دیــــوونه بازیام...!

باهام قهرن...


اعصابم داغونه...
برنامه ی درسی ریخته بودم که اووووووووووووووووف....
فوق العاده بود!
و میدونم در حد توانم هست....
فقط اگه این خواب لعنتیم نبود عالی میشد
از سه دیشب خوابیدم تا همین الان که بلند شدم...
تازه اونم از ترس اینکه مامانم باهام قهر کنه پاشدم...
همه ناهارشونو خورده بودن ، تنها تنها خوردم...
حداقل واسه اینکه یه کم باهام مهربون بشن ظرفای ظهرو شستم و چایی دم کردم...
حق دارن باهام قهر باشن ، گفته بودم ساعت نه صبح صدام کنن و گفته بودم صبحونه برام کره مربا بذارن کنار ، هر چی بابام صدام کرد هر چی ساعت زنگ زد هر چی امیر آهنگ با صدای بلند بلند گوش داد ، بلند نشدم....
خب آخه واقعا خوابم میومد....و واقعا هم میخوابیدم....
تازه خواب معلم زیستمم دیدم! خخخ....

هعععی...
خدایا...
واقعا من دلم میخواد صبحا زود بلند شم ، نمیتونم
کاش مث مامانم کم خواب بودم ...کاش مث پریسا کم خواب بودم...کاش مث فاطمه کم خواب بودم....کاش کم خواب بودم!









طبقه بندی: متفرقه (تکست عکس،ترول،داستان،،..)، دیوونه بازیام (خاطره ها و یادداشتام)،
[ جمعه 28 اسفند 1394 ] [ 03:40 ب.ظ ] [ mohi ] [ Сommεƞt() ]

نارسیس



یه مطلب خیلی جالب توی یه وبلاگی خوندم ، میذارم شمام بخونید...

منبعشم : چیزایی که امروز دوست دارم ...





این جوان خوش چهره نارسیس نام دارد
می بینی با چه ماتمی به عکس خودش تو آب نگاه می کنه؟

نارکیسوس (به یونانی: Νάρκισσος) یا نارسیس در اسطوره‌های یونان، پسر کفیسوس و لیریوپه است.

جوانی بسیار زیبا بود و دل‌بستگان فراوانی از جمله اخو (از الهه گان کوه هلیکون) داشت اما به همه پاسخ رد می‌داد. سرانجام یکی از عاشقان وی به نمسیس (الههٔ نیک و بد، عدالت و انتقام) شکایت کرد و نمسیس، نارسیس را محکوم کرد که عاشق تصویر خود شود. او آن‌قدر در آب استخری به تصویر خود نگریست تا جان داد. به گفته ی دیگر روزی به کنار چشمه‌ای می‌رود و در هنگام آب نوشیدن، صورت خود را در آب می‌بیند و فریفتهٔ خود می‌شود. برای آنکه خود را در آغوش بکشد، در آب می‌پرد و غرق می‌شود.

خدایان به خاطر این ناکامی وی را به گل نرگس (نارسیسیوم) تبدیل می‌کنند تا همواره بر لب آب بروید و خود را نظاره کند.(واژهٔ «نرگس» در زبان فارسی با واژهٔ «نارسیس» یا «نارکیسوس» در زبان یونانی هم ریشه هستند.)



+یه جوریم که نمیدونم چه جوریم!
فقط...امروز سه شنبه بود!





طبقه بندی: متفرقه (تکست عکس،ترول،داستان،،..)،
[ سه شنبه 25 اسفند 1394 ] [ 01:06 ب.ظ ] [ mohi ] [ Сommεƞt() ]

:(






+گاهی نمیشه دست از دوست داشتن یکی برداشت حتی وقتی ازش متنفری.......





طبقه بندی: متفرقه (تکست عکس،ترول،داستان،،..)،
[ سه شنبه 18 اسفند 1394 ] [ 10:44 ب.ظ ] [ mohi ] [ Сommεƞt() ]

سرگردان

[ پنجشنبه 13 اسفند 1394 ] [ 12:48 ب.ظ ] [ mohi ] [ Сommεƞt() ]

مثبت فکرکن!


یه عکس از نوع انرژی مثبتی....




چه هوای جیگریه!
ما که همه ی پنجره های خونه مون بازه....نور خورشیدم تو خونه مون موج میزنه چون تمام پرده های خونه مونو واسه شست و شو بازش کردیم! خونه ی ایده آل من همینیه که الان هست....
مدرسه مونم که به خاطر انتخابات پرید...
چقده حال میده امتحان ریاضی چهارشنبه رو با کلی خواهش تمنا بندازی شنبه ، شنبه هم بزنه تعطیل بشه !
من که هنوز وسطای جزوه ی ریاضیم بودم که فهمیدم تعطیله....


+امروز چه روز خوبیه....





طبقه بندی: متفرقه (تکست عکس،ترول،داستان،،..)، دیوونه بازیام (خاطره ها و یادداشتام)،
[ شنبه 8 اسفند 1394 ] [ 01:28 ب.ظ ] [ mohi ] [ Сommεƞt() ]

نقد و بررسی فرار مینا


چن وقت پیشا ، دختر همسایه مون میاد زنگ خونه مونو میزنه...
داداشمم فقط خونه بوده ، که خواب بوده....
بعدش همونجوری خابالو درو باز میکنه می بینه دختر همسایه مون بهش میگه " مینا مون رو بالا پشت بوم خونه ی شماست....میشه برید بیاریدش؟ "
داداشمم خوابالووووووووو چشاش چهار تا میشه!
فکر میکنه مینا اسم یه دختره !
فکر میکنه یه دختره رفته بالا پشت بوم خونه مون....!!!!!
بعدش برگشته گفته " یعنی الان مینا رو سقف خونه ی ماست؟؟؟ "
بعد رفته کوچه یدفعه دیده یه مرغ مینا رو پشت بوم خونه مونه.....بعد دوزاریش افتاده که آهااااااااان اینو میگه!

بعد حالا اون مینا رو برگردوندن به خونه و اینا بماند....

ولی دوباره این مینا از خونه فرار کرده!
دختر همسایه مون هم اعلامیه زده رو دیوار که هرکس پیداش کرد بیاره!
چرا حالا؟
چون اون مینایی که خونه رو ترک کرده ماده بوده و جفت نر داشته....این جفت نرش هم از دوریش مریض شده!
دختر همسایه مون میگفت این جفت نرش شبانه روز میگه " مینا برگرد پیشم....مینا بیا " ....میگفت دیوونه مون کرده! خب این مرغای مینا حرف میزنن دیگه!
اینقده دلم واسه اون نره میسوزه!
طفلکی!
اووووووووووووووووووخی....!!!!
اشکم در اومد وقتی فهمیدم!
بیچاره مریض شده!
البته معلوم نیست چه غلطی کرده که زنش گذاشته فرار کرده و رفته که رفته!
ولی خب زنشم زن نبوده هاااا....نباید که با یه دعوا بار و بندلیو ببنده بره!
والا!


.............................................
همیشه وقتی معلم زیستمون برای اعصاب سمپاتیک مثال میزد ، میگفت اگه من اسمتونو واسه پرسش صدا بزنم ، ضربان قلب شما فلان میشه و اعصاب سمپاتیک فعال میشن و اینا.....
بعد من همیشه تو دلم میگفتم حالا یه پرسش مگه اینقد ترس داره؟؟؟؟
اما....
امان از دیروز!
از ترم دوم به بعد هیچی هیچی هیچی ریاضی گوش ندادم و نخوندم ...تازه تمریناشم از اینترنت جواباشو میگرفتم مینوشتم....
دیروزیه معلم مون تازه درس داد ، گفت کتابو باز کنین فلان تمرینو حل کنین...
منم که تو باغ واسه خودم کیفی میکردم! به قول دوستام دچار رقص عارفانه شده بودم و دامنم از دست برفت!
یدفعه معلم ریاضی مون گفت خانوم شما پاشو بیا سریع این تمرینارو حل کن....
هی هم میگفت زود باش!
قلبم اومده بود تو دهنم....
اوضاعم طوری بود که به هر کسی رو زدم و التماس میکردم بهم برسونه!
بعد حالا فاطمه سریع کتاب شاگرد زرنگ کلاسو گرفت که برسونه بهم....
منم که استعداد لب خونیم دااااااااااااااااااااااااااغووووووووووووناااااااااا......خنگ خنگ!
فاطمه یه چیز میگفت من یه چیزای چرت و پرتی مینوشتم که فکر کنم اصلا تو علم ریاضی وجود نداشته باشه!
بالاخره یه جوری با التماس از اینو و اون بهم رسید و نوشتم.....
یعنی اون لحظه نه تنها اعصاب سمپاتیکم فعالیت میکرد بلکه پاراسمپاتیکم هم به کمکش اومده بود! قلبم دیگه حالت استراحت نداشت کلا رو سیستول مونده بود......!

به خدا....!
داغون شدم رفت دیروز!
خیلی شوک بدی بود....
آخه معلم ریاضی مون همیشه تصورش از من یه دختر محجوب و آروم درس خون بوده....
منم که تو کل دینا همین یه نفر هست که منو آدم فرض میکنه و قبولم داره...خب معلومه که نمیخواستم تصور اینم خراب شه!
هععععییییی....
ولی خدا رحم کرد گذشت!



+ پرٍ حرفی ولی میگی بزنم که چی...؟




طبقه بندی: متفرقه (تکست عکس،ترول،داستان،،..)، دیوونه بازیام (خاطره ها و یادداشتام)،
[ سه شنبه 4 اسفند 1394 ] [ 02:52 ب.ظ ] [ mohi ] [ Сommεƞt() ]

خبر خاصی نیست....




این دوتا عکسو دوسش داشتم گفتم بذارمش....
یه جورایی خنده دار بود برام...









کروموزومم دوم شد....
مال فاطمه اول شد...
خوبه!
من که ماتم گرفته بودم چی درست کنم شدم دوم!

+آرومم ، آرامشم تویی...





طبقه بندی: متفرقه (تکست عکس،ترول،داستان،،..)،
[ یکشنبه 2 اسفند 1394 ] [ 03:25 ب.ظ ] [ mohi ] [ Сommεƞt() ]