 28 اردیبهشت 1395

نوع مطلب :متفرقه (تکست عکس،ترول،داستان،،..)، دیوونه بازیام (خاطره ها و یادداشتام)، 

هنوز نرفتم زمینو شروع کنم....
اصن حسش نیست!
حالم خوبه هاااا....حال دلم رو میگم! اما حس درسم نیست!
امتحان شیمی و عربی رو هم روز آخر آخرش شروع کردم....نمیدونم چرا روزای آخر اینقدر حس درس خوندنم میاد طوریکه میتونم ده ساعتم پشت سرهم درس بخونم ولی روزای قبلشون نمیاد!





شیمی

دوشنبه 27 اردیبهشت 1395

نوع مطلب :دیوونه بازیام (خاطره ها و یادداشتام)، 

امتحان شیمی مونو دادیم...
یه امتحان سخت و  واقعا مفهومی!
قبل امتحان آرزو میکردم که مسئله هاش زیاد باشه اما برخلاف آرزوم شد و اکثر سوالاش توضیحی بود اونم نه یه توضیحی معمولی! باید کلی تو سوال میگشتی و مو رو از ماست میکشیدی بیرون و تازه میفهمیدی جواب چیه بعد باید میشستی دلیلشم برای آقا توضیح میدادی که چرا میگم این درسته!
تازه معلم شیمی مون هم مراقب بود و بعد امتحان وقتی ازش داشتیم جوابارو میپرسیدیم سر هرکدوم کلی فکر میکرد و بعدشم با شک جوابو میگفت!
اعصابم خورد نیست سر اینکه چرا امتحان اینقدر یوهویی سخت بود اعصابم خورده چون واژه ی صابونی رو غیر صابونی خوندم از روی کوریم و نیم نمره ی مفت رو از دست دادم!
خدا کنه غلط دیگه ازم در نیاد....
تا جایی که سوالا رو از معلم مون پرسیدم تقریبا همون میشم 19.5...!


خوبه که امتحان بعدیمون زمینه....
زیاد نمیخوام سرش بخونم ، در حد همون 17 هم بشم خوبه فقط یه چیزی بشم که معدل دیپلمم زیاد نیاد پایین وگرنه نمره ی نهاییش واسم مهم نیست!


+امتحان زمین ، سی امه ، یوه
وووووووووووووووووووووووووووووو!!!!!!!!!!!!!
++ اوخی! چقده این دوتا شکلکه که ته خط قبلیم گذاشتم خوشگلن!



+++همین الان از روی کلید نهایی برگه مو صحیح کردم!
شدم 18.5....!


عربی

شنبه 25 اردیبهشت 1395

نوع مطلب :دیوونه بازیام (خاطره ها و یادداشتام)، 

اولین امتحان نهایی مو دادم : عربی!
خدارو شکر خوب بود و راضیم...

راستی بابک جهانبخش آلبوم داده ...
خیلی قشنگه...


الانم برای خستگی روحم میرم میشینم کتاب " خون آشام 4" رو میخونم...
امشب عروسی پسر بهترین دوست بابامه ولی من میخوام خونه بمونم ، آدم خیلی ترسویی هستم ولی حس ترس رو دوست دارم...میخوام ااین کتابه رو بخونم وقتی شب مامان و بابام رفتن  حسابی بترسم!

+هزار نکته ی باریک تر از مو اینجاست که چشم های تو از من پدر درآوردند!



(:

جمعه 24 اردیبهشت 1395

نوع مطلب :متفرقه (تکست عکس،ترول،داستان،،..)، 





+کاش میتونستیم اونایی که دوسشون داریم رو از پشت تلفن بغل کنیم!

++دیروز چه روز خوبی بود! و امروز چه روز سختی خواهد بود! امتحان نهاییییییییییییی عربی !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!


دندون درد بی وقت!

چهارشنبه 22 اردیبهشت 1395

نوع مطلب :دیوونه بازیام (خاطره ها و یادداشتام)، 


هیچوقت نباید به اجبار خندید

گاهی باید تا نهایت آرامش گریه کرد

تبسم بعداز گریه ، از رنگین کمان بعداز باران هم زیباتر است . . .


دیگه مدرسه نمیریم...
آخرین زنگ زیستمونم تموم شد....
کلی هم سر کلاس زیست خندیدم....

شد زنگ تاریخ ، مث بچه ی آدم رفتم از معلم تاریخم اجازه بگیرم که برم سر کلاس زیست ، گفت نه! آخه حالا مثلا سر زنگ تاریخ نباشم ، بعدا تو خونه بخونم نمیفهمم مثلا؟؟؟ والا....
منم افتادم رو دنده ی لج ، نرفتم سرکلاسش...
اومدم پایین به مشاور مدرسه مون کمک کنم که پوسترهای روی دیوار رو برداره...
بعدش این پریسا با مشاورمون حرف زد ، اونم اولش یه کم سر به سرم گذاشت و اشکمو درآورد....
و این اشک چه معجزه ای میکنه!
قبول کرد که بره اجازه ی معلم تاریخ و زبان فارسی مونو بگیره ...
جالبه مشاورمون بهم میگفت بیشتر گریه کن که حداقل دل معلمات به رحم بیاد بذارن بری!!!!!!!!!!
منم خنده م گرفت! آخه عوض دلداری دادنه این؟؟؟؟؟

اجازه ی معلم زبان فارسی مو گرفت و منم رفتم سر کلاس زیست!

عالی بود اونجا!
نمیدونم چرا هر کلاسی میرم بیشتر بهم خوش میگذره تا تو کلاس خودم!
احساس راحتیم جاهای دیگه خیلی بیشتره!
کلی هم اونجا خندیدم ...
بعدا پریسا بهم گفت صدای خنده م تا کلاس خودمون میرفته!
خخخ...

بعدشم که زنگ خورد و  بیکار بودیم همگی ، این معلم زیستمونم دندون درد گرفتن! باید میرفتن .....خب عزیز من ، از لبنیات و شیر بدت میاد همین میشه دیگه! خارج شوخی دعا میکنم هرچه زودتر درد دندونش ساکت بشه....
اههه دندون بی فکر! آخه این همه روز وقت داشتی که درد بگیری چرا گذاشتی روز آخر؟ منم از دست این دندونه عصبانی شدم و یه کم گریه کردم و این پریسا ی بیچاره رو خوردم و ...

خب تقصیر خود پریساس!
هرچی بهش میگم من الان باید تنها باشم ، الان حوصله هیچکسو ندارم و برو پایین ، نمیرفت که!
منم داد زدم ....
من قبلا چند بار گفتم بهش که وقتی ناراحتم وقتی بی اعصابم ، فقط دوست دارم تنها باشم....
اگه تنها باشم یه چند دقیقه که بگذره دوباره آدم میشم...
حالا وسط گریه و اعصاب خوردیم پریسا میگفت الان از چی ناراحتی؟ با کی داری لج میکنی اومدی این بالا ؟ منم روم نمیشد بگم با دندونه! خخخخ...
یعنییییاااااا اگه مدیر مانع نشه ، این دندون مانع میشه !

حالا دیروز ، حالم خوب شد برگشتم پایین ، این زهرا هی میگفت حالا گریه نکن!
بابا نامرد خب اینجوری میگی من که بدتر گریه م میگیره !
بعدشم چیز مهمی نبود...
جز این که : گوش یعنی گوش مدیر ما!
اینقدر تیزه و حواسش به حرفای معلماش و دانش آموزاش هست که حتی وقتی هم که داشت با تلفن حرف میزد شنیده بوده که ماها چی میگفتیم به معلممون!
فتبارک الله احسن الخالقین!


+یه شوخی:

یادتونه قبلا یه پست گذاشته بودم که :


"  جلسه اول زیست که از التهاب و این جور چیزا حرف زدیم ، اومدم خونه دستم سوخت....
جلسه بعدش که درباره ی ایمنی و گلبول سفید و ویروس و باکتری و این جور چیزا بود ، الان گلو درد گرفتم...!!!!
خدا رحم کنه....
اینجوری پیش بره که آخر سال .......................!!!!!!!!!!!  "

خب؟ الان آخر ساله...
دیشب سرگیجه و سردرد داشتم به همراه حالت تهوع!
فک کنم خبراییه!
سالم باشه دختر یا پسرش فرقی نداره......


+شاید بعدا ویرایشش کنم یه چیزایی رو اضافی کنم که الان یادم نیست!


20 اردیبهشت

دوشنبه 20 اردیبهشت 1395

نوع مطلب :دیوونه بازیام (خاطره ها و یادداشتام)، 

تولد یک سالگی این وبلاگم مبارکــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ  (:





مایع مفصلی

یکشنبه 19 اردیبهشت 1395

نوع مطلب :متفرقه (تکست عکس،ترول،داستان،،..)، دیوونه بازیام (خاطره ها و یادداشتام)، 

من یه اصطلاحی دارم که اسمش شل شدن مایع مفصلیه!
نمیدونم اصن در واقعیت همچین چیزی اتفاق میفته یا نه ولی وقتایی که یه چیزای چندش میشنوم ، احساس میکنم کل مایع بین مفاصلم شل میشه ! رقیق میشه!
مخصوصا زانوهام! این زانوهام ، مایع شون اینقدر شل میشه که دیگه نمیتونم تکونشون بدم!
امروز سر زنگ زیست بحث رفت سراغ سقط جنین و خون و ریزش دیواره رحم و ....این جور چیزا ، واقعا این 
مایع مفصلیم داغون شداااااا.....!!!!!
حتی نخاع گردنمم شل شده بود تا چشام بالا اومده بود! مث چاه که میگیره میزنه بالا ، نخاعمم زده بود بالا چشام زرد میدید همه چیو!
خیلی حس بدیه خدایی!
ولی خوشبختانه از بس از اول سال سر چیزای مختلف ازین عبارت استفاده کردم ، این احساس به پریسام منتقل شده و یه همراه پیدا کردم...
سر زنگ زیست همه ش به هم نگاه میکردیم حال مایع مفصلی همو میپرسیدیم!


+فقط....فقط یه زنگ دیگه زیست داریم!
وااااااااای خدایاااااا......!!!!!
ینی فقط یه روز دیگه میتونم زیست داشته باشم؟


 


...

چهارشنبه 15 اردیبهشت 1395

نوع مطلب :متفرقه (تکست عکس،ترول،داستان،،..)، 






شوک

سه شنبه 14 اردیبهشت 1395

نوع مطلب :متفرقه (تکست عکس،ترول،داستان،،..)، دیوونه بازیام (خاطره ها و یادداشتام)، 


دو روزه اصلا حوصله ی درس خوندنم نمیاد....
مغزم واقعا خسته س...
با توکل بر خدا میرفتم مدرسه...
دیشب هم هیچ کاری نکردم ، حتی حتی زیستمم نخوندم تا ساعت یک و نیم شب....
بعد اومدم کتابمو باز کردم ببینم حجمی که قراره پرسیده بشه چقدره؟ دیدم خیلی زیاده (یه فصل کامل از بخش های قبلی کتاب + درس جدید )  بی خیال خودندنش شدم ، چون جلسه ی قبلش از من درس پرسیده شده بود خیالمم راحت بود....
واسه همین فقط درس جدید رو خوندم که وقتی درس داده میشه ، بفهمم چی به چیه....
اصلا خودمم نمیفهمم ، واقعا خدا دوستم داره که اون وقت شب که داشتم میخوابیدم یدفعه ای یه کاری کرد بشینم درس جدید رو حداقل بخونم....

امروز رفتم مدرسه.....
زنگ زیست شد!
نمیدونم چرا ؟ آخه چرا ؟ آخه این چه کاریه که یه یدفعه ای معلم مون دلش خواست از همه درس بپرسه حداقل هم که شده یکی دوتا؟
فقط خداروشکر آمارم تقریبا آخراس.....
تو اون بیست دقیقه ای که طول کشید تا به من برسه ، یه فصل کاملو خوندم! یه فصل طولانی اونم از نوع گیاهیش که قبلا هم زیاد نخوندم...!!!!
این قلب بدبختم تیکه پاره شد تا نوبت من بشه!
آخه همممممممممممممممممممممه از دم خونده بودناااااااا.....حالا فقط یه نفر نخونده بود که اونم اولین بارش بود!
ولی بقیه کامل خونده بودن!
میترسیدم یدفعه ای یه سوالی به من بیفته از جایی که نخوندم ، بعد اون وقت همه ی کلاس جریمه بشه به خاطر من خر!
منم که لوووووس.....!
مطمئنم اگه سوالی میفتاد که بلد نبودم میزدم زیر گریه!

چقدر بعضی یهویی هاااا خیلی یهویی هستن!!
خدا رو شکر که حالا نگفت یه برگه بذارین رو میز امتحان بگیرم!
اووووه اووووه!
نه واقعا خدارو شکر!
دیگه اینجوری شد که من الان حوصله ی تمام درسامو دارم چون چشمم ترسیده ازین یوهویی ها!




+با توجه به این عکسه من عجیب ترین موجود روی زمینم!

همه ش کسی رو اذیت میکنم که......!


(:

یکشنبه 12 اردیبهشت 1395

نوع مطلب :دیوونه بازیام (خاطره ها و یادداشتام)، 


با اینکه امروز روز معلم بود اما از روز دانش آموزم بیشتر به من خوش گذشت...


خییییییییییییییییییییییییلی بیشترترترترتر...


زنگ دوم که زیستمون تموم شد ، اومدم پایین ، این مهسا منو دید  و برای اینکه سر به سر من بذاره شروع کرد به تعریف کردن از کیکی که کلاسی گرفته بودن!
خیلی بدجنسی مهسا!

بعد زهرا فقط در حد یه پیشنهاد خیلی ساده گفت خب تو هم بیا کلاس ما....
بعد سه تایی ، مینا و مهسا و زهرا ، شروع کردن به گیر دادن و جیغ و ویغ کردن که آره بیا و بیا و بیا!
من اولش مخالفت میکردم...بعد یوهویی اون یکی شخصیتم از خواب بلند شد که خرررره برو! چرا میخوای این فرصتو از دست بدی ؟
بعد یه دفعه ای دستمو گرفتن و کشیدن دم دفتر و به معلم زیستمون گفتن که میشه منم برم سر کلاسشون؟
خخخخخ...
معلم مون هم گفت نـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه ! بیاد چیکار؟


بعدشم گفت باید از معلمت اجازه بگیری و این حرفا....
من اصلا توقع نداشتم معلم دینی مون اجازه بده ، اصلا هااا....ولی داد!

بعدشم رفتم سر کلاس دوما و واقعا اعتراف میکنم اونقدری که تو کلاس اونا بهم خوش گذشت ، تو کلاس خودمون خوش نگذشت!
واسه اینکه فک میکنم اکثر بچه هاشون یه دست بودن...! همه شون یه چیزی رو میخواستن! برخلاف کلاس ما...........................

ولی واقعا واقعا مهسا ، زهرا و مینا یه دنیا ازتون ممنونم...
کلی تو کلاستون خندیدم....
خنده های از ته دل!
تازه با یکی دیگه از بچه های کلاستونم آشنا شدم که اسمش حنانه است....
فوق العاده بانمکه!
کلی با ادا هاش خندیدیم .....


وااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای عااااااااااااااااااااااااااااااالی بود کلاستون!
عالی!
یکی از بهترین روزای عمرم بود.....
از هر جفت معلمامم ممنونم که با اجازه دادنشون ( مخصوصا معلم زیستم با اون نـــــــــــــــــــــه گفتنش ! )باعث این خوشحالیم شدن!


+امروز یه روز دیگه است مثل یه عید وسط پاییز!

....................................................................................

روز معلما مبارکـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ مخصوصا معلم جونی خودم!




!

جمعه 10 اردیبهشت 1395

نوع مطلب :متفرقه (تکست عکس،ترول،داستان،،..)، 






حس عکس گذاشتنم میاد...
حرفی هم ندارم بگم!
فقط این مقاله ی فیزیک مون شده قوز بالا قوز!


دلتنگی

پنجشنبه 9 اردیبهشت 1395




هععععععععی.....


کلافگی

پنجشنبه 9 اردیبهشت 1395

نوع مطلب :متفرقه (تکست عکس،ترول،داستان،،..)، 





+ حالا من این جمله ی عکسه رو اینجوری اصلاحش میکنم که : شما در برابر سر رفتن حوصله ی کسانی که دوستتان دارند مسئولین!

من میخوام.....................................................


نگاهت میکنم خاموش!

یکشنبه 5 اردیبهشت 1395

نوع مطلب :دیوونه بازیام (خاطره ها و یادداشتام)، 

امروز بازم بچه های آزمایشگاه زیست موندن مدرسه تا معلم مون باهاشون کار کنه....
منم دوسه دقیقه بیشتر پیششون نبودم ، وقتی میخواستم خدافظی کنم و برگردم ، معلم زیستمون گفت برو حسابی بخور و بخواب و .....
بقیه هم گفتن آره و از جای ما هم بخواب و ...
چون اونا میخواستن یه دوسه ساعتی بمونن..
الهی بگم خدا چیکارشون نکنه!
همیشه مثل آدم میومدم خونه ناهارمو میخوردم می خوابیدمااااا....
اما امروز هر کاری کردم خوابم نبرد!
بدتر اعصابمم داغون شد که چرا خوابم نمیبره!

+اینقدر این شعره قشنگه که اصلا نمیدونم چیکار کنم!
جان من با دقت بخونیدش...



نگاهت می‌كنم خاموش و خاموشی زبان دارد...
زبانِ عاشقان چشم است و چشم از دل نشان دارد
چه خواهش‌ها در این خاموشیِ گویاست، نشنیدی؟
تو هم چیزی بگو چشم و دلت گوش و زبان دارد !


هوشنگ ابتهاج‎





روز پدر مبارکـــــــــــــــــــــ (:

چهارشنبه 1 اردیبهشت 1395

نوع مطلب :متفرقه (تکست عکس،ترول،داستان،،..)، دیوونه بازیام (خاطره ها و یادداشتام)، 





عکسه چه باحاله!
خخخخخ....


+فاطمه الان مدرسه س...
واسه مسابقات آزمایشگاهی زیست داره تمرین میکنه و تشریح و فلان...
منم امروز موندم...
تا قبل اینکه معلم زیستمون بیاد...
دیگه وقتی معلم مون اومد برگشتم...
حول و حوش ساعت سه بود..
تو اون یه ساعتی که بودم با فاطمه و دو نفر دیگه م که میخوان برن مسابقه ،
یه سری نمونه های آماده ی با نمک رو با میکروسکوپ دیدیم...
مثلا خون انسان ، ساقه و برگ و ریشه ی تک لپه ، نخاع ، کلیه و ....
بعدشم که اومدم خونه دیگه...
کوفت فاطمه شه!
سه ساعت زیست!
اونم پشت سر هم!
اصن ما از اول سال تا الان کلا سه ساعت زنگ زیست داشتیم؟ نداشتیمااااا....





فهرست وبلاگ
طبقه بندی
آرشیو
نویسندگان
پیوندها
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
جستجو
آخرین پستها