پنجشنبه 31 اردیبهشت 1394  11:37 ب.ظ    ویرایش: شنبه 21 شهریور 1394 03:21 ب.ظ
توسط: mohi

سر شام بابام برگشته میگه " به به چه ته دیگ نقره ای ای !  "
!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
ته دیگ طلایی شنیده بودیم ولی نقره ای دیگه نوبرش رو آورده!
.......................
من امشب فهمیدم بعد از من ، مجید صالحی پر چونه س!
والا نیم ساعت بود داشت خاطره تعریف میکرد!
انگار یادش رفته بود بقیه هم هستن!
من دو قلو هاشو خیلی دوست دارم...
مخصوصا اون پسره رو ....چون ابروهاش یه کمی پیوسته س با نمکه!
دو قلو های خاله جون منم تیر ماه بدنیا میان!
...............
خاااااااااااااااک عالم بر سرم!
همین الان الان داداشم زنگ زده میگه خرم آباد زلزله اومده!
وااااااااااااااااااااااای داداش جووووووووووووووووووووووووووونم......

واااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای زیست!!!!!!!!
وااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای زلزله!
وااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای!
یعنی مهمونامون تا ساعت چند اینجا هستن؟
..............!
لطفا یه خیر دیده ای فردا نه صبح بزنگه خونه مون و منو بیدار کنه!
واسه ش کلی دعا میکنم!
من اگه فردا تا 12 بخوابم که فاتحه م خونده س!

   


Сommεƞt()  
پنجشنبه 31 اردیبهشت 1394  06:53 ب.ظ    ویرایش: شنبه 21 شهریور 1394 03:22 ب.ظ
توسط: mohi

آآآآآآآآآخ....
تازه از خواب بلند شدم....
فصل سه زیست رو تموم کردم و ساعت پنج و نیم بود گرفتم خوابیدم....
با صدای تلفن بیدار شدم...
پریسا بود....
کلی باهاش حرف زدم و خندیدم....
الانم مامان و بابام خونه نیستن....
قبل از اینکه بخوابم خونه بودن، نمیدونم کجا رفتن!
راستی دیشب خواب دیدم که من و سارا یه جورابی اختراع کردیم که دنیارو تکون داده!
با خودم میگم یعنی اگه قرار باشه من و سارا به یه درد این مردم بخوریم ، باید فقط به درد جورابشون بخوریم؟
نه آخه چیز قحطه؟

با سارا رفته بودم بودم پاک کن بخرم...
یه قوطی بود پر از تراش...
دستشو به زور کرد تو اون قوطیه....بعدش در نمیومد.....هی قوطی رو گرفته بود داشت میکشید، تا اینکه قوطیه در اومد و پرت شد و همه ی تراش هاش ریخت زمین!
یعنی من اگه با این دیگه جایی رفتم!
..........
چقدر این پستم طول کشید....
چون فاطمه زنگ زد و رفتم با اون حرف زدم...
بعدش تلفن قطع کردم و تا اومدم بنویسم دوباره زنگ زد....
این دفعه خاله م بود...
شب دارن میان خونه مون!
یا خدا!
بیچاره شدم رفت!
حالا من چه غلطی بکنم؟
من گرفتم خوابیدم که شب بیدار بمونم درس بخونم اما اینجوری که نمیشه!
من هنوز فصل 4 رو نخوندم!
5 تا فصل دیگه دارم!

............
اینم پرنیان!
ووووووووووووووووووووووویی خدا...چقدر شیرینه!




   


Сommεƞt()  
شنبه 26 اردیبهشت 1394  02:17 ب.ظ    ویرایش: شنبه 21 شهریور 1394 03:22 ب.ظ
توسط: mohi

کاش میشد از افکارمون فیلم گرفت!
اون وقت دیگه مجبور نبودیم بشینیم شیش ساعت افکار و احساساتمون رو بنویسیم!
والا انگشتام باد کرد بس که نوشتم و نوشتم و نوشتم!
از سه شنبه ی سه هفته پیش نوشتم تاااااااااااااااا سه شنبه ی هفته ی پیش و سه شنبه ی این هفته + چهارشنبه هاش! + دوشنبه شب این هفته!!!!
حالا من هر چه قدرم که بخوام از زیر و روش و بغلش بزنم کمتر از 30 صفحه نمیشه که نمیشه!
این فیش های زبان فارسی هم که شده قوز بالا قوز!
هی این هفته اون هفته کردم نشد....
گفتم دیگه این سه روز تعطیلی میشینم مینویسم اما.....
انصافا این کارا وقت تلف کردنه....
این که یه کتاب بذاری جلوت و شروع کنی فقط از روش بنویسی و بنویسی و بنویسی هم شد آخه تحقیق و پژوهش؟؟!
زنگ زدم به دوستم که فیش های اونو ببرم بدم به معلم خودمون که گفت معلمشون پس نداده!
ای بابا....
امشبم که قراره  شام با خاله م اینا بریم بیرون!
راستی.....!
عیدمون مبااااااااااااااااااااااااااااااااااارک!!!!!!!!!
به خودم قول دادم امروزو نذارم هیچی هیچی هیچی ناراحتم بکنه!
الانم میخوام برم صد تا صلواتم رو بفرستم!
خب بالاخره امروز خیلی ثواب داره دیگه!
تاااااااااااازه کلی هم از قبل نذر کردم مونده رو دوشم!
جدیدا هم که جو گیر شدم و سر یه مسئله ی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی مهمی گفتم 1400 تا !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
محدثه؟؟؟ لطفا فکر کن بعد نذر کن!
البته با خودم میگم اگه فقط یه درصد ، فقط و فقط یه در صد اون چیزی رو که میخوام نشه ، من دق میکنم!!!!!!
هعععععی.....
راستی یاد یه چیزی افتادم....
زینب سر کلاس تعریف کرد : تو یکی از کشورها ، حقوق معلما از پزشکا بیشتر بوده...
بعد پزشکا اعتراض کرده بودن...
بعد دولت بهشون گفته بوده چجور توقع دارین کسی که شمارو تربیت کرده حقوقش کمتر از شما باشه؟!
به افتخار همه ی معلم جونیا!

   


Сommεƞt()  
جمعه 25 اردیبهشت 1394  07:14 ب.ظ    ویرایش: شنبه 21 شهریور 1394 03:22 ب.ظ
توسط: mohi

هععععععععی...
امروز به جای فائزه رفتم ازمون پایا رو دادم...
انصافا خیلی چیز چرتی بود!
یه ورقه هایی میدادن که از تو اونا سوالاش رو در آورده بودن....
ماها تو تلفظ کلماتش مونده بودیم چه برسه که بخوایم چیز یاد بگیریم!
یعنیا فقط میگشتیم از تو متن جوابو پیدا میکردیم و علامت میزدیم!
همین!
یه وقت فکر نکنی ما  نمی فهمیدیم چی رو داریم میخونیم و چی رو داریم علامت میزنیم!
اصلا همچین فکری رو نکن! چون ما همه چی رو میفهمیدیم!
بار علمی امتحانش زیاد بود ولی بار علمی دریافت شده.........من که چیزی نمی بینم!
حداقل این نظر منه!
فکر کنم هیچ تاثیر مثبتی واسه بقیه نداشتم!
.................................

این عکسه خوشگله نه؟
خوف ناکه!

   


Сommεƞt()  
پنجشنبه 24 اردیبهشت 1394  05:59 ب.ظ    ویرایش: شنبه 21 شهریور 1394 03:23 ب.ظ
توسط: mohi

یه ربع پیش رفتم از اتاق بیرون که نماز بخونم ، دیدم پشت در یه ظرف پر از مغزهای خوشمزه هست!!!!!!!!
یعنی اینارو کی میتونه گذاشته باشه؟!
آخه هنوز آتش بسی اعلام نشده که....!
نکنه باز دوباره توهم زدم؟!
اما من که خوردمشون پس توهم نبوده!
یعنی کی گذاشته؟؟!

...................................
این عکس پرنیان ، دختر عموی فرزانه س...


واااااااااااااااای که چقدر چلوندن این بچه لذت بخش میتونه باشه!
فرزان ، بقیه عکسارو نخوند!
در هر صورت مرررررررررررررررررررررررررررررررررسی!

   


Сommεƞt()  
دوشنبه 21 اردیبهشت 1394  08:32 ب.ظ    ویرایش: شنبه 21 شهریور 1394 03:23 ب.ظ
توسط: mohi

امروز فقط اسمش این بود که بدون کتاب بریم مدرسه وگرنه کلاس ما که مث بچه ی آدم  تعلیم داده شد!
زنگ اول زبان فارسی، زنگ دوم باز وبسته کردن اسلحه ی کلاشینکف!!!!!!!!!!!! ، زنگ سوم دفاعی اومد درس داد ، زنگ چهارم هم دینی!

امروز که  چند تا خانوم اومده بودن مدرسه مون واسه باز وبسته کردن یه اسلحه ای که فکر کنم همون اسمش کلاشینکف باشه!
واااااااااااااااااااااااااای چقدر سنگین بود!
به زور میتونستی بلندش کنی!
من نمیفهمم این فاطمه هم ظریف کاری هاش خوبه و هم این جور کارا؟
همچین با این اسلحه هه کار میکرد که انگار صد ساله داره ازش استفاده میکنه!
اون وقت من!!!!!!!!!!!!!!!!! زدم فنرش در رفت!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
اینا رو واسه روز مبادا یاد میدن اما فکر کنم همون روز مبادا منو نبرن خیلی بهتر باشه!
حداقلش اینه که خسارت نمیزنم!


انصافا چقـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدر این هفته زود گذشتش هااااا....
انگار همین دیروز بود که  چهارشنبه بود و من از مدرسه اومدم خونه!


..........
امروز تو مدرسه با پریسا و یکی از بچه های فوق العاده ساکت کلاس داشتیم موشک بازی میکردیم!
بعد  این موشک هارو از کاغد کارنامه ی گزینه ی دو من ساخته بودیم....
وقتی که پرتش کردیم، موشک من خیلی خوب رفت واسه خودم دست زدم و بالا و پایین پریدم....
بعد فاطمه بهم گفت دیوونه خانوم آزادی داره نگاهت میکنه!
قلبم اومد تو دهنم!
خانوم آزادی اومد سمتم و الکی مثلا که من مث دخترش هستم ، بهم گفت : دخترم چی دیدی که اینقدر خوشحال شدی؟!
تو دلم گفتم : نگران نباش هر چی دیدم معلم زیستم نبوده!
ولی خب زبانا بهش گفتم که موشکم خوب رفت خوشحال شدم!
بعد پریسا و اون یکی دوستم موشک هاشونو دادن به خانوم آزادی اما خانوم ازادی گفت من فقط موشک غفوری رو می خوام!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
منم رفتم آوردمش .....
نگاهش کرد و گفت : موشک تو بردش بیشتره!!!!!!!!!!!
و بعدش پرتاب کرد و گفت : خوووب رفتش!عالی بود!

بعدش من بهش گفتم خانوم آزادی میشه یه سوالی ازتون بپرسم؟
گفت بپرس....
گفتم شما متولد چه ماهی هستین؟
گفتش تو شناسنامه شهریور اما اصلش تیر ماهی هستم!
حالا تا گفت شهریور پریسا پژمرده شد!
آخه خانوم زبان پارسالی مون شهریوریه!
ولی تا بعدش گفت که تیری هستم انگار که دنیارو بهش دادن!

بعد جالبه واسم...
فاطمه برگشته به خانوم ازادی میگه اینارو از کارنامه گزینه دوش ساخته هاااا....!
خانوم آزادی هم الکی یه اخمی کرد و بعدشم یه چیزی گفت و رفت!



اههههههه...
فردا امتحان فیزیک داریم!
تازه دو زنگ!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
به خدا اگه این دفعه کنسلش بکنه هاااااا.....!
چرا هفته ی آخری که میتونیم زیست داشته باشیم رو کلاس تجربی 2 باید دو زنگ داشته باشه؟
نه واقعا چرا؟
من نمی خواااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام....



   


Сommεƞt()  
یکشنبه 20 اردیبهشت 1394  03:18 ب.ظ    ویرایش: شنبه 21 شهریور 1394 03:23 ب.ظ
توسط: mohi

وااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای امروز یه بارون حساااااااااااااااااااااااااااابی اومد!
از اون بارونا که اگر فقط سی ثانیه بری زیرش موش اب کشیده میشی!
به قول فاطمه من تا الان فکر میکردم فقط تو فیلماس که آدما زیر بارون خیس خیس میشن اما امروز خودم تجربه ش کردم!
خیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــلی فوق العاده بود!
حدودا یه بیست دقیقه بود که با دوستام زیرش بودم!
موهام اینقدری خیس شده بود که رسیدم خونه مجبور شدم برم دوش بگیرم!
بعد چون لباسام خیس بود ، مامانم کلی غر زد که این کارا چیه کردی و اگه سرما خوردی من و بابات میدونیم با تو و این حرفا و مثلا واسه جریمه کردن منو مجبور کرد لباسام رو خودم بشورم!
با همون لباسای مدرسه م رفتم زیر دوش!
باحال بودش!

تو حیاط مدرسه مون یه دریاچه تشکیل شد!
بچه های دیوووووووونه تر از من توش شیرجه میزدن!

قبلا یه بار بارون اومده بود....
زنگ دینی بودش ، معلم دینی مون گفت " این دیگه چه بارونیه ؟مث آب دهان ملائک می مونه ! "
آخه خیلی کم بود و اصلا نمیشد اسم بارون روش بذاری !
بعد امروزم دینی داشتیم....
ایندفعه بهش گفتم  " خانوم؟ این دیگه اب دهان ملائک نیستش هااا....! "
پریسا هم به شوخی گفت "  آره احتمالا یه چیز دیگه س...چون این دفعه دیگه خیلی زیاده! "
و بعدش کلی خندیدیم!

هیچ وقت فکر نمیکردم سه شنبه نباشه....
چهارشنبه نباشه و مدرسه اینهمه بهم خوش بگذره!
احتمالا اگه  اتفاقای امروز تو سه شنبه میفتاد ، قلبم این فوران خوشی ها رو تحمل نمیکرد و بقیه از دستم راحت میشدن!

با دوستام قرار گذاشتیم یواشکی و دور از چشم والدین محترمه ، یک عدد قرص سرماخوردگی و قرص سردرد و بدن درد و تب و این جور امراض بخوریم که یه وقت......آره دیگه!
ولی من که فکر کنم خوردم!
چون گلوم درد میکنه!
گوشامم سنگین شده!
چشمامم نمیبینه!
احیانا اینا علائم پیری نیست؟!


راستی امتحان فیزیکمون کنسل شد!
مث همیشه!
دیگه این دفعه ما نمیخواستیم اما بهمون تحمیل شد!

راستی پنج شنبه  ، داداشم و دوستش رفته بودن نمایشگاه کتاب ، بعدش پنج شنبه شب اومدن خونه مون....
تا فرداش بعد ناهار خونه مون بودن!


جمعه هنوز من از آزمون پیشرفت تحصیلی نیومده بودم که جوابارو به گوشی بابا ها ارسال کرده بودن!
یعنی اینقدر فعالن؟
حالا ما یه روز خواستیم گوشی بابامون رو بدزدیم که نفهمه ها ...ببین تا من نیومدم ارسال کرده بودن!

داشتم میگفتم....
داداشم رفته یه هفت هشت تا کتاب خیلی سبز جامع واسه درسای عربی و ادبیات و زبان فارسی و شیمی و...گرفته!
تابستون اینا میخوان پوست منو بکنن!
رحم بی رحم!
اگر کتاب خیلی سبز بخری ، بهت یه عروسک هم کنارش میدن....
یه عروسک کوشولو سبز که اسمش " کلروفیل " هستش!
خیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــلی دوسش دارم!
تو سایتشون گالری عکس از این " کلروفیل " گذاشته بودن ، منم میخوام عکس بگیرم بفرستم براشون!
حالا فعلا این عکسه رو از سایتشون میذارم اینجا که با این " کلروفیل " آشنا بشین!






 " چقدر لبخند تو خیره کننده س
همین تصویر که منحصر به فرده
همین معجزه ی همیشه ساده ت
حواس منو از غم پرت کرده! "



   


Сommεƞt()  
یکشنبه 20 اردیبهشت 1394  01:08 ق.ظ    ویرایش: شنبه 21 شهریور 1394 03:23 ب.ظ
توسط: mohi

عمه م داشت میگفت رفتم استخر، خیلی شلوغ بود....
امیرعلی پسرعموم سه سالشه برگشت گفت : عمه...این دفعه که میری با خودت تفنگ ببر همه زن ها رو بکش!

ظرافت روحش منو کشته!
حالا منم باید با یه تفنگ بیام مدرسه یکی از معلمارو بکشم و رااااااااااااااااااااااحت بشم!
والا!

   


Сommεƞt()  
شنبه 19 اردیبهشت 1394  08:48 ب.ظ    ویرایش: یکشنبه 17 اردیبهشت 1396 10:40 ب.ظ
توسط: mohi

سه روزه بلاگفا قطعه و من اعصابم خورد بود....
آخه با خودم میگم این همه روز وقت داشت که این کارا رو بکنن نه اینکه همون روزی که من بهش نیاز دارم!
والا!
بدشانسی تا چه حد؟!

...........
دیروز ، روز بیماری های خاص و به قول فاطمه صعب العلاج بود و فاطمه اولین و تنها کسی بود که این روز رو به من تبریک گفت!
البته به قول خودش مرضی که من بهش مبتلا شدم ( و البته یه مدتیه که خودش هم مبتلا شده! )  صعب العلاج نیس بلکه لاعلاج هست!

در کل این روزو به همه ی دوست دیوونه هام تبریک میگم!

..........................

اوووووووووووه خدایا!
فردا امتحان فیزیک داریم!
امتحان ادبیات مستمرم رو هم که شدم 18.5 !!!!!!!!!!!
این یعنی فاجعه برای من!
چون امتحان جغرافیام رو هم 18.5 شدم!!!!!!!!!!!!

یکی فردا رو به خیر بگذرون یکی هم امتحان ریاضی 4 شنبه که تا حالا هیچی از فصلش نخوندم!
تازه خیلی هم مزخرفه!
خود معلم هم گیج میشه موقع توضیح دادنش!

..........................

   


Сommεƞt()  
شنبه 19 اردیبهشت 1394  06:19 ب.ظ    ویرایش: شنبه 17 تیر 1396 09:30 ب.ظ
توسط: mohi

روزمرگی هامو مینویسم....
قبلا یه وبلاگ داشتم تو بلاگفا ، اما بلاگفا دچار مشکل شد و وبلاگ من همراه خیلی های دیگه حذف شد...
منم پاشدم اومدم اینجا...
بعدا کجا میرم معلوم نیست!

این آدرس وبلاگ قبلیمه....

- اینجا -

   


Сommεƞt()  

دیــــوونه بازیام...!