دیــــوونه بازیام...!

دیــــوونه بازیام...!

شنبه 19 اردیبهشت 1394

بلاگفا قاطی کرد وبم پاک شد ، منم دیگه نتونستم بهش اعتماد کنم اومدم اینجا

این آدرس وبلاگ قبلیمه....

- اینجا -


گناه و فکر بهش ممنوع اصن با آدم بد چشم تو چشم ممنوع!

سه شنبه 31 فروردین 1395

نوع مطلب :دیوونه بازیام (خاطره ها و یادداشتام)، 

من چن تا چیز تو زندگیم هستن که بهم انرژی میدن هرچند که محدودن و تعدادشون کمه ولی کیفیتش خیلی بالاست و قشنگ من اشباع میشم!
خوشبختانه یه منبع انرژی دیگه هم پیدا کردم!
در آوردن حرص بقیه ی افراد کلاس! مخصوصا ته نشینان!
وااااای ینی هر چقدرم که بگم عالیه عالیه کم گفتم!
بی نهایت از این افراد ته کلاس ممنونم که انرژی منو مضاعف میکنن!
دستشون درد نکنه کلی میخندم!!
بهم کلی تیکه میندازن، ولی بازم به تیکه هاشون میخندم چون واقعا خنده دارن، و به خیال خودشون منو دارن ناراحت میکنن اما من با یه پسر بزرگ شدم ، یه پسر قد و مغرور لج باز که به حرف مردم اصلا اهمیت نمیده و اتفاقا به آبجی جونش یاد داده که اونم همین طوری باشه، یاد داده که بی تفاوت به افرادی باشه که قصد در ناراحت کردنشو دارن چون به قول خودش من یه دخترم پس فردا میخوام برم دانشگاه توی یه شهر دیگه بدون آشنایی اگه قرار باشه با حرف هر کس و ناکسی بهم بریزم که دیگه نمیتونم زندگی کنم! وای داداش جونم ازت ممنونم!
الان که فکر میکنم میبینم داداشم روی خیلی از قسمت های من تاثیر گذاشته در حالیکه من خیلی هاشونم نمیدونم!
حتی ساده ترینشون درباره ی فیلم و اهنگ و خوراکی و لباس! دقیقا سلیقه م شده عین اون!

وااااااای وااای یعنی عالیه!
فقط حیف که دیر فهمیدم!
نمی دونین چه لذتی تو این کاره که تنهایی، خودت تنهایی، حرص ده نفر آدمو در بیاری!
یدفعه وسط کلاس یه چیزی بگی که اون ته کلاس مث اسفند رو اتیش بالا و پایین بپره و حرص بخوره و هی تیکه بندازه و تیکه بندازه و تو هم با صدای بلند غش غش بخندی و بیشتر بری رو مخشون!
بعضی وقتا یکی نمیتونه آدمو تحمل کنه ، آدم ناراحت میشه که ینی اینقدر من غیرقابل تحملم؟ ولی بعضی وقتا یکی نمیتونه تحملت کنه و تو از این فرصت نهایت استفاده رو میبری برای سر به سر گذاشتن و خندیدن!
و اتفاقا هسته ی گروهشون دختری است بسیار لوس! که فوری عصبانی میشه و فوری کارش به گریه میرسه و فوری همه چو بروز میده!
و واقعا حال میکنم از اینکه هیچوقت جواب حرفاشونو نمیدم و یه لبخند احمقانه تحویلشون میدم و بعدم میرم!
یه نفس عمیق..
چقدر زندگی قشنگه...
کاش سال بعدم توی یه کلاس باشیم کلی بخندیم! اینو از ته قلبم گفتم! حتی به جرئت میتونم بگم دلم براشون هم تنگ شده!
خخخخ
خدا مرسی
حداقل ازین سه هفته م بیشترترترتر
استفاده میبرم و خوش میگذرونم !

+همون آهنگ طبق معمول که توپست قبلیم ازش عکس گذاشتم ، یه جاش میگه :

من حرص میخورم،
یه درصد نبودتو حس میکنم،
هرکی هرچی دلش میخواد بگه،
من این رابطه رو حفظ میکنم!
بیخیال مردم،
مهم اینه هردو،
فراموش کردیم قبل این
هرکی هرکاری کردو !

++یه آهنگ دیگه م هست که اونو فاطمه بهم معرفی کرد ، تتلو خونده ، یه جاش میگه :

گنده ماله فکره وگرنه هیکل گنده که تو خرسم بود!

دروغ کوچیک و بزرگ ممنوع ، پریدن با گرگ ممنوع

مار ممنوع، نیش زدن یار ممنوع ، رفتار مثه سوسمار ممنوع

ترس نفرین و آغ ممنون ، حبس تو اتاق ممنوع!

حرف مفت و غیبت و غرورو بحث با الاغ ممنوع!


به قول پریسا آهنگ نیست ، باغ وحشه!


+++امتحان شیمی داریم فردا!

هنوز شروع نکردم!

یعنی کردماااا ولی فقط یه تیکه ی کم!

استرس گرفتمااااا....

آخ جون فردا چهارشنبه س!

میام خونه استراااااااااااااااااااحت!

یوهوووووو....

جواب نظرارو فردا میدم!


++++ مهرداد اولادی فوت کرد!

خدا رحمتش کنه!

امان از ایست قلبی!


انرژی +

یکشنبه 29 فروردین 1395

نوع مطلب :متفرقه (تکست عکس،ترول،داستان،،..)، دیوونه بازیام (خاطره ها و یادداشتام)، 


اومدم پست بذارم ، دیگه فاطمه اومد دم خونه مون کتاب شیمی مو بگیره چون فردا امتحان دارن ، یه ساعت موندیم به حرف زدن ، دیگه وقت نمیشه پستمو بذارم....
با خودم میگم خدایی اگه خونه ی ما دو تا بهم نزدیک نبود چه غلطی میخواستیم بکنیم؟

امروز روز خوبی بود...
فقط یه چیزی که باعث میشه یه کم از امروز بدم بیاد اینه که برای اولین بار زیستو نمی فهمیدم!
چون درس قبلی رو و قبلی ترشو نخونده بودم ، اصن نمیدونستم رویان چیه؟ پارانشیم خورش چیه؟ و ....
واسه همینم هیچی از درس امروز نفهمیدم!




+تو همونی که دوست داشتمی ، انرژی مثبت دوست داشتنی!
آهنگ طبق معمول 2AFM
امروز هوس این آهنگو کردم رفتم گوش دادم!

++چند روزه داره بارونای حسابی حسابی میاد!
خدارو شکر!


شب آرزوها

سه شنبه 24 فروردین 1395

نوع مطلب :دیوونه بازیام (خاطره ها و یادداشتام)، 


معلم زبان فارسی مون بهمون گفته برید یه مطلب طنز بنویسید
منم متنمو نوشتم منتها نمیدونم برم سر کلاس بخونمش یا نه!
گفت کوتاه باشه ساده باشه زیادی هم خنده دار نباشه!
من تو متنم هییییییییییییییییییییچ منظور بدی نداشتم نه قصد توهین نه مسخره کردن نه چیز دیگه....
ولی میترسم وقتی خوندم بقیه فک کنن که آرههههههههههه....

این متنم بر میگرده به حرفای چند روز پیشم با پریسا و فاطمه....

" ما یه مدیر داریم با نام خانودگی آزادی نژاد!
این خانوم مدیر ، یه خواهری داره که اونم تو مدرسه مون مشغول به کاره....
منتها برای اینکه این خانوم آزادی نژاد با اون یکی قاطی نشه ، به مدیره میگن آزادی نژاد و به اون یکی یه چیز دیگه میگن....
بعضیا هستن این وسط که میگن آزادی خواهر!
خدایی بعضی از بزرگترای دفتر بهش اکرم هم میگن...
من خودم که میگم اکرمی!
دیده شده که اکرمی نژاد هم صداش میکنن!!!!!!!!!!
مشاهده شده که حتی اکرامیان هم گفته شده!
فقط مونده کریم و کرم هم صداش کنن! که خودم در این راستا پیش قدم میشم! از همین فردا! "


+سر یه زنگی بود در کلاسو باز کردن یه سری برگه گذاشتن رو میزم که پخش کنم ( ردیف جلو نشسته بودم کنار در ) منم بی تفاوت یه نگاه انداختمو و گفتم چرت و پرته بابا!
ینی اون لحظه باید بودین و می دیدین که بچه ها چه کنجکاوی ای از خودشون نشون میدادن!
ردیف جلو که کلا گردن دراز کرده بودن و با اشتیاق فراوون و کنجکاوی زیادی هی اصرار میکردن محدثه چیه؟محدثه چیه!
منم دیدم ول نمیکنن گفتم پری اینارو بده بره...
رفت و پخش شد تو کلاس...
پریسا و بقلیش گفتن که عه شب آرزوها این هفته س ؟
اینو که گفتنااااا یدفعه به هوش اومدم و کاغذ دست پریسا رو گرفتم و تند تند خوندم!
قرار شده برای اینکه به آرزوهام برسم همه ی اعمالشو انجام بدم
واسه همینم میخوام با هواپیمای اختصاصیم یه سر برم عمره ، زودی هم برگردم برم مشهد!
اگه آرزویی دارین بگین من به جا تون آرزو میکنم.....



؟؟؟؟

یکشنبه 22 فروردین 1395

نوع مطلب :دیوونه بازیام (خاطره ها و یادداشتام)، 


امروز چرا این مدلی شد خدا؟
تو شوکم هنوزم!
نمیتونم بفهممش!

فکر میکردم اگه قرار باشه حالم گرفته بشه ، این امتحانمه که حالمو میگیره اما امتحانمو در حدی که خونده بودم میشم!

+امروز ، یه فصل زیستم کامل مونده بود....فصل ژنتیک....! اما زیاد بابتش استرس نداشتم چون فکر میکردم مسئله هاشو یاد گرفتم!
البته فقط فکر میکردم! چون یه مسئله مو داغون حل کردماااااا.....داغون!
با اینکه زنگ اولمونو نرفتم مدرسه ، اما بازم کامل موند....خداروشکر که خونه مون نزدیکه و مامانم راضی شد اون یه زنگو نرم مدرسه!
همون چند ثانیه ی قبل امتحان ، کتابمو باز کردم فصل ژنتیکمو آوردم ، فقط رسیدم یه جمله ازش بخونم ، از همون یه جمله هم یه جاخالی اومده بود تو امتحان!
اینقده خدارو شکر کردم! اینکه اتفاقی یه صفحه ای که نخونده بودمو باز کردم و یه خطشو خوندم و از همونم سوال اومد!
ولی یه سوال؟
امروز چرا این جوری شد؟
هعععی...


پوره شدم رفت!

شنبه 21 فروردین 1395

نوع مطلب :دیوونه بازیام (خاطره ها و یادداشتام)، 

اصن عین خیالمم نیست که فردا امتحان زیست دارم اونم 6 تا فصل و من هنوز فقط فصل یک و دو رو خوندم تازه بدون جواب فعالیت ها ، اصلااااا مهم نیست! (الکی مثلا من بی خیالم و از ظهر که اومدم یه سره خواب بودم و اصلا رو کتابم پخش نبودم ! الکی مثلا برام نمره م مهم نیست! )

+شام دو بشقاب پرررر خوردم که تا ساعت 5 صبح بیدار موندم تلف نشم از گشنگی!
خدا جونم....ترو جون خودت زمانو یه کم کش بده!
ساعت نه شب شد!
من هنوز تازه میخوام برم فصل سه!
خاک بر سرم
من رفتم....

++مغزم اینقدر وا رفته از خستگی که اگه صدساله م بمونه تو فرمالین عمرا سفت بشه!


همه ی رویاهایم محو تماشای تو شد....

چهارشنبه 18 فروردین 1395

نوع مطلب :دیوونه بازیام (خاطره ها و یادداشتام)، 

اون اتفاق خوبه که دیروز گفتم منتظرشم؟ همین امروز افتاد! خیلی ناگهانی!
آخ خدایا مرررررسی!

واقعا مچکرم!
بیا بغلم خداجونی!

امروز پریسا رو کچل کردمااااا.....
از بس بهش گفتم دلم چی میخواد....
زنگ تفریح سوم که اومدم پایین ، دقیقا همون چیزی که میخواستم خدا انداخت تو بغلم!
ووووووووویییییی....هنوزم بهش فگر میکنم هیجانی میشم!
همین...
حالمم خوبه خوب شد!
الان اگه پریسا بود میگفت : " نه تروخدا ، میخوای خوب نشه! چقد تو پررویی آخه؟ مردمم شانس دارن والا ! "
خخخ....

+خل شدماااااا.....غلیظم خل شدم!

++خدا جونم؟
همیشه همینقدر حرف گوش کن باش!
باشه عزیزم؟


لبخند

سه شنبه 17 فروردین 1395

نوع مطلب :دیوونه بازیام (خاطره ها و یادداشتام)، متفرقه (تکست عکس،ترول،داستان،،..)، 


چقده امروز بد بود مدرسه!
چون دیشب سر یه چیزی اعصابم خورد شد اصن نتونستم از امروزم استفاده ببرم!
باز حالا آخراش بهتر بود...
اول صبحی هم که رفتم مدرسه اون جور شد!
نمیدونم چرا این اخلاق سگیم همه ش باید سر زنگ زمین شناسی باشه که آبرو برام نمونه؟ بیچاره معلم زمین مون اسممو گذاشته خانوم معترض! خخخخ....عزیزم!
همه ش هم باید تو کلاس باید با این و اون کل کل کنم و جواب شونو بدم! پرروها!
محیط کلاسمون به شدت خر است!
بعد این همه مدت هنوزم که هنوزه من و اون ته کلاسمون با هم مشکل داریم شدید!
کاملا واضحه که همو تحمل میکنیم!
خدا کنه سال بعد کلاسمون با این ترکیب نباشه!
کلاس پارسالی کجایی؟ هعععی....
هنوز شیمیم مونده ، فیزیکمم مونده!
ترم دوم سه تا منفی تو شیمی گرفتم ، اگه بازم فردا برگه مو حل نکنم و درس نخونم و احیانا صدام کنه میشه منفی چهارم!
درسای گیاهی زیستمون رو دوست دارمممممم.....برام باحالن و جالب! خدایی جالبن دیگه! چیزایی میخونیم که اصن تا حالا درباره ش چیزی نمیدونستیم! فقط از اون فصلاس که من کلللللی سوال حل نشده دارم! باید سوالامو بدم پریسا یه فکری به حالشون بکنه! از بودن سر کلاس زیست اونم تو این فصل گیاهی واقعا لذت میبرم! دوست داشتنین!
بی خیال....
برم چایی مو بخورم! با این که حال ته دلم خوب نیست اما ....لبخنـــــد!  (:



این چن وقته همه ش این جوری بودم :



بذار بقیه هر چی که میگن بگن!
به جهنم!
همین!





مــن اینجا بس دلـــم تنــگ است

پنجشنبه 12 فروردین 1395

نوع مطلب :متفرقه (تکست عکس،ترول،داستان،،..)، دیوونه بازیام (خاطره ها و یادداشتام)، 


هم دوست دارم عید زووووووووودی تموم شه سریع برگردیم مدرسه ، هم دوست دارم زمان کش بیاد بمونم تو خونه!
هیشکدوم از درسامو نخوندم!
قبل عید میگفتم هممممممه رو از دم میخونم ، وسطای عید شد فقط زیستو میخونم ، الان شده فقط فصل آخر فیزیک!
همه ش قیافه ی معلمم فیزیکمون جلو چشامه!
انصافا از سین جین کردناش میترسم....
ازون دانش آموزای بد سابقه ی زبون درازم بودم سر کلاسش ، مطمئنم بعد عید حتما کلیک میکنه رو من و ازم حساب کشی میکنه!
خدا رحم کنه!


+نیست که سیزدهم فروزدین خیلی بیرون شلوغه ، واسه همون ما اصولا روز دوازده به در برگزار میکنیم تا سیزده به در!
امروزم رفتیم بیرون ، عمو بزرگه م هم اومد...
کلی چیز میز تعریف کرد مردم از خنده...


++از وقتی امیر اومده ( یه هفته قبل عید ) هر روز چندین بار آهنگ " این فاصله " از " سپهر خلسه " رو گوش میکنه...
اولاش میگفتم اه اه این چیه گوش میدی؟
اسم خواننده شو که پرسیدم گفت خلسه قیافه م اینجوری شد:
ولی الان خودمم عاشق این آهنگه شدم...
خدایی اونایی که آهنگ زیاد میگوشن این آهنگه رو بگیرن چند بار که گوش بدن خوششون میاد...
چون یه کمی تو فاز رپه من اولاش اصلا نمیفهمیدم چی چی میگه ولی هی گوشم که عادت کرد تازه فهمیدم که آهنگه کلی هم احساسیه!






+++اهههههه...
خدایی اینایی که استعداد چاقی ندارن هرچی میخورن اصن تکون نمیخورن و همون جور موندن الهی کووووووووووووفتشون بشه!
بیشووووووووووووووووورا....


++++یکی از بچه های مدرسه مون آدرس وبلاگشو داد بهم برم بهش سر بزنم....
یه وبلاگ زیستیه...
دیدم خیلی وقته نرفتم ، پاشم برم یه نیگا بندازم...
خدایی بعضی مطلباش خیلی جالبن!
من یکی که عاشق خوندن چیزایی هستم که هم زمان هم به عقل ربط داره هم به احساسات!
اونجا یه مطلب علمی درباره ی این گذاشته بود...
یه تیکه ش اینه :

" جایگاه دل در مغز


راستش را بخواهید،
لااقل عصب‌شناسان دیگر خیلی‌وقت است که می‌دانند آدمیزاد با قلبش احساس نمی‌کند.
وقتی کسی می‌گوید: «دلم خواست» در واقع یعنی اینکه سیستم لیمبیکش او را به این کار
وا داشته است. سیستم لیمبیک در لایه‌های داخلی‌تر مغز وجود دارد؛ یعنی اینکه از
بخش‌های قدیمی‌تر مغز است. جایگاه همه هیجان‌های مثبت و منفی، غریزه جنسی و تنازع
برای بقا در همین سیستم لیمبیک است. به سیستم لیمبیک می‌گویند: «مغز اول». جایی که
همیشه با «مغز جدید» که همان قشر مغز است، درگیر است. درگیری عقل و احساس. ما با
سیستم لیمبیکمان عاشق می‌شویم و با قشر مغزمان پشیمان. "

یه عکسی هم زیرش بود که دقیق تر اینو توضیح داده بود...
دیگه عکسه رو برید همونجا ببینید...
اینم منبعش : http://biolofatemeh.blogfa.com/
اسم وبش درخت زندگیه ، تو لینکامم هست...


+++++ چقدر امروز + تو + شد!

++++++  آخ چقده دلم تنگـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه خدا....!
البته فک کنم باتوجه به همین مطلب علمیه که گذاشتم درست ترینش این باشه که بگم سیستم لیمبیکم چقد تنگه!

من اینجا بس دلم تنــــگ است...


هویجوری...!

دوشنبه 9 فروردین 1395

نوع مطلب :متفرقه (تکست عکس،ترول،داستان،،..)، 

حس تایپ کردنم نیس...
نیس که اعصابم خورده واسه خاطر همون!
البته امیرم هی داره میگه پا شو که بیاد بازی کانتر رو بکنه...
گفتم حداقل این یه چن تا عکسه رو بذارم بعد برم....
باحاله....مخصوصا آخریه!












من که خاموشی زدم رفت!

سه شنبه 3 فروردین 1395

نوع مطلب :متفرقه (تکست عکس،ترول،داستان،،..)، دیوونه بازیام (خاطره ها و یادداشتام)، 


از قبل عید کتابام پخش و پلا بود رو زمین ، یه چن وقتی بود مامانم هی میگف اینارو جمع کن منم میگفتم باشه حالا ...
اینا هنوز رو زمین بودن دیگه داشت مهمون میومد ،این دفعه ای بابام برگشت گفت تو کنکورتو بده من تمام کتابای این خونه رو به آتیش میکشم!
داداشم بلافاصله برگشت با خنده گفت مگه مغولی ؟
ینی اینو که شنیدم پخش زمین شدم!

+بعد از ظهریه داریم میریم اراک خونه عموهام  ، خیلی خوشحالم مطمئنم بهترین روزای عیدم دقیقا وقتاییه که پیش دخترعموم هستم...

++داییم اینا اومده بودن خونه مون ، دخترداییم کلاس اول ابتداییه ، نشسته بود داشت برام از مدرسه شون و معلم شون میگف فامیلی معلم شون شبانی هس ، بعد حالا هستی هی تعریف کرد و کرد تا اینکه من ازش پرسیدم دوست صمیمی داری دیگه؟ گف آره گفتم اسمش چیه گف خانوم شبانی!!!!!!!!!!!
منم خنده م گرف گفتم ینی معلمت بهترین دوستته ؟ گف آره ، بعدم با یه حالت غیرتی خاصی میگه خو مگه چیه؟ کجاش خنده داره؟
منم گفتم هیچی! سلامم رو حتما به دوست جونیت برسون!
بعدشم میگه اینقده خانوم شبانی دوسش دارم نمیدونی عاشقشم! صبحا که میبینمش اینقده بغلش میکنم اینقده بغلش میکنم ...!
منم تو دلم گفتم کووووووفتت شه کصصصصصصصافت! والا ما با این سنمون دستمون به معلم مون نخورده چه برسه به بغل بعد تو اومدی نیم وجبی داری واسه من از بوس کردن و بغل کردنش میحرفی؟؟؟؟( البته خب من یه کوسه م! و کوسه هام که فقط گاااااااااااز میگیرن نه بوس! )
عجب دوره زمونه ای شده هاااا
هعععععی بخشکی شانس!
یه ده سال دیرتر به دنیا میومدیم الان تو بغل معلم مون بودیماااا...خخخخ
بعدشم فهمیدم که هستی سر راهی نیست! اصله اصله! خون خانواده ما تو جریانشه! چون عجیب به دختر عمه ش که من خرررر باشم کشیده! مث اینکه دوست داشتن شدید معلم تو خانواده ی ما یه بیماری وراثتیه! حالا اینکه اتوزومیه یا وابسته به جنس رو باید دودمانه تشکیل داد تا فهمید!  همینک به یاری معلم زیستمان نیازمندیم اما خب باید بکوبیم تو سرمون تا این تعطیلات لعنتی تموم شه و ببینیمش!

+++ چقدر تو این پستم رک بودم!
هرچی اومد تو دلم نوشتم اصلا این ور اون ورش نکردم!
بی خیال
سفرم خوش!



95

یکشنبه 1 فروردین 1395

نوع مطلب :دیوونه بازیام (خاطره ها و یادداشتام)، 


ای بابا کاش میخوابیدماااا...
خدایی اصن حواسم نبود فک کردم شب قدره باید تا صبح بیدار بمونیم واسه همینم پا به پای تلویزیونو برنامه ی احسان علیخانی نشستم تا اینکه تموم شد و بعدشم پاشدم رفتم حموم!
از الان حس میکنم فردا بهم خوش نمیگذره چون نخوابیدم حالت عصبی پیدا کردم ، میخوام ادامه ی برنامه علیخانی رو هم ببینم...ادامه ش ساعت شیش میاد...ولی اونجوری فردا از خواب می میرم!
نامردیه....
من زمان کم دارم!
نمیخوام با حالت کمبود خواب وارد سال بعد شم...
با شناختی که از خودم دارم اگرم بخوابم مطمینم که دیگه واسه سال تحویل بلند نمیشم و اونجوری دعاهای خوشگل خوشگلی که میتونستم بکنمو از دست میدم....!!!!!
درسته هر زمانی میشه دعا کرد ولی خب اون فرق داشت....!
راستی پریسا من میخوام اینجا یه اعترافی بکنم....
یادته سه بار زنگ زدی خونه مون هی تاکید کردی برم هف هشتاد به احسان خواجه امیری رای بدم؟
بعد من هی یادم میرف؟
تا اینکه دفعه آخر موقع خدافظی گفتی همین الان برو رای بده تا یادت نرفته؟
اعتراف میکنم که یادم رفت!
امیدوارم منو ببخشی!
تا چن ساعت پیش عذاب وجدان داشتم که چرا یادم رفت ، چون به غیر اینکه میخواستم به خاطر تو رای بدم،خودمم آهنگای احسانو دوس دارم...ولی چن ساعت پیش عذاب وجدانم تموم شد!
چون آهنگ ایران سالار عقیلی رو تا حالا با دقت گوش نداده بودم ، تو برنامه سه ستاره که گذاشتن قشنگ با تمام حواسم گوش دادم  و دیدم که خدایی این آهنگ سالار حس بهتری رو بهم منتقل کرد تا آهنگ بغض احسان!
و دیدم اونجوری اگه رای میدادم و بعدش آهنگ سالار رو گوش میدادم عذاب وجدان بیشتری میگرفتم که چرا آهنگ به این قشنگی رو ول کردم و به حرف تو گوش دادم و به احسان رای دادم!
اصن خوب شد که یادم رفت!
همین....
اعتراف خاص دیگه ای به کسی بدهکار نیستم ...اگه یادم اومد حالا بعدا بهش میگم!

عیدتون پیش پیش مبارک...
چیزی نمونده ولی خب بازم باید بگم پیش پیش!
مطمینا سخت ترین سال ما سوما خواهد بود...مخصوصا تابستونش!
عهههههه بهتره به بعد  فکر نکنم چون استرس میگیرم....
بی خیال...
بازم عیدتون مبارک...
ایشالا به آرزوهای خوبتون برسید...





باهام قهرن...

جمعه 28 اسفند 1394

نوع مطلب :متفرقه (تکست عکس،ترول،داستان،،..)، دیوونه بازیام (خاطره ها و یادداشتام)، 


اعصابم داغونه...
برنامه ی درسی ریخته بودم که اووووووووووووووووف....
فوق العاده بود!
و میدونم در حد توانم هست....
فقط اگه این خواب لعنتیم نبود عالی میشد
از سه دیشب خوابیدم تا همین الان که بلند شدم...
تازه اونم از ترس اینکه مامانم باهام قهر کنه پاشدم...
همه ناهارشونو خورده بودن ، تنها تنها خوردم...
حداقل واسه اینکه یه کم باهام مهربون بشن ظرفای ظهرو شستم و چایی دم کردم...
حق دارن باهام قهر باشن ، گفته بودم ساعت نه صبح صدام کنن و گفته بودم صبحونه برام کره مربا بذارن کنار ، هر چی بابام صدام کرد هر چی ساعت زنگ زد هر چی امیر آهنگ با صدای بلند بلند گوش داد ، بلند نشدم....
خب آخه واقعا خوابم میومد....و واقعا هم میخوابیدم....
تازه خواب معلم زیستمم دیدم! خخخ....

هعععی...
خدایا...
واقعا من دلم میخواد صبحا زود بلند شم ، نمیتونم
کاش مث مامانم کم خواب بودم ...کاش مث پریسا کم خواب بودم...کاش مث فاطمه کم خواب بودم....کاش کم خواب بودم!






نارسیس

سه شنبه 25 اسفند 1394

نوع مطلب :متفرقه (تکست عکس،ترول،داستان،،..)، 



یه مطلب خیلی جالب توی یه وبلاگی خوندم ، میذارم شمام بخونید...

منبعشم : چیزایی که امروز دوست دارم ...





این جوان خوش چهره نارسیس نام دارد
می بینی با چه ماتمی به عکس خودش تو آب نگاه می کنه؟

نارکیسوس (به یونانی: Νάρκισσος) یا نارسیس در اسطوره‌های یونان، پسر کفیسوس و لیریوپه است.

جوانی بسیار زیبا بود و دل‌بستگان فراوانی از جمله اخو (از الهه گان کوه هلیکون) داشت اما به همه پاسخ رد می‌داد. سرانجام یکی از عاشقان وی به نمسیس (الههٔ نیک و بد، عدالت و انتقام) شکایت کرد و نمسیس، نارسیس را محکوم کرد که عاشق تصویر خود شود. او آن‌قدر در آب استخری به تصویر خود نگریست تا جان داد. به گفته ی دیگر روزی به کنار چشمه‌ای می‌رود و در هنگام آب نوشیدن، صورت خود را در آب می‌بیند و فریفتهٔ خود می‌شود. برای آنکه خود را در آغوش بکشد، در آب می‌پرد و غرق می‌شود.

خدایان به خاطر این ناکامی وی را به گل نرگس (نارسیسیوم) تبدیل می‌کنند تا همواره بر لب آب بروید و خود را نظاره کند.(واژهٔ «نرگس» در زبان فارسی با واژهٔ «نارسیس» یا «نارکیسوس» در زبان یونانی هم ریشه هستند.)



+یه جوریم که نمیدونم چه جوریم!
فقط...امروز سه شنبه بود!


:(

سه شنبه 18 اسفند 1394

نوع مطلب :متفرقه (تکست عکس،ترول،داستان،،..)، 






+گاهی نمیشه دست از دوست داشتن یکی برداشت حتی وقتی ازش متنفری.......


سرگردان

پنجشنبه 13 اسفند 1394

نوع مطلب :متفرقه (تکست عکس،ترول،داستان،،..)، 





مثبت فکرکن!

شنبه 8 اسفند 1394

نوع مطلب :متفرقه (تکست عکس،ترول،داستان،،..)، دیوونه بازیام (خاطره ها و یادداشتام)، 


یه عکس از نوع انرژی مثبتی....




چه هوای جیگریه!
ما که همه ی پنجره های خونه مون بازه....نور خورشیدم تو خونه مون موج میزنه چون تمام پرده های خونه مونو واسه شست و شو بازش کردیم! خونه ی ایده آل من همینیه که الان هست....
مدرسه مونم که به خاطر انتخابات پرید...
چقده حال میده امتحان ریاضی چهارشنبه رو با کلی خواهش تمنا بندازی شنبه ، شنبه هم بزنه تعطیل بشه !
من که هنوز وسطای جزوه ی ریاضیم بودم که فهمیدم تعطیله....


+امروز چه روز خوبیه....


نقد و بررسی فرار مینا

سه شنبه 4 اسفند 1394

نوع مطلب :متفرقه (تکست عکس،ترول،داستان،،..)، دیوونه بازیام (خاطره ها و یادداشتام)، 


چن وقت پیشا ، دختر همسایه مون میاد زنگ خونه مونو میزنه...
داداشمم فقط خونه بوده ، که خواب بوده....
بعدش همونجوری خابالو درو باز میکنه می بینه دختر همسایه مون بهش میگه " مینا مون رو بالا پشت بوم خونه ی شماست....میشه برید بیاریدش؟ "
داداشمم خوابالووووووووو چشاش چهار تا میشه!
فکر میکنه مینا اسم یه دختره !
فکر میکنه یه دختره رفته بالا پشت بوم خونه مون....!!!!!
بعدش برگشته گفته " یعنی الان مینا رو سقف خونه ی ماست؟؟؟ "
بعد رفته کوچه یدفعه دیده یه مرغ مینا رو پشت بوم خونه مونه.....بعد دوزاریش افتاده که آهااااااااان اینو میگه!

بعد حالا اون مینا رو برگردوندن به خونه و اینا بماند....

ولی دوباره این مینا از خونه فرار کرده!
دختر همسایه مون هم اعلامیه زده رو دیوار که هرکس پیداش کرد بیاره!
چرا حالا؟
چون اون مینایی که خونه رو ترک کرده ماده بوده و جفت نر داشته....این جفت نرش هم از دوریش مریض شده!
دختر همسایه مون میگفت این جفت نرش شبانه روز میگه " مینا برگرد پیشم....مینا بیا " ....میگفت دیوونه مون کرده! خب این مرغای مینا حرف میزنن دیگه!
اینقده دلم واسه اون نره میسوزه!
طفلکی!
اووووووووووووووووووخی....!!!!
اشکم در اومد وقتی فهمیدم!
بیچاره مریض شده!
البته معلوم نیست چه غلطی کرده که زنش گذاشته فرار کرده و رفته که رفته!
ولی خب زنشم زن نبوده هاااا....نباید که با یه دعوا بار و بندلیو ببنده بره!
والا!


.............................................
همیشه وقتی معلم زیستمون برای اعصاب سمپاتیک مثال میزد ، میگفت اگه من اسمتونو واسه پرسش صدا بزنم ، ضربان قلب شما فلان میشه و اعصاب سمپاتیک فعال میشن و اینا.....
بعد من همیشه تو دلم میگفتم حالا یه پرسش مگه اینقد ترس داره؟؟؟؟
اما....
امان از دیروز!
از ترم دوم به بعد هیچی هیچی هیچی ریاضی گوش ندادم و نخوندم ...تازه تمریناشم از اینترنت جواباشو میگرفتم مینوشتم....
دیروزیه معلم مون تازه درس داد ، گفت کتابو باز کنین فلان تمرینو حل کنین...
منم که تو باغ واسه خودم کیفی میکردم! به قول دوستام دچار رقص عارفانه شده بودم و دامنم از دست برفت!
یدفعه معلم ریاضی مون گفت خانوم شما پاشو بیا سریع این تمرینارو حل کن....
هی هم میگفت زود باش!
قلبم اومده بود تو دهنم....
اوضاعم طوری بود که به هر کسی رو زدم و التماس میکردم بهم برسونه!
بعد حالا فاطمه سریع کتاب شاگرد زرنگ کلاسو گرفت که برسونه بهم....
منم که استعداد لب خونیم دااااااااااااااااااااااااااغووووووووووووناااااااااا......خنگ خنگ!
فاطمه یه چیز میگفت من یه چیزای چرت و پرتی مینوشتم که فکر کنم اصلا تو علم ریاضی وجود نداشته باشه!
بالاخره یه جوری با التماس از اینو و اون بهم رسید و نوشتم.....
یعنی اون لحظه نه تنها اعصاب سمپاتیکم فعالیت میکرد بلکه پاراسمپاتیکم هم به کمکش اومده بود! قلبم دیگه حالت استراحت نداشت کلا رو سیستول مونده بود......!

به خدا....!
داغون شدم رفت دیروز!
خیلی شوک بدی بود....
آخه معلم ریاضی مون همیشه تصورش از من یه دختر محجوب و آروم درس خون بوده....
منم که تو کل دینا همین یه نفر هست که منو آدم فرض میکنه و قبولم داره...خب معلومه که نمیخواستم تصور اینم خراب شه!
هععععییییی....
ولی خدا رحم کرد گذشت!



+ پرٍ حرفی ولی میگی بزنم که چی...؟


خبر خاصی نیست....

یکشنبه 2 اسفند 1394

نوع مطلب :متفرقه (تکست عکس،ترول،داستان،،..)، 




این دوتا عکسو دوسش داشتم گفتم بذارمش....
یه جورایی خنده دار بود برام...









کروموزومم دوم شد....
مال فاطمه اول شد...
خوبه!
من که ماتم گرفته بودم چی درست کنم شدم دوم!

+آرومم ، آرامشم تویی...


آرتین

دوشنبه 19 بهمن 1394

نوع مطلب :دیوونه بازیام (خاطره ها و یادداشتام)، 



معلم شیمی مون یه پسر داره ( البته سه تا داره هاااا ) که دوسالشه....خیلی بانمکه! خیلی! نمیگم خوشگله هاااا...ولی چهره ش یه آرامش و معصومیتی هست که خیلی باحالش کرده!

بعد  معلم مون وقتایی که مدرسه ست ، مربی مهد آرتین میاد ازش نگه داری میکنه....این مربیشم اصن نمیذاره آدم به بچه نزدیک بشه! نه که نذاره هااا ولی خب نمیذاره بغلش کنیم! حق میدم بهش خب...براش مسئولیت داره....
بعد من همیشه با خودم میگفتم یعنی میشه یه روز من آرتینو محکم بغلش کنم؟؟؟ لپاشو بکشم؟؟؟؟
امروز مربی مهد این بچه نیومده بود ....معلم شیمی مون هم مجبور شده بود بچه شو با خودش بیاره سر کلاس....ولی خب یه کم سر و صدا میکرد و نمیشد که معلم مون کارشو بکنه....یه دفعه ای آرتین خندید ، من بلند گفتم " ای جووووووووووووووووووونم " معلم مون برگشت نگاهم کرد و خندید...خب اون لحظه خجالت کشیدم! ولی بعدش پرسید تمریناتو حل کردی؟؟؟؟ منم گفتم بعله خانوم همه ی همه شو حل کردم فقط دوتاشو نتونستم....بعد فاطمه هم گفت خانوم من همه شو حل کردم....خب فکر کردیم میخواد بگه بیاید پا تخته حلشون کنید....ولی یدفعه ای معلم مون گفت پس پاشید آرتینو ببرید نماز خونه باهاش بازی کنید ولی مواظبش باشید هاااااا....!
اون لحظه صدای بچه ها در اومد....خیلی دلم براشون سوخت...مخصوصا پریسا! آخه اونام دوست داشتن باهاش بازی بکنن...
یعنیا اون لحظه که معلم مون اینو گفت من و فاطمه حمله ور شدیم سمتش!
خیلی حس خوبی بود!
تا حالا یادم نمیاد دوشنبه های مزخرف اینقدر بهم چسبیده باشه!
هنوزم که هنوز وقتی یادم میاد که آرتین لپمو کشید ، با آب دهنش لپمو خیس کرد ، دنبالم بدو بدو میکرد و میخندید دلم از حس خوبش بهم می پیچه!
یه بار بغل فاطمه بود ، داشت با خودش آروم آروم یه چیزی میگفت...من و فاطمه از صدای ریزه میزه ش خنده مون گرفت! از اینکه به زبون خودش حرف میزد و ما هیچکدوم حرفاشو نمی فهمیدیم....خندیدیم بهش...بعد فک کنم یه حس خجالت بهش دست داد یه لحظه خودش خندید بعد با دست کوشولوش زد به صورت فاطمه!
وااااااااااااااااااااااااااای عزیز دلم!
مثلا یه بار از پشت در داشت حیاطو نگاه میکرد ، ولی چون سرد بود ما نمی خواستیم ببریمش بیرون...با دستاش تق تق می کوبید به شیشه! خیلی دلش میخواست ببریمش حیاط ولی خب  ما دستشو گرفتیم و کشیدیمش ولی گریه نکرد....یعنی اصن تو اون یک ساعت و نیمی که من و فاطمه پیشش بود اصن اصن گریه نکرد! تا دلش یه چی میخواست نمیتونستیم بهش بدیم ، سریع حواسشو پرت میکردیم به یه چیز دیگه!
آخی....فاطمه گذاشتش لب پنجره....بهش گفت بپر بغلم! دفعه اول که کرد کلی خندید و ذوق کرد!
وااااااااااااااااااااااااااااای عزیز دلم!
ماشالا فوتبال رو هم خیلی دوست داره....هر چی میدید شروع میکرد به شوت کردنش!
عزیزم!
هنوزم احساس میکنم بدنم بوی بچه میده!
هنوزم میتونم گرمای بدنشو حس کنم!
وقتی مربی مهدش اومد مدرسه و ما تحویلش دادیم ، انگاری واقعا واقعا بچه ی خودمونو از دست داده باشیم ، دلمون گرفت!
اینقدر که تو اون یک ساعت و خورده ایه وابسته ش شده بودیم!
وااااااااااای عزیزم!
یه دفعه ای وای میستاد تو افق محو میشد ، بعد یهو شروع میکرد با شتاب بدو بدو کردن!
یه بارشم تا اولای کلاس معلم عربی مون رفت...معلم عربی مون هم نگاهش کرد و خندید!
یه بارم من بردمش پشت در کلاس سومای ریاضی....که نشون دوستام بدمش ....همین که بلندش کردم پشت شیشه گرفتمش ، انگاری که توکلاس بمب ترکونده باشن ، همه شروع به بالا پایین پریدن کردن دست تکون دادن برای آرتین!
خیلی با نمکه آرتین!
خیلی!
وووووووووووووووووووووووووی خدا....!!!!!!!!
دلم براش یه ذره شده!

راستی روز یکشنبه مینا بهمون یه آبنات داد....از این آبنات چوبی رنگاوارنگاااا....
من که خدایی خیلی ذوق کردم!
خیلی از اینا دوست دارم!
دستت درد نکنه مینا!!!!!!!
اصن اصن دلم نمیاد بخورمش!
همینجوری نگهش داشتم!
کاش برام دوتا میخریدی که حداقل یکیشو بخورم یکیشو نگه دارم!
خخخخخ...شوخی کردم! ممنونتم!
میگم نیست که از من بعیده که بخورمش ، حداقل عکسشو بذارم که یادگاری بمونه!
راستی مینا این همون مداد کوچولوئه س که اول امسال بی مناسبت بهمون دادی!
خیلی قشنگه!



بفرمایید کروموزوم نوش جان کنید!

شنبه 17 بهمن 1394

نوع مطلب :دیوونه بازیام (خاطره ها و یادداشتام)، 



سلام
و اینک مدل پیتزایی کروموزوم بنده!


 

به جای اینکه مثلا رنگی رنگی بشه عوضش یه ردیف قارچ چیدم روبروی ردیف قارچ کروموزوم خواهریش! از نزدیک واضح تره بهتر از عکسشه....
خدایی خلاقیتو داشتی؟




+وقتی از یکی کلی سوال می پرسین جواب نمی گیرین ، جواباتونو از کجا میارین؟
خخ...لابد از مدرسان شریف!



فهرست وبلاگ
طبقه بندی
آرشیو
نویسندگان
پیوندها
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
جستجو
آخرین پستها