دیــــوونه بازیام...!

دیــــوونه بازیام...!

بلاگفا قاطی کرد وبم پاک شد ، منم دیگه نتونستم بهش اعتماد کنم اومدم اینجا

این آدرس وبلاگ قبلیمه....

- اینجا -



[ شنبه 19 اردیبهشت 1394 ] [ 05:19 ب.ظ ] [ mohi ] [ Сommεƞt() ]

مــن اینجا بس دلـــم تنــگ است


هم دوست دارم عید زووووووووودی تموم شه سریع برگردیم مدرسه ، هم دوست دارم زمان کش بیاد بمونم تو خونه!
هیشکدوم از درسامو نخوندم!
قبل عید میگفتم هممممممه رو از دم میخونم ، وسطای عید شد فقط زیستو میخونم ، الان شده فقط فصل آخر فیزیک!
همه ش قیافه ی معلمم فیزیکمون جلو چشامه!
انصافا از سین جین کردناش میترسم....
ازون دانش آموزای بد سابقه ی زبون درازم بودم سر کلاسش ، مطمئنم بعد عید حتما کلیک میکنه رو من و ازم حساب کشی میکنه!
خدا رحم کنه!


+نیست که سیزدهم فروزدین خیلی بیرون شلوغه ، واسه همون ما اصولا روز دوازده به در برگزار میکنیم تا سیزده به در!
امروزم رفتیم بیرون ، عمو بزرگه م هم اومد...
کلی چیز میز تعریف کرد مردم از خنده...


++از وقتی امیر اومده ( یه هفته قبل عید ) هر روز چندین بار آهنگ " این فاصله " از " سپهر خلسه " رو گوش میکنه...
اولاش میگفتم اه اه این چیه گوش میدی؟
اسم خواننده شو که پرسیدم گفت خلسه قیافه م اینجوری شد:
ولی الان خودمم عاشق این آهنگه شدم...
خدایی اونایی که آهنگ زیاد میگوشن این آهنگه رو بگیرن چند بار که گوش بدن خوششون میاد...
چون یه کمی تو فاز رپه من اولاش اصلا نمیفهمیدم چی چی میگه ولی هی گوشم که عادت کرد تازه فهمیدم که آهنگه کلی هم احساسیه!






+++اهههههه...
خدایی اینایی که استعداد چاقی ندارن هرچی میخورن اصن تکون نمیخورن و همون جور موندن الهی کووووووووووووفتشون بشه!
بیشووووووووووووووووورا....


++++یکی از بچه های مدرسه مون آدرس وبلاگشو داد بهم برم بهش سر بزنم....
یه وبلاگ زیستیه...
دیدم خیلی وقته نرفتم ، پاشم برم یه نیگا بندازم...
خدایی بعضی مطلباش خیلی جالبن!
من یکی که عاشق خوندن چیزایی هستم که هم زمان هم به عقل ربط داره هم به احساسات!
اونجا یه مطلب علمی درباره ی این گذاشته بود...
یه تیکه ش اینه :

" جایگاه دل در مغز


راستش را بخواهید،
لااقل عصب‌شناسان دیگر خیلی‌وقت است که می‌دانند آدمیزاد با قلبش احساس نمی‌کند.
وقتی کسی می‌گوید: «دلم خواست» در واقع یعنی اینکه سیستم لیمبیکش او را به این کار
وا داشته است. سیستم لیمبیک در لایه‌های داخلی‌تر مغز وجود دارد؛ یعنی اینکه از
بخش‌های قدیمی‌تر مغز است. جایگاه همه هیجان‌های مثبت و منفی، غریزه جنسی و تنازع
برای بقا در همین سیستم لیمبیک است. به سیستم لیمبیک می‌گویند: «مغز اول». جایی که
همیشه با «مغز جدید» که همان قشر مغز است، درگیر است. درگیری عقل و احساس. ما با
سیستم لیمبیکمان عاشق می‌شویم و با قشر مغزمان پشیمان. "

یه عکسی هم زیرش بود که دقیق تر اینو توضیح داده بود...
دیگه عکسه رو برید همونجا ببینید...
اینم منبعش : http://biolofatemeh.blogfa.com/
اسم وبش درخت زندگیه ، تو لینکامم هست...


+++++ چقدر امروز + تو + شد!

++++++  آخ چقده دلم تنگـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه خدا....!
البته فک کنم باتوجه به همین مطلب علمیه که گذاشتم درست ترینش این باشه که بگم سیستم لیمبیکم چقد تنگه!

من اینجا بس دلم تنــــگ است...




طبقه بندی: متفرقه (تکست عکس،ترول،داستان،،..)، دیوونه بازیام (خاطره ها و یادداشتام)،
[ پنجشنبه 12 فروردین 1395 ] [ 07:25 ب.ظ ] [ mohi ] [ Сommεƞt() ]

هویجوری...!

حس تایپ کردنم نیس...
نیس که اعصابم خورده واسه خاطر همون!
البته امیرم هی داره میگه پا شو که بیاد بازی کانتر رو بکنه...
گفتم حداقل این یه چن تا عکسه رو بذارم بعد برم....
باحاله....مخصوصا آخریه!















طبقه بندی: متفرقه (تکست عکس،ترول،داستان،،..)،
[ دوشنبه 9 فروردین 1395 ] [ 01:31 ق.ظ ] [ mohi ] [ Сommεƞt() ]

من که خاموشی زدم رفت!


از قبل عید کتابام پخش و پلا بود رو زمین ، یه چن وقتی بود مامانم هی میگف اینارو جمع کن منم میگفتم باشه حالا ...
اینا هنوز رو زمین بودن دیگه داشت مهمون میومد ،این دفعه ای بابام برگشت گفت تو کنکورتو بده من تمام کتابای این خونه رو به آتیش میکشم!
داداشم بلافاصله برگشت با خنده گفت مگه مغولی ؟
ینی اینو که شنیدم پخش زمین شدم!

+بعد از ظهریه داریم میریم اراک خونه عموهام  ، خیلی خوشحالم مطمئنم بهترین روزای عیدم دقیقا وقتاییه که پیش دخترعموم هستم...

++داییم اینا اومده بودن خونه مون ، دخترداییم کلاس اول ابتداییه ، نشسته بود داشت برام از مدرسه شون و معلم شون میگف فامیلی معلم شون شبانی هس ، بعد حالا هستی هی تعریف کرد و کرد تا اینکه من ازش پرسیدم دوست صمیمی داری دیگه؟ گف آره گفتم اسمش چیه گف خانوم شبانی!!!!!!!!!!!
منم خنده م گرف گفتم ینی معلمت بهترین دوستته ؟ گف آره ، بعدم با یه حالت غیرتی خاصی میگه خو مگه چیه؟ کجاش خنده داره؟
منم گفتم هیچی! سلامم رو حتما به دوست جونیت برسون!
بعدشم میگه اینقده خانوم شبانی دوسش دارم نمیدونی عاشقشم! صبحا که میبینمش اینقده بغلش میکنم اینقده بغلش میکنم ...!
منم تو دلم گفتم کووووووفتت شه کصصصصصصصافت! والا ما با این سنمون دستمون به معلم مون نخورده چه برسه به بغل بعد تو اومدی نیم وجبی داری واسه من از بوس کردن و بغل کردنش میحرفی؟؟؟؟( البته خب من یه کوسه م! و کوسه هام که فقط گاااااااااااز میگیرن نه بوس! )
عجب دوره زمونه ای شده هاااا
هعععععی بخشکی شانس!
یه ده سال دیرتر به دنیا میومدیم الان تو بغل معلم مون بودیماااا...خخخخ
بعدشم فهمیدم که هستی سر راهی نیست! اصله اصله! خون خانواده ما تو جریانشه! چون عجیب به دختر عمه ش که من خرررر باشم کشیده! مث اینکه دوست داشتن شدید معلم تو خانواده ی ما یه بیماری وراثتیه! حالا اینکه اتوزومیه یا وابسته به جنس رو باید دودمانه تشکیل داد تا فهمید!  همینک به یاری معلم زیستمان نیازمندیم اما خب باید بکوبیم تو سرمون تا این تعطیلات لعنتی تموم شه و ببینیمش!

+++ چقدر تو این پستم رک بودم!
هرچی اومد تو دلم نوشتم اصلا این ور اون ورش نکردم!
بی خیال
سفرم خوش!






طبقه بندی: متفرقه (تکست عکس،ترول،داستان،،..)، دیوونه بازیام (خاطره ها و یادداشتام)،
[ سه شنبه 3 فروردین 1395 ] [ 12:35 ب.ظ ] [ mohi ] [ Сommεƞt() ]

95


ای بابا کاش میخوابیدماااا...
خدایی اصن حواسم نبود فک کردم شب قدره باید تا صبح بیدار بمونیم واسه همینم پا به پای تلویزیونو برنامه ی احسان علیخانی نشستم تا اینکه تموم شد و بعدشم پاشدم رفتم حموم!
از الان حس میکنم فردا بهم خوش نمیگذره چون نخوابیدم حالت عصبی پیدا کردم ، میخوام ادامه ی برنامه علیخانی رو هم ببینم...ادامه ش ساعت شیش میاد...ولی اونجوری فردا از خواب می میرم!
نامردیه....
من زمان کم دارم!
نمیخوام با حالت کمبود خواب وارد سال بعد شم...
با شناختی که از خودم دارم اگرم بخوابم مطمینم که دیگه واسه سال تحویل بلند نمیشم و اونجوری دعاهای خوشگل خوشگلی که میتونستم بکنمو از دست میدم....!!!!!
درسته هر زمانی میشه دعا کرد ولی خب اون فرق داشت....!
راستی پریسا من میخوام اینجا یه اعترافی بکنم....
یادته سه بار زنگ زدی خونه مون هی تاکید کردی برم هف هشتاد به احسان خواجه امیری رای بدم؟
بعد من هی یادم میرف؟
تا اینکه دفعه آخر موقع خدافظی گفتی همین الان برو رای بده تا یادت نرفته؟
اعتراف میکنم که یادم رفت!
امیدوارم منو ببخشی!
تا چن ساعت پیش عذاب وجدان داشتم که چرا یادم رفت ، چون به غیر اینکه میخواستم به خاطر تو رای بدم،خودمم آهنگای احسانو دوس دارم...ولی چن ساعت پیش عذاب وجدانم تموم شد!
چون آهنگ ایران سالار عقیلی رو تا حالا با دقت گوش نداده بودم ، تو برنامه سه ستاره که گذاشتن قشنگ با تمام حواسم گوش دادم  و دیدم که خدایی این آهنگ سالار حس بهتری رو بهم منتقل کرد تا آهنگ بغض احسان!
و دیدم اونجوری اگه رای میدادم و بعدش آهنگ سالار رو گوش میدادم عذاب وجدان بیشتری میگرفتم که چرا آهنگ به این قشنگی رو ول کردم و به حرف تو گوش دادم و به احسان رای دادم!
اصن خوب شد که یادم رفت!
همین....
اعتراف خاص دیگه ای به کسی بدهکار نیستم ...اگه یادم اومد حالا بعدا بهش میگم!

عیدتون پیش پیش مبارک...
چیزی نمونده ولی خب بازم باید بگم پیش پیش!
مطمینا سخت ترین سال ما سوما خواهد بود...مخصوصا تابستونش!
عهههههه بهتره به بعد  فکر نکنم چون استرس میگیرم....
بی خیال...
بازم عیدتون مبارک...
ایشالا به آرزوهای خوبتون برسید...








طبقه بندی: دیوونه بازیام (خاطره ها و یادداشتام)،
[ یکشنبه 1 فروردین 1395 ] [ 04:56 ق.ظ ] [ mohi ] [ Сommεƞt() ]

باهام قهرن...


اعصابم داغونه...
برنامه ی درسی ریخته بودم که اووووووووووووووووف....
فوق العاده بود!
و میدونم در حد توانم هست....
فقط اگه این خواب لعنتیم نبود عالی میشد
از سه دیشب خوابیدم تا همین الان که بلند شدم...
تازه اونم از ترس اینکه مامانم باهام قهر کنه پاشدم...
همه ناهارشونو خورده بودن ، تنها تنها خوردم...
حداقل واسه اینکه یه کم باهام مهربون بشن ظرفای ظهرو شستم و چایی دم کردم...
حق دارن باهام قهر باشن ، گفته بودم ساعت نه صبح صدام کنن و گفته بودم صبحونه برام کره مربا بذارن کنار ، هر چی بابام صدام کرد هر چی ساعت زنگ زد هر چی امیر آهنگ با صدای بلند بلند گوش داد ، بلند نشدم....
خب آخه واقعا خوابم میومد....و واقعا هم میخوابیدم....
تازه خواب معلم زیستمم دیدم! خخخ....

هعععی...
خدایا...
واقعا من دلم میخواد صبحا زود بلند شم ، نمیتونم
کاش مث مامانم کم خواب بودم ...کاش مث پریسا کم خواب بودم...کاش مث فاطمه کم خواب بودم....کاش کم خواب بودم!









طبقه بندی: متفرقه (تکست عکس،ترول،داستان،،..)، دیوونه بازیام (خاطره ها و یادداشتام)،
[ جمعه 28 اسفند 1394 ] [ 03:40 ب.ظ ] [ mohi ] [ Сommεƞt() ]

نارسیس



یه مطلب خیلی جالب توی یه وبلاگی خوندم ، میذارم شمام بخونید...

منبعشم : چیزایی که امروز دوست دارم ...





این جوان خوش چهره نارسیس نام دارد
می بینی با چه ماتمی به عکس خودش تو آب نگاه می کنه؟

نارکیسوس (به یونانی: Νάρκισσος) یا نارسیس در اسطوره‌های یونان، پسر کفیسوس و لیریوپه است.

جوانی بسیار زیبا بود و دل‌بستگان فراوانی از جمله اخو (از الهه گان کوه هلیکون) داشت اما به همه پاسخ رد می‌داد. سرانجام یکی از عاشقان وی به نمسیس (الههٔ نیک و بد، عدالت و انتقام) شکایت کرد و نمسیس، نارسیس را محکوم کرد که عاشق تصویر خود شود. او آن‌قدر در آب استخری به تصویر خود نگریست تا جان داد. به گفته ی دیگر روزی به کنار چشمه‌ای می‌رود و در هنگام آب نوشیدن، صورت خود را در آب می‌بیند و فریفتهٔ خود می‌شود. برای آنکه خود را در آغوش بکشد، در آب می‌پرد و غرق می‌شود.

خدایان به خاطر این ناکامی وی را به گل نرگس (نارسیسیوم) تبدیل می‌کنند تا همواره بر لب آب بروید و خود را نظاره کند.(واژهٔ «نرگس» در زبان فارسی با واژهٔ «نارسیس» یا «نارکیسوس» در زبان یونانی هم ریشه هستند.)



+یه جوریم که نمیدونم چه جوریم!
فقط...امروز سه شنبه بود!





طبقه بندی: متفرقه (تکست عکس،ترول،داستان،،..)،
[ سه شنبه 25 اسفند 1394 ] [ 01:06 ب.ظ ] [ mohi ] [ Сommεƞt() ]

:(






+گاهی نمیشه دست از دوست داشتن یکی برداشت حتی وقتی ازش متنفری.......





طبقه بندی: متفرقه (تکست عکس،ترول،داستان،،..)،
[ سه شنبه 18 اسفند 1394 ] [ 10:44 ب.ظ ] [ mohi ] [ Сommεƞt() ]

سرگردان

[ پنجشنبه 13 اسفند 1394 ] [ 12:48 ب.ظ ] [ mohi ] [ Сommεƞt() ]

مثبت فکرکن!


یه عکس از نوع انرژی مثبتی....




چه هوای جیگریه!
ما که همه ی پنجره های خونه مون بازه....نور خورشیدم تو خونه مون موج میزنه چون تمام پرده های خونه مونو واسه شست و شو بازش کردیم! خونه ی ایده آل من همینیه که الان هست....
مدرسه مونم که به خاطر انتخابات پرید...
چقده حال میده امتحان ریاضی چهارشنبه رو با کلی خواهش تمنا بندازی شنبه ، شنبه هم بزنه تعطیل بشه !
من که هنوز وسطای جزوه ی ریاضیم بودم که فهمیدم تعطیله....


+امروز چه روز خوبیه....





طبقه بندی: متفرقه (تکست عکس،ترول،داستان،،..)، دیوونه بازیام (خاطره ها و یادداشتام)،
[ شنبه 8 اسفند 1394 ] [ 01:28 ب.ظ ] [ mohi ] [ Сommεƞt() ]

نقد و بررسی فرار مینا


چن وقت پیشا ، دختر همسایه مون میاد زنگ خونه مونو میزنه...
داداشمم فقط خونه بوده ، که خواب بوده....
بعدش همونجوری خابالو درو باز میکنه می بینه دختر همسایه مون بهش میگه " مینا مون رو بالا پشت بوم خونه ی شماست....میشه برید بیاریدش؟ "
داداشمم خوابالووووووووو چشاش چهار تا میشه!
فکر میکنه مینا اسم یه دختره !
فکر میکنه یه دختره رفته بالا پشت بوم خونه مون....!!!!!
بعدش برگشته گفته " یعنی الان مینا رو سقف خونه ی ماست؟؟؟ "
بعد رفته کوچه یدفعه دیده یه مرغ مینا رو پشت بوم خونه مونه.....بعد دوزاریش افتاده که آهااااااااان اینو میگه!

بعد حالا اون مینا رو برگردوندن به خونه و اینا بماند....

ولی دوباره این مینا از خونه فرار کرده!
دختر همسایه مون هم اعلامیه زده رو دیوار که هرکس پیداش کرد بیاره!
چرا حالا؟
چون اون مینایی که خونه رو ترک کرده ماده بوده و جفت نر داشته....این جفت نرش هم از دوریش مریض شده!
دختر همسایه مون میگفت این جفت نرش شبانه روز میگه " مینا برگرد پیشم....مینا بیا " ....میگفت دیوونه مون کرده! خب این مرغای مینا حرف میزنن دیگه!
اینقده دلم واسه اون نره میسوزه!
طفلکی!
اووووووووووووووووووخی....!!!!
اشکم در اومد وقتی فهمیدم!
بیچاره مریض شده!
البته معلوم نیست چه غلطی کرده که زنش گذاشته فرار کرده و رفته که رفته!
ولی خب زنشم زن نبوده هاااا....نباید که با یه دعوا بار و بندلیو ببنده بره!
والا!


.............................................
همیشه وقتی معلم زیستمون برای اعصاب سمپاتیک مثال میزد ، میگفت اگه من اسمتونو واسه پرسش صدا بزنم ، ضربان قلب شما فلان میشه و اعصاب سمپاتیک فعال میشن و اینا.....
بعد من همیشه تو دلم میگفتم حالا یه پرسش مگه اینقد ترس داره؟؟؟؟
اما....
امان از دیروز!
از ترم دوم به بعد هیچی هیچی هیچی ریاضی گوش ندادم و نخوندم ...تازه تمریناشم از اینترنت جواباشو میگرفتم مینوشتم....
دیروزیه معلم مون تازه درس داد ، گفت کتابو باز کنین فلان تمرینو حل کنین...
منم که تو باغ واسه خودم کیفی میکردم! به قول دوستام دچار رقص عارفانه شده بودم و دامنم از دست برفت!
یدفعه معلم ریاضی مون گفت خانوم شما پاشو بیا سریع این تمرینارو حل کن....
هی هم میگفت زود باش!
قلبم اومده بود تو دهنم....
اوضاعم طوری بود که به هر کسی رو زدم و التماس میکردم بهم برسونه!
بعد حالا فاطمه سریع کتاب شاگرد زرنگ کلاسو گرفت که برسونه بهم....
منم که استعداد لب خونیم دااااااااااااااااااااااااااغووووووووووووناااااااااا......خنگ خنگ!
فاطمه یه چیز میگفت من یه چیزای چرت و پرتی مینوشتم که فکر کنم اصلا تو علم ریاضی وجود نداشته باشه!
بالاخره یه جوری با التماس از اینو و اون بهم رسید و نوشتم.....
یعنی اون لحظه نه تنها اعصاب سمپاتیکم فعالیت میکرد بلکه پاراسمپاتیکم هم به کمکش اومده بود! قلبم دیگه حالت استراحت نداشت کلا رو سیستول مونده بود......!

به خدا....!
داغون شدم رفت دیروز!
خیلی شوک بدی بود....
آخه معلم ریاضی مون همیشه تصورش از من یه دختر محجوب و آروم درس خون بوده....
منم که تو کل دینا همین یه نفر هست که منو آدم فرض میکنه و قبولم داره...خب معلومه که نمیخواستم تصور اینم خراب شه!
هععععییییی....
ولی خدا رحم کرد گذشت!



+ پرٍ حرفی ولی میگی بزنم که چی...؟




طبقه بندی: متفرقه (تکست عکس،ترول،داستان،،..)، دیوونه بازیام (خاطره ها و یادداشتام)،
[ سه شنبه 4 اسفند 1394 ] [ 02:52 ب.ظ ] [ mohi ] [ Сommεƞt() ]

خبر خاصی نیست....




این دوتا عکسو دوسش داشتم گفتم بذارمش....
یه جورایی خنده دار بود برام...









کروموزومم دوم شد....
مال فاطمه اول شد...
خوبه!
من که ماتم گرفته بودم چی درست کنم شدم دوم!

+آرومم ، آرامشم تویی...





طبقه بندی: متفرقه (تکست عکس،ترول،داستان،،..)،
[ یکشنبه 2 اسفند 1394 ] [ 03:25 ب.ظ ] [ mohi ] [ Сommεƞt() ]

آرتین



معلم شیمی مون یه پسر داره ( البته سه تا داره هاااا ) که دوسالشه....خیلی بانمکه! خیلی! نمیگم خوشگله هاااا...ولی چهره ش یه آرامش و معصومیتی هست که خیلی باحالش کرده!

بعد  معلم مون وقتایی که مدرسه ست ، مربی مهد آرتین میاد ازش نگه داری میکنه....این مربیشم اصن نمیذاره آدم به بچه نزدیک بشه! نه که نذاره هااا ولی خب نمیذاره بغلش کنیم! حق میدم بهش خب...براش مسئولیت داره....
بعد من همیشه با خودم میگفتم یعنی میشه یه روز من آرتینو محکم بغلش کنم؟؟؟ لپاشو بکشم؟؟؟؟
امروز مربی مهد این بچه نیومده بود ....معلم شیمی مون هم مجبور شده بود بچه شو با خودش بیاره سر کلاس....ولی خب یه کم سر و صدا میکرد و نمیشد که معلم مون کارشو بکنه....یه دفعه ای آرتین خندید ، من بلند گفتم " ای جووووووووووووووووووونم " معلم مون برگشت نگاهم کرد و خندید...خب اون لحظه خجالت کشیدم! ولی بعدش پرسید تمریناتو حل کردی؟؟؟؟ منم گفتم بعله خانوم همه ی همه شو حل کردم فقط دوتاشو نتونستم....بعد فاطمه هم گفت خانوم من همه شو حل کردم....خب فکر کردیم میخواد بگه بیاید پا تخته حلشون کنید....ولی یدفعه ای معلم مون گفت پس پاشید آرتینو ببرید نماز خونه باهاش بازی کنید ولی مواظبش باشید هاااااا....!
اون لحظه صدای بچه ها در اومد....خیلی دلم براشون سوخت...مخصوصا پریسا! آخه اونام دوست داشتن باهاش بازی بکنن...
یعنیا اون لحظه که معلم مون اینو گفت من و فاطمه حمله ور شدیم سمتش!
خیلی حس خوبی بود!
تا حالا یادم نمیاد دوشنبه های مزخرف اینقدر بهم چسبیده باشه!
هنوزم که هنوز وقتی یادم میاد که آرتین لپمو کشید ، با آب دهنش لپمو خیس کرد ، دنبالم بدو بدو میکرد و میخندید دلم از حس خوبش بهم می پیچه!
یه بار بغل فاطمه بود ، داشت با خودش آروم آروم یه چیزی میگفت...من و فاطمه از صدای ریزه میزه ش خنده مون گرفت! از اینکه به زبون خودش حرف میزد و ما هیچکدوم حرفاشو نمی فهمیدیم....خندیدیم بهش...بعد فک کنم یه حس خجالت بهش دست داد یه لحظه خودش خندید بعد با دست کوشولوش زد به صورت فاطمه!
وااااااااااااااااااااااااااای عزیز دلم!
مثلا یه بار از پشت در داشت حیاطو نگاه میکرد ، ولی چون سرد بود ما نمی خواستیم ببریمش بیرون...با دستاش تق تق می کوبید به شیشه! خیلی دلش میخواست ببریمش حیاط ولی خب  ما دستشو گرفتیم و کشیدیمش ولی گریه نکرد....یعنی اصن تو اون یک ساعت و نیمی که من و فاطمه پیشش بود اصن اصن گریه نکرد! تا دلش یه چی میخواست نمیتونستیم بهش بدیم ، سریع حواسشو پرت میکردیم به یه چیز دیگه!
آخی....فاطمه گذاشتش لب پنجره....بهش گفت بپر بغلم! دفعه اول که کرد کلی خندید و ذوق کرد!
وااااااااااااااااااااااااااااای عزیز دلم!
ماشالا فوتبال رو هم خیلی دوست داره....هر چی میدید شروع میکرد به شوت کردنش!
عزیزم!
هنوزم احساس میکنم بدنم بوی بچه میده!
هنوزم میتونم گرمای بدنشو حس کنم!
وقتی مربی مهدش اومد مدرسه و ما تحویلش دادیم ، انگاری واقعا واقعا بچه ی خودمونو از دست داده باشیم ، دلمون گرفت!
اینقدر که تو اون یک ساعت و خورده ایه وابسته ش شده بودیم!
وااااااااااای عزیزم!
یه دفعه ای وای میستاد تو افق محو میشد ، بعد یهو شروع میکرد با شتاب بدو بدو کردن!
یه بارشم تا اولای کلاس معلم عربی مون رفت...معلم عربی مون هم نگاهش کرد و خندید!
یه بارم من بردمش پشت در کلاس سومای ریاضی....که نشون دوستام بدمش ....همین که بلندش کردم پشت شیشه گرفتمش ، انگاری که توکلاس بمب ترکونده باشن ، همه شروع به بالا پایین پریدن کردن دست تکون دادن برای آرتین!
خیلی با نمکه آرتین!
خیلی!
وووووووووووووووووووووووووی خدا....!!!!!!!!
دلم براش یه ذره شده!

راستی روز یکشنبه مینا بهمون یه آبنات داد....از این آبنات چوبی رنگاوارنگاااا....
من که خدایی خیلی ذوق کردم!
خیلی از اینا دوست دارم!
دستت درد نکنه مینا!!!!!!!
اصن اصن دلم نمیاد بخورمش!
همینجوری نگهش داشتم!
کاش برام دوتا میخریدی که حداقل یکیشو بخورم یکیشو نگه دارم!
خخخخخ...شوخی کردم! ممنونتم!
میگم نیست که از من بعیده که بخورمش ، حداقل عکسشو بذارم که یادگاری بمونه!
راستی مینا این همون مداد کوچولوئه س که اول امسال بی مناسبت بهمون دادی!
خیلی قشنگه!






طبقه بندی: دیوونه بازیام (خاطره ها و یادداشتام)،
[ دوشنبه 19 بهمن 1394 ] [ 04:02 ب.ظ ] [ mohi ] [ Сommεƞt() ]

بفرمایید کروموزوم نوش جان کنید!



سلام
و اینک مدل پیتزایی کروموزوم بنده!


 

به جای اینکه مثلا رنگی رنگی بشه عوضش یه ردیف قارچ چیدم روبروی ردیف قارچ کروموزوم خواهریش! از نزدیک واضح تره بهتر از عکسشه....
خدایی خلاقیتو داشتی؟




+وقتی از یکی کلی سوال می پرسین جواب نمی گیرین ، جواباتونو از کجا میارین؟
خخ...لابد از مدرسان شریف!




طبقه بندی: دیوونه بازیام (خاطره ها و یادداشتام)،
[ شنبه 17 بهمن 1394 ] [ 09:26 ب.ظ ] [ mohi ] [ Сommεƞt() ]

تست روانشناسی


بچه ها من رفتم وبلاگ " نمونه ها " اونجا آدرس چهارتا تست روانشناسی جالب دیدم گفتم بذارم شمام استفاده کنید...وبلاگ نمونه ها رو توی لینکام میتونین ببینین!

این تستا خیلی باحالن!
از " سحر " هم تشکر میکنم که همچین چیزایی تو وبلاگش گذاشته بود...
روی هر کدوم بکوبین صفحه ی مورد نظر باز میشه! اصن وقتی یکی شونو باز کنید از همون بالاش بزنین صفحه اصلی بعد تو اون صفحه میتونین تست های مختلفی رو انتخاب کنید....من رفتم تست عشق رو بزنم دیدم درباره همسره....با اینکه همسر ندارم انجامش دادم!خخخخخ...!

تست روانشناسی امید به زندگی

تست کدام نیمکره ی مغز شما فعال تر است؟

تست از نظر عقلی چند سالتونه؟

تست حیوان درون شما چیست؟

انجام که دادین اگه دوست داشتین جوابشو بگین!
مال خود من اولیش شد متوسط رو به بالا...اوخی....چقدر امیدم به زندگی کمه! واسه بچه ای به سن و سال من باید فوق بالا در بیاد نه متوسط رو به بالا!
دومیش شد سمت راست....که جواب این تسته رو همین پایین گذاشتم! ولی من اصن قبول ندارم! یعنی چی؟؟؟من یعنی فقط 25 درصد منطق دارم و عوضش 75 درصد تخیل دارم؟؟؟ 75 درصد خلاقیت من کجاس که نمی بینم؟؟؟؟اگه بود که اینقدر فکر نمیکردم که کروموزوم چی بسازم!
سومیشم شد 31 ساله....چه از نظر عقلی بزرگماااا....!
حیوان درونمم شد موش خرمایی.....این دیگه چه حیوونیه؟؟؟
یه تست منطق و احساس هم داره....که مال من در اومد که منطقم 50 و احساسم 50 درصده....یعنی نصف نصف!
میتونین دنبالش بگردین اونو هم پیدا کنین انجام بدین ولی اگه پیدا نکردین رو لینک زیر کلیک کنید....

تست احساس یا منطق

اینم عکس جواب تست شماره دوعه که من انجامش دادم!
اصن عمه ی خودش بی نظمه والا!
اهههههههه....یعنی چی؟؟؟چرا باید این قدر درباره ی من درست دربیاد؟؟؟
نوموخوام!


+فاطمه یه عکس دیده که یاد من افتاده و خیلی دوسش داشته....
عکسه رو برام گذاشت تو وبم که منم ببینم...
دستش درد نکنه خیلی خوشگل بود منم میذارمش صفحه ی وبلاگم!
همین گربه مربه هاس!



[ جمعه 16 بهمن 1394 ] [ 06:36 ب.ظ ] [ mohi ] [ Сommεƞt() ]

سرگروه ارشد



 رفتم اونجاییکه خرت و پرتای خونه مونو توش ریختیم....دنبال یه چیز دیگه میگشتمااا....ولی اتفاقی اتفاقی یه چیزی رو پیدا کردم که واقعا تعجب کردم!
دفتر خاطرات ابتداییم!!!!!!
یعنی من اینقدر شیک بودم که از بچگی خاطراتمو ثبت میکردم؟؟؟؟؟
آخه اون موقع تو ابتدایی تازه سوم ابتدایی من چی داشتم که بخوام بنویسم؟؟؟؟
خدایی وقتی خوندمش از خنده ترکیدم!
با اون خط ضایعه م....!!!!

این دوتا عکسو نیگا....!!!
گفتم شاید واضح نباشه خودم مینویسم تو هرکدومشون چی نوشتم!

تو این یکی درباره ی یه روزی نوشتم که فرداش امتحان ریاضی داشتم و وقتی به امیر گفتم که باهام کار کنه بیشتر از یک صفحه کار نکرده و توش به امیر گفتم تنبل!!!!!!خخخخ....!!!!!




این یکی هم مربوط به روزیه که با خاله م و مامانم رفته بودم پارک بعدش با خاله م رفتیم سوار تاب بشیم اما مث اینکه یه پسر بچه سوار شده بوده و من هرچی منتظرش وایسادم که بیاد پایین نیومده و واسه همینم به اون پسره گفتم ندید بدید پررو!!!!


جالبه ته این یکی گفتم وقتی هوا تاریک شد به خانه برگشتم....نه جان من میخوای وقتی تاریکم میشه برنگرد!!!!


+الان میفهمم من از همون بچگیم بی ادب بودم!
آخه چیکار به بچه ی مردم دارم که بهشون میگم ندید بدید پررو...؟؟؟؟؟
اصن کی به کی میگه پررو....؟؟؟؟؟
والا....!!!!!
بعد زیر اینا یه امضای مسخره و مزخرفی هم کردم که اونو دیگه روم نشد بذارم!!!!

خدایی اگه تو خونه تون بچه ابتدایی دارین از الان مجبورش کنین خاطراتشو بنویسه بعدا که بزرگ بشه واقعا ممنونتون میشه هااا.....
تازه میتونین برین بخونین ببینین چی نوشته کلی هم بهش میخندین!

++من با این وضعم سرگروه ارشد زیست شدم! داوطلبی هااا...انگار هیچکسم راضی نبود! چون هر چی خودمو میکشتم " من " " من " میکردم هیچکی ازم پیروی نمیکرد...!!!! اون لحظه یاد انیمیشن مینیون ها افتادم که اول فیلمش اون یارو اسمش چی بود؟؟؟کوین! آره کوین دنبال یه همراه میگشت یه بچه هه خودشو کشت که " من " " من " اما هیچکی محلش نمیذاشت!

اگه به گوش معلم فیزیکم برسه....حتما معلم زیستمو منصرف میکنه!!!!
ولی خب به پریسا هم گفتم اون فیزیکه اونجوری میکنم ولی زیستو که دیگه جانمم در راهش میدم! (!!!!)


+++اولین آزمون قلم چی مو دادم....
از نظر من سطح سوالاش هیچ فرقی با گزینه دو نداره....
فقط چون با اینکه سوالاش بیشتره وقتش کم تره به نظر سخت میرسه.....
برای شروع تراز 5600 بد نیست....




طبقه بندی: دیوونه بازیام (خاطره ها و یادداشتام)،
[ شنبه 10 بهمن 1394 ] [ 06:26 ب.ظ ] [ mohi ] [ Сommεƞt() ]

بازدید از یک کارخانه ی.....؟؟؟؟



دیروز مدیرمون اسامی چندنفرو خوند و گفت اینا بیان پایین کارشون دارم...
درواقع اسم 6 نفرو خوندن...که منم توشون بودم!
بهمون گفت که قراره فردا ببرنمون کارخانه ی داروسازی...نمیدونم یه همچین جایی گفت تا جاییکه من یادمه!
بعدشم ازمون پرسیدن که اگه نمیریم بگیم که بقیه رو به جای ما بفرستن....
من که اصن برام مهم نبود برم یا نه ، سرخوش زنگ زیستی بودم که اون روز داشتیم و چون میخواستم سریع برم پیش معلم زیستم چون باهاش کار داشتم ، همینجوری گفتم آره آره میام!
و حالا بعضی از بچه ها معترض بودن که فرق این چند نفر با بقیه چیه که اونا باید برن ولی بقیه نه!
حالا هر چی بود گذشت و گذشت تا شد امروز و ...
واقعا نمیدونم چجوری شروع کنم! چجوری امروز مزخرفو توضیح بدم!
از اونجاییش بگم که قرار بود بریم کارخونه ی داروسازی ولی سر از کارخونه ی تولیدکننده ی مواد سمی و سوسک کش و حشره کش درآوردیم یا از اونجاییش که بوی مواد وایتکس پیچیده تو سرمون و الان سردرد گرفتم و یا از اون جاش که تو سرما سه ساعت وایستاده بودیم و یه آقایی سرخوش واسه خودش یه سری چیزارو توضیح میداد که منو بدتر عصبی میکرد و بیشتر عصبی میشدم وقتی که می دیدم یه عده تند تند درحال نوشتن سخنان ایشون هستن! و وقتی ازشون پرسیدم براچی دارین این چیزارو مینویسین گفتن که همینجوری ....دوست داریم اینارو بدونیم!
حالا مثلا اون آقائه چیا میگفت؟
مثلا میگفت که " کارخونه ی ما برای اولین بار (!!!!) تونسته تو ایران تو شیش ماه گذشته اولین سوسک کشی رو درست کنه که بو نده! " ( خب که چی؟؟؟خب بو نده که چی؟؟؟؟باشه بابا....شما اولین کارخونه....بدبختی یه کارگاه کوچیک بود...) یا مثلا اینکه " سوسک کش ها سه نوع هستن یکی مایع یکی پودری یکی گازی " و.....(خب به من چه واقعا؟؟؟؟واقعا اون دانش آموزی که داشت اینارو مینوشت ، دقیقا هدفش چی بود؟؟؟ )
حالا تو راه که تو اتوبوس داشتیم می رفتیم ، من و محقق کنار هم نشسته بودیم و دونفر پشت ما بودن....
بعد خب صداشونو میشنیدیم دیگه....
یکیشون داشت به اون یکی میگفت " آره من شیمی دومم رو هفته آینده تموم میکنم....میرم سراغ شیمی سال چهارم...البته شیمی سال چهارمم رو خوندمااااا ولی تست کار نکردم! " بعدش محقق برگشت ازشون پرسید که شما چهارمی هستین؟ دختره هم گفت نه سومیم! بعدم اسم مدرسه شون رو پرسیدیم که اسم یه مدرسه ی غیرانتفاعی رو گفتن که الان اسمشو یادم نیس.....!!!!!!!!!!!
خدایا یعنی همه ی رقیبای ما اینجورین؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟حالا گفتن پیش مطالعه خوبه ولی یکی دوصفحه شب قبل مدرسه که از درس یه ذهنیتی داشته باشی ولی نه اینطور که کل چهارمو جلوجلو بخونی!
بعد دختره از من پرسید شما از نهایی نمی ترسین؟؟؟؟
منم خیلی مرموزانه گفتم " نه...نهایی که ترس نداره.....یه امتحان عادیه دیگه....." بعدش گفت " یعنی معلمای شما ، شمارو از نهایی نترسوندن؟؟؟ " منم گفتم " اتفاقا معلمای ما میگن شما به راحتی میتونین بیست بگیرین...." ....حال کردم....اه! دختره ی ....نشسته چهارمشو خونده!
از ساعت نه صبح رفتیم اونجا منم اصن یادم نبود لقمه مو بردارم ، از گرسنگی تلف شدم!
اینقدر غر زدم اینقدر غر زدم که سر این محقق بیچاره رو خوردم!
وقتی برگشتم مدرسه لقمه مو که خوردم هیچ ، یه بسته پفیلا هم خوردم ، یه کیک و شیر هم خوردم...در عرض 15 دقیقه!

حالا رفتنی اولش رفتیم یه جایی بعد از اونجا با بچه های مدرسه های دیگه سوار اتوبوس شدیم و رفتیم خارج از شهر....
اون یه تیکه شو که از مدرسه رفتیم تا یه جایی ، دوازده نفر آدم بودیم که سوار دوتا ماشین پراید شده بودیم!!!!!!!!!!!
خودم هنو موندم که چجوری جا شده بودیم!
بیچاره یکی از بچه ها که گفت من دارم خفه میشم، اکسیژن نیس!

راستی این کارخونه هه.....یه کارخونه بوداااا.....یه محصول تولید میکردااااا.....ولی با مارک های مختلف!
شهاب ، شایلین ، هومکس ، دلیت ، هجوم و............
میدونین چرا این کارو میکردن نامردا...؟؟؟؟
واسه اینکه اگه یکی شهاب خرید ، راضی نبود و دفعه بعد خواست شهاب نخره ، با خودش بگه بذار شایلین رو انتخاب کنم ولی نمیدونه که شایلینو همون جایی میسازه که شهاب ساخته میشه!
در کل تو عمرم هیچ روزی رو اینقدر مزخرف هدر نداده بودم.....
حیف اون زنگ ریاضی و زبانی که رفت!
ولی خب خندیدیم....اما واقعا مزخرف بود!

+هجوم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
آخه هجوم شد مارک؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
حالا شهاب و شایلین قابل درکه....منطقی تره....ولی اساس انتخاب اسم هجوم دقیقا چی بوده؟؟؟؟؟؟؟؟؟


++دیدین بعضیا خودشاخ پندارن؟؟؟؟؟؟؟؟
آدم میخواد بزنه لهشون کنه!


+++باید واسه زیستمون یه مدل بسازیم واسه کروموزوم....
اصن من ماتم گرفتم سر این قضیه.....آخه چی درست کنم خدایی؟؟؟؟؟
آقا جون من خلاقیت ندارم! ندارم خب....!!!!
من اولش میخواستم دوتا ماژیکو ضربدری با یه چسب نواری بچسبونم رو هم که بشه مدل کروموزوم....
بعد دیدم خیلی ضایعه س.....مغزمو چلوندم ، خودمو کشتم ، یه ایده ی جدیدتر به ذهنم رسید و اونم اینه که ....
دیدین پفک هلالی شکله؟؟؟؟؟
با خودم گفتم اگه دوتا دونه پفکو بذارم کنار هم دیگه شکل X  میشه....بعد دور کمرشونو با نخ بهم وصل میکنم...

این ایده وقتی تو اون کارخونه هه داشتم از گرسنگی می مردم به ذهنم رسید! میگن آدما تو شرایط سخته که یه چیزی میشن!!!!
ایده ی خوبیه هااااا.....بده؟؟؟؟
اینجوری بعد اینکه نمایش گاه تموم شد میتونی پفکه رو هم بخوری....
تازه یه بسته بخری میتونی بیست تا از اینا درست کنی...
خوبه دیگه نه؟؟؟؟؟

بعد من با این خلاقیتم موقع درس دادن ، برگشتم تو دلم گفتم " واتسون و کریک خسته نباشن! دیگه دادن مدل واسه کروموزومی که همه چیشو بقیه کشف کرده بودن هم شد کار؟؟؟؟؟
خودشونو کشتن.....!!!!! "....ولی الان میفهمم که واقعا زحمت کشیدن! واقعا خسته نباشن! واقعا شاهکار کردن!



طبقه بندی: دیوونه بازیام (خاطره ها و یادداشتام)،
[ چهارشنبه 7 بهمن 1394 ] [ 03:23 ب.ظ ] [ mohi ] [ Сommεƞt() ]

عسلی

اووووووووووووووووووف....!
له شدمااااا....!!!!
من تازه رفتم کانون قلم چی ثبت نام کردم....
ظهر من و مامانم رفتیم تا بلوار امین  و بعدش که کارامون تموم شد ، موقع برگشتن مامانم گفت بیا یه چند تا مغازه هارو ببینم و بعدش با ماشین بریم....
منم از روی تنبلیم موافق نبودم ولی خب .....
مامانم اینقدر تو خرید لباس برای خودش دست دست کرد که آخرش چشم من یه کاپشن خوشگلو دید و  کلی به مامانم گیر دادم و سریش شدم تا بالاخره  خرید....
آخه مامانم میگفت تو کل زمستونو با یه مانتوی خشک و خالی میرفتی مدرسه و حتی یه تیشرتم نمی پوشیدی و من میدونم الان اگه اینو برات بخرم دوسه روز اول که ذوق داری میپوشی و بعدش میندازی کنار و فلان و بهمان....اما خب گرفت....
فقط قرار نبود پولشو خودم بدم ، الان که رسیدیم میگه پولشو بده!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
چه پولی آخه؟؟؟؟؟؟؟؟
منم نمیدم....!
به جبران همون گوشی ای که این امیرخان کل حقوق یک ماهه بابامو داد خرید ، منم پولشو نمیدم!
فکر میکردم اگه امیر گوشیشو عوض کنه اون قبلیه که همچین بدم نیست میرسه به خودم و کلی هم راضی بودم ، ولی فهمیدم از این خبرا نیس!
الانم معلوم نیس کجا قایمش کردن!
بی خیال.....من زیاد اهل گوشی نیستم.....
الانم خسته م....
برم یه چیزی بخورم برم سر درسام!
میخوام از این به بعد درسای همون روزو همون روز بخونم!

+عه؟
امروز که اصن درسی بهمون ندادن!
هنوز باورم نمیشه که دو زنگ زیست داشتیم و اونجوری گذشت!
خیلی خوب بود!
تو خوابمم نمی دیدم!


++از کانون بلوار امین تا سر حرم مامانم منو پیاده آورد!
امروز که این کاپشنه رو خریدم فهمیدم چقققدر چاق شدمااااا...
واسه همینم مامانم منو مجازات کرد و کلی راه پیاده آوردم.....دیگه جون نمونده برام! عین پیرزن های صدوهشتاد ساله آه و ناله میکنم!

+++شنبه رفتیم بوستان نرگس....
خدایی خیلی بهم چسبید!






طبقه بندی: متفرقه (تکست عکس،ترول،داستان،،..)، دیوونه بازیام (خاطره ها و یادداشتام)،
[ یکشنبه 4 بهمن 1394 ] [ 06:35 ب.ظ ] [ mohi ] [ Сommεƞt() ]

you make my heart smile



همین چند روز پیش پریسا از زبان بدن بهم یه چیزی گفت که برام جذاب بود....
بعد حالا رفتم سراغ ویژگی های خودم :

تكان‌دادن دست‌ها:
تحقیقات نشان داده است، افرادی كه مرتب دست‌های خود را حین صحبت كردن تكان می‌دهند شخصیت باانرژی، منطقی و گرمی دارند اما در عوض افرادی كه حركات دست كمتری دارند منطقی‌تر و تحلیلگرتر به‌نظر می‌رسند. به یاد داشته باشید كه حفظ تعادل كلید موفقیت در تاثیرگذاشتن روی دیگران است. افرادی كه بیش‌ از‌ اندازه دست‌های خود را تكان می‌دهند در نگاه دیگران باورپذیری كمتری دارند و ضعیف‌تر نشان داده می‌شوند. اگر فكر می‌كنید در موقعیت‌هایی مانند مصاحبه شغلی ممكن است دستان خود را بیش از حد تكان بدهید، بهتر است چیزی مانند یك كتاب یا پوشه در دستان خود بگیرید.


باز‌كردن دست‌ها:
اگر شخصی دستانش را در مقابل شما باز كند به شكلی كه گویا یك سینی برای تعارف كردن در مقابل شما گرفته است، نشان می‌دهد كه از نظرات شما استقبال می‌كند و منتظر شنیدن آن است. قرار دادن كف دست‌ها به سمت پایین یا گره كردن آن‌ها به شكل مشت نشان می‌دهد، فرد مقابل شما در آن لحظه شخصیت انعطاف‌پذیری ندارد.


تكان دادن مداوم پاها :
آیا دقت كرده‌اید در حالتی كه یكی از پاهای خود را روی پای دیگر انداخته و نشسته‌اید، مرتب یكی از آن‌ها را مرتب تكان می‌دهید. تحقیقات نشان می‌دهد، این نوع حركات می‌تواند به آرام شدن تنش در انسان كمك كند و هر چه شدت این حركات بیشتر باشد به همان اندازه هم میزان این تنش‌ها بیشتر است. همچنین تكان‌دادن مرتب پاها نشان می‌دهد كه شما هرچه سریع‌تر می‌خواهید خود را از وضعیتی كه در آن قرار دارید رهایی ببخشید و پاهای شما كاملا برای این موضوع آماده‌اند. دقیقا به همین دلیل است كه در مطب‌های پزشكان، در اكثر مواقع بیماران منتظر پاهای خود را تكان می‌دهند.




خم شدن به عقب:

آنان به صندلی کج کن ها نیز مشهور می باشند. این افراد ماجراجو و شیطنت کار می باشند و میل به ریسک کردن دارند. مانند واژگون شدن از عقب که برخی اوقات نیز، روی می دهد!



برای من که جالب بود...
شاید پست طولانی ای باشه ولی برای من جالب بود....
منبعشم اینجا س...

http://www.irannaz.com/making-ankle-on-swimming-personality-body-language.html


بعد از امتحان عربی وقتی داشتم به خانوم معلم عربی مون میگفتم که امتحان فوق العاده سخت بود ، به قدری دستامو بزرگ باز کردم که خورد به دست ملم مون و خودکارش از دستش افتاد و یکی دونفرم خندیدن!


امتحانامون دیگه تموم تموم تموم شد!
خدارو شکر!
ولی خب دلم برای رشته ی ریاضی بیچاره میسوزه!
آخه امتحان مبانی مزخرفو دارن!
اییییییی....!!!!!
امروز داداشم میاد.....وای خدایا چقدر امروز حالم خوبه!
اصنوقتی که  اومدم وبلاگم کلا متحول شدم رفت!
دیشب تلفن زنگ زد اومدم گوشیو بردارم یه لیوان چایی داغ ریخت رو کتابم ، زرد زرد شد و باد کرده الان!
به قول پریسا عین کتابای تاریخی شده!
به نظر من که جالب شده!
شاید با زیستمم کردم!
آخه خدایی خیلی باحال شده!


+خدایا مرسی!






طبقه بندی: متفرقه (تکست عکس،ترول،داستان،،..)، دیوونه بازیام (خاطره ها و یادداشتام)،
[ پنجشنبه 1 بهمن 1394 ] [ 12:35 ب.ظ ] [ mohi ] [ Сommεƞt() ]

today....



امتحانمو خوب دادم با اینکه خیلی سخت بود....
بعدی رو بدیم دیگه همه چی تموم میشه تا امتحانات نهایی مون!
حالا کی حوصله داره ادبیات بخونه؟
ولی خب این فصل امتحانا هرچی بود بهتر از دوران مدرسه بود...
حالا کی دوباره حوصله داره  اول صبح پاشه بره سر کلاس بشینه که چیزای جدید یاد بگیره!


بی خیال....
نمیدونم ...
با اینکه امروز صبح کاملا مثبت اندیش از خواب بلند شدم ، با اینکه حالم خوب بود...چرا دلم گرفته؟
نمیدونم!
فقط از یه چیزی نگرانم!
کاش همین امروز که میشد نگرانیمو برطرف کنم این کارو میکردم...که دیگه مثل الان منتظر نمونم تا دوباره وقتش بشه!

ای بابا...
من چم شده؟
چرا نمی تونم بی خیال بشم مث همیشه؟
چرا تلقیناتم اثر نمیکنه؟
باید منتظر بمونم!






طبقه بندی: متفرقه (تکست عکس،ترول،داستان،،..)، دیوونه بازیام (خاطره ها و یادداشتام)،
[ سه شنبه 29 دی 1394 ] [ 01:05 ب.ظ ] [ mohi ] [ Сommεƞt() ]

جمعمون جمعه....



من خر اگه اون روز که برگشتم خونه مینشستم به جای اینکه تشریح مغزمونو به مسخرگی تو وبلاگم بنویسم ، مث آدم مینوشتم اونوقت الان شیش ساعت بکوبیم تو مغزمون تا یادمون بیاد چه کوفتی دیدیم! این فاطمه هم که کلا همه ش میگه اپی فیز اپی فیز! بالاخره یه چیز درب و داغون بدون سر انجامی نوشتیم که عین جگر زلیخا می مونه.....!!!! ولی خب بهتر از هیچیه!

البته به قول فاطمه بیشتر می خندیدیم و لابه لاش تشریح مینوشتیم....!!!!!




فاطمه هم که کلا حرفی نداره....
اون فاطمه یا همون سارای مجازی هم همینک به جمع ما افزوده شد!
وسط امتحان داریم علاف بازی در میاریم!






طبقه بندی: متفرقه (تکست عکس،ترول،داستان،،..)، دیوونه بازیام (خاطره ها و یادداشتام)،
[ یکشنبه 20 دی 1394 ] [ 05:42 ب.ظ ] [ mohi ] [ Сommεƞt() ]

.: تعداد کل صفحات 13 :. [ ... ] [ 4 ] [ 5 ] [ 6 ] [ 7 ] [ 8 ] [ 9 ] [ 10 ] [ ... ]