شارژ ایرانسل

فال حافظ

 

سه شنبه 29 دی 1394

today....





امتحانمو خوب دادم با اینکه خیلی سخت بود....
بعدی رو بدیم دیگه همه چی تموم میشه تا امتحانات نهایی مون!
حالا کی حوصله داره ادبیات بخونه؟
ولی خب این فصل امتحانا هرچی بود بهتر از دوران مدرسه بود...
حالا کی دوباره حوصله داره  اول صبح پاشه بره سر کلاس بشینه که چیزای جدید یاد بگیره!


بی خیال....
نمیدونم ...
با اینکه امروز صبح کاملا مثبت اندیش از خواب بلند شدم ، با اینکه حالم خوب بود...چرا دلم گرفته؟
نمیدونم!
فقط از یه چیزی نگرانم!
کاش همین امروز که میشد نگرانیمو برطرف کنم این کارو میکردم...که دیگه مثل الان منتظر نمونم تا دوباره وقتش بشه!

ای بابا...
من چم شده؟
چرا نمی تونم بی خیال بشم مث همیشه؟
چرا تلقیناتم اثر نمیکنه؟
باید منتظر بمونم!




یکشنبه 20 دی 1394

جمعمون جمعه....





من خر اگه اون روز که برگشتم خونه مینشستم به جای اینکه تشریح مغزمونو به مسخرگی تو وبلاگم بنویسم ، مث آدم مینوشتم اونوقت الان شیش ساعت بکوبیم تو مغزمون تا یادمون بیاد چه کوفتی دیدیم! این فاطمه هم که کلا همه ش میگه اپی فیز اپی فیز! بالاخره یه چیز درب و داغون بدون سر انجامی نوشتیم که عین جگر زلیخا می مونه.....!!!! ولی خب بهتر از هیچیه!

البته به قول فاطمه بیشتر می خندیدیم و لابه لاش تشریح مینوشتیم....!!!!!




فاطمه هم که کلا حرفی نداره....
اون فاطمه یا همون سارای مجازی هم همینک به جمع ما افزوده شد!
وسط امتحان داریم علاف بازی در میاریم!




جمعه 18 دی 1394

عنوانی یادم نیس...





 


پنجشنبه 17 دی 1394

....








سه شنبه 15 دی 1394

حرف ها









امروز امتحان زبان فارسی داشتیم....
کلی امروز خوش گذشت...
از دست این سارا ، من و پریسا مرده بودیم از خنده!
ادای شخصیت های کارتون " ماجراهای سیلوستر و توییتی " در می آورد....فوق العاده بود! من که انصافا تمام خستگی امتحانم در رفت!
بعدش نوبت زوزه کشیدن شد....اینقدر باحال و خنده دار زوزه میکشید که....عین گرگای مریض! صداش انگار از ته چاه بیرون میومد...!
آخرین دقیقه های مدرسه هم که خیلی دیگه تووووپ بود!
امتحان زبان فارسی مو 19.5 میشم...
و اینکه دیگه خبری نیس!


یکشنبه 13 دی 1394

دلتنگ



یه ساعته از امتحان فیزیک برگشتم...
اصلا این امتحان فیزیکو که دادم انگار یه تن بار از روم برداشتن....
حالا البته که فیزیک امسال مثل فیزیک دو مزخرف و وحشتناک نیس...
من فیزیک امسالو خیلی دوس دارم....بحثاش جالب تر از پارساله!
اتفاقا از امتحان اومدم بیرون به فاطمه هم گفتم هیچ وقت دوس ندارم برگردم و امتحان فیزیک دو رو بدم اینقدر که سنگینه!

امروز صبحونه نخورده رفتم مدرسه...
واسه همینم ساعت یازده که امتحانمو دادم ، سریع برگشتم خونه که یه چیزی بخورم و دیگه منتظر نموندم که بقیه ی دوستامم بیان و ازشون خدافظی بکنم...
حالا موقع برگشتن از در هررررر خونه ای که رد میشدم ، یه بویی میومد...!
یه خونه که نامردا داشتن کیک میپختن و بوش پیچیده بود تو کوچه!
رسیدم خونه مثل قحطی زده ها هر چی جلوم بود رو خوردم...


پارسال اگه تا ساعت سه شب بیدار می موندم ( البته واسه درساااا ) ، عذاب وجدان میگرفتم که واااای ساعت سه شبه و من هنوز نخوابیدم...!
بعدشم استرس میگرفتم و سریع میخوابیدم...
اما از امسال تابستون که اغلب شبا تا دیر وقت بیدار می موندم ، یه جورایی قبح بیدار موندن تا ساعت سه شب برام ریخته!
به راحتی روزا میخوابم و با خودم میگم عیبی نداره از اون ور دیر میخوابمو و کارامو میکنم...
البته بحث دیشب که جدا بود...
دیشب داییم اینا اومدن خونه مون...
انصافا که اومدنشون اونم وسط امتحان فیزیک که فصل دومم هنوز یه کمیش مونده بود ، به جای اینکه حالمو بد بکنه و استرس بگیرم ، حالمو خوب کرد و کلی انرژی مثبت گرفتم!
کلی از دست کارا و حرفای بانمک و بزرگ بزرگونه ی پسر داییم حسین خندیدم!
خیییییییییییییییلی جیگره!
عزیز دلم!
دلم میخواست بچلونمش ولی چهره ش یه جوریه....خیلی معصومه دلم نمیومد!
هنوز نمیتونه اسم منو درست بگه و میگه " مَتِثه " ...
البته من دیگه عادت کردم...
چون اغلب بچه کوچیکای فامیلمون اسم منو از همه دیرتر یاد میگیرن!
الان میخوام واسه رفع خستگیم بشینم انیمیشن
Inside Out  رو ببینم تا ساعت دو ونیم...
بعدشم بشینم سریال " در حاشیه " که دیشب قسمت اولش بود و چون مهمون داشتیم نشد که درست ببینم ، رو ببینم!
ولی چقدر بده که دقیقا از اول امتحانای ما شروع شده هااااا....
حالا هر چی!
واسه من که چه فرقی میکنه!
چون من هم کیمیا رو میبینم هم در حاشیه رو...
حالا درست که کیمیا خیلی اغراق توشه و بیش تر از اون سوتی!
یکی از سوتی های افتضاح فیلمش این بود که تو زمان جنگ یه ماشین دویست و شیش  از خیابون رد شد!!!!!
یکی دیگه ش هم این بود که یه پسره تو مسجد که داشت مهمات جنگ رو میبرد ، موهاش سیخ سیخی بود!
آخه اون موقع مدل مو اینجوری هم بوده مگه؟
به قول معلم فیزیکمون " جلل الخالق " !





جمعه 11 دی 1394

...




هعععیییی...
دیروز اولین امتحان رسمی ترم مون رو دادیم!
زبان انگلیسی!
من و پریسا و فاطمه و زهرا توی سالن هستیم....
خیلی بدم میاد از اینکه تو سالن باشم!
کاش صندلیم توی یکی از کلاسا بود...
رفتم به ناظم مون گفتم که جامو عوض کنه ، قبول نکرد و گفت پس فردا که نهایی دارین ، خودت نمیتونی جاتو انتخاب کنی و از الان باید عادت کنی که هر جایی بشینی!
اههههههه...!
نوموخوام!
حالا بازم من...پریسای بیچاره که صندلیش چسبیده به دیوار ته سالن....!
خیلی جاش افتضاحه!
سمت چپ و جلوش دیواره ، سمت راستش هم صندلی مراقب!

دیروز که از امتحان برگشتم ، انیمیشن هتل ترانسیلوانیای دو رو که اومده نشستم دیدم...
خیلی باحال بود ...
هر کس ندیده هم یکش رو ببینه هم دوش رو...!
خیلی باحال و خنده داره!

اینم یه چندتا عکس از انیمیشنه س...










+دیشب رفتیم خونه ی مادرجونم...
امروز شروع کردم واسه فیزیک خوندن...
از ساعت یک ظهر که بلند شدم تا الان داشتم میخوندم....
هنوز یه کمی از کتاب فصل یک مونده...
خسته شدم دیگه!
ولی هر طور شده میخوام تا فردا بعد از ظهر کتاب و دفتر فصل اول و دوم رو تموم کنم که از بعد از ظهر به بعد برم سراغ نمونه سوالای نهایی!


یکشنبه 6 دی 1394

سالاد مغز با سس فرمالین 5 الی 10 درصدی



امروز که تشریح مغز بود ، فوق العاده بهمون خوش گذشت!
کلی تو آزمایشگاه خندیدیم!
هرچی که من  به مغزه دست نزدم ، عوضش فاطمه حسابی مغزه رو از بیخ و بن بررسیش کرد و باهاش ور رفت!
یه قسمتی داره مغز به اسم اپی فیز ....
فاطمه عاشق اون اپی فیز شده بود!
اینقدری که پریسا حتی پیشنهاد داد که بذاره لای دفتر خاطراتش!!!!!

تازه قرار بود آخرش هر چهارتامون با مشت بیفتیم به جون مغزه و مثل اینکه داریم با گوشت کوب ، گوشت کوبیده درست میکنیم ، مغزه رو له کنیم...
اما خب نشد....
چون در واقع دیگه چیزی از مغز ما نمونده بود....!
آخه این اعضای دیوانه ی گروه من ، انگار که مغز گوجه خیار باشه ، به قسمت های کوچک مکعبی شکل تقسیمش کردن و ازش سالاد با سس فرمالین ساختن!!!!!!!
خدا شفاشون بده!
ولی خیلی خوش گذشت....
خییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییلی!
هر چه قدر که تعریف کنم کم گفتم....
به عنوان آخرین جلسه ی زیستمون تاااااا بعد امتحانا خاطره ی خوبی تو ذهنم موند....

راستی زنگ اول ، بحث سر این بود که کدوم جونورا هستن که اسم نر و ماده شون فرق میکنه مثل مرغ و خروس...
که یکی از بچه ها برگشت گفت که تحقیق کرده دیده میش و بره هم اینطورین....
پریسا هم آروم گفت پس آهو و گوزن چی؟ مگه اونام اینطوری نیستن؟
که من بلند اینو به خانوم مون گفتم...
ولی یه دفعه معلم مون یه جوری گفت " عه " با تعجب فراوون....که من به لکنت و لرزش افتادم!
به جون خودم با خودم فکر کردم مگه من چی گفتم که اینجوری " عه " شنیدم!
اصن اون لحظه که اون تعجب و اون  " عه " رو شنیدم از درون پوکیدم!
من بدبخت فکر کردم یه سوتی ای چیزی دادم!
حالا درست که سوتی دادم ولی نه به اون شدتی که من فکر کردم و فاتحه ی خودمو خونده بودم!
وقتی معلم مون گفتن که آهو و گوزن اصن از یک گونه نیستن و در واقع اسم آهو هم برای نر به کار میره هم ماده و همینطور گوزن ، یه نفس رااااااااحت کشیدم.....یه نفسی که نصف اکسیژن های کلاسو بلعیدم!
اصن اون لحظه میخواستم سجده ی شکر به جا بیارم!
آخه نبودید که ببینید معلم مون چخ جوری گفت " عه "....
هر کس دیگه ای جای من بود هم میترسید که نکنه چیز بدی گفته باشه!
والا به خدا....

خیلی امروز خوب بود...
خیلی!
خدا از این روزای خوب نصیب همه کنه!




شنبه 5 دی 1394

حس خوب

کلمات کلیدی : تکست عکس ,


ما تو خونه مون یه چیزی هست که من تا یادم میاد بوده و هرچه قدرم که تکراری بشه بازم داریمش....!
و اونم اینه که هر وقت امیر بره دستشویی یا حمام من میرم برقو خاموش میکنم و برعکس و همیشه هم اون طرف مقابل یه جیغ لوس میکشه و میگه مــــــــــــــامان....!!!!!
اصن انگار قرار دادیه!
با اینکه خودمونم میدونیم دیگه بی مزه شده ، ولی اگه اینکارو نکنیم ، انگار اکسیژن بهمون نمیرسه!




+فردا آخرین جلسه ی زیستمونه....یعنی دیگه زیست نداریم تاااااااااااااااااااااااا بعد امتحانا مون!
چقدر بد!
فردا تشریح مغز داریم....
خیلی چیز چندشیه....
مغز گروهمونو دادن دست من ، منم فکر کردم الان یه چیز تر و تمیز و باحالیه...
در ظرفو که باز کردم یه دفعه شوکه شدم ، مغز افتاد زمین!!!!!!!!!!!!!!1
خوب شد له نشد....!
ولی خوناش یه کم مالیده شد به زمین که نگار پاکش کرد!
هععععی....
فردا باید تمااااااااااااااااااااااااااااااااااام استفاده مو از زنگ زیستم ببرم....
حالا خدارو شکر دو زنگ داریم!
ولی چقدر بد که سه شنبه تعطیله!

++نظرای پستای قبلیمو فردا تایید میکنم...
الان باید برم!


پنجشنبه 3 دی 1394

بدون عنوان

کلمات کلیدی : تکست عکس عاشقانه ی فانتزی ,


اوووووووووووووووف....!
من نمیدونم این چه حکمتیه که همیشه گه قرار باشه حالم بد بشه ، سه شنبه شب ها بد میشه که فرداش چهارشنبه باشه و فیزیک داشته باشیم و من هیچ کدوم کارامو انجام ندم....!
سه شنبه ی این هفته وضعم که خیلی خراب بود ....
یه چند بار آوردم بالا و دل پیچه های شدید و سر درد داشتم....
اولش از اینکه بریم دکتر ، مخالف بودم و با اینکه خودم دوست دارم در آینده پزشک  بشم اما در جواب بقیه میگفتم " حالا بریم دکتر هم ، دکترا که کاری نمیتونن بکنن!!!! یه کم بگذره خوب میشم! "
ولی خب بعدش اینقدر دل پیچه م شدید شد که رفتیم دکتر و یه سرم و یه آمپول زدم و یه چن تا قرص داد و اومدیم خونه....
دو سه روزه که نه ناهار درست و حسابی تونستم بخورم نه شام!
اصن اشتهام کور شده!
به معلم فیزیکمون گفتم که حالم بد بود و نتونستم کارامو انجام بدم ، باور نکرد....!
نمیدونم قیافه ی من چجوریه که همه فکر میکنن من از اینام که همیشه دارم زیرزیرکی یه کارایی میکنم!
آخه سر امتحان زبان ، معلم زبانمون جامو یه کم عوض کرد و خیلی رک گفت به تو یکی اصلا اعتماد ندارم!
بیچاره من!
حالا معلم فیزیکمون هم به پریسا گفته که برو به اون دوستت بگو چوب خطش دیگه پر شده ! دیگه نیاد بهونه بیاره هااا....!
حالا من بیچاره کلا دوسه بار برگه ی سرگروهیم رو جا گذاشتمو یه جلسه فیزیک غایب کردم و یه دو سه بارم مشقامو ننوشتم!
فقط همین به خدا....!
ولی خب عوضش جبران کردم.....!
نذاشتم نمره ی امتحانم بیاد پایین!
عجباااا....!