شنبه 19 اردیبهشت 1394  06:19 ب.ظ    ویرایش: شنبه 17 تیر 1396 09:30 ب.ظ
توسط: mohi

روزمرگی هامو مینویسم....
قبلا یه وبلاگ داشتم تو بلاگفا ، اما بلاگفا دچار مشکل شد و وبلاگ من همراه خیلی های دیگه حذف شد...
منم پاشدم اومدم اینجا...
بعدا کجا میرم معلوم نیست!

این آدرس وبلاگ قبلیمه....

- اینجا -

   


Сommεƞt()  
پنجشنبه 3 دی 1394  05:53 ب.ظ    ویرایش: جمعه 20 فروردین 1395 08:00 ب.ظ
توسط: mohi

اوووووووووووووووف....!
من نمیدونم این چه حکمتیه که همیشه گه قرار باشه حالم بد بشه ، سه شنبه شب ها بد میشه که فرداش چهارشنبه باشه و فیزیک داشته باشیم و من هیچ کدوم کارامو انجام ندم....!
سه شنبه ی این هفته وضعم که خیلی خراب بود ....
یه چند بار آوردم بالا و دل پیچه های شدید و سر درد داشتم....
اولش از اینکه بریم دکتر ، مخالف بودم و با اینکه خودم دوست دارم در آینده پزشک  بشم اما در جواب بقیه میگفتم " حالا بریم دکتر هم ، دکترا که کاری نمیتونن بکنن!!!! یه کم بگذره خوب میشم! "
ولی خب بعدش اینقدر دل پیچه م شدید شد که رفتیم دکتر و یه سرم و یه آمپول زدم و یه چن تا قرص داد و اومدیم خونه....
دو سه روزه که نه ناهار درست و حسابی تونستم بخورم نه شام!
اصن اشتهام کور شده!
به معلم فیزیکمون گفتم که حالم بد بود و نتونستم کارامو انجام بدم ، باور نکرد....!
نمیدونم قیافه ی من چجوریه که همه فکر میکنن من از اینام که همیشه دارم زیرزیرکی یه کارایی میکنم!
آخه سر امتحان زبان ، معلم زبانمون جامو یه کم عوض کرد و خیلی رک گفت به تو یکی اصلا اعتماد ندارم!
بیچاره من!
حالا معلم فیزیکمون هم به پریسا گفته که برو به اون دوستت بگو چوب خطش دیگه پر شده ! دیگه نیاد بهونه بیاره هااا....!
حالا من بیچاره کلا دوسه بار برگه ی سرگروهیم رو جا گذاشتمو یه جلسه فیزیک غایب کردم و یه دو سه بارم مشقامو ننوشتم!
فقط همین به خدا....!
ولی خب عوضش جبران کردم.....!
نذاشتم نمره ی امتحانم بیاد پایین!
عجباااا....!



   


Сommεƞt()  
شنبه 28 آذر 1394  07:33 ب.ظ    ویرایش: جمعه 20 فروردین 1395 08:02 ب.ظ
توسط: mohi




+داداشیم فردا شب داره میاد قم!
یوووووووووووووووهوهوهوهوهوهوهوههورارااراراراراراااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا.....!!!!!!!!!!
خیلی دلم تنگیده براش شدید!

امروز تو مدرسه مون یه اتفاقی افتاد که فقط من و پری و یه گروه دوستی دیگه که از بچه های ریاضی هستن خبر دار شدیم!
افتضاح مارو برد تو شوک!
امروز زنگ ورزشمون ، یه خانومی یا بهتر بگم یه دختر خانومی ( چون هم سن خودمون بود تقریبا ) اومد مدرسه مون...
از من پرسید فلانی رو میشناسین؟
من گفتم آره....همون که فلانه؟
دختره گفت پس فلانه؟
گفتم آره....مگه نمیدونستین؟
دختره گفت میشه بری صداش کنی بیاد؟
گفتم نه الان کلاس داره! اگه کارش داری برو از دفتر اجازه شو بگیر!
تردید داشت که بره دفتر!
مشکوک میزد!
بعد پرسید زنگتون کی میخوره؟
منم گفتم فلان!
بعد گفت من همین جا منتظر می مونم زنگ خورد برو بیاریش پیشم!
من بازم یه حسی شک و تردید تو دلم بود....!
مرموزانه رفتم فلانو آوردم پایین ، از کنار همون دختره که با فلان کار داشت گذشتم....یه جوری که ببینه...دید اما هیچی نگفت!
فهمیدم که از شخص فلان فقط یه اسم میدونه و حتی اصلا ندیدتش!
همه مونده بودیم که با فلان چی کار داره!
بعد فلان رفت پیش دختره و.....!
از این جا به بعدشو نمیتونم بگم!
من و پری که حسابی تو شوک بودیم!
خیلی هم خندیدیم!
خیلی!

خخخخ...چقدر فلان تو فلان شد....!!!!!
فقط میتونم بگم اصلا به ذهنتون خطور نمیکنه که ادامه ش چی شد!!!!!
من هنوزم برام اون چیزی که اتفاق افتاد عجیبه!!!!!!

اصلا نمیتونین تصورشو بکنین که بین فلان و دختره چی گذشت!


+از وقتی دختر عموم اومد خونه مون و آهنگ " ما دادیم رفت تورو " که بهزاد لیتو و سوگند خوندن رو برام گذاشت ، آهنگه افتاده دهنم!
خیلی قشنگه!
مخصوصا اون یه تیکه شو که سوگند میخونه :

گوله برفا میرقصن حال منو نپرسین
چیزی منو گرم نمیکنه نه شومینه نه کرسی
حال من خوب نمیشه نه با الکل نه قرصی
هی شل کن سفت کن بینمون اینطوریشو نخواستیم
ما که دیگه دادیم رفت تو رو ، حالا هی بحث بکن
گیج رو الکلو ، شیکوندیم هر پلو



بعد این آهنگه رو فرزانه گوش نداده بود....
بهش گفتم قشنگه...
رفت دانلود کرد ، حالا افتاده تو دهن اون!


++خب شب یلداتون جلو جلو مبارک!

ممکنه اون شب نتونم بیام...
الان تبریکامو میگم!

   


Сommεƞt()  
پنجشنبه 26 آذر 1394  12:01 ب.ظ    ویرایش: جمعه 20 فروردین 1395 08:02 ب.ظ
توسط: mohi



   


Сommεƞt()  
سه شنبه 24 آذر 1394  03:10 ب.ظ    ویرایش: سه شنبه 15 دی 1394 05:47 ب.ظ
توسط: mohi

همین یه عکس حالمو خوب کرد!
اصلا مگه میشه من نخندم؟


   


Сommεƞt()  
سه شنبه 24 آذر 1394  02:44 ب.ظ    ویرایش: جمعه 20 فروردین 1395 08:03 ب.ظ
توسط: mohi

کسی که حال منو بگیره اونم از قصد ، منم با شیوه ی خودش عمل میکنم و حالشو میگیرم!
اگه هر دفعه خودمو زدم به بی خیالی و هیچی بهش نگفتم ، این دفعه دارم براش!
اگه اون آخرین دقیقه ی امروز مدرسه م حالمو به گند کشید ، من عوضش فردا از همون اول صبح حالشو میگیرم تا دفعه ی آخرش باشه که از قصد میره رو مخ آدم!

+لعنت به من که تا گریه میکنم نوک بینیم و چشام قرمز میشه!
اه!

اما این دفعه کوتاه نمیام من!
چون اخطار هامو قبلا بهش دادم!






   


Сommεƞt()  
دوشنبه 23 آذر 1394  08:59 ب.ظ    ویرایش: سه شنبه 24 آذر 1394 03:02 ب.ظ
توسط: mohi

ووااااااااااااااااااااااااااااااااااااییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی.........................!!!!!!!!!!!!!!!!
خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا................................................!!!!!!!!!!!!!
مدارس روستاهای قم تعطیل شدش الان!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
یعنی الان زیر نویس کرد تلویزیون!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
خدا نکنه خود قم تعطیل بشه.....!!!!!!!!!!!!
الان یکی از بچه های کلاسمون زنگ زده به من میگه " محدثه ! داره ریز ریز برف میاد.....!
خدا کنه زیاد بیاد تعطیل بشیم....
بعدشم میگه ببخشید زنگ زدم ناراحتت کردمااااا....!!!!! "

البته من خودم که چیزی ندیدم!
شاید اینقدر ریزه که در حد نانومتره!
یعنی چی؟؟؟؟
خدا خفه ت نکنه!!!!
برا چی زنگ زدی؟؟؟؟؟
من الان نگرانم....!
فردا نباید تعطیل بشه چون من میگم!
بعله!
اگه فردا تعطیل بشه من میدونم و.....آسمون!
بعله!
فقط بلده دوشنبه سه شنبه ها بباره!
والا!



   


Сommεƞt()  
دوشنبه 23 آذر 1394  03:42 ب.ظ    ویرایش: سه شنبه 15 دی 1394 05:55 ب.ظ
توسط: mohi



   


Сommεƞt()  
دوشنبه 23 آذر 1394  03:03 ب.ظ    ویرایش: سه شنبه 24 آذر 1394 03:03 ب.ظ
توسط: mohi

اووووووووووووه!!!!
باورم نمیشه!!!!
اصلا حواسم نبود که تو آذر ماه فقط یه دونه پست گذاشتم!!!!
فقط یدونه!!!!!!!!
عجب...!
این نشون میده چقدر این چن روزه سرم گرم بوده که اصن نیومدم اینجا...!!!!!
خب اون که آره...!
اون دوسه روز تعطیلیا بود؟
تو اون دوسه روزه عموم اینا اومدن قم ، منم دختر عمومو که از تابستون ندیده بودم دیدم!
خیلی هم با هم خندیدیم!
ظرف های ظهر رو هم فاطمه داوطلبانه از طرف هر دومون اعلام کرد که ما دو تا میشوریم!!!
هر وقت من و فاطمه پیش هم باشیم ظرفارو عهده دار میشیم و کنار هم میشوریم و حرف میزنیم!
بعد از ظهرش هم عکسای بچگی مونو دیدیم....
فاطمه که به هر عکسی میرسید خنج مینداخت رو صورتش که این چیه محدثه؟ و باید اینو حذف کنی و فلان و بهمان!
ولی به نظر من که اتفاقا عکسای بچگیش خیلی هم خوشگل و بانمک بودن....!
صورت گرد با نمکش باحال بود....!
خب دیگه....بچه مون دچار خود کم بینی هست!
قرار بود وقتی اومدن خونه مون آهنگای لیتو رو بذاره گوش کنم....
که خب بازم بچه مون خجالتیه....آهنگای زد بازی هم که خب........!!!!!!!
واسه همینم هی تیکه تیکه میذاشت....!
میخواستم بهش بگم خب عزیزم بذار ، من گوشامو میگیرم که حرفای بد بدشون رو نشنوم!
البته من که اصلا نمی فهمیدم چی چی میگن!
آخه گوشم عادت به شنیدن آهنگای رپ نداره!

راستی اون برفی که هفته ی پیش دقیقا اومد و زد سه شنبه رو تعطیل کرد؟
هنوز تو باغچه ی حیاط مون مونده!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
یعنی هوای بیرون زیر صفر درجه س که آب نمیشن؟؟؟؟؟؟؟
یعنی چی آخه؟؟؟
یعنی واقعا چرا آب نمیشن؟؟؟؟؟؟
دیگه تو روز که هوا بالای صفر درجه میاد!!!!!


+چقدر خوبه که مث بچگی هام ، این دفعه که مهمون داشتیم خونه مون ، مثل کوچولوهاااا ، سر سفره ، بین مامان و بابام نشستم.....!
عین بچه فنقلی هااا....!
حس خوبی بهم دست داد....!
فکر میکردم داداشم این چند روز تعطیلی رو بیاد....
اما نیومد....!
چون وضع جاده های خرم آباد خرابه.....یعنی برف اومده و خب....صلاح نبود که بیاد!
هععععی.....

++چقدر دیروز روز خوبی بود برام.....
خیلی وقت بود که حس خوب دیروزو تجربه نکرده بودم.....
خدا کنه مثل اون روزی که تو ذهنمه ، ضد حال نخورم و هر چی خوشی بود بر فنا بره و.............از دماغم در بیاد!


+++سر زنگ زیست ، رفتم پا تخته که یه مسئله رو حل کنم....
عه...راستش دچار نوعی " فلج ذهنی و مغزی " شده بودم....!!!!!!!
یک به علاوه ی دو رو نمیدونستم چند میشه!!!!!!
وضع خراب بودااااا....!
البته خیلی هم خندیدمااااا.....خوش گذشت.....روح همه ی بچه های کلاسم شاد گشت... ولی خب عین خنگا شده بودم....!
البته فلج ماهیچه ای و بدنی نبودم.....
چون عین عروسکای خیمه شب بازی هی ورجه وورجه میکردم.....!!!!!
تازه دچار نوعی بیش فعالی هم شده بودم!


   


Сommεƞt()  
پنجشنبه 5 آذر 1394  09:28 ب.ظ    ویرایش: سه شنبه 24 آذر 1394 03:03 ب.ظ
توسط: mohi

امروز برای هزارمین بار اون سه تا بچه پیشی هایی که تو کوچه مون به دنیا اومدن و مامانشون معلوم نیست کجاس افتادن تو حیاط خونه مون و نمیتونستن از روی دیوارا بپرن و برن بیرون.....
اینقده ناز و خوشگل و تر وتمیز بووووووووووووووووودن که حد نداشت....!!!!
دفعه های قبلی حسابی ازشون پذیرایی میکردیم بطوریکه خودم هم اون غذا هارو تو عمرم نخوردم!!!!
اما این دفعه مامانم نمیذاشت بهشون غذا بدم....
میگفت اینا چون عادت کردن به غذا هر چند روز یه بار اینجا پیداشون میشه و درواقع خودشونو از قصد میندازن خونه مون!!!!
اما با این حال بس که میومیو کردن دل مامانم به رحم اومد و رفت یه کم غذا داد....
میتونین فکرشو بکنین چی داد؟
عمرا...!
بهشون کوکو سبزی داد........!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
من تو دلم ترکیدم از خنده از کار مامانم...اصلا فکرشم نمیکردم که بخورن!
اما نه تنها نخوردن بلکه با زبونشون حیاط خونه مون رو هم یه آب و جارو هم کردن...!!!!!!!!!!
آخه گربه از کی تا حالا سبزی میخوره من نمیدونم!!!!!!!
من خودم از کوکوسبزی بدم میاد بعد اون وقت گربه که گوشت خواره.......بیاد بخوره؟؟؟؟
الله اکبر....!!!!!!!!!!
آره خلاصه دیگه....
از صبح خونه مون بودن تا چند دقیقه پیش که خودشونو با هزار زحمت از دیوار کشیدن بالا....
دفعه های قبلی زنگ میزدیم آتش نشانی میومد میبردشون تو کوچه ولشون میکرد...
اما این دفعه نیومدن!!!!
اینقده واسه شون گریه کردم که نگووووو....!!!!
آخه دلم میسوخت...هی میپریدن اما قدشون به دیوار نمیرسید که برن بالا...
ما هم که میخواستیم کمکشون کنیم فرار میکردن....!
اینقدر ناز و دلسوزانه و ترحم برانگیز میو میو میکردن که......!!!!!!
بابام که دید نشستم به خاطر گربه گریه میکنم تهدیدم کرد که اگر یه قطره اشک دیگه بریزی میبرم سم میدم به خوردشون!
(حالا بین خودمون بماند که بابام از بچگی ترس از گربه به خاطر یه اتفاقی مونده تو جونش و اصلا نمیتونه به گربه نزدیک شه...!!!!!)


امروزم که اردوی مطالعاتی بود مدرسه مون....
سارا که از پارسال قرار بود به خاطر معدلش پیتزا مهمون مون کنه ، امروز به قولش عمل کرد...
اما...
امروز خدایی خدایی همه مون درس خوندیم و کلی کار کردیم....
و تبلتی که سارا آورده بود فقط به خاطر این بود که از کتاب زهرا عکس بندازه که جواب سوالای حسابانش رو داشته باشه....
ولی موقع پیتزا خوردن هم یه لحظه در آورد که ازمون عکس بندازه که یه دفعه ناظم مون مارو دید....!!!!!
هم ناظم شوکه شد هم ما...!!!!
اون لحظه توقع داشتم مارو ببلعه....
اما فقط چن ثانیه نگاهمون کرد و رفت....
حرفی هم که میخواست بزنه ماسید....!
اما خیلی خیلی خیلی مهربانانه برخورد کرد....
خیلی ها....!
البته اولش بهمون گفت که فعلا برین که اعصابم خورده یه دفعه ممکنه یه کاری بکنم که بعدا پشیمون بشم....
بعد که اعصابش برگشت سرجاش باهاش حرف زدیم....
یه کمی هم از دلش در آوردیم...
آخه راضی نمیشد که زنگ بزنیم پیتزا سفارش بدیم ولی ما خودمونو لوس کردیم و بعدش گفت چون بچه های خوبی هستین اجازه میدم....
اما چهل دقیقه بعدش خورد تو حالش...!!!!!!
درکل تصورم ازش عوض شد....یعنی بهتر شد!


+شنبه هم امتحان فیزیک داریم....
معلم مون بهم گفت چند روزه به درس دل نمیدی....
منم بهش گفتم عوضش تو امتحان شنبه جبران میکنم...قول میدم بیست بگیرم...
ایشون هم لطف کردن فرمودن به خاطر اینکه تو بیست نگیری سوالارو سخت تر میکنم!!!!!
خیلی استرس دارم واسه امتحان....
این قسمت خازن ها که سخت ترین بخش فصل یکمون هست رو زیاد گوش ندادم و سر کلاس خواب بودم....
میترسم!
خدایا خودت رحم کن.........!


++چقدر خوبه که برای اولین بار تو امسال بری نماز جماعت شرکت کنی ، و برای اولین بار شلغم داغ و شیرین و عدسی بهت بدن!!!!
حالا من عدسی دوست ندارم ولی شلغمه خیلی چسبید....!



   


Сommεƞt()  
شنبه 30 آبان 1394  02:59 ب.ظ    ویرایش: چهارشنبه 18 آذر 1394 09:31 ب.ظ
توسط: mohi


تولدت مبارک من :))))))





ما آبانیا ،
هرکی رو بیشتر دوست داشته باشیم ،
بیشتر باهاش دعوا میکنیم!
تازه چیزی که جالبه اینه که بعد این همه جر و بحث هنوزم دوسش داریم...


   


Сommεƞt()  
چهارشنبه 27 آبان 1394  03:46 ب.ظ    ویرایش: سه شنبه 3 آذر 1394 02:53 ب.ظ
توسط: mohi





+یه جمله ی کوتاه که به این عکسه کاملا بی ربطه ولی ربط مستقیم به بی اعصابی الانم داره :
لطفا تو مسائل شخصی هم دیگه مخصوصا مخصوصا مخصوصا مسائل اعتقادی دخالت نکنیم.....!
اظهار نظر بکنیم ولی........
همه چی رو که نباید بهتون یاد داد....سعی کنین مث من با ادب باشین!
به جون خودم این دفعه دیگه من کاری نکردم بلکه یه نفر یه کاری کرد که اصلا توقع چنین رفتار و واکنشو نداشتم ازش.....!

   


Сommεƞt()  
جمعه 22 آبان 1394  07:11 ب.ظ    ویرایش: شنبه 23 آبان 1394 06:37 ب.ظ
توسط: mohi

امروز ساعت یک بود از خواب بلند شدم....
شب قبلش خدارو قسم داده بودم که منو یه کاری کنه که ساعت دوازده هم که بلند شدم حس درسم بیاد و بشینم امتحان زیستمو بخونم.....
بلند شدم ناهارمو خوردم ، بعدش دوباره اومدم بخوابم که مامانم با تمام انرژیش افتاد به جونم که قلقلکم بده که خوابم بپره.....!
اینقدر منو خندوند که نفسم قطع شد یه لحظه....!!!!!
حالا جالبیش به اینه مامانم تو آشپز خونه انگشتاشو تکون میداد ، من این ور هی میخندیدم و داد میزدم مامان تروخدا بس کن بسه قلقلکم نده..........!!!!!!!
خخخخخخ....
یعنی در این حداااااا.....!
حالا مامانم برگشته میگه صورتت رو ماساژ بده خوابت بپره....
منم شروع کردم به ماساژ پیشونیم اونم از جهت بالا به پایین!!!!
مامانم هم خنده ش گرفته میگه خنگول جان! اونجوری که تو ماساژ میدی که گند میزنی به پوستت....!
از پایین به بالا ماساژ بده که پیشونیت چروک نشه...!!!!!!!!!!
یعنی این مغزم ترکونده هاااااا.....!!!!!!!!
خلاصه دستش درد نکنه،میدونه این روزا حالم خوب نیس خیلی سعی میکنه منو بخندونه.....!!!!!
قربونش برم من.....!!!!!!!!!!!


+فصل اعصابمون چه با اعصاب خووووش سپری شد....!


   


Сommεƞt()  
دوشنبه 18 آبان 1394  09:05 ب.ظ    ویرایش: سه شنبه 28 اردیبهشت 1395 09:41 ب.ظ
توسط: mohi

   


Сommεƞt()  
دوشنبه 18 آبان 1394  03:55 ب.ظ    ویرایش: سه شنبه 28 اردیبهشت 1395 09:41 ب.ظ
توسط: mohi

   


Сommεƞt()  
دوشنبه 18 آبان 1394  02:57 ب.ظ    ویرایش: جمعه 22 آبان 1394 07:05 ب.ظ
توسط: mohi

اه اه اه!!!!
با این شخصیت مزخرفم!!!
تا  هر چی میگن فوری جبهه میگیرم و جوش میارم!!!
شروع کردم به روزه ی سکوت گرفتن بلکه بتونم تو شرایط مختلف جلو زبونمو بگیرم!!!
خب بالاخره هر حرفی قالبیت بازجذب نداره پس بهتره همون اول حرفمو بخورم که بعدا نخوام به صرافت بیفتم که از دل طرف در بیارم!!!
+قرار نیست تغییر کنم فقط میخوام متین تر بشم!!!!

++واقعا نمیدونم واسه خانواده هاشون متاسف باشم یا خودشون یا جامعه یا....که بچه ی اول ابتدایی که یقه شو بچسبی از رو زمین بلند میشه و فوتش کنی  باد میبرتش میاد گیر میده به یه دختر 17 ، 18 ساله.....!!!!! اون از صبح که داشتم میومدم مدرسه یه فسقلی که دندوناش تازه افتاده بود بهم میگه صبح به خیر .....اینم از الان که دوسه تاشون گیر داده بودن به من و سارا و حرفایی میزدن که مو به تن آدم سیخ میشد!!!!
اینا جدول ضربشونو یاد گرفتن که همچین چیزایی بلدن؟؟؟
خدایی خدایی چشامون چهارتا شد وقتی حرفاشونو شنیدیم....!
خدایا.....چی بگم والا!
واقعا براشون متاسفم با این ادب و حیاشون!!!
چه با افتخار هم حرف میزدن!!! ( نمیدونم چه شکلکی بذارم که میزان تاسفم رو نشون بده! )

   


نظرات()  
پنجشنبه 14 آبان 1394  02:48 ب.ظ    ویرایش: پنجشنبه 14 آبان 1394 02:53 ب.ظ
توسط: mohi

بچه ها این عکسه رو....


+آخیش....
یه چهارشنبه ی دوست داشتنی رو گذروندم....
ساعت دو که اومدم خونه ناهارمو خوردم و خوابیدم تا ساعت هفت ،
هفت بلند شدم یه چیزی خوردم و یه دو دقیقه ای با سارا حرف زدم و ساعت هشت بود که خوابیدم تا ساعت ده صبح فرداش...که امروز باشه!
چسبیداااااااااا.....!
عوضش الان سرحال میشینم درسمو میخونم....
آخه همیشه پنج شنبه  جمعه ها با اینکه تا ظهر میخوابیدم اما سست و بی حال بودم و حس درس مرس نداشتم و کل پنجشنبه جمعه م هدر میشد و اگرم درس میخوندم خیلی مسخره و بی کیفیت بود....
ولی الان که کل دیروزو خواب بودم سرحال و شادانم!
از این به بعد میخوام همه ی چهارشنبه هامو اینجور کنم!

   


Сommεƞt()  
چهارشنبه 6 آبان 1394  03:01 ب.ظ    ویرایش: چهارشنبه 6 آبان 1394 04:44 ب.ظ
توسط: mohi

اوه اوه ...!
دیشب عجب شبی بود....!

کل روز گلو درد داشتم...
این فرزانه ی لعنتی سرما خورده به ما هم داده....!
یه بارم که پریسا سرما خورد من ازش گرفتم...
قبلش هم که یه بارم خودم گرفتم...
کلا بدنم داغون شد رفت....!
یه گونی هم عسل خوردم تا خوب شم!
حالا بگذریم....
دیشب ساعت دوازده بود ....که داشتم اون فیزیکو میکوبوندم تو سرم بلکه تموم شه....
آخه خیلی کار داشتیم!
70 تا تست نشر الگو و ده دوازده تا سوال تو کتاب و حل کردن کلی نمونه سوال امتحان نهایی.....!
منم به خاطر گلو دردم بی حوصله بودم...گرفتم خوابیدم...
ساعت سه شب بود که یه دفعه از خواب بلند شدم و گلاب به روتون آوردم بالا....!
بدو بدو رفتم دستشویی و مسیر اتاق تا دستشویی رو هم گل کاری کردم!!!!!!!
فقط من موندم کسی که خوابه چطور ممکنه بیاره بالا؟؟؟؟
بعد حالا  دوباره مسواک زدم ....و خوابیدم!
ساعت چهارو نیم صبح هم دوباره از خواب پریدم و فورا آوردم بالا....!!!!!!!!!
آخه چرا؟؟؟؟؟؟
چجوری وقتی خواب بودم اونجوری شد؟؟؟؟؟
واقعا نمی فهمم....!!!!!!!!!
آره خلاصه گند زدم به خونه و خواب خانواده....!
ساعت 5 بود گرفتم خوابیدم....
ولی چون شب قبلش درست و حسابی نخوابیده بودم و کارای فیزیکم رو هم انجام نداده بود ، زنگ اولو که فیزیک داشتیم ،نرفتم مدرسه!
بازم خدارو شکر که معلم مون امروز درس نداده بود و فقط تمرین حل کرده بود....
آخه گفته بود واسه یه امتحان کوچولو آماده باشیم ، اگه من میدونستم که امتحانی در کار نیس که میرفتم مدرسه!
اما خب گرفتم خوابیدمتا شاعت نه....
چقدم چسبید خوابه هاااا....!
وقتی هم رفتم مدرسه ، خانوم حسینی بهم دو سه بار چایی تعارف کرد ، منم از خدام بود قبول کنم اما خب دیگه......!
کلا یکی از آرزوهامه که تو مدرسه چایی بخورم!



+من تو خونه مون یک اصلی به نام خودم ثبت کردم و اونم اینه که غذای نذری آدمو چاق نمیکنه!
این اصل کم کم به امیر و بابامم سرایت کرده و اونام تا میتونستن غذای نذری رو میخوردن و حالا مامانم هر چی حرص میخورد که اینقدر نخورین چاق میشین و ضرر داره و این حرفا ، ما هم متحدانه میگفتیم عذای نذری آدمو چاق نمیکنه!
یکی دو روز پیش یکی منو دید کلا زد اصل منو از هم پاشوند و رفت!
بهم گفت یه کم تپل مپل شدی هاااا....!


   


نظرات()  
پنجشنبه 30 مهر 1394  10:11 ق.ظ    ویرایش: دوشنبه 5 بهمن 1394 09:44 ب.ظ
توسط: mohi




سالگرد تلخ ترین روز زندگیم مبارک....:(
فقط فرقش اینه اون موقع چهارشنبه بود....یه روزی که حسابی هم بارون اومدش تو مدرسه....
اما امروز پنج شنبه س!


"
باید عادت کنم کم کم
خیلی سخته احساس پشیمونی ..."





   


نظرات()  
یکشنبه 26 مهر 1394  02:44 ب.ظ    ویرایش: یکشنبه 26 مهر 1394 02:48 ب.ظ
توسط: mohi


اون شخصی که با اسم انتقام جو برام کامنت گذاشته بودی و ازم سوال پرسیده بودی....
شرمنده سوالت متاسفانه ادبیاتش خوب نبود و منم نمیتونم تاییدش بکنم...
اما همین جا جواب تو میدم که من اون شخصو نمیشناسم و اسمش هم همونطور که خودت میدونی  سارا هست...من بیشتر از این چیزی نمیدونم!
من فقط مجازی باهاش هستم....که اینارو خودتم میدونی!

   


Сommεƞt()  
شنبه 25 مهر 1394  02:49 ب.ظ    ویرایش: دوشنبه 18 آبان 1394 04:07 ب.ظ
توسط: mohi

امتحان فیزیک تموم شد...
یه امتحان خیلی ماست و راحت که فقط به خاطر کور بودنم گند زدم بهش !
درست لحظه ای که خانوم گفت برگه ها بالا ، نگاهم روی علامت منفی پشت  Q میخ شد...!
خب شاید هر مبحث دیگه ای بود یه منفی شاید اینقدر تاثیر نداشت اما تو الکتریسیته ی ساکن نبودن یه منفی باعث میشه تا تمام اندازه ها و برآیندگیزی هات غلط از آب دربیاد!
اون لحظه که اون منفیه رو دیدم اینقدر هل شده بودم که نمیدونستم چی کار کنم؟
کاش کاش کاش که ای کاش خانوم فیزیکمون فقط پنج دقیقه ی دیگه بهمون وقت میداد ...اون وقت خیلی سریع سواله رو حل میکردم و سه نمره از دست نمیدادم!
کلا اینقدر اعصابم خورده که نمیخوام سر به تن اطرافیانم باشه!
فقط میخوام از کلاس بزنم بیرون و برم توی این هوای خوب که امروز یه کم هم بارون اومد، نفس بکشم!
اصلا به جهنم ! مهم خودمم و خودم و خودم و خودم که میدونم خیلی خیلی خوب درسو یاد گرفتم !
نمره اصلا مهم نیست....من درسمو یاد گرفتم!
ولی به خدا اگه فقط یه بار دیگه این چشمای لعنتی مو ببندم سر امتحان و کور بازی در بیارم خودم چشامو از کاسه در میارم!
البته یه چیز خیلی مهمی تو حواس پرتیم تاثیر داشت....و اونم این بود که 5 دقیقه بعد از اینکه خانوم رفته بود کلاس و داشت برگه های امتحانو میداد به بچه ها اومدم کلاس...یعنی من و پریسا تو کلاس ریاضی یک بودیم که همینجوری سر خوش و خرامان خرامان داشتیم به سمت کلاسمون میرفیتم که یه دفعه از لای در نمیه باز دیدیم که معلم سر کلاسه....!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
کلی خودمو لوس کردم و خواهش کردم تا بذاره بدون برگه برم سر کلاس!
چون میدونستم که اگه بخوام برم از ناظم بسیار مهربون مون برگه بگیرم باید هفت خوان رستمو پشت سر یذارم و تازه بعد از کلی توضیح صادقانه ی من معلوم نیس که عایا برگه بده یا نده!
بعد هیچی دیگه شوک دیدن ناظم همان و پرت شدن تمرکز من همان!
هههههععععععععیییییی.......
بی خیال!
فک کردن به همون بعضیا حالمو خوب میکنه....فردا زیست داریم!!!!!
آآآآآآآآااخیش واقعا واقعنی به فردا که فکر میکنم....حالم خوب میشه هاااا ولی وقتی به امتحان زیستش فکر میکنم حالم بدتر میشه!
نه ایشالا که خوب میدم!
من برم بخوابم که سرحال ساعت شیش پاشم زیستمو بخونم!



+این خاطره سر کلاس ساعت یک و نیم ثبت شده است!

   


Сommεƞt()  

دیــــوونه بازیام...!