دیــــوونه بازیام...!

زلزله

یکشنبه 21 آبان 1396

زلزه اومد قم
قشنگ فهمیدمش
لرز تمام جونمو گرفته
اصن نمیتونم راه برم هنوز سرگیجه دارم
رنگم پریده
وای اصن حالم خوب نیست

+ترسو بعدن نوشت :
من دیشب زیست سال دومو تموم کردم ، کنکور سال های قبل زیستم از 87 به این ور بررسی کردم داخل و خارجو
به 96 دست نزدم گذاشتم اخر
رسیدم 96 قلبم عین چی میکوبید
تمام صحنه های کنکورم اومد جلوم که چجوری تقلا میکردم که دو سه تا سوال راحت گیر بیارم بلکه زیستم صفر نمونه و آبروم نره
آخرشم که کلن 6 درصد زدم
واقعا عین صحنه ی کنکور تداعی شد برام ، با همون میزان استرس و حتی بیشتر! چون امسال میدونستم دیگه موندنی ام و استرس چیزیو حل نمیکنه! ولی دیشب سراسر وجودم استرس بود!
تایم گرفتم
96 رو گذاشتم جلوم
شروع کردم به زدن
اول تند تند گشتم سوالایی که خالص دوم بودنو پیدا کردم و علامت زدم کنارشون ( چون سوم و چهارم هیچی نخوندم و یادم نیست ، من پایه ای زیستو میرم جلو الان دومو تموم کردم میرم سراغ سوم )
بعد 13 تا سوال خالص دوم بود
11 تا درست زدم ، یکی نزدم ، یکی غلط زدم
درصدم شد 20 درصد! این عالیه که الان تونستم 20 درصد زیست کنکوری که خودم سر جلسه 6 درصد جواب داده بودمو برسونم به 20 !
ذوق مرگیدم در پوست خود نمیگنجیدم
سرم گیج رفت حس کردم زمین زیرم یجوریه ولی نفهمیدم زلزله ست
اولش فکر کردم از ذوق زیادیمه ولی دیدم واقعا حالم بده یه لحظه احساس کردم باید سریع برم دسشویی چون داشتم از سرگیجه میاوردم بالا
پا شدم وایسادم
همون لحظه مامانم بلند گفت لوسترها چرا دارن تکون میخورن؟
بابام گفت بسم الله زلزله ست!
اینو که شنیدم هول کردم بدتر!
دویدم سمت در اتاقم زود بیام بیرون
در لامصب بیشعور باز نمیشد! ( در اتاقم از قبل مشکل داشت هم سخت بسته میشه هم سخت باز میشه )
هر چی دستگیره رو میکشیدم پایین باز نمیشد!
پشت در داشتم از وحشت پر پر میشدم...همه ش نگاهم به لامپ اتاق خودم بود که جلو و عقب میرفت!
اگر فقط یک لحظه دیر تر باز میشد واقعا سکته میکردم!
حتی احساس میکنم یک سکته رو هم رد کردم!
اون موقعی که تقلا میکردم در اتاق باز شه نمیدونین فکرم تا کجاها رفت! گفتم الان آوار میریزه رو من تو این اتاق در بسته گیر میفتم
بعد دیگه در بیشعور باز شد ، صاف نگاهم افتاد به لوستر خونه مون
ترسم بدتر شد
نمیتونستم رو پام وایستم
دفع اولم بود که به این وضوح حسش میکردم
بچه بودم یبار قم زلزله اومد اما چیز خاصی یادم نیس فقط یادمه کل شب همه بیدار موندیم
رنگم عین گچ ، دستام عین یخ!
بعدم گوشی مامانم پشت سر هم بود که زنگ میخورد ، داداشم بود از خرم اباد
برا دفاع پایان نامه ش رفته بود
گفت اینجا خیلی شدتش بیشتر بوده
میگفت خوابیده بودم  لب تاب رو شکمم بود یدفعه دیدم میره این ور اون ور
بعدم همه خوابگاهیا ریختن بیرون اینم نگران شده زنگ زده مامانم

کلن شب پر استرسی گذروندم!
من از اونام که تا حالا حتی یکبارم سوار سورتمه نشدم از ترس
با بقیه برم شهربازی کوفتشون میکنم بس که میگم اینو نرین خطرناکه اونو نرین اینجوره و ...
سهم من همیشه اون چرخ و فلکه و اون ماشین برقیای بی مزه واون تاب برقیا ( تازه سوار تابه هم میشم میگم نکنه زنجیرش پاره شه من پرت شم )
عاشق هیجانم اما ازش به شدت میترسم و جرات ندارم
من از اونام که شبا موقع خواب باید حواسمو پرت کنم که یوقت ذهنم نره سمت اجنه و تاریکی!
مطمئنم اگر یه روز سوار کشتی بشم فورا دریا زده میشم
از اونا که یه بار بچه بودم غرق شدنو تجربه کرده و آخرین لحظات داداشش رسیده و نجاتش داده و تا چند وقت از اب میترسیدم و با مامانم میرفتم حمام
بعدشم چند بار منو فرستادن کلاس شنا بلکه ترسم بریزه ، بالاخره به زور شنا یاد گرفتم درسته که الان ترسم ریخته ولی خب...
اگر سوسک بیاد خونه مون ( خداروشکر بازم خونه مون از اونا نیست که سوسک بیاد ولی سالی دو سه تایی پیدا میشه ) شب موقع خواب روسری سر میکنم که نکنه سوسکی شب موقع خواب بیاد بره تو موهام
از همون رو مخا که اگه بریم مسافرت نمیذارم سرعت ماشین مون زیاد بشه
اینجانب یک دختر ترسو جیغ جیغو هستم! که کل دیشب در حال تجسم زلزله روز قیامت بودم! وای خدا خودت اون روز به دادمون برس!

++تو قم فقط در حد شکستن شیشه ها بوده انقدر جدی نبوده
بقیه جاها شدید تر بوده متاسفانه
کرمانشاه هم که...
مردم ایران ، تسلیت!


*مینا*
دوشنبه 11 دی 1396 05:09 ب.ظ
واااای محدثه
نمیدونستم تو این همه ترس های کوجولو تو زندگیت داری
من خودم هم از سوسک خیییلی میترسم هم تا حالا رفته تو موهام :| ایییی
ولی اصلا نمیتونم خودمو علاف یه سوسک بکنم که هر شب روسری سر کنم بخوابم

دوس دارم بدونم اون خاطره ای که از غرق شدنت داری چیه؟
منم یه خاطره ی خیییلی هیجان انگیز دارم! تو دریااااا

زلزله رم که اصلا حس نکردیم! :/
پاسخ mohi : وایییییی میناااااا
چقدر کامنت گذاشتی!!!
غافل گیرم کردی دختر!!!

خاطره ی غرق شدنم چیز خاصی نیس جز اینکه یه بچه ی پنج شیش ساله ی شیطون که با خانواده ش رفته بوده پارک ، میره تو حوض عمیق پارک اب بازی کنه که گویا کف حوضه در چاهش رو برداشته بودن ( نمیدونم دیدی یا نه ولی کف حوض های اب پارکا یه در سیاه بزرگه که برای چاه ابه ) ومنِ نادان میفتم تو چاه و میرم پایین
داداشمم بعد چند دقیقه ای میاد دنبالم از دختر بچه های اونجا میپرسه یه دختره داشت اینجا بازی میکرد پس کو؟
که اونام میگن رفت زیر اب نیومد بیرون :///
داداشمم وحشت زده میفهمه قضیه چیه و میاد پایین و منو میاره بالا
من کل اون شبو از ترس لرزیدم
تقریبن مرگو به چشمم دیدم
و بعد اون از آب میترسیدم خیلی زیاااااد جوری که حموم و دستشویی هم نمیرفتم!
تا کم کم انقدر بهم توضیح میدن باهام حرف میزنن که یه کم قضیه برام عادی میشه
Pouria
جمعه 26 آبان 1396 02:24 ق.ظ
با نصفه ی دوم متنت خیلی خندیدم آفرین مخصوصا قسمت اجنه و شیاطین...
ولی شبا فقط اون قسمتش که آدم فیلم ترسناک میبینه بعد میره زیر پتو قایم میشه. نوک پاهاشم میکنه زیر پتو. حالا انگار اجنه اونجا نمیتونن بیان. والا
زلزله رو حس نکردم اصن ولی تو گروه آنلاین گزارشش رو برام تعریف میکردن
پاسخ mohi :
اخ دقیقا!
انگار نمیتونه بیاد اون زیر

+از خودت چخبرا؟
دختر ساکت
چهارشنبه 24 آبان 1396 09:51 ب.ظ

ترسای باحالی داری
پاسخ mohi :
من و کنکور تجربی
چهارشنبه 24 آبان 1396 08:57 ق.ظ
خیلی از آدمها زندگی شان را به حسادت و سر خوردگی می گذرانند و از اینکه دیگران به موفقیت هایی دست یافته اند ناراضی هستند.فکر می کنند زندگی یک پیتزای پیرونی است و هرگاه کسی موفق می شود، یک تکه آن کم شده و سهمی برای آنان نمی ماند.نکته ای که به آن توجه نمی کنند این است که پیتزا تنها یکی از غذاهای موجود در بوفه آزاد است. باز هم پیتزاهای دیگری در ظرف خواهند گذاشت. وقت و نیرویتان را بی خودی هدر ندهید که چرا دیگری قبل از شما آمد و آن تکه را زودتر برد ، سهم شما در تنور است.


کتاب : خندیدن بدون لهجه
شرقی غربی
چهارشنبه 24 آبان 1396 07:36 ق.ظ
نخیر حجابت
پاسخ mohi : باوشه
می نآ
سه شنبه 23 آبان 1396 07:34 ب.ظ
دودااااان؟ باشارسان تورکی دانیشاسان؟ یاشاااااااپس من داها سنن فارسی دانیشمیاجاااام
پاسخ mohi : چخ دا بهتر
می نآ
سه شنبه 23 آبان 1396 02:54 ب.ظ
والاچی بگم حالابعدکنکوراجازه بگیرم ببینم میزارن یانه!
فدامدا
خب ترکن میخوای ترکی بلدنباشن؟
بهت ترکی یادمیدم پولشومیگیرم وایسا
پاسخ mohi : اوزوم بلدم
بله بوجور دو !
*زهرا*
سه شنبه 23 آبان 1396 01:39 ب.ظ
ما هم خرم آبادیم. اما زیاد برای ما حس نشد، هرچند بقیه ریختن بیرون، اما ما آخرش ک تموم شد فهمیدیم زلزله اس، منم سرگیجه داشتمو فکر کردم حال بدم ب خاطر غذاییه ک خوردم.اما......
پاسخ mohi : خب معمولا تو جو مهمونی زیاد حس نمیشه
منم داییم اینا مهمون داشتن میگفت انقدر خودشون سر و صدا میکردن که از زلزله بدتر بود
شرقی غربی
سه شنبه 23 آبان 1396 01:13 ب.ظ
خواهرم حجابت
پاسخ mohi : نجابت منظورته؟

نیست رفته گل بچینه
من و کنکور تجربی
دوشنبه 22 آبان 1396 10:58 ب.ظ
چرا اینطور شد...؟!
گفتیم به برکت تکنولوژی
دیگر هیچکس تنها نیست
و بی خبری افسانه می شود...
چرا مات ماندیم
خیره به صفحه ای خالی...؟!
چرا جا ماندیم
پشتِ این بوقِ ممتدِ مأیوس...؟!
چرا کوه به کوه رسید اما
صدا به صدا نرسید...؟!
دست به دست، دل به دل
ما به هم ...؟!
چرا سنگ شد
همه احساسِ مشترکِ ما به هم...؟!
دست های تکنولوژی بسته است
وقتی رابطه ها اینچنین دمِ دستی و بی قاعده است



| پریسا زابلی پور |
می نآ
دوشنبه 22 آبان 1396 10:12 ب.ظ
مگه اجازه میدن بیام؟-_-اجازه نمیدن که!
پاسخ mohi : وااااااا
چرا نذارن!
بابا دیوانه قراره هم خوابگاهی و هم کلاسی و هم رشته ای باشیم سال بعد! رفیق هم! معلومه که میذارن!
قدم خودت و خانواده ت رو سر چشم ما!
تازه مامان بابای منم ترکی بلدن
شرقی غربی
دوشنبه 22 آبان 1396 10:01 ب.ظ
اون بی نامه من بودم که گفتی برو ازجلو چشمام گمش

خواهرم به اعصابت مسلط باش فقط یک زمین لرزه بوده ها
پاسخ mohi : عه تو بودی
وای بخدا فک کردم یکی دیگه ست


زلزله اعصاب نذاشته برام
می نآ
دوشنبه 22 آبان 1396 08:12 ب.ظ
بله کامنت قبلی رو گفتمحالاوایسا هرموقع ناهاردعوتم کردی اومدم خونتون به بابات میگم
پاسخ mohi :
اخ جون فک کن!
تو دانشگاه موقع ثبت نام ایشالا بعدشم میای قم خونه مون
می نآ
دوشنبه 22 آبان 1396 07:49 ب.ظ
وایسا باباتو ببینم میگم چی نوشتی
پاسخ mohi : چی نوشتم مگه؟ اقا مینا من دوزاریم کجه منظورت چیه؟

اهان الان فهمیدم کامنت قبلو میگی
می نآ
دوشنبه 22 آبان 1396 07:46 ب.ظ
منم اعصابم ریخت بهم ولی دیگه چه میشه کرد
پاسخ mohi : اره کاری نمیشه کرد

بی خیال
فردا پدر خودمو در میارم
23 آبان میشه بهترین روز درسیم
قول قول قول!
می نآ
دوشنبه 22 آبان 1396 07:44 ب.ظ
منم دیروزتونستم همش چهارساعت بخونم
پاسخ mohi : منم کلن چهارساعت خوندم
نخند!
میدونی تو اون چهارساعت میشد چه کارایی کرد و نکردیم
دوشنبه 22 آبان 1396 03:40 ب.ظ
پاسخ mohi :



برو از جلو چشمام گمشو -_-

من و کنکور تجربی
دوشنبه 22 آبان 1396 03:05 ب.ظ
باز بوی دفتر
پاک کن ها ی سفید
ته مداد قرمز
باز هم مهر رسید
باز هم رج زدن حرف الف
باز هم دخترکی سر به هوا.دختری گیج که نامش کبراست.
و هزاران سال است
قول ها داده به خود
و گرفته تصمیم
که دگر بار کتاب خود را
باز جا نگذارد.شب به زیر باران
آن کتاب کهنه.همچنان خیس وچروکیده و باران زده است
باز هم سال دگر
باز پاییز دگر
باز تصمیم دگر
باز کوکب خانم
چند مهمان دارد
باز هم سفره رنگین پهن است
و کدام از ماها
در پس این همه سال...
حسرت خوردن از آن سفره کوکب خانم
همچنان با اونیست؟
خوش به حال عباس
خوش به حال کبری
خوش به حال حسنک
که همه دغدغه شان.
سفره ودفتر خیس است وصدای یک بز
خوش به حال همه شان
که زما جاماندند
همه کودک ماندند
ورسیدیم ما به سرابی که هم اکنون هستیم
وغم غربت ایام گذشته است که دایم با ماست!!!!!!
می نآ
دوشنبه 22 آبان 1396 02:16 ب.ظ
شهرخودمون که دقیقا روگسلِ! :||| خودشم خطرناک ترین گسلِ ایران! :|||
واقعیتش من اصلانترسیدم!
پاسخ mohi : من دیشب خیلی ترسیدم ولی الان فکر میکنم بهش میگم عه چه باحال بوداا

باحالیش بخوره تو سرش
یه روز از برنامه م عقب افتادم
حالا باید خودمو بکشم تا برسم
من و کنکور تجربی
دوشنبه 22 آبان 1396 10:38 ق.ظ
#تسلیت

ضمن ابراز همدردی با مردم زلزله دیده شهرهای مختلف ایران، این ضایعه بزرگ را به مردم کشور عزیزمان تسلیت عرض می نماییم و برای حادثه دیدگان ،آرزوی سلامتی داریم.
پاسخ mohi :
باران یعنی تو برگردی
دوشنبه 22 آبان 1396 10:37 ق.ظ
قلب
سرشار از عشق بود
دستان
تهی عاشقانه بود
دل بی تاب و بی قرار لحظه ها
عقل
به سکوت معنا نشسته بود

آمده
پیغام آشنایی
داده پیام
پایان شده تنهایی
خرامان راه و امیدوار دل
حک کرده بود از الوان زیبایی

سکوت فریاد
بانگ برآورد
لب بسته
سخن برآورد
چه دانی از من تنها
ناگفته ها به آنی برآورد

هر چه
رشته بود پنبه شد
عشق
بی کلام سخن شد
باور غلط به باوری سخت
قلب سبز
به آنی شکسته شد

هر کسی را دارد زندگی
خود تصمیمی از تازگی
دنیایش را خود ساخته
به نوع باورش بستگی

دو کس را
باید پیوند شوند
ادغامی
از جان و تن شوند
تا که یکی راه شوند
هر دو
مسافران جاده شوند ..!؟



گُل واژه های تنهایی
به هر صورتی از پیدایی
نمایان می شوند به آشنایی
تا که بداند از این ساخته ی دنیایی

میسری را که دری داره
حکایت از ورودی ممنوع داره
که به دیواری سخت و سنگی
در باز و بسته ، هر کدام معنایی داره

و کاش بدانند ..!!
و کاش بدانیم ..!؟




شاد و سرزنده باشید بانو . . .


شرقی غربی
دوشنبه 22 آبان 1396 10:36 ق.ظ
ما هرسال زمین لرزه میبینیم عادی شده
ولی خوب شدتش خیلی زیاد بود دیشب

کرمانشاه اصا با خاک یکسان شده
پاسخ mohi : نگو کرمانشاهو نگو نگو

خوبه دیگه امادگی داری برای زلزله روز قیامت
شرقی غربی
دوشنبه 22 آبان 1396 08:53 ق.ظ
شما خوبیییید ...
ما ایلامیم چی بگیم دیگه یعنی قشنگ مثل گهواره میومد و میرفت امروزم تعطیل بودن مدارس و دانشگاه
پاسخ mohi : اوه اوه وای نگو!
من اینجا تا لب سکته رفتم
خیلی میترسم از زلزله!
وای اصن یاد دیشب میفتم غش میکنم!
حتی دیشب پیش مامانم اینا خوابیدم!

من دفع دومم بود زلزله حس میکردم واسه همین برام عادی نشده
اولین بار شیش هفت سالگیم بود
می نآ
دوشنبه 22 آبان 1396 01:12 ق.ظ
محی اینجاکه خیلی حس شده! :|||
نترس باباع چیزی نیست پس لرزش بود. -_-
ببین من چون اولین بارم نبود نترسیدم. :/
پاسخ mohi :
وای من اگه اونجاها بودم که مطمئنم می مردم خود به خود بدون آواری چیزی


من دفع دومم بود خیلی ترسیدم خیلی خیلی خیلی ترسیدم
پاییز
یکشنبه 21 آبان 1396 11:23 ب.ظ
تهران هم حس شد...
آب قند بخور جانا
پاسخ mohi : کلن دیشب نتونستم بخابم پاییز
همه ش میترسیدم نصفه شب دوباره چیزی بشه خدایی نکرده

خیلی از جاها رو گرفته
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


فهرست وبلاگ
طبقه بندی
آرشیو
نویسندگان
پیوندها
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
جستجو
آخرین پستها