دیــــوونه بازیام...!

دیــــوونه بازیام...!

بلاگفا قاطی کرد وبم پاک شد ، منم دیگه نتونستم بهش اعتماد کنم اومدم اینجا

این آدرس وبلاگ قبلیمه....

- اینجا -



[ شنبه 19 اردیبهشت 1394 ] [ 05:19 ب.ظ ] [ mohi ] [ Сommεƞt() ]

عنوانی یادم نیس...

[ جمعه 18 دی 1394 ] [ 01:07 ق.ظ ] [ mohi ] [ Сommεƞt() ]

....

[ پنجشنبه 17 دی 1394 ] [ 12:48 ب.ظ ] [ mohi ] [ Сommεƞt() ]

حرف ها







امروز امتحان زبان فارسی داشتیم....
کلی امروز خوش گذشت...
از دست این سارا ، من و پریسا مرده بودیم از خنده!
ادای شخصیت های کارتون " ماجراهای سیلوستر و توییتی " در می آورد....فوق العاده بود! من که انصافا تمام خستگی امتحانم در رفت!
بعدش نوبت زوزه کشیدن شد....اینقدر باحال و خنده دار زوزه میکشید که....عین گرگای مریض! صداش انگار از ته چاه بیرون میومد...!
آخرین دقیقه های مدرسه هم که خیلی دیگه تووووپ بود!
امتحان زبان فارسی مو 19.5 میشم...
و اینکه دیگه خبری نیس!




طبقه بندی: متفرقه (تکست عکس،ترول،داستان،،..)،
[ سه شنبه 15 دی 1394 ] [ 06:01 ب.ظ ] [ mohi ] [ Сommεƞt() ]

دلتنگ

یه ساعته از امتحان فیزیک برگشتم...
اصلا این امتحان فیزیکو که دادم انگار یه تن بار از روم برداشتن....
حالا البته که فیزیک امسال مثل فیزیک دو مزخرف و وحشتناک نیس...
من فیزیک امسالو خیلی دوس دارم....بحثاش جالب تر از پارساله!
اتفاقا از امتحان اومدم بیرون به فاطمه هم گفتم هیچ وقت دوس ندارم برگردم و امتحان فیزیک دو رو بدم اینقدر که سنگینه!

امروز صبحونه نخورده رفتم مدرسه...
واسه همینم ساعت یازده که امتحانمو دادم ، سریع برگشتم خونه که یه چیزی بخورم و دیگه منتظر نموندم که بقیه ی دوستامم بیان و ازشون خدافظی بکنم...
حالا موقع برگشتن از در هررررر خونه ای که رد میشدم ، یه بویی میومد...!
یه خونه که نامردا داشتن کیک میپختن و بوش پیچیده بود تو کوچه!
رسیدم خونه مثل قحطی زده ها هر چی جلوم بود رو خوردم...


پارسال اگه تا ساعت سه شب بیدار می موندم ( البته واسه درساااا ) ، عذاب وجدان میگرفتم که واااای ساعت سه شبه و من هنوز نخوابیدم...!
بعدشم استرس میگرفتم و سریع میخوابیدم...
اما از امسال تابستون که اغلب شبا تا دیر وقت بیدار می موندم ، یه جورایی قبح بیدار موندن تا ساعت سه شب برام ریخته!
به راحتی روزا میخوابم و با خودم میگم عیبی نداره از اون ور دیر میخوابمو و کارامو میکنم...
البته بحث دیشب که جدا بود...
دیشب داییم اینا اومدن خونه مون...
انصافا که اومدنشون اونم وسط امتحان فیزیک که فصل دومم هنوز یه کمیش مونده بود ، به جای اینکه حالمو بد بکنه و استرس بگیرم ، حالمو خوب کرد و کلی انرژی مثبت گرفتم!
کلی از دست کارا و حرفای بانمک و بزرگ بزرگونه ی پسر داییم حسین خندیدم!
خیییییییییییییییلی جیگره!
عزیز دلم!
دلم میخواست بچلونمش ولی چهره ش یه جوریه....خیلی معصومه دلم نمیومد!
هنوز نمیتونه اسم منو درست بگه و میگه " مَتِثه " ...
البته من دیگه عادت کردم...
چون اغلب بچه کوچیکای فامیلمون اسم منو از همه دیرتر یاد میگیرن!
الان میخوام واسه رفع خستگیم بشینم انیمیشن
Inside Out  رو ببینم تا ساعت دو ونیم...
بعدشم بشینم سریال " در حاشیه " که دیشب قسمت اولش بود و چون مهمون داشتیم نشد که درست ببینم ، رو ببینم!
ولی چقدر بده که دقیقا از اول امتحانای ما شروع شده هااااا....
حالا هر چی!
واسه من که چه فرقی میکنه!
چون من هم کیمیا رو میبینم هم در حاشیه رو...
حالا درست که کیمیا خیلی اغراق توشه و بیش تر از اون سوتی!
یکی از سوتی های افتضاح فیلمش این بود که تو زمان جنگ یه ماشین دویست و شیش  از خیابون رد شد!!!!!
یکی دیگه ش هم این بود که یه پسره تو مسجد که داشت مهمات جنگ رو میبرد ، موهاش سیخ سیخی بود!
آخه اون موقع مدل مو اینجوری هم بوده مگه؟
به قول معلم فیزیکمون " جلل الخالق " !







طبقه بندی: متفرقه (تکست عکس،ترول،داستان،،..)، دیوونه بازیام (خاطره ها و یادداشتام)،
[ یکشنبه 13 دی 1394 ] [ 12:04 ب.ظ ] [ mohi ] [ Сommεƞt() ]

...


هعععیییی...
دیروز اولین امتحان رسمی ترم مون رو دادیم!
زبان انگلیسی!
من و پریسا و فاطمه و زهرا توی سالن هستیم....
خیلی بدم میاد از اینکه تو سالن باشم!
کاش صندلیم توی یکی از کلاسا بود...
رفتم به ناظم مون گفتم که جامو عوض کنه ، قبول نکرد و گفت پس فردا که نهایی دارین ، خودت نمیتونی جاتو انتخاب کنی و از الان باید عادت کنی که هر جایی بشینی!
اههههههه...!
نوموخوام!
حالا بازم من...پریسای بیچاره که صندلیش چسبیده به دیوار ته سالن....!
خیلی جاش افتضاحه!
سمت چپ و جلوش دیواره ، سمت راستش هم صندلی مراقب!

دیروز که از امتحان برگشتم ، انیمیشن هتل ترانسیلوانیای دو رو که اومده نشستم دیدم...
خیلی باحال بود ...
هر کس ندیده هم یکش رو ببینه هم دوش رو...!
خیلی باحال و خنده داره!

اینم یه چندتا عکس از انیمیشنه س...










+دیشب رفتیم خونه ی مادرجونم...
امروز شروع کردم واسه فیزیک خوندن...
از ساعت یک ظهر که بلند شدم تا الان داشتم میخوندم....
هنوز یه کمی از کتاب فصل یک مونده...
خسته شدم دیگه!
ولی هر طور شده میخوام تا فردا بعد از ظهر کتاب و دفتر فصل اول و دوم رو تموم کنم که از بعد از ظهر به بعد برم سراغ نمونه سوالای نهایی!




طبقه بندی: دیوونه بازیام (خاطره ها و یادداشتام)،
[ جمعه 11 دی 1394 ] [ 04:23 ب.ظ ] [ mohi ] [ Сommεƞt() ]

سالاد مغز با سس فرمالین 5 الی 10 درصدی

امروز که تشریح مغز بود ، فوق العاده بهمون خوش گذشت!
کلی تو آزمایشگاه خندیدیم!
هرچی که من  به مغزه دست نزدم ، عوضش فاطمه حسابی مغزه رو از بیخ و بن بررسیش کرد و باهاش ور رفت!
یه قسمتی داره مغز به اسم اپی فیز ....
فاطمه عاشق اون اپی فیز شده بود!
اینقدری که پریسا حتی پیشنهاد داد که بذاره لای دفتر خاطراتش!!!!!

تازه قرار بود آخرش هر چهارتامون با مشت بیفتیم به جون مغزه و مثل اینکه داریم با گوشت کوب ، گوشت کوبیده درست میکنیم ، مغزه رو له کنیم...
اما خب نشد....
چون در واقع دیگه چیزی از مغز ما نمونده بود....!
آخه این اعضای دیوانه ی گروه من ، انگار که مغز گوجه خیار باشه ، به قسمت های کوچک مکعبی شکل تقسیمش کردن و ازش سالاد با سس فرمالین ساختن!!!!!!!
خدا شفاشون بده!
ولی خیلی خوش گذشت....
خییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییلی!
هر چه قدر که تعریف کنم کم گفتم....
به عنوان آخرین جلسه ی زیستمون تاااااا بعد امتحانا خاطره ی خوبی تو ذهنم موند....

راستی زنگ اول ، بحث سر این بود که کدوم جونورا هستن که اسم نر و ماده شون فرق میکنه مثل مرغ و خروس...
که یکی از بچه ها برگشت گفت که تحقیق کرده دیده میش و بره هم اینطورین....
پریسا هم آروم گفت پس آهو و گوزن چی؟ مگه اونام اینطوری نیستن؟
که من بلند اینو به خانوم مون گفتم...
ولی یه دفعه معلم مون یه جوری گفت " عه " با تعجب فراوون....که من به لکنت و لرزش افتادم!
به جون خودم با خودم فکر کردم مگه من چی گفتم که اینجوری " عه " شنیدم!
اصن اون لحظه که اون تعجب و اون  " عه " رو شنیدم از درون پوکیدم!
من بدبخت فکر کردم یه سوتی ای چیزی دادم!
حالا درست که سوتی دادم ولی نه به اون شدتی که من فکر کردم و فاتحه ی خودمو خونده بودم!
وقتی معلم مون گفتن که آهو و گوزن اصن از یک گونه نیستن و در واقع اسم آهو هم برای نر به کار میره هم ماده و همینطور گوزن ، یه نفس رااااااااحت کشیدم.....یه نفسی که نصف اکسیژن های کلاسو بلعیدم!
اصن اون لحظه میخواستم سجده ی شکر به جا بیارم!
آخه نبودید که ببینید معلم مون چخ جوری گفت " عه "....
هر کس دیگه ای جای من بود هم میترسید که نکنه چیز بدی گفته باشه!
والا به خدا....

خیلی امروز خوب بود...
خیلی!
خدا از این روزای خوب نصیب همه کنه!






طبقه بندی: متفرقه (تکست عکس،ترول،داستان،،..)، دیوونه بازیام (خاطره ها و یادداشتام)،
[ یکشنبه 6 دی 1394 ] [ 08:04 ب.ظ ] [ mohi ] [ Сommεƞt() ]

حس خوب

ما تو خونه مون یه چیزی هست که من تا یادم میاد بوده و هرچه قدرم که تکراری بشه بازم داریمش....!
و اونم اینه که هر وقت امیر بره دستشویی یا حمام من میرم برقو خاموش میکنم و برعکس و همیشه هم اون طرف مقابل یه جیغ لوس میکشه و میگه مــــــــــــــامان....!!!!!
اصن انگار قرار دادیه!
با اینکه خودمونم میدونیم دیگه بی مزه شده ، ولی اگه اینکارو نکنیم ، انگار اکسیژن بهمون نمیرسه!




+فردا آخرین جلسه ی زیستمونه....یعنی دیگه زیست نداریم تاااااااااااااااااااااااا بعد امتحانا مون!
چقدر بد!
فردا تشریح مغز داریم....
خیلی چیز چندشیه....
مغز گروهمونو دادن دست من ، منم فکر کردم الان یه چیز تر و تمیز و باحالیه...
در ظرفو که باز کردم یه دفعه شوکه شدم ، مغز افتاد زمین!!!!!!!!!!!!!!1
خوب شد له نشد....!
ولی خوناش یه کم مالیده شد به زمین که نگار پاکش کرد!
هععععی....
فردا باید تمااااااااااااااااااااااااااااااااااام استفاده مو از زنگ زیستم ببرم....
حالا خدارو شکر دو زنگ داریم!
ولی چقدر بد که سه شنبه تعطیله!

++نظرای پستای قبلیمو فردا تایید میکنم...
الان باید برم!




طبقه بندی: متفرقه (تکست عکس،ترول،داستان،،..)، دیوونه بازیام (خاطره ها و یادداشتام)،
برچسب ها:تکست عکس،
[ شنبه 5 دی 1394 ] [ 09:34 ب.ظ ] [ mohi ] [ Сommεƞt() ]

بدون عنوان

اوووووووووووووووف....!
من نمیدونم این چه حکمتیه که همیشه گه قرار باشه حالم بد بشه ، سه شنبه شب ها بد میشه که فرداش چهارشنبه باشه و فیزیک داشته باشیم و من هیچ کدوم کارامو انجام ندم....!
سه شنبه ی این هفته وضعم که خیلی خراب بود ....
یه چند بار آوردم بالا و دل پیچه های شدید و سر درد داشتم....
اولش از اینکه بریم دکتر ، مخالف بودم و با اینکه خودم دوست دارم در آینده پزشک  بشم اما در جواب بقیه میگفتم " حالا بریم دکتر هم ، دکترا که کاری نمیتونن بکنن!!!! یه کم بگذره خوب میشم! "
ولی خب بعدش اینقدر دل پیچه م شدید شد که رفتیم دکتر و یه سرم و یه آمپول زدم و یه چن تا قرص داد و اومدیم خونه....
دو سه روزه که نه ناهار درست و حسابی تونستم بخورم نه شام!
اصن اشتهام کور شده!
به معلم فیزیکمون گفتم که حالم بد بود و نتونستم کارامو انجام بدم ، باور نکرد....!
نمیدونم قیافه ی من چجوریه که همه فکر میکنن من از اینام که همیشه دارم زیرزیرکی یه کارایی میکنم!
آخه سر امتحان زبان ، معلم زبانمون جامو یه کم عوض کرد و خیلی رک گفت به تو یکی اصلا اعتماد ندارم!
بیچاره من!
حالا معلم فیزیکمون هم به پریسا گفته که برو به اون دوستت بگو چوب خطش دیگه پر شده ! دیگه نیاد بهونه بیاره هااا....!
حالا من بیچاره کلا دوسه بار برگه ی سرگروهیم رو جا گذاشتمو یه جلسه فیزیک غایب کردم و یه دو سه بارم مشقامو ننوشتم!
فقط همین به خدا....!
ولی خب عوضش جبران کردم.....!
نذاشتم نمره ی امتحانم بیاد پایین!
عجباااا....!







طبقه بندی: متفرقه (تکست عکس،ترول،داستان،،..)، دیوونه بازیام (خاطره ها و یادداشتام)،
برچسب ها:تکست عکس عاشقانه ی فانتزی،
[ پنجشنبه 3 دی 1394 ] [ 05:53 ب.ظ ] [ mohi ] [ Сommεƞt() ]

مشکوک




+داداشیم فردا شب داره میاد قم!
یوووووووووووووووهوهوهوهوهوهوهوههورارااراراراراراااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا.....!!!!!!!!!!
خیلی دلم تنگیده براش شدید!

امروز تو مدرسه مون یه اتفاقی افتاد که فقط من و پری و یه گروه دوستی دیگه که از بچه های ریاضی هستن خبر دار شدیم!
افتضاح مارو برد تو شوک!
امروز زنگ ورزشمون ، یه خانومی یا بهتر بگم یه دختر خانومی ( چون هم سن خودمون بود تقریبا ) اومد مدرسه مون...
از من پرسید فلانی رو میشناسین؟
من گفتم آره....همون که فلانه؟
دختره گفت پس فلانه؟
گفتم آره....مگه نمیدونستین؟
دختره گفت میشه بری صداش کنی بیاد؟
گفتم نه الان کلاس داره! اگه کارش داری برو از دفتر اجازه شو بگیر!
تردید داشت که بره دفتر!
مشکوک میزد!
بعد پرسید زنگتون کی میخوره؟
منم گفتم فلان!
بعد گفت من همین جا منتظر می مونم زنگ خورد برو بیاریش پیشم!
من بازم یه حسی شک و تردید تو دلم بود....!
مرموزانه رفتم فلانو آوردم پایین ، از کنار همون دختره که با فلان کار داشت گذشتم....یه جوری که ببینه...دید اما هیچی نگفت!
فهمیدم که از شخص فلان فقط یه اسم میدونه و حتی اصلا ندیدتش!
همه مونده بودیم که با فلان چی کار داره!
بعد فلان رفت پیش دختره و.....!
از این جا به بعدشو نمیتونم بگم!
من و پری که حسابی تو شوک بودیم!
خیلی هم خندیدیم!
خیلی!

خخخخ...چقدر فلان تو فلان شد....!!!!!
فقط میتونم بگم اصلا به ذهنتون خطور نمیکنه که ادامه ش چی شد!!!!!
من هنوزم برام اون چیزی که اتفاق افتاد عجیبه!!!!!!

اصلا نمیتونین تصورشو بکنین که بین فلان و دختره چی گذشت!


+از وقتی دختر عموم اومد خونه مون و آهنگ " ما دادیم رفت تورو " که بهزاد لیتو و سوگند خوندن رو برام گذاشت ، آهنگه افتاده دهنم!
خیلی قشنگه!
مخصوصا اون یه تیکه شو که سوگند میخونه :

گوله برفا میرقصن حال منو نپرسین
چیزی منو گرم نمیکنه نه شومینه نه کرسی
حال من خوب نمیشه نه با الکل نه قرصی
هی شل کن سفت کن بینمون اینطوریشو نخواستیم
ما که دیگه دادیم رفت تو رو ، حالا هی بحث بکن
گیج رو الکلو ، شیکوندیم هر پلو



بعد این آهنگه رو فرزانه گوش نداده بود....
بهش گفتم قشنگه...
رفت دانلود کرد ، حالا افتاده تو دهن اون!


++خب شب یلداتون جلو جلو مبارک!

ممکنه اون شب نتونم بیام...
الان تبریکامو میگم!





طبقه بندی: متفرقه (تکست عکس،ترول،داستان،،..)، دیوونه بازیام (خاطره ها و یادداشتام)،
[ شنبه 28 آذر 1394 ] [ 07:33 ب.ظ ] [ mohi ] [ Сommεƞt() ]

....

[ پنجشنبه 26 آذر 1394 ] [ 12:01 ب.ظ ] [ mohi ] [ Сommεƞt() ]

خخخ...

همین یه عکس حالمو خوب کرد!
اصلا مگه میشه من نخندم؟






طبقه بندی: متفرقه (تکست عکس،ترول،داستان،،..)،
[ سه شنبه 24 آذر 1394 ] [ 03:10 ب.ظ ] [ mohi ] [ Сommεƞt() ]

حالم ....است!

کسی که حال منو بگیره اونم از قصد ، منم با شیوه ی خودش عمل میکنم و حالشو میگیرم!
اگه هر دفعه خودمو زدم به بی خیالی و هیچی بهش نگفتم ، این دفعه دارم براش!
اگه اون آخرین دقیقه ی امروز مدرسه م حالمو به گند کشید ، من عوضش فردا از همون اول صبح حالشو میگیرم تا دفعه ی آخرش باشه که از قصد میره رو مخ آدم!

+لعنت به من که تا گریه میکنم نوک بینیم و چشام قرمز میشه!
اه!

اما این دفعه کوتاه نمیام من!
چون اخطار هامو قبلا بهش دادم!










طبقه بندی: دیوونه بازیام (خاطره ها و یادداشتام)،
[ سه شنبه 24 آذر 1394 ] [ 02:44 ب.ظ ] [ mohi ] [ Сommεƞt() ]

برف

ووااااااااااااااااااااااااااااااااااااییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی.........................!!!!!!!!!!!!!!!!
خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا................................................!!!!!!!!!!!!!
مدارس روستاهای قم تعطیل شدش الان!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
یعنی الان زیر نویس کرد تلویزیون!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
خدا نکنه خود قم تعطیل بشه.....!!!!!!!!!!!!
الان یکی از بچه های کلاسمون زنگ زده به من میگه " محدثه ! داره ریز ریز برف میاد.....!
خدا کنه زیاد بیاد تعطیل بشیم....
بعدشم میگه ببخشید زنگ زدم ناراحتت کردمااااا....!!!!! "

البته من خودم که چیزی ندیدم!
شاید اینقدر ریزه که در حد نانومتره!
یعنی چی؟؟؟؟
خدا خفه ت نکنه!!!!
برا چی زنگ زدی؟؟؟؟؟
من الان نگرانم....!
فردا نباید تعطیل بشه چون من میگم!
بعله!
اگه فردا تعطیل بشه من میدونم و.....آسمون!
بعله!
فقط بلده دوشنبه سه شنبه ها بباره!
والا!







طبقه بندی: دیوونه بازیام (خاطره ها و یادداشتام)،
[ دوشنبه 23 آذر 1394 ] [ 08:59 ب.ظ ] [ mohi ] [ Сommεƞt() ]

....

[ دوشنبه 23 آذر 1394 ] [ 03:42 ب.ظ ] [ mohi ] [ Сommεƞt() ]

فلج مغزی

اووووووووووووه!!!!
باورم نمیشه!!!!
اصلا حواسم نبود که تو آذر ماه فقط یه دونه پست گذاشتم!!!!
فقط یدونه!!!!!!!!
عجب...!
این نشون میده چقدر این چن روزه سرم گرم بوده که اصن نیومدم اینجا...!!!!!
خب اون که آره...!
اون دوسه روز تعطیلیا بود؟
تو اون دوسه روزه عموم اینا اومدن قم ، منم دختر عمومو که از تابستون ندیده بودم دیدم!
خیلی هم با هم خندیدیم!
ظرف های ظهر رو هم فاطمه داوطلبانه از طرف هر دومون اعلام کرد که ما دو تا میشوریم!!!
هر وقت من و فاطمه پیش هم باشیم ظرفارو عهده دار میشیم و کنار هم میشوریم و حرف میزنیم!
بعد از ظهرش هم عکسای بچگی مونو دیدیم....
فاطمه که به هر عکسی میرسید خنج مینداخت رو صورتش که این چیه محدثه؟ و باید اینو حذف کنی و فلان و بهمان!
ولی به نظر من که اتفاقا عکسای بچگیش خیلی هم خوشگل و بانمک بودن....!
صورت گرد با نمکش باحال بود....!
خب دیگه....بچه مون دچار خود کم بینی هست!
قرار بود وقتی اومدن خونه مون آهنگای لیتو رو بذاره گوش کنم....
که خب بازم بچه مون خجالتیه....آهنگای زد بازی هم که خب........!!!!!!!
واسه همینم هی تیکه تیکه میذاشت....!
میخواستم بهش بگم خب عزیزم بذار ، من گوشامو میگیرم که حرفای بد بدشون رو نشنوم!
البته من که اصلا نمی فهمیدم چی چی میگن!
آخه گوشم عادت به شنیدن آهنگای رپ نداره!

راستی اون برفی که هفته ی پیش دقیقا اومد و زد سه شنبه رو تعطیل کرد؟
هنوز تو باغچه ی حیاط مون مونده!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
یعنی هوای بیرون زیر صفر درجه س که آب نمیشن؟؟؟؟؟؟؟
یعنی چی آخه؟؟؟
یعنی واقعا چرا آب نمیشن؟؟؟؟؟؟
دیگه تو روز که هوا بالای صفر درجه میاد!!!!!


+چقدر خوبه که مث بچگی هام ، این دفعه که مهمون داشتیم خونه مون ، مثل کوچولوهاااا ، سر سفره ، بین مامان و بابام نشستم.....!
عین بچه فنقلی هااا....!
حس خوبی بهم دست داد....!
فکر میکردم داداشم این چند روز تعطیلی رو بیاد....
اما نیومد....!
چون وضع جاده های خرم آباد خرابه.....یعنی برف اومده و خب....صلاح نبود که بیاد!
هععععی.....

++چقدر دیروز روز خوبی بود برام.....
خیلی وقت بود که حس خوب دیروزو تجربه نکرده بودم.....
خدا کنه مثل اون روزی که تو ذهنمه ، ضد حال نخورم و هر چی خوشی بود بر فنا بره و.............از دماغم در بیاد!


+++سر زنگ زیست ، رفتم پا تخته که یه مسئله رو حل کنم....
عه...راستش دچار نوعی " فلج ذهنی و مغزی " شده بودم....!!!!!!!
یک به علاوه ی دو رو نمیدونستم چند میشه!!!!!!
وضع خراب بودااااا....!
البته خیلی هم خندیدمااااا.....خوش گذشت.....روح همه ی بچه های کلاسم شاد گشت... ولی خب عین خنگا شده بودم....!
البته فلج ماهیچه ای و بدنی نبودم.....
چون عین عروسکای خیمه شب بازی هی ورجه وورجه میکردم.....!!!!!
تازه دچار نوعی بیش فعالی هم شده بودم!






طبقه بندی: دیوونه بازیام (خاطره ها و یادداشتام)،
[ دوشنبه 23 آذر 1394 ] [ 03:03 ب.ظ ] [ mohi ] [ Сommεƞt() ]

پیشی

امروز برای هزارمین بار اون سه تا بچه پیشی هایی که تو کوچه مون به دنیا اومدن و مامانشون معلوم نیست کجاس افتادن تو حیاط خونه مون و نمیتونستن از روی دیوارا بپرن و برن بیرون.....
اینقده ناز و خوشگل و تر وتمیز بووووووووووووووووودن که حد نداشت....!!!!
دفعه های قبلی حسابی ازشون پذیرایی میکردیم بطوریکه خودم هم اون غذا هارو تو عمرم نخوردم!!!!
اما این دفعه مامانم نمیذاشت بهشون غذا بدم....
میگفت اینا چون عادت کردن به غذا هر چند روز یه بار اینجا پیداشون میشه و درواقع خودشونو از قصد میندازن خونه مون!!!!
اما با این حال بس که میومیو کردن دل مامانم به رحم اومد و رفت یه کم غذا داد....
میتونین فکرشو بکنین چی داد؟
عمرا...!
بهشون کوکو سبزی داد........!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
من تو دلم ترکیدم از خنده از کار مامانم...اصلا فکرشم نمیکردم که بخورن!
اما نه تنها نخوردن بلکه با زبونشون حیاط خونه مون رو هم یه آب و جارو هم کردن...!!!!!!!!!!
آخه گربه از کی تا حالا سبزی میخوره من نمیدونم!!!!!!!
من خودم از کوکوسبزی بدم میاد بعد اون وقت گربه که گوشت خواره.......بیاد بخوره؟؟؟؟
الله اکبر....!!!!!!!!!!
آره خلاصه دیگه....
از صبح خونه مون بودن تا چند دقیقه پیش که خودشونو با هزار زحمت از دیوار کشیدن بالا....
دفعه های قبلی زنگ میزدیم آتش نشانی میومد میبردشون تو کوچه ولشون میکرد...
اما این دفعه نیومدن!!!!
اینقده واسه شون گریه کردم که نگووووو....!!!!
آخه دلم میسوخت...هی میپریدن اما قدشون به دیوار نمیرسید که برن بالا...
ما هم که میخواستیم کمکشون کنیم فرار میکردن....!
اینقدر ناز و دلسوزانه و ترحم برانگیز میو میو میکردن که......!!!!!!
بابام که دید نشستم به خاطر گربه گریه میکنم تهدیدم کرد که اگر یه قطره اشک دیگه بریزی میبرم سم میدم به خوردشون!
(حالا بین خودمون بماند که بابام از بچگی ترس از گربه به خاطر یه اتفاقی مونده تو جونش و اصلا نمیتونه به گربه نزدیک شه...!!!!!)


امروزم که اردوی مطالعاتی بود مدرسه مون....
سارا که از پارسال قرار بود به خاطر معدلش پیتزا مهمون مون کنه ، امروز به قولش عمل کرد...
اما...
امروز خدایی خدایی همه مون درس خوندیم و کلی کار کردیم....
و تبلتی که سارا آورده بود فقط به خاطر این بود که از کتاب زهرا عکس بندازه که جواب سوالای حسابانش رو داشته باشه....
ولی موقع پیتزا خوردن هم یه لحظه در آورد که ازمون عکس بندازه که یه دفعه ناظم مون مارو دید....!!!!!
هم ناظم شوکه شد هم ما...!!!!
اون لحظه توقع داشتم مارو ببلعه....
اما فقط چن ثانیه نگاهمون کرد و رفت....
حرفی هم که میخواست بزنه ماسید....!
اما خیلی خیلی خیلی مهربانانه برخورد کرد....
خیلی ها....!
البته اولش بهمون گفت که فعلا برین که اعصابم خورده یه دفعه ممکنه یه کاری بکنم که بعدا پشیمون بشم....
بعد که اعصابش برگشت سرجاش باهاش حرف زدیم....
یه کمی هم از دلش در آوردیم...
آخه راضی نمیشد که زنگ بزنیم پیتزا سفارش بدیم ولی ما خودمونو لوس کردیم و بعدش گفت چون بچه های خوبی هستین اجازه میدم....
اما چهل دقیقه بعدش خورد تو حالش...!!!!!!
درکل تصورم ازش عوض شد....یعنی بهتر شد!


+شنبه هم امتحان فیزیک داریم....
معلم مون بهم گفت چند روزه به درس دل نمیدی....
منم بهش گفتم عوضش تو امتحان شنبه جبران میکنم...قول میدم بیست بگیرم...
ایشون هم لطف کردن فرمودن به خاطر اینکه تو بیست نگیری سوالارو سخت تر میکنم!!!!!
خیلی استرس دارم واسه امتحان....
این قسمت خازن ها که سخت ترین بخش فصل یکمون هست رو زیاد گوش ندادم و سر کلاس خواب بودم....
میترسم!
خدایا خودت رحم کن.........!


++چقدر خوبه که برای اولین بار تو امسال بری نماز جماعت شرکت کنی ، و برای اولین بار شلغم داغ و شیرین و عدسی بهت بدن!!!!
حالا من عدسی دوست ندارم ولی شلغمه خیلی چسبید....!







طبقه بندی: متفرقه (تکست عکس،ترول،داستان،،..)، دیوونه بازیام (خاطره ها و یادداشتام)،
[ پنجشنبه 5 آذر 1394 ] [ 09:28 ب.ظ ] [ mohi ] [ Сommεƞt() ]

happy birthday to me.....!


تولدت مبارک من :))))))





ما آبانیا ،
هرکی رو بیشتر دوست داشته باشیم ،
بیشتر باهاش دعوا میکنیم!
تازه چیزی که جالبه اینه که بعد این همه جر و بحث هنوزم دوسش داریم...






طبقه بندی: دیوونه بازیام (خاطره ها و یادداشتام)،
[ شنبه 30 آبان 1394 ] [ 02:59 ب.ظ ] [ mohi ] [ Сommεƞt() ]

دخالت





+یه جمله ی کوتاه که به این عکسه کاملا بی ربطه ولی ربط مستقیم به بی اعصابی الانم داره :
لطفا تو مسائل شخصی هم دیگه مخصوصا مخصوصا مخصوصا مسائل اعتقادی دخالت نکنیم.....!
اظهار نظر بکنیم ولی........
همه چی رو که نباید بهتون یاد داد....سعی کنین مث من با ادب باشین!
به جون خودم این دفعه دیگه من کاری نکردم بلکه یه نفر یه کاری کرد که اصلا توقع چنین رفتار و واکنشو نداشتم ازش.....!





طبقه بندی: متفرقه (تکست عکس،ترول،داستان،،..)، دیوونه بازیام (خاطره ها و یادداشتام)،
[ چهارشنبه 27 آبان 1394 ] [ 03:46 ب.ظ ] [ mohi ] [ Сommεƞt() ]

فصل اعصاب

امروز ساعت یک بود از خواب بلند شدم....
شب قبلش خدارو قسم داده بودم که منو یه کاری کنه که ساعت دوازده هم که بلند شدم حس درسم بیاد و بشینم امتحان زیستمو بخونم.....
بلند شدم ناهارمو خوردم ، بعدش دوباره اومدم بخوابم که مامانم با تمام انرژیش افتاد به جونم که قلقلکم بده که خوابم بپره.....!
اینقدر منو خندوند که نفسم قطع شد یه لحظه....!!!!!
حالا جالبیش به اینه مامانم تو آشپز خونه انگشتاشو تکون میداد ، من این ور هی میخندیدم و داد میزدم مامان تروخدا بس کن بسه قلقلکم نده..........!!!!!!!
خخخخخخ....
یعنی در این حداااااا.....!
حالا مامانم برگشته میگه صورتت رو ماساژ بده خوابت بپره....
منم شروع کردم به ماساژ پیشونیم اونم از جهت بالا به پایین!!!!
مامانم هم خنده ش گرفته میگه خنگول جان! اونجوری که تو ماساژ میدی که گند میزنی به پوستت....!
از پایین به بالا ماساژ بده که پیشونیت چروک نشه...!!!!!!!!!!
یعنی این مغزم ترکونده هاااااا.....!!!!!!!!
خلاصه دستش درد نکنه،میدونه این روزا حالم خوب نیس خیلی سعی میکنه منو بخندونه.....!!!!!
قربونش برم من.....!!!!!!!!!!!


+فصل اعصابمون چه با اعصاب خووووش سپری شد....!






طبقه بندی: متفرقه (تکست عکس،ترول،داستان،،..)، دیوونه بازیام (خاطره ها و یادداشتام)،
[ جمعه 22 آبان 1394 ] [ 07:11 ب.ظ ] [ mohi ] [ Сommεƞt() ]

خاص

[ دوشنبه 18 آبان 1394 ] [ 09:05 ب.ظ ] [ mohi ] [ Сommεƞt() ]

.: تعداد کل صفحات 13 :. [ ... ] [ 5 ] [ 6 ] [ 7 ] [ 8 ] [ 9 ] [ 10 ] [ 11 ] [ ... ]