شنبه 19 اردیبهشت 1394  06:19 ب.ظ    ویرایش: شنبه 17 تیر 1396 09:30 ب.ظ
توسط: mohi

روزمرگی هامو مینویسم....
قبلا یه وبلاگ داشتم تو بلاگفا ، اما بلاگفا دچار مشکل شد و وبلاگ من همراه خیلی های دیگه حذف شد...
منم پاشدم اومدم اینجا...
بعدا کجا میرم معلوم نیست!

این آدرس وبلاگ قبلیمه....

- اینجا -

   


Сommεƞt()  
جمعه 24 مهر 1394  06:03 ب.ظ    ویرایش: دوشنبه 18 آبان 1394 04:07 ب.ظ
توسط: mohi





+این هفته ، هفته ی جنجالی و سختیه....
حداقل واسه کلاس ما..!
ولی خب اون یکی تجربی هام مث ما هستن دیگه....
شنبه هم امتحان فیزیک هم امتحان ادبیات ، یکشنبه امتحان زیست ، دوشنبه امتحان ریاضی ، سه شنبه امتحان زبان فارسی و چهارشنبه امتحان شیمی!!!!
اون امتحان کوشوله ئه ی زیستو که گندیدم رفت...!
یعنی واقعا بعید میدونم که نصف نمره ی امتحانو بگیرم!
خانوم معلم بیچاره م الان نمره مو ببنیه کلا از دانش آموزاش  ناامید میشه....!
دیگه این دفعه باید جبرانش کنم.....ولی اصن نمیفهمم که چیجور شد که امتحان به اون آسونی رو اینقدر بد دادم؟!


+هفته ی من که هفته نیس!
مال من " سه ته " هست...!
یک شنبه و سه شنبه و اون وسط دوشنبه هم خودشو جا کرده!

   


Сommεƞt()  
پنجشنبه 23 مهر 1394  01:20 ب.ظ    ویرایش: دوشنبه 18 آبان 1394 04:06 ب.ظ
توسط: mohi




+وای وای وای وای آره آره دقیقا!
به جون خودم من و امیر همیشه از این کارا میکردیم و یه بارش رو هم مامانم
دنبال امیر کرد که بگیرتش و امیر عقب عقب رفت و محکم از پشت خوردبه در شیشه ای رو به حیاط خونه مون و
همه پخش زمین شدیم از خنده!

   


Сommεƞt()  
پنجشنبه 23 مهر 1394  12:58 ب.ظ    ویرایش: دوشنبه 18 آبان 1394 04:08 ب.ظ
توسط: mohi



+دیشب خواب بدی دیدم!
کلی هم گریه کردم....!
الان حالم خوبه....
این عکسه خیلی قشنگه هاااا....مگه نه؟





ای وای این عکسه رو نیگااااا....!!!!!!!!!
وووووووووووووووواااااااااااااای خدایا من عاشق این عکسه شدم!
چقدر پر مفهوم چقدر آموزنده....بیسته عالیه اصن!
اصن اونایی رو که از این فرصتا میدن رو باید ......باید چی؟ زشته حرف دلمو بزنم!بچه این جا رفت و آمد میکنه!

   


Сommεƞt()  
شنبه 18 مهر 1394  07:48 ب.ظ    ویرایش: شنبه 18 مهر 1394 07:49 ب.ظ
توسط: mohi




+

   


Сommεƞt()  
شنبه 18 مهر 1394  07:28 ب.ظ    ویرایش: شنبه 18 مهر 1394 07:49 ب.ظ
توسط: mohi

والا من نمیدونم چه حکمتیه که همه فک میکنن من تو خونه یه دایرة المعارف هستم که هر کس هر سوالی داره میاد از من میپرسه!!!!
بعد جالبه وقتی میگی نمیدونم چنان واکنشی نشون میدن که انگار آدم کشتی!!!!!
بعد معترض میشن که این همه خرجت میکنیم میری مدرسه حداقل یه سوالمونو جواب بده....!!!!!
بابام تو خونه جدول زیاد حل میکنه بعد توقع داره سوالایی مثل " مایه ی حیات ؟ " که جوابش میشه آب رو خودش جواب بده اما " پسردایی خواهرزاده ی عموی کمبوجیه ؟ " کی بوده رو توقع داره من جواب بدم!!!!!
استغفرالله!!!!
بعد سوالاشون کاش این جوری باشه.....!!!!!
بعضی وقتام منو مرجع تقلید فرض میکنن!!!!
آخ گفتم مرجع تقلید یاد یه اتفاقی افتادم....
عقد کنون دایی جوووونم پنج شنبه بود.....بعد تو خونه ی مامان بزرگم طبقه ی بالاش همه خانوم بودن دیگه اما یه پسر بچه ی ده ساله هم بود....
بعد من خب من اونو اصلا حسابش هم نمیکردم دیگه...خب بابا ده سالشه اون هنوز به سن تکلیف نرسیده که....!!!! حالا درست که پسرای این دوره زمونه از همون دوسالگی همه چی رو میفهمن اما خب من اونو اصلا حسابش نمیکردم.....
بعد دخترداییم ، هستی،که معرف حضور همه تون هست....همون که پنج سالشه ....همون که یه زبونی داره بیا و ببین!!!! همون که همیشه میچسبه به من و ولم نمیکنه ( بس که منو دوس داره !!!بس که ماهم من...!!! ) ....آره همون!
برگشته بهم میگه تو خجالت نمیکشی جلوی این آقائه (!) این جوری هستی؟؟؟؟؟
خلاصه اینقدر بهم گیر داد که خاله م برگشت بهش گفت هستی ، خاله جون رساله ت کی میاد بیرون عزیزم؟؟؟؟
هععععی....
بگذریم!
من پاشم برم فردا یه امتحانک زیست داریم!
بشینم بخونم...
بعدشم دینی مو بخونم....
بعدشم .....یه چی میخونم حالا دیگه!
فعلا کارای فردامو بکنم!
فردا زیست داریم!

   


Сommεƞt()  
چهارشنبه 15 مهر 1394  06:49 ب.ظ    ویرایش: پنجشنبه 16 مهر 1394 06:18 ب.ظ
توسط: mohi





+باباجوووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووونم....
تولدش مبارک....!
بچه بودم اینقدره بابایی بودم که وقتایی هم که بابام میخواس با امیر بره استخر من میشستم گریه میکردم که
منم میخوام برم تا ازش جدا نشم....
هروقت هم هرجا مهمونی ای میرفتیم که مردونه ش جدا بود همه ش گریه میکردم برم پیش بابام....
دیگه کم کم بزرگ شدم نشد که باهاش برم ! ( الان که بزرگ شدم کاش میشد برم!!!!خخخخ...!)
خعلی دوسش دارم.....
دخترا شدیدا بابایی هستن....
حداقل من که این شکلی بودم...
بیشتر عکسام هم تو آلبوم با بابامه که یه پیرهن مشکی مخملوووو خوشگل پوشیدم.....
آخی دلم خواس دوباره بچه شم!


   


Сommεƞt()  
سه شنبه 14 مهر 1394  06:04 ب.ظ    ویرایش: پنجشنبه 16 مهر 1394 06:18 ب.ظ
توسط: mohi




14 مهر ، روز دامپزشکه....
به داداش جونم تبریک میگم!
و همینطور به بقیه ی دامپزشکا....!





+چهارشنبه شب میام نظراتونو تاییدش میکنم،نگین بدون تایید اونا اومده پست گذاشته!

   


Сommεƞt()  
چهارشنبه 8 مهر 1394  07:22 ب.ظ    ویرایش: دوشنبه 18 آبان 1394 04:08 ب.ظ
توسط: mohi


جلسه اول زیست که از التهاب و این جور چیزا حرف زدیم ، اومدم خونه دستم سوخت....
جلسه بعدش که درباره ی ایمنی و گلبول سفید و ویروس و باکتری و این جور چیزا بود ، الان گلو درد گرفتم...!!!!
خدا رحم کنه....
اینجوری پیش بره که .......................!!!!!!!!!!!1





+خدا خدا میکنم معلم زیستم کلاسای دوم رو هم برداره.......!
اینجور ی بیشتر توی هفته میتونم ببینمش...!!!!
چیه لابد فکر کردی دلم واسه دوما میسوزه؟؟؟؟
اون که میسوزه ....ولی خودخواه تر از اون چیزیم که بخوام به خاطر اونا خوشحال بشم!

   


Сommεƞt()  
دوشنبه 6 مهر 1394  07:10 ب.ظ    ویرایش: دوشنبه 6 مهر 1394 07:17 ب.ظ
توسط: mohi

امروز یه روز خسته کننده و کسل کننده بود....
طوریکه وقتی اومدم خونه بدون ناهار خوابیدم....
امروز شیمی و دو زنگ ریاضی و عربی داشتیم...
زنگ آخر که دیگه داشتم عق میزدم از فشار درسا...
اصلا درس سختی نبود ولی واقعا خیلی سخته چهارتادرس چندش تو ی یه روز!
حالا از فرط خستگی وقتی ظهر خوابیدم ، دیدم مامانم هی داره میگه پاشو پاشو پاشو!
خب منم فکر کردم صبحه و طبق معمول دیرم شده....
دویدم دستشویی و تند تند دست و صورتمو شستم و در همون حین داشتم به مغزم فشار میاوردم که دیشب کی خوابیدم و چجوری گذشته!!!(اون موقع فکر میکردم که از شب خوابیدم دیگه...نمی دونستم الان بعداز ظهره! )
من خرررررررررررر هم به ساعت نگاه نمیکردم...
فقط از مامانم پرسیدم امروز سه شنبه س؟واااااااااااای من زیستمو نخوندم که....کی خوابم برد آخه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

وقتی رفتم اتاق که لباسامو بپوشم تازه نگاهم به ساعت افتاد و وا رفتم!!!!!!!!!!!!!!!
آخه بدبختی مامانم چایی هم دم کرده بود من دیگه مطمئن شدم که صبحه.....
آخه صبحا من تقریبا عادت کردم که یا چایی بخورم یا چایی شیرین!!!!!
اصلا صبح که بلند میشم خیلی تشنه هستم....!!!!!!!!!!
هععععععععععی....
در کل شوک بزرگی امروز بهم وارد شد....!!!!!!!!!!!
دفعه ی دومم بود...آخه قبلا یه بارم تو راهنمایی برام پیش اومده بود....!!!!!!!!!!!
فقط برام جالبه که تو اون موقعیت چطور من داشتم به زیست نخوندنم فکر میکردم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!
محی بی خیال....!!!!!!!!دیگه حالا اینقدرم نچسب به زیست!!!!!!

   


Сommεƞt()  
یکشنبه 5 مهر 1394  03:47 ب.ظ    ویرایش: دوشنبه 18 آبان 1394 04:09 ب.ظ
توسط: mohi






+ناظم مدرسه مون رو عوض کردن....
یعنی اون قبلیه...اون باحاله بازنشست شده....

زیاد زحمت نکش!
بحث ناظم هیچ ربطی به این عکسه نداره!

   


Сommεƞt()  
یکشنبه 5 مهر 1394  03:34 ب.ظ    ویرایش: دوشنبه 18 آبان 1394 09:00 ب.ظ
توسط: mohi




+باحال بود گذاشتمش....!
امروز روز خیلی خوبی بود....
امسال یک شنبه ها بهترین روزای هفته س که زیست و شیمی و دینی و یه تک زنگ زیست/دینی داریم  و  عوضش دوشنبه گند ترین روزای هفته مون که شیمی و عربی و دو زنگ ریاضی داریم!البته باز ریاضیه یه ذره شیرینش کرده ولی خب.....روز سنگینیه...!!!!!

   


Сommεƞt()  
دوشنبه 30 شهریور 1394  12:53 ب.ظ    ویرایش: دوشنبه 18 آبان 1394 09:02 ب.ظ
توسط: mohi




هععععععععععععععععععععععععععععععععععی...................!!!!!!!!!!
داره سال تحصیلی شروع میشه..........
سوم برام سرنوشت سازه......
ترجیح میدم اگرم از درس خوندن خسته شدم و نیاز به آرامش و تفریح داشتم ، بگیرم بخوابم....
خوابیدن رو تو این دنیا بیشتر از هرچیز دیگه دوست دارم......!!!!
نمیگم دیگه میرم تا دوسال دیگه که کنکورمو بدم ، اما شاید ماهی دوبار یا سه بار دیگه بیشتر نیام....
شایدم اصلا نیام تا تعطیلات عید....
حالا هرچی....چه فرقی میکنه؟
مهم اینه که این وسط یه مشت خاطره ی سوم و چهارم دبیرستانم می پره بدون اینکه ثبت بشه....
چیزی هم که ثبت نشه مث الکل ، زمان که بگذره دیگه حتی اثرش هم نمی مونه....!!!!!
از باز شدن مدرسه ها خوشحالم....
از همون بچه گی هام با شوق و ذوق فراووووووووووووووووووون میرفتم مدرسه....
یادمه  یه مستاجر داشتیم که دخترش میرفت مدرسه و من اون موقع ها هنوز هفت سالم نشده بود...یادمه که همه ش گریه میکردم چرا زهرا ( اسم دختره بود ) بره مدرسه و من نرم؟؟؟؟من که عقلم از اون بیشتره...من که قدم بلندتره.....من که زبونم درازتره و از این جور بهونه ها میاوردم تا اینکه مامانم خسته شد و اسمم رو توی یه " مکتب قرآن " نوشت...!!!!!!!
یادمه فرم مدرسه م هم آبی رنگ بود.....
یادمه با یه پسری به اسم احسان لج بودم و یه بار اون پسره ی بووووووووووووووووووووووق زد و دندون لقم افتاد.....
منم چنان دستشو گاز گرفتم که.....!!!!!!!!
میگم حالا خوبه مکتب قرآن بوده اینقدر وحشی بازی در میاوردیماااااااااا...........!!!!!!!!!
اصن به من چه....پسره خودش پررو بود ، منم حالشو جا میاوردم.....
یادمه تو همون مکتب قرآن با سه نفر دوست بودم به اسم های ملیکا و یگانه و مطهره....
از همون شیش سالگی اسم ملیکا موند تو ذهنم.....هنوزم که هنوزه اسم ملیکا و کیمیا رو خیلی دوست دارم....
با یگانه و ملیکا تو ابتدایی و راهنمایی هم توی یه مدرسه بودم....اما از مطهره هیچ خبری ندارم.....
یه دوستم داشتم به اسم کیمیا که دختر رفیق بابام بود.....اسم کیمیا رو هم از اونجا دوست دارم....
از اسم کیانا هم خوشم میاد....
کلا مثل اینکه از حرف " ک " خوشم میاد....
دارم دری وری میگمااااااااا.....!!!!!!
بی خیال.....
یوهویی،خدافظ!





ولی قیافه ی من اصن ناراحت و گریون نیستا....!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!




ولی اگه یه اتفاق شاخ و باحالی تو مدرسه بیفته سریع منتقلش میکنم اینجا.....!!!!!!!!






حالا فردا هم قراره برم خونه ی سارا اینا خوش بگذرونیم...
شاید اومدم پستشو گذاشتم...

دیشب داشتم به سارا میگفتم...
میگفتم که یادته ابتدایی که بودیم ، سطل آشغال گوشه ی کلاس بود و به بهونه ی تراش کردن از اون ور کلاس پا میشدیم میرفتیم دم سطل آشغال و الکی مثلا مدادامونو تراش میکردیم؟؟؟؟ اما فقط هدفمون این بود که تو کلاس راه بریم.....وگرنه تراش کردن کیلو چنده؟؟؟؟

تمام بدبختی هامون هم "کتاب بنویسیم " بود....
یکی از سوالای کتاب بنویسیم این بود که مثلا از 15 خط اول کتاب بخوانیم رونویسی کنید....!!!!!!!!!!!
یا خداااا....
اینقدر حرصمون میگرفت....!!!!!!!!!
معلمام همیشه با یه حالت خاصی میگفتن " نـــــــــــــــــــــــه!!!!باید بنویسید....!!!!!!براتون خوبه....!!!!!!!!!! "

اههههه...دلم برای نیمکت تنگ شده....!!!!!!!!!
اینکه با غلط گیر بر میداشتیم از وسط نیمکت یه خط روش میکشیدیم و نصفش میکردیم که اون طرف مال تو و این طرف مال من.....!!!!!!!!!

یا دلم تنگ شده که مدیرمون بیاد کلاس و بگه هیییییییییییس!!!از اداره بازرس اومده....!!!!! ممکنه بیاد ازتون سوال بپرسه....!!!!!
و مارو رها میکرد و می رفت و ما می موندیم و یه دنیا ترس که نکنه بازرسه بیاد بالا  و از من بپرسه...؟؟؟؟
اما تا جاییکه من یادم هیچ وقت هیچ بازرسی به هیچ کلاسی سر نزد.....!!!!!!!!!!!



راستی این کارتونه رو یادتونه؟؟؟؟؟
تلویزیون قبلنا پخش میکرد....
اسمش چی بود...؟؟؟؟
من یادم نیس....
فقط همینو میدونم که ازش بدم میومد.....!!!!!

چی بود آخه؟؟؟

















خب...خب..خب!
جغدای گرامی که تا ساعت 4...5 صبح بیدار می موندین، مدرسه هاداره باز میشه....
امشب و فرداشب رو تا جاییکه میتونین دیگه بیدار بمونین...
منم باید زورمو بزنم تو این دوروز آخرین کتاب درسیم رو که یه رمانه تمومش کنم....









ای جااااانم....
این عکس پایینه حرف دل منو میزنه!!!!









دیگه فک نکنم حرفی باشه.....!
ایشالا که وبلاگاتونو تا دوسال دیگه پاک نکنین....و من دوسال دیگه بهتون سر بزنم!







راستی از خود قالبای میهن بلاگ گذاشتم که این مدت که نیستم وبم سنگین رنگین بمونه....!!!!!!!!!!!!
ولی خدایی قالبه با اینکه ساده س به وبم میادااااا..........!!!!!!!!!!!!
آهنگ وبمم برداشتم....محرم نزدیکه....منم که تا اون موقع نمیام...بردارمش بهتره!


++
بچه ها میهن بلاگ دوروز جلوئه..........!!!!!!!!!!
زده بازدید این ماه 71 نفر....!!!!!!!!
از نظر میهن بلاگ تابستون شروع شده و ما وارد ماه بعد شدیم....!!!!!!!!!
خخخخخخخخ....!

   


Сommεƞt()  
یکشنبه 29 شهریور 1394  09:36 ب.ظ    ویرایش: یکشنبه 29 شهریور 1394 09:40 ب.ظ
توسط: mohi

بابام تعریف میکرد که یه نفر یه روز وارد داروخونه ای که توش کار میکنه میشه و میگه منو مدیر بیمارستان فرستاده که اینجا کار کنم و همکار جدید شما هستم.....
از قضا طرف خیلی اعتماد به سقفش بالا بود.....!
بابام هم شیطنتش گل میکنه و میگه بلدی نسخه بخونی دیگه؟؟؟؟
اون طرف هم میگه من میتونم  با اراده م کوه رو جابه جا بکنم ، نسخه که دیگه سهله!
بابام هم میره میگرده یه دونه از اون بدخط ترین و سخت نسخه هارو پیدا میکنه و با یه لبخند خاصی بهش میگه خب سرکار ، فعلا این کوه رو جا به جا کن ببینم؟!
یاروئه هم با این حالتا " " یه نیگاهی به نسخه هه میندازه و میگه " ن....مث اینکه  هرررر کوهی رو هم نمی تونم جابه جا بکنم...."
و میره پشت سرش رو هم دیگه نمیکنه.....!!!!!!!!!!!!!
خخخخ....ایول بابا جونم!!!!!!!!



+بلاگفا دوباره پریده...............!!!!!!!!!!!

کشته خودشو یعنی....!!!!!!!!
لینکای قدیمی من که از همون زمان وب قبلیم موندن و هنوزم به وب هم سر میزنیم ، اعصاب معصاب ندارن.....!!!!!!!!!
خب...فقط خداروشکر که من بعداز درست شدن بلاگفا دوباره برنگشتم بلاگفا و اومدم همین میهن بلاگ....!

وگرنه الان یه شیر درنده ای میشدم که................................................!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

   


Сommεƞt()  
شنبه 28 شهریور 1394  03:03 ب.ظ    ویرایش: یکشنبه 29 شهریور 1394 12:11 ب.ظ
توسط: mohi

این چن روز نبودم ، کجا بودم؟
اینجا بودم :






مامان بزرگم قبلنا ...خیلی وقت پیشاااا....توی یه روستا توی اراک زندگی میکرد...
مامان بابام رو میگم ...بعدش همون موقع ها که من بچه بودم ، میاد توی قم هم خونه میخره...الان دو سالی هست که تابستونا که هوا خنک تره اونجا ، برمیگرده به همون خونه قدیمیه...یه باغ انگور هم بابابزرگ خدابیامرزم داشت که هنوزم هس...البته قلبنا یه چن تا درخت زردآلو هم داشت...زردآلوهاش اون طور که بابام و عموهام تعریف میکنن از بس شیرین بوده وئسطش شربت بوده...!!!!
این درخت زردآلوها تا پارسال برگه های خوش مزه و شیرینش به دستمون میرسید....اما امسال به خاطر خشک سالی و کمبود آب و اینجور حرفا یه سری چیزای دیگه ، بدبخت بخشکید!!!! و میوه نداد که نداد!!!!
حالا غیر از اینا یه چن تا درخت گوجه سبز و آلو هم داره که پارسال کلی چیدیم و خشک کردیم و میریزیم تو خورشت....من و امیر که همیشه سر اون آلو ها کلی دعوا داریم!!!!
راستی من دوباره دستام سیاه بشد....!
تو همون خونه قدیمیه یه باغچه هس که چن تا درخت بزرگ گردو داره ....این 5،6 روزه من کلی دوباره گردو تازه خوردم ...اما فاطمه همه ش میترسید که دستاش سیاه بشه چیزی نخورد....البته این طور که فهمیدم زیاد هم خوشش نمیومد و دوس نداشت!
کلی هم کمک کردیم به عمه زهرا و بابام که گردوهایی که میزدن و میریخت زمین رو جمع کردیم....
یه بار نشسته بودم زمین ، وقتی بابام بالای درخت بود و داشت شاخه رو تکون میداد ،یکی از اون گردوها همچین خورد تو سر من و صدا داد که همه خندیدن!!!!!
اونقدر درد گرفت کهه...!!!!!!!!!!
یعنی این چن روزه اینقدر من و عمه م و فاطی خندیدیم که حد و حساب نداره...!
از اون خنده های از ته دل....من شخصا به قضیه ی " ابن ملجم مرادی " و " امیری " و " ماکارانی " و " تشابه دماغی " و " میمون " و یه حرف عمه م که گفت " از ذوقش چیجور پرت میکنه "  اینقدر خندیدم که قفسه ی سینه م درد گرفت.....!!!!!
پشت همه ی این کلمه رمزهایی که گفتم کلی ماجرا و قضیه هس که چون یه کم شخصی و خانوادگیه ترجیح میدم به همین اشاره کردن ها اکتفا کنم....!
البته اون قضیه ی " تشابه دماغی " یه رازیه بین من وفاطی!
اولش قرار بود روز سه شنبه برگردیم.....اما به اصرار من و عمه م و فاطی و مادرجونم یه چن روزی هم بیشتر شد.....
شبا تا ساعت 2 و 3 بیدار می موندیم و من و فاطی و عمه م " چیــــــــــــــــز " بازی میکردیم.....!
حالا چقدر که این 5/6 روزه چیپس و پفک و بستنی و کیک خوردیم بماند....!
بعد حالا اون باغی که اولش توصیف کردم؟ یه کم از محوطه ی خونه ها دوره.....و خب ....باغه دیگه....خارج از روستام که هس...خب برق نداشت دیگه...! بابام باید ساعت 12 شب  برای آبیاریش میرفت...بعد ما هم همگی باهاش رفتیم....اینقدر تو شب خوف ناک و ترسناک و تاریک و تاریک و تاریک و تاریک میشه که.....خلاصه بودن تو اون باغ و دور از آدم ها و حتی دور از یه سوسوی نور هم حس و حال خفنی داشت که نمیشه توصیفش کرد....
بابام و عمه م با فانوس رفتن که کارشونو انجام بدن و من و فاطی و مامانم هم تو ماشین موندیم و درارو قفل کردیم و آهنگ گذاشتیم و گوش دادیم....
وقتی برگشتن از قبل نقشه کشیده بودیم عمه م رو بترسونیم و بهش گفتیم که یه چیز سفید پشت سرش حرکت میکرد و از اجنه و اشباح گفتیم و.....اما عمه م خودشو زوده بود به اون راه که من شجاعم و از این جور چیزا نمیترسم و این حرفا.....!!!!!
واااااااااااااای قضیه ی آب غوره موند....!
من دستشویی بودم که یهو صدای یه جیغ اومد و چن ثانیه بعدش صدای انفجار خنده !!!!!!
حالا من مونده بودم خدایا چی شده؟چه اتفاقی افتاد..؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!
وقتی رفتم دیدم که همه دارن میخندن و فهمیدم که این آب غوره هه مث نوشابه و دوغ گازدار موقعی که عمه م داشته دربطری آب غوره رو باز میکرده آب غوره هه به صورت رگبار به همه جا پاشیده !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
عمه م که کلا لباسش آب غوره ای شده بود و مجبور شد عوضش کنه....!!!!!
اون جا هوا خیلی خنک بود و ماها موقع خواب رومون پتو میکشیدیم!!!!!
کلا این هفته خعلی بهم چسبید.....
البته بهمون چسبید!!!!!
مطمئنم به همه چسبید....!
خداییش خیلی چیزاهس که تعریف کنم اما واقعا دیگه همین یه بخش کوتاهش هم کلی وقتمو گرفت تا مرتب بتونم بنویسم و درهم برهم نباشه.....بیشتر از این هم باشه شما حوصله تون سر میره.....!

آهان...نه نه!!!!
وایسین از وقتی هم که برگشتیم خونه و دیدیم به چه ریختی در اومده هم تعریف کنم!!!!
امیر نیومده بودباهامون و مونده بود خونه....وقتی برگشتیم یعنی خونه به یه گندی کشیده شده بود که اون سرش نا پیدا....!!!!!
هرچی خورده بود این ور و اون ور ریخته بود و خونه رو مورچه رو سرش بر داشته بود....!!!!
از یه طرفی ظرفارو ریخته بود تو سینک ظرف شویی و پر از آب کرده بود....اوووووه!!!!به خداوندی خدا قسم ، خدا شاهده که آبه کپک زده بود و سبز شده بود و بوی ترشیدگی میداد....!!!!!
آشغالارو هم نبرده بود بیرون ....وااااااااااااااااااای!!!!!!!!!
وقتی مامانم این وضعو دید ، دلم براش سوخت و سریع کمکش کردم خونه رو به روز اولش برگردوندیم.....یعنی فقط به خاطر مامانم دست به اون ظرفای کثیف و کپک خوابیده روش زدم وگرنه اگر آسمون زمین میومد و زمین هوا میرفت و قیامت هم میشدااااا به هیچ وجه بهشون دست نمیزدم....!!!!!!

بعد اینکه ظرفارو شستم ، رفتم یه دوش گرفتم و اومدم بیرون....
یعنییییااااااا این پسرا چه رویی دارن....خدا!
من هنوز موندم چه جوری روش شد با مامان حرف بزنه؟؟؟؟
واقعا خجالت نمیکشید؟؟؟؟

اون روز حالم از تمام پسرای عالم بهم میخورد....خدا رحم کنه ، معلوم نیس خوابگاهاشون چه خبره.....!!!!!!!!!!!!!!
اون روز فهمیدم پسر وسواسیش یه نعمته!!!!یه نعمت...!!!!!
فهمیدم پسری که وسواس میگیره تازه میرسه به درجه ی عادی بودن وضغیت بهداشت و نظافت....!
کاش شقایق دهقان از این کثیفی شون هم تو برنامه خندوانه حرف میزد.....!


+آهنگ هم نفس آلبوم جدیده ی مرتضی پاشایی رو خیلی دوس دارم!

مخصوصا اونجاشو که میگه:




"دوست دارمت نمیگم که نری،خوب بلدی دلمو ببری
حیفه نگاه نکنی توی چشام،خنده نمی مونه روی لبام
هیچی رو دیگه بهونه نکن ، این دل پاکو دیوونه نکن
از تو به من یه اشاره بسه تا دل من به جنون برسه "


+راستی بچه ها حتما آهنگ وبمو گوش کنین....!
خیلی باحال و توپه....!
من این آهنگه رو گوش نداده بودم ، اونجا دخترعموم گذاشت خیلی باهاش حال کردم...!
شمام گوش بدین....البته شایدم قبلا گوش داده باشین...!

   


Сommεƞt()  
شنبه 21 شهریور 1394  03:51 ب.ظ    ویرایش: یکشنبه 29 شهریور 1394 09:22 ب.ظ
توسط: mohi


















منبعش:چهاردوست جدانشدنی

به نظر من که اون اولیه و چهارمیه خیلی قشنگه!

+فاطمه راست میگه!
منم به خاطر اینکه حق با فاطمه بود امروز دوتا پست گذاشتم...
اما خب چون چیز خاصی نداشتم که بنویسم یه پست اینجوری گذاشتم!
راستی بچه ها...
واسه وبلاگم قسمت موضاعاتش رو پر کردم...
الان وبلاگ من تقسیم میشه به دو موضوع " متفرقه ( عکس ،ترول،داستان،...) " و " دیوونه بازیام ( خاطره ها و یادداشتام) "


   


Сommεƞt()  
شنبه 21 شهریور 1394  03:24 ب.ظ    ویرایش: یکشنبه 29 شهریور 1394 09:23 ب.ظ
توسط: mohi


رفتم سراغ فصل قلب زیست....
فقط دوتا از فصلای زیستم مونده که کاملا تموم بشه...
فصل قلب و فصل کلیه!
دوتا فصلی که ازشون متنفرم رو گذاشتم ته...
نه اینکه بدم میاد...از فصل قلب از اون بخش گیاهیاش بدم میاد...
بعد حالا که داشتم فصل قلبو میخوندم رسیدم به اون جمله ای که میگه " فشار خون در آدمی نسبتا بالاس تا بتونه خون رسانی به مغز رو تامین کنه "
حالا از اون جمله به بعد هی میخواستم دراز بکشم تا خون راحت تر برسه به مغزم....
یه جورایی دلم واسه رگ ها و خونم می سوخت...!
می خواستم با دراز کشیدنم بهشون کمک کنم که راحت تر برسن به مغز نداشته م!
ایییییییییییییییینقدر از این در گیریا تو تابستون موقع خوندن زیست داشتم که نگو...!
نمیدونم چرا تو مدرسه ها متوجه نمیشدم....فک کنم اون موفه ها اینقدر دقیق و حساس درس نمیخوندم!
عجب...!
حتی الانم موقع نوشتن دلم نمیاد گردنم رو خم کنم....چون کار خون و رگ های بدنم سخت تر میشه!
انگاری درکشون میکنم!

+محله ی ما قبلا اینقدر پشه داشت که اصلا نمیشد یه لحظه درو باز کنی....
الان نمیدونم کجا رفتن....یعنی امسال اینطور شده که دیگه اصلا پشه نیس که نیس!
نگرانشونم خووو...!




   


Сommεƞt()  
پنجشنبه 19 شهریور 1394  08:58 ب.ظ    ویرایش: شنبه 21 شهریور 1394 03:10 ب.ظ
توسط: mohi

اه اه اه!
بچه ها!یه پست طولانی گذاشتم درباره ی دیشب و تمام جزئیاتش رو نوشتم...ازساجده...ازنرگس...ازمریم...ازسعیده...ازهمه! از اینکه مریم به خاطر رنگ زرد مانتوم به من لیمو یا جوجه رنگی میگفت....ازکیک تولد!ازظرف تخمه ها و میوه ها...ازخانوم بداخلاقه...ازتهدیدکردنش باخیس کردنمون...ازبستنی ای که آخرش خوردیم...ازگوشی ساراکه جاموند...ازاتفاقاتی که توراه برگشتنی افتاد...ازاینکه ازساعت 11شب دیشب خوابیدم تادوظهرامروز...ازاینکه استخردوماه تعطیل شده تاتعمیرات انجام بدن...تعمیراتی که هیچ وقت مانمی فهمیم چی بوده وفقط بعضی وقتا هفت هشت ماه یکبارتعطیل میکنن ..!
ازاشتباه بابام اینکه فکرکرد تولد فاطمه بوده وبه فاطمه تبریک گفت وبابت بستنی تشکرکرد و بعدش من بهش گفتم که تولد نرگس بوده ن فاطمه!...اما همه پاک شد!
اسم پستم هم "کله پاچه...لیموترش تازه...نون سنگک تازه...نمک...به به!!! "بود!
حتما الان فهمیدین که فرداصبحونه کله پاچه داریم!
آخ جوووون!
دیگه حسش نیس دیشبو بنویسم!
هعی...

+سارا میگه قالبم شبیه چادر مادرجونشه!

   


Сommεƞt()  
یکشنبه 15 شهریور 1394  01:09 ب.ظ    ویرایش: شنبه 21 شهریور 1394 03:11 ب.ظ
توسط: mohi

یه اتفاق بدی افتاد.....
خیلی بد!
میگن سعی کنین نیمه ی پر لیوان رو ببینین...
منم اگه بخوام الان نیمه ی پر اون اتفاق بده رو ببینیم، آشنا شدن با نرگسه!!!!
بعدشم رفتن باهم به اردوی مشهد.....!!!!!!!!
که خعلی خوش گذشت بهمون....!!!!!
مخصوصا اون دم آخری که خواب موندیم و نزدیک بود جا بمونیم!!!!
مخصوصا اون موقع که حرم برف میومد و من و فائزه و سارا در به در دنبال نرگس اینا میگشتیم!!!!

نرگس!!!
فقط بهت بگم که تو یکی منو هزار بار  جون به لبم کردی !!!!
وقتایی که میخواستی بهم یه خبری چیزی بگی که واسم مهم بود....!!!!!!
یعنی از نبیره ی دختر عمه ی عموی بابات میگفتی تااااااااااا آقای ظریف ، اما اون خبری رو که میدونستی من منتظرشم رو نمیگفتی!!!!!!!!!
اون لحظه هاااااا کفففففففففففففففری میشدم حسابی!!!!

حالا....
تولده نرگسه مونه هااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا...............!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!


حالا یه چن تا ترول درباره ی تفلد ببینیم، بخندیم!
همیشه که نباید از این عکسای تولدت مبارک گذاشت؟
میشه ترول هم گذاشت!
باحالن !






+بچه ها فک کنم نرگسم اینجوری شده!!!!
چون گفت چهارشنبه بریم بوستان نرگس که یه تولد کوچولو بگیریم .....فک کنم منتظره تا این جوشاش بره!














وااااااای خداااااااااااااااا.........................!!!!!!!!!!!!!!!








حالا چن ساله میشی نرگس؟؟؟

16 ساله!؟
چه گیری دادم من به 16 هااااا....!!!!!!!!


حالا خلاصه دیگه....
تولدت مبارک!


خخخخخ...خره بنفشه!!!








ایشالا کیک خوشمزه ای هم بخوری!




   


Сommεƞt()  
پنجشنبه 12 شهریور 1394  01:45 ب.ظ    ویرایش: یکشنبه 29 شهریور 1394 09:25 ب.ظ
توسط: mohi

دیروز زنگ زدم خونه ی سارا اینا....قبلش یه کم زیست خونده بودم ، سارا هم یه کم ریاضی کار کرده بود...واسه همینم مکالماتمون سراسر از خنده  و سوتی بود...! نیست که مغز هر دومون هنگ کرده بود ، واسه همونم چرت میگفتیم و پرت تحویل میگرفتیم...!
ازش پرسیدم داشتی چیکار میکردی؟
میگه داشتم باب اسفنجی رو می دیدم....خیلی عشقه....خیلی دوسش دارم..!
بعدشم گفت خیلی دوست دارم با باب اسفنجی ازدواج کنم...!!!!!!!!!!!!!!!!!!
بعد چن لحظه گذشت من گفتم اسفنج ها پست ترین جونورا هستن...!!!!
همچین محکم و کوبنده گفت پست خودتی ، که یه لحظه شک کردم نکنه سارا اسفنجه و ما خبر نداریم؟؟؟!!!!!
بعدش میگم حالا مگه چی گفتم؟؟؟؟
میگه دیگه چی میخوای بگی؟؟؟؟به شوهر من میگی پست؟؟؟!!!!!؟؟؟؟!!!!!!!!؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!
بعدش دو زاریم افتاد که همین چن لحظه پیش بود که اعلام کرد دوس داره باب اسفنجی شوهرش باشه!!!!
بهش میگم نه منظورم این بود که  کم پیشرفته ترین جونوران....!!!!!
بعدش میگه یه اسفنج هس تو آشپز خونه مون که خیلی شبیه باب اسفنجی هس!!!!!
استغفرالله!!!!!
بچه به اسفنج توی آشپز خونه ش ون چشم داره و دل بسته!!!!!!!!!

بعد چن لحظه گذشت....گفتم از سید خبری نداری؟
گفت همین دیروز بود زنگ زدم خونه شون...
منم گفتم با تلفن؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
میگه نه با یخچال!!!!!!!
پناه بر خدا....محدثه؟؟؟این چه سوالی بود پرسیدی آخه؟؟؟؟؟
مگه با چیز دیگه ای هم میشه زنگ زد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
یعنیا اون 14 دقیقه ای که حرف زدیم حسابی خندیدم!
کلا روز خوبی بود دیروز...!












فاطمه جان؟؟؟؟
تو که هنرمندی تمرین کن ببین میتونی اینو رو ناخن درست کنی یا نه؟
خیلی خوشگلن!!!!
تو حتما میتونی!








وااااااااااااااااای خدا کتونیشو نیگاااا....!!!!!!!








واااااااااااااااااااای بچه هاااا...!!!!!!!!!!!!
اینو یکی رو نیگا...!






   


Сommεƞt()  
چهارشنبه 11 شهریور 1394  12:11 ب.ظ    ویرایش: شنبه 21 شهریور 1394 03:11 ب.ظ
توسط: mohi

9 شهریور تفلد امیر بود....
بیشتر از اینکه به اون خوش بگذره به من خوش گذشت!!!
کلی خوراکی های خوشمزه خوردم...!!!!!!!!
دقت کردم دیدم همون طور که آبانیا زیادن ، شهریوری ها هم زیادنااا...
امیر ما 9 شهریور...
فریبا آبجی سارا 8 شهریور...
نرگس 16 شهریور....
اون دختر عموم که رفتیم عروسیش چن روز پیشا 3 شهریور...
یکی از پسر عموهامم شهریوریه ولی نمیدونم چه روزی...
یه بنده خدای دیگه ای هم شهریوره...
معلم زبان سال اول دبیرستانم 6 شهریور...
و
.
.
.
!!!!!!


...............................
بچه ها؟
یه یاد آوری کوشولو از بچگی هامون....!!!!
من شخصا عاشق این سریال " ساعت برنارد " هستم...
خدایی هاااا اون کسی که برای اولین بار به مغزش رسیده که ای کاش میشد زمان وایسته ، چه مخی بوده!
خب آخه اون موقع هنوز چنین رویایی بوجود نیومده بود و کسی که برای اولین بار بهش فکر کرده خیلی خلاقیتش زیادی بوده!
حالا اصلا علت اینکه من یاد برنارد افتادم اینه که چن روز پیشا یه فیلم سینمایی تو تلفیسیون ! نشون میداد که کپی برداری کامل از این سریاله بود....!




[]




شاید شما تا تهش رو نبینین اما من دیدم!
کلی هم کیف کردم!


   


Сommεƞt()  

دیــــوونه بازیام...!