شارژ ایرانسل

فال حافظ

 

شنبه 19 اردیبهشت 1394

دیــــوونه بازیام...!



روزمرگی هامو مینویسم....
قبلا یه وبلاگ داشتم تو بلاگفا ، اما بلاگفا دچار مشکل شد و وبلاگ من همراه خیلی های دیگه حذف شد...
منم پاشدم اومدم اینجا...
بعدا کجا میرم معلوم نیست!

این آدرس وبلاگ قبلیمه....

- اینجا -



چهارشنبه 27 آبان 1394

دخالت







+یه جمله ی کوتاه که به این عکسه کاملا بی ربطه ولی ربط مستقیم به بی اعصابی الانم داره :
لطفا تو مسائل شخصی هم دیگه مخصوصا مخصوصا مخصوصا مسائل اعتقادی دخالت نکنیم.....!
اظهار نظر بکنیم ولی........
همه چی رو که نباید بهتون یاد داد....سعی کنین مث من با ادب باشین!
به جون خودم این دفعه دیگه من کاری نکردم بلکه یه نفر یه کاری کرد که اصلا توقع چنین رفتار و واکنشو نداشتم ازش.....!



جمعه 22 آبان 1394

فصل اعصاب



امروز ساعت یک بود از خواب بلند شدم....
شب قبلش خدارو قسم داده بودم که منو یه کاری کنه که ساعت دوازده هم که بلند شدم حس درسم بیاد و بشینم امتحان زیستمو بخونم.....
بلند شدم ناهارمو خوردم ، بعدش دوباره اومدم بخوابم که مامانم با تمام انرژیش افتاد به جونم که قلقلکم بده که خوابم بپره.....!
اینقدر منو خندوند که نفسم قطع شد یه لحظه....!!!!!
حالا جالبیش به اینه مامانم تو آشپز خونه انگشتاشو تکون میداد ، من این ور هی میخندیدم و داد میزدم مامان تروخدا بس کن بسه قلقلکم نده..........!!!!!!!
خخخخخخ....
یعنی در این حداااااا.....!
حالا مامانم برگشته میگه صورتت رو ماساژ بده خوابت بپره....
منم شروع کردم به ماساژ پیشونیم اونم از جهت بالا به پایین!!!!
مامانم هم خنده ش گرفته میگه خنگول جان! اونجوری که تو ماساژ میدی که گند میزنی به پوستت....!
از پایین به بالا ماساژ بده که پیشونیت چروک نشه...!!!!!!!!!!
یعنی این مغزم ترکونده هاااااا.....!!!!!!!!
خلاصه دستش درد نکنه،میدونه این روزا حالم خوب نیس خیلی سعی میکنه منو بخندونه.....!!!!!
قربونش برم من.....!!!!!!!!!!!


+فصل اعصابمون چه با اعصاب خووووش سپری شد....!




دوشنبه 18 آبان 1394

خاص





دوشنبه 18 آبان 1394

چشم...





دوشنبه 18 آبان 1394

یه چیزی به اسم حیا...!



اه اه اه!!!!
با این شخصیت مزخرفم!!!
تا  هر چی میگن فوری جبهه میگیرم و جوش میارم!!!
شروع کردم به روزه ی سکوت گرفتن بلکه بتونم تو شرایط مختلف جلو زبونمو بگیرم!!!
خب بالاخره هر حرفی قالبیت بازجذب نداره پس بهتره همون اول حرفمو بخورم که بعدا نخوام به صرافت بیفتم که از دل طرف در بیارم!!!
+قرار نیست تغییر کنم فقط میخوام متین تر بشم!!!!

++واقعا نمیدونم واسه خانواده هاشون متاسف باشم یا خودشون یا جامعه یا....که بچه ی اول ابتدایی که یقه شو بچسبی از رو زمین بلند میشه و فوتش کنی  باد میبرتش میاد گیر میده به یه دختر 17 ، 18 ساله.....!!!!! اون از صبح که داشتم میومدم مدرسه یه فسقلی که دندوناش تازه افتاده بود بهم میگه صبح به خیر .....اینم از الان که دوسه تاشون گیر داده بودن به من و سارا و حرفایی میزدن که مو به تن آدم سیخ میشد!!!!
اینا جدول ضربشونو یاد گرفتن که همچین چیزایی بلدن؟؟؟
خدایی خدایی چشامون چهارتا شد وقتی حرفاشونو شنیدیم....!
خدایا.....چی بگم والا!
واقعا براشون متاسفم با این ادب و حیاشون!!!
چه با افتخار هم حرف میزدن!!! ( نمیدونم چه شکلکی بذارم که میزان تاسفم رو نشون بده! )


پنجشنبه 14 آبان 1394

حلزون



بچه ها این عکسه رو....


+آخیش....
یه چهارشنبه ی دوست داشتنی رو گذروندم....
ساعت دو که اومدم خونه ناهارمو خوردم و خوابیدم تا ساعت هفت ،
هفت بلند شدم یه چیزی خوردم و یه دو دقیقه ای با سارا حرف زدم و ساعت هشت بود که خوابیدم تا ساعت ده صبح فرداش...که امروز باشه!
چسبیداااااااااا.....!
عوضش الان سرحال میشینم درسمو میخونم....
آخه همیشه پنج شنبه  جمعه ها با اینکه تا ظهر میخوابیدم اما سست و بی حال بودم و حس درس مرس نداشتم و کل پنجشنبه جمعه م هدر میشد و اگرم درس میخوندم خیلی مسخره و بی کیفیت بود....
ولی الان که کل دیروزو خواب بودم سرحال و شادانم!
از این به بعد میخوام همه ی چهارشنبه هامو اینجور کنم!


چهارشنبه 6 آبان 1394

شب گل باران D:



اوه اوه ...!
دیشب عجب شبی بود....!

کل روز گلو درد داشتم...
این فرزانه ی لعنتی سرما خورده به ما هم داده....!
یه بارم که پریسا سرما خورد من ازش گرفتم...
قبلش هم که یه بارم خودم گرفتم...
کلا بدنم داغون شد رفت....!
یه گونی هم عسل خوردم تا خوب شم!
حالا بگذریم....
دیشب ساعت دوازده بود ....که داشتم اون فیزیکو میکوبوندم تو سرم بلکه تموم شه....
آخه خیلی کار داشتیم!
70 تا تست نشر الگو و ده دوازده تا سوال تو کتاب و حل کردن کلی نمونه سوال امتحان نهایی.....!
منم به خاطر گلو دردم بی حوصله بودم...گرفتم خوابیدم...
ساعت سه شب بود که یه دفعه از خواب بلند شدم و گلاب به روتون آوردم بالا....!
بدو بدو رفتم دستشویی و مسیر اتاق تا دستشویی رو هم گل کاری کردم!!!!!!!
فقط من موندم کسی که خوابه چطور ممکنه بیاره بالا؟؟؟؟
بعد حالا  دوباره مسواک زدم ....و خوابیدم!
ساعت چهارو نیم صبح هم دوباره از خواب پریدم و فورا آوردم بالا....!!!!!!!!!
آخه چرا؟؟؟؟؟؟
چجوری وقتی خواب بودم اونجوری شد؟؟؟؟؟
واقعا نمی فهمم....!!!!!!!!!
آره خلاصه گند زدم به خونه و خواب خانواده....!
ساعت 5 بود گرفتم خوابیدم....
ولی چون شب قبلش درست و حسابی نخوابیده بودم و کارای فیزیکم رو هم انجام نداده بود ، زنگ اولو که فیزیک داشتیم ،نرفتم مدرسه!
بازم خدارو شکر که معلم مون امروز درس نداده بود و فقط تمرین حل کرده بود....
آخه گفته بود واسه یه امتحان کوچولو آماده باشیم ، اگه من میدونستم که امتحانی در کار نیس که میرفتم مدرسه!
اما خب گرفتم خوابیدمتا شاعت نه....
چقدم چسبید خوابه هاااا....!
وقتی هم رفتم مدرسه ، خانوم حسینی بهم دو سه بار چایی تعارف کرد ، منم از خدام بود قبول کنم اما خب دیگه......!
کلا یکی از آرزوهامه که تو مدرسه چایی بخورم!



+من تو خونه مون یک اصلی به نام خودم ثبت کردم و اونم اینه که غذای نذری آدمو چاق نمیکنه!
این اصل کم کم به امیر و بابامم سرایت کرده و اونام تا میتونستن غذای نذری رو میخوردن و حالا مامانم هر چی حرص میخورد که اینقدر نخورین چاق میشین و ضرر داره و این حرفا ، ما هم متحدانه میگفتیم عذای نذری آدمو چاق نمیکنه!
یکی دو روز پیش یکی منو دید کلا زد اصل منو از هم پاشوند و رفت!
بهم گفت یه کم تپل مپل شدی هاااا....!




پنجشنبه 30 مهر 1394

تلخند






سالگرد تلخ ترین روز زندگیم مبارک....:(
فقط فرقش اینه اون موقع چهارشنبه بود....یه روزی که حسابی هم بارون اومدش تو مدرسه....
اما امروز پنج شنبه س!


"
باید عادت کنم کم کم
خیلی سخته احساس پشیمونی ..."







یکشنبه 26 مهر 1394

انتقام جو




اون شخصی که با اسم انتقام جو برام کامنت گذاشته بودی و ازم سوال پرسیده بودی....
شرمنده سوالت متاسفانه ادبیاتش خوب نبود و منم نمیتونم تاییدش بکنم...
اما همین جا جواب تو میدم که من اون شخصو نمیشناسم و اسمش هم همونطور که خودت میدونی  سارا هست...من بیشتر از این چیزی نمیدونم!
من فقط مجازی باهاش هستم....که اینارو خودتم میدونی!



شنبه 25 مهر 1394

نابینا



امتحان فیزیک تموم شد...
یه امتحان خیلی ماست و راحت که فقط به خاطر کور بودنم گند زدم بهش !
درست لحظه ای که خانوم گفت برگه ها بالا ، نگاهم روی علامت منفی پشت  Q میخ شد...!
خب شاید هر مبحث دیگه ای بود یه منفی شاید اینقدر تاثیر نداشت اما تو الکتریسیته ی ساکن نبودن یه منفی باعث میشه تا تمام اندازه ها و برآیندگیزی هات غلط از آب دربیاد!
اون لحظه که اون منفیه رو دیدم اینقدر هل شده بودم که نمیدونستم چی کار کنم؟
کاش کاش کاش که ای کاش خانوم فیزیکمون فقط پنج دقیقه ی دیگه بهمون وقت میداد ...اون وقت خیلی سریع سواله رو حل میکردم و سه نمره از دست نمیدادم!
کلا اینقدر اعصابم خورده که نمیخوام سر به تن اطرافیانم باشه!
فقط میخوام از کلاس بزنم بیرون و برم توی این هوای خوب که امروز یه کم هم بارون اومد، نفس بکشم!
اصلا به جهنم ! مهم خودمم و خودم و خودم و خودم که میدونم خیلی خیلی خوب درسو یاد گرفتم !
نمره اصلا مهم نیست....من درسمو یاد گرفتم!
ولی به خدا اگه فقط یه بار دیگه این چشمای لعنتی مو ببندم سر امتحان و کور بازی در بیارم خودم چشامو از کاسه در میارم!
البته یه چیز خیلی مهمی تو حواس پرتیم تاثیر داشت....و اونم این بود که 5 دقیقه بعد از اینکه خانوم رفته بود کلاس و داشت برگه های امتحانو میداد به بچه ها اومدم کلاس...یعنی من و پریسا تو کلاس ریاضی یک بودیم که همینجوری سر خوش و خرامان خرامان داشتیم به سمت کلاسمون میرفیتم که یه دفعه از لای در نمیه باز دیدیم که معلم سر کلاسه....!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
کلی خودمو لوس کردم و خواهش کردم تا بذاره بدون برگه برم سر کلاس!
چون میدونستم که اگه بخوام برم از ناظم بسیار مهربون مون برگه بگیرم باید هفت خوان رستمو پشت سر یذارم و تازه بعد از کلی توضیح صادقانه ی من معلوم نیس که عایا برگه بده یا نده!
بعد هیچی دیگه شوک دیدن ناظم همان و پرت شدن تمرکز من همان!
هههههععععععععیییییی.......
بی خیال!
فک کردن به همون بعضیا حالمو خوب میکنه....فردا زیست داریم!!!!!
آآآآآآآآااخیش واقعا واقعنی به فردا که فکر میکنم....حالم خوب میشه هاااا ولی وقتی به امتحان زیستش فکر میکنم حالم بدتر میشه!
نه ایشالا که خوب میدم!
من برم بخوابم که سرحال ساعت شیش پاشم زیستمو بخونم!



+این خاطره سر کلاس ساعت یک و نیم ثبت شده است!


جمعه 24 مهر 1394

هفته







+این هفته ، هفته ی جنجالی و سختیه....
حداقل واسه کلاس ما..!
ولی خب اون یکی تجربی هام مث ما هستن دیگه....
شنبه هم امتحان فیزیک هم امتحان ادبیات ، یکشنبه امتحان زیست ، دوشنبه امتحان ریاضی ، سه شنبه امتحان زبان فارسی و چهارشنبه امتحان شیمی!!!!
اون امتحان کوشوله ئه ی زیستو که گندیدم رفت...!
یعنی واقعا بعید میدونم که نصف نمره ی امتحانو بگیرم!
خانوم معلم بیچاره م الان نمره مو ببنیه کلا از دانش آموزاش  ناامید میشه....!
دیگه این دفعه باید جبرانش کنم.....ولی اصن نمیفهمم که چیجور شد که امتحان به اون آسونی رو اینقدر بد دادم؟!


+هفته ی من که هفته نیس!
مال من " سه ته " هست...!
یک شنبه و سه شنبه و اون وسط دوشنبه هم خودشو جا کرده!


پنجشنبه 23 مهر 1394

خدایی هااا...






+وای وای وای وای آره آره دقیقا!
به جون خودم من و امیر همیشه از این کارا میکردیم و یه بارش رو هم مامانم
دنبال امیر کرد که بگیرتش و امیر عقب عقب رفت و محکم از پشت خوردبه در شیشه ای رو به حیاط خونه مون و
همه پخش زمین شدیم از خنده!


پنجشنبه 23 مهر 1394

مگه نه؟





+دیشب خواب بدی دیدم!
کلی هم گریه کردم....!
الان حالم خوبه....
این عکسه خیلی قشنگه هاااا....مگه نه؟





ای وای این عکسه رو نیگااااا....!!!!!!!!!
وووووووووووووووواااااااااااااای خدایا من عاشق این عکسه شدم!
چقدر پر مفهوم چقدر آموزنده....بیسته عالیه اصن!
اصن اونایی رو که از این فرصتا میدن رو باید ......باید چی؟ زشته حرف دلمو بزنم!بچه این جا رفت و آمد میکنه!



شنبه 18 مهر 1394

عجبا...!






+


شنبه 18 مهر 1394

دایرة المعارف



والا من نمیدونم چه حکمتیه که همه فک میکنن من تو خونه یه دایرة المعارف هستم که هر کس هر سوالی داره میاد از من میپرسه!!!!
بعد جالبه وقتی میگی نمیدونم چنان واکنشی نشون میدن که انگار آدم کشتی!!!!!
بعد معترض میشن که این همه خرجت میکنیم میری مدرسه حداقل یه سوالمونو جواب بده....!!!!!
بابام تو خونه جدول زیاد حل میکنه بعد توقع داره سوالایی مثل " مایه ی حیات ؟ " که جوابش میشه آب رو خودش جواب بده اما " پسردایی خواهرزاده ی عموی کمبوجیه ؟ " کی بوده رو توقع داره من جواب بدم!!!!!
استغفرالله!!!!
بعد سوالاشون کاش این جوری باشه.....!!!!!
بعضی وقتام منو مرجع تقلید فرض میکنن!!!!
آخ گفتم مرجع تقلید یاد یه اتفاقی افتادم....
عقد کنون دایی جوووونم پنج شنبه بود.....بعد تو خونه ی مامان بزرگم طبقه ی بالاش همه خانوم بودن دیگه اما یه پسر بچه ی ده ساله هم بود....
بعد من خب من اونو اصلا حسابش هم نمیکردم دیگه...خب بابا ده سالشه اون هنوز به سن تکلیف نرسیده که....!!!! حالا درست که پسرای این دوره زمونه از همون دوسالگی همه چی رو میفهمن اما خب من اونو اصلا حسابش نمیکردم.....
بعد دخترداییم ، هستی،که معرف حضور همه تون هست....همون که پنج سالشه ....همون که یه زبونی داره بیا و ببین!!!! همون که همیشه میچسبه به من و ولم نمیکنه ( بس که منو دوس داره !!!بس که ماهم من...!!! ) ....آره همون!
برگشته بهم میگه تو خجالت نمیکشی جلوی این آقائه (!) این جوری هستی؟؟؟؟؟
خلاصه اینقدر بهم گیر داد که خاله م برگشت بهش گفت هستی ، خاله جون رساله ت کی میاد بیرون عزیزم؟؟؟؟
هععععی....
بگذریم!
من پاشم برم فردا یه امتحانک زیست داریم!
بشینم بخونم...
بعدشم دینی مو بخونم....
بعدشم .....یه چی میخونم حالا دیگه!
فعلا کارای فردامو بکنم!
فردا زیست داریم!


چهارشنبه 15 مهر 1394

تولد بابام...







+باباجوووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووونم....
تولدش مبارک....!
بچه بودم اینقدره بابایی بودم که وقتایی هم که بابام میخواس با امیر بره استخر من میشستم گریه میکردم که
منم میخوام برم تا ازش جدا نشم....
هروقت هم هرجا مهمونی ای میرفتیم که مردونه ش جدا بود همه ش گریه میکردم برم پیش بابام....
دیگه کم کم بزرگ شدم نشد که باهاش برم ! ( الان که بزرگ شدم کاش میشد برم!!!!خخخخ...!)
خعلی دوسش دارم.....
دخترا شدیدا بابایی هستن....
حداقل من که این شکلی بودم...
بیشتر عکسام هم تو آلبوم با بابامه که یه پیرهن مشکی مخملوووو خوشگل پوشیدم.....
آخی دلم خواس دوباره بچه شم!




سه شنبه 14 مهر 1394

روز دامپزشک مبارک.....!

کلمات کلیدی : روزدامپزشک ,





14 مهر ، روز دامپزشکه....
به داداش جونم تبریک میگم!
و همینطور به بقیه ی دامپزشکا....!





+چهارشنبه شب میام نظراتونو تاییدش میکنم،نگین بدون تایید اونا اومده پست گذاشته!


چهارشنبه 8 مهر 1394

گلوم درد میکنه....!




جلسه اول زیست که از التهاب و این جور چیزا حرف زدیم ، اومدم خونه دستم سوخت....
جلسه بعدش که درباره ی ایمنی و گلبول سفید و ویروس و باکتری و این جور چیزا بود ، الان گلو درد گرفتم...!!!!
خدا رحم کنه....
اینجوری پیش بره که .......................!!!!!!!!!!!1





+خدا خدا میکنم معلم زیستم کلاسای دوم رو هم برداره.......!
اینجور ی بیشتر توی هفته میتونم ببینمش...!!!!
چیه لابد فکر کردی دلم واسه دوما میسوزه؟؟؟؟
اون که میسوزه ....ولی خودخواه تر از اون چیزیم که بخوام به خاطر اونا خوشحال بشم!


دوشنبه 6 مهر 1394

خواب



امروز یه روز خسته کننده و کسل کننده بود....
طوریکه وقتی اومدم خونه بدون ناهار خوابیدم....
امروز شیمی و دو زنگ ریاضی و عربی داشتیم...
زنگ آخر که دیگه داشتم عق میزدم از فشار درسا...
اصلا درس سختی نبود ولی واقعا خیلی سخته چهارتادرس چندش تو ی یه روز!
حالا از فرط خستگی وقتی ظهر خوابیدم ، دیدم مامانم هی داره میگه پاشو پاشو پاشو!
خب منم فکر کردم صبحه و طبق معمول دیرم شده....
دویدم دستشویی و تند تند دست و صورتمو شستم و در همون حین داشتم به مغزم فشار میاوردم که دیشب کی خوابیدم و چجوری گذشته!!!(اون موقع فکر میکردم که از شب خوابیدم دیگه...نمی دونستم الان بعداز ظهره! )
من خرررررررررررر هم به ساعت نگاه نمیکردم...
فقط از مامانم پرسیدم امروز سه شنبه س؟واااااااااااای من زیستمو نخوندم که....کی خوابم برد آخه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

وقتی رفتم اتاق که لباسامو بپوشم تازه نگاهم به ساعت افتاد و وا رفتم!!!!!!!!!!!!!!!
آخه بدبختی مامانم چایی هم دم کرده بود من دیگه مطمئن شدم که صبحه.....
آخه صبحا من تقریبا عادت کردم که یا چایی بخورم یا چایی شیرین!!!!!
اصلا صبح که بلند میشم خیلی تشنه هستم....!!!!!!!!!!
هععععععععععی....
در کل شوک بزرگی امروز بهم وارد شد....!!!!!!!!!!!
دفعه ی دومم بود...آخه قبلا یه بارم تو راهنمایی برام پیش اومده بود....!!!!!!!!!!!
فقط برام جالبه که تو اون موقعیت چطور من داشتم به زیست نخوندنم فکر میکردم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!
محی بی خیال....!!!!!!!!دیگه حالا اینقدرم نچسب به زیست!!!!!!


یکشنبه 5 مهر 1394

شخص خاص!








+ناظم مدرسه مون رو عوض کردن....
یعنی اون قبلیه...اون باحاله بازنشست شده....

زیاد زحمت نکش!
بحث ناظم هیچ ربطی به این عکسه نداره!




( تعداد کل صفحات: 12 )

[ ... ] [ 5 ] [ 6 ] [ 7 ] [ 8 ] [ 9 ] [ 10 ] [ 11 ] [ ... ]