یکشنبه 31 خرداد 1394  01:11 ق.ظ    ویرایش: شنبه 21 شهریور 1394 03:16 ب.ظ
توسط: mohi


امشب شام قیمه  داشتیم....بعد مامانم لیمو عمانی انداخته بود توش دیگه.....
اتفاقی یه هسته ش در اومده بود، و اتفاقی وارد بشقاب من شده بود....
من خواستم با قاشق درش بیارم،هر دفعه بیشتر فرو میرفت تو برنج!!!
تا اینکه دیگه برنجی زیرش نبود....
مشخره بازیش گرفته بود!
هی رو بشقاب سر میخورد این ور اون ور!
اعصابمو خورد کرده بود....اه!
بی خود نیس اسم لیمو عمانی رو گذاشتن لیمو عمانی!!!!
یعنیا امان از دست لیمو عمانی!!!!

..........................................
امشب یعنی دیشب!
یعنی 30 خرداد تولد پرنیانه!
مطمئن نیستم امافک کنم فرزانه اینا کاشون باشن...پیش پرنیان!
تولد اون وروجک مباااااااااااااااااااااااااااااااااااارک!

   


Сommεƞt()  
جمعه 29 خرداد 1394  01:14 ق.ظ    ویرایش: شنبه 21 شهریور 1394 03:17 ب.ظ
توسط: mohi

سارا برام یه نقاشی کشیده....
این طرحیه که از روش کشیده:


و اینم اون چیزیه که کشیده داده به من:



البته میخواست توش یه بیت شعر هم بنویسه که اگه اونو مینوشت دیگه نقاشیش مجاز نمیشد که بذارمش تو اینجا!
واسه خاطر همین بهش گفتم بده خودم اونو توش مینویسم بعدا!
انصافا به نظر من خوب کشیده!
وقتی بهم گفت میخواد نقاشی بکشه فکر نمیکردم ایییییییییییینقدر هنرش خوب باشه!
بهم میگه تو هم میتونی...اما من بعید میدونم!
ولی به سرم زده امتحان بکنم!
نقاشیش برای من یه دنیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا ارزش داره!
یه نقاشی ای هم بود که ستاره بود که معلم دینیم برام کشیده بود و همچنین یه چند تا خط خطی هم بود که معلم زیستم برام کشیده بود......چون اون روز رفتم خونه ی سارا اینا ، با تبلت سارا از دستم عکس گرفتم که اونام یادگاری بمونه....
بعدش چون سارا رفت تو تحریم هی دادن اون عکسارو به من کش داد تا اینکه معلوم نیس چه کار کرده که الان اون عکسا از تبلتش پاک شده!!!!
خدا خفه ت نکنه!!!!
...........................................
امروز دو قلوهای خاله م بدنیا اومدن!
نگار و نیلوفر!
مامانم از ساعت سه ظهر رفته بیمارستان پیش خاله م تا فردا هم اونجا می مونه....
برای افطار و سحرمون هم غذا درست کرده!
منم امروز حسابی خانومی کردم!
ظرفارو شستم،واسه باباجونم چایی درست کردم،براش میوه بردم و کلی کارای دیگه....
فقط نمیدونم چرا بابام واسه غذا تعارف میکرد!
انگار از من خجالت میکشید!
هی بهش میگم باباجون بخور دیگه،میگفت سیر شدم عزیزم!
نمیدونم چرا....ولی من همیشه باهاشون غذا میخورماا...فقط همیشه مامانم بود که امروز نبود!
...........................................
یه سوال: 
تو تبلیغات تلویزیون جوری با افتخار میگن " رب گوجه فرنگی بووووووووووووق ساخته شده از گوجه فرنگی " که انگار شرکت های دیگه رب شون رو از خربزه میسازن ، این کارخونه هه لطف کرده منت بر فرق سر ما گذاشته رفته از گوجه فرنگی رب درست کرده!
والا!
..........................................

   


Сommεƞt()  
پنجشنبه 28 خرداد 1394  01:48 ق.ظ    ویرایش: شنبه 21 شهریور 1394 03:17 ب.ظ
توسط: mohi

اولین سحری رو قراره بدون داداشم بخورم....
پارسال ماه رمضون خیلی خوب بود...
جام جهانی افتاده بود بهش...واسه همینم شبا همیشه صدای تخمه شکستن امیر جلو تلویزیون میومد....

دلم داداشمو میخواد...
که سحری ها مسابقه آب خوری بذاریم....
که ده ثانیه به اذان مونده...به هم نگاه کنیم و بدو بدو بریم سمت آب!
بعدش من غر بزنم نامرد اذانو گفت بده منم بخورم!

من داداشمو میخوام که یکی دو ساعت مونده به افطار بی اعصاب بشه!
که هی تند تند ساعتو نگاه کنه و غر بزنه " ای بابا هنوز که دو ساعت مونده! "
که مامان و بابام هی بهش بگن از محدثه یاد بگیر 5 سال از تو کوچیکتره اما اصلا جیکش در نمیاد!
و بعدشم من تو دلم بگم مامان جون منم دارم از گرسنگی غش میکنم اما از ترس بابا چیزی نمیگم!
یعنی فقط کافیه تو خونه بگم من گرسنمه یا تشنمه...دیگه مگه بابام میذاره من روزه بگیرم؟ 
هی چپ میره راست میاد میگه تو ضعیف شدی ، ضعیف شدی!
فقط کافیه غر بزنم که آره داره پس میفتم....فرداش بابام منو از روزه گرفتن محروم میکنه!
نمیدونم چرا باباها اینقدر به روزه گرفتن دختراشون گیر میدن!
بابای سارا هم نمیذاره همه ی روزه هاشو کامل بگیره!
حالا درسته که من نسبت به سارا یه کم تپل مپل ترم ولی به نظر آدم هر چی لاغر تر باشه ، تحمل گرسنگی براش راحت تر میشه!

من دلم داداشمو میخواد که شب قبل ماه رمضون خودمونو با خوراکی خفه کنیم!
که دم افطار از شدت خستگیش سینه خیز بیاد دم سفره!

من دلم داداشمو میخواد که میوه نخوره و مامانم در گوشم بگه محدثه تو براش ببر، تو ببری میخوره!
و من براش ببرم، پوست بکنم،تکه تکه کنم....از چهار قسمت ، سه قسمتش رو خودم بخورم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
که دستشو هی دراز کنه  که بازم بهم بده و منم با دسته ی چاقو بزنم کف دستش بگم بسته شکمو!!!!!


دو سال پیش ماه رمضون....
نمیدونم چرا ولی باهاش یه دعوای مفصل کرده بودم....
واسه همینم دعا کردم حالش یه جوری گرفته بشه....
واسه همینم پنج دقیقه ، فقط 5 دقیقه بعد اذان صبح بیاره بالا!
اونم یه بالا آوردن جانانه!
از اون بالا آوردن ها که دل و روده ت میاد بالا!
از اونا که میترسی نکنه دیگه خون بالا بیارم؟؟؟
( من معذرت میخوام که این پدیده ی بسیار زیبا رو اینقدر دارم توصیفش میکنم! )

و بعدشم منم هی دورش بچرخم و بخندم بگم هه هه! حالا با شکم خالی چطور میخوای روزه بگیری!؟
( چون بالا آوردنش دست خودش نبود.....روزه ش رو باید ادامه میداد دیگه! )

هعععععععععی....
بگذریم....

................................................................
یه سوال....
کارتون +18 هم مگه داریم؟؟؟؟؟
خب برادر من اونو فیلمش کن بره دیگه!!!!
سارا یه کارتون گرفته.....اولش نمیدونسته +18 بوده....
بعدش تیکه تیکه نگاه کرده....
و....
با چشمای گرد شده زده کارتونو از هستی محو کرده!!!
خل و چل پاکش کرده!!!!
بعدش به سرش زده بره ببینه همچین چیزی واسه چه رده سنی ای بوده که میبینه زده +18 !!!!!!!!!
حالام من هرچی بهش میگم اسم کارتونه رو بگو خودم میرم میگیرم میبینم نمیگه که نمیگه!!!!!!!!!
آخه من نخوام تو دوست خوب باشی باید چی کار کنم،دوست خوبم؟؟؟؟

   


Сommεƞt()  
چهارشنبه 27 خرداد 1394  12:46 ب.ظ    ویرایش: شنبه 21 شهریور 1394 03:17 ب.ظ
توسط: mohi

امتحانامون تموم شد....
حس آدمی که به آینده هیچ امیدی نداره رو دارم!
دیگه از این به بعد  باید واسه چی عجله بکنم؟؟؟
به قول شیرین تو فیلم شمعدونی دلم میخواد برم یه جا فقط " عر " بزنم!!!!!!!

ناهار ماهی داریم....
دلم نمیخواد....
نزدیک بود تو مدرسه بیارم بالا!
نمیدونم چرا ولی حالم افتضاح بد شد و سارا یه شکلات داد که بهتر شدم....

+اون یه تیکه بالا رو ظهر که رسیدم نوشتم....
اما دیدم اصلا حسش نیس ادامه بدم....
ولش کردم....
الان اومدم کاملش کردم....که ساعت 11 شبه!


میگم چقدر خوبه که آدم یه نمره ی 15 تو کارنامه ش داشته باشه که تمام  نمره های گند دیگه ش رو مث 18،17 بشوره با خودش ببره....نه؟
وقتی یه پونزده داشته باشی دیگه کسی به اون 17،16،18 هات نگاه نمیکنه...اصلا اونارو در برابر 15 بیست میبینه...مگه نه؟؟؟
ببین سارا جان...چقدر 15 خاصیت داره؟
پس دیگه غصه نخور سرش!
ایشالا که معدلت رو خوب میشی!
جوری که اون 15 اصلا به چشم نیاد!
ولی عزیزم میگم لب مرزی هاااا....!
اگه یه نمره کمتر میشدی باید جل و پلاست رو جمع میکردی از اینجا میرفتی!
چون حد مجاز نمره واسه مدرسه مون 14 هست!
انصافا کارنامه ت خیلی شیکه!
من که شخصا بهش میبالم...و اصلا هیچ گونه منظورم مسخره کردن نیس!

امروز رفتم کلی خرید کردم...
40 هزار تومن خوراکی خریدم فقط!
رفته بودیم فروشگاه کوثر....
خب اونجام مامان و باباها نمیفهمن که بچه شون چقدر داره چرت و پرت میریزه تو سبد دیگه....
منم تا میتونستم ریختم....
موقعی که داشتن فاکتور میگرفتن....بابام با تعجب داشت نگاه میکرد!
مامانم گفت" وقتی میگم محدثه رو با خودمون نیاریم واسه همینه دیگه!!! "


اما یه سوال...
جشنم رو با کی بگیرم؟؟؟؟

الان تو خندوانه جناب خان اومد....
میرم اونو ببینم....
بعدا پستم رو کامل میکنم...
شایدم تو یه پست دیگه نوشتم!



   


Сommεƞt()  
چهارشنبه 27 خرداد 1394  02:33 ق.ظ    ویرایش: شنبه 21 شهریور 1394 03:17 ب.ظ
توسط: mohi

من نمیدونم چرا هروقت برنامه ریزی میکنم ساعت هشت شب درسامو تموم کنم تا این وقت شب طول میکشه!
عینهو بلاگفا که قرار بود تا هفته ی اول اردیبهشت درست بشه اما هی مهلتش رو تمدید کرد و تمدید کرد تا الان که خرداد هم داره تموم میشه و .....!
منم شدم اونجوری!
مهلت تا هشت شبم رو تا نه تمدید میکنم.....
بعد میکنمش ده!
بعد یازده!
آآآآآآآآآخ....الان فقط فکر کردن به فردا میتونه خوشحال نگهم داره....!

   


Сommεƞt()  
دوشنبه 25 خرداد 1394  01:02 ب.ظ    ویرایش: شنبه 21 شهریور 1394 03:17 ب.ظ
توسط: mohi

دو خط موازی زاییده شدند...

پسرکی در کلاس درس آنهارا در صفحه ی کاغذی کشید

آن وقت دو خط موازی چشمشان بهم افتاد...

و در همان یک نگاه قلبشان تپید....

و مهر یکدیگر را در سینه جای دادند...

خط اولی گفت :

ما میتوانیم زندگی خوبی داشته باشیم .
و ...

ادامه مطلب   


Сommεƞt()  
دوشنبه 25 خرداد 1394  12:52 ب.ظ    ویرایش: شنبه 21 شهریور 1394 03:18 ب.ظ
توسط: mohi

امروز آبجی فرزانه، ریحانه اومده بود مدرسه مون...
بیچاره تو این گرما از قبل امتحان اونجا بود تااااااااااا بعد امتحان!
اما خب از شانسش روزی اومده بود که من به دلیل خیلی خیلی روشنی نتونستم زیاد پیشش بمونم...
ولی همون چند دقیقه هم خیلی خوش گذشت....
با هم یه چند تا عکس انداختیم...
از خود فرزانه مهربون تر بود...
من قبلا عکسش رو دیده بودم اما ...
از نزدیک که دیدمش فهمیدم خیلی خیلی خونگرم تر از اون چیزی هست که فکرشو میکردم!
من که پیشش اصلا احساس معذب بودن نمیکردم!
به منم گفت " صدام به دوبلور ها میاد " !!!!!!!!!!!1
نمیدونم چرا ولی اون فرزانه ی بیشعور برگشت گفت " چی میگی بابا ...صداش شبیه خر شرکه!!!! "
بعدشم ریحانه گفت " خب اون خرم بالاخره دوبلور داشته دیگه...به همونم میاد! " 

..................................
الان که رسیدم خونه...
اومدم کتاب جغرافیم رو از کتابم در بیارم....
به سرم زد برم صفحه های اولشو یه نیگا بندازم ببینم هدف کلی آموزش پرورش از این کتاب چی چی بوده!
دیدم نوشته " برو عزیزم...برو! خود ما هم هنوز نفهمیدیم هدفمون چی بوده!!! " 
ولی بی شوخی...همه ی کتابا یه چند صفحه از اولش رو اختصاص دادن به " سخنی با معلما و دانش آموزا و والدین و همسایه بقلی و همسایه اونوری و... "  اما کتاب جغرافیا اصلا هیچی به هیچی نداشت!!!!
فقط یه صفحه نوشته بود که اونم همه ش توش گفته بود " دانش جغرافیا اینجور ، دانش جغرافیا اونجور! " والا چیزی که من از خوندن اون صفحه عایدم شد دیدم که  کلا داره سعی میکنه تو کله ی ماها بچپونه که آقاجون جغرافیام علمه! دست کم نگیرینش! گناه داره!
آخه خدایی اینقدر که تو این صفحه کلمه ی علم و دانش رو چسبونده بود به جغرافی ، تو هیچ کتاب درسی دیگه ای تاکید نشده بود!
بعد چه اصراری هم داشت که بگه " جغرافیا " درسته نه " جغرافی " !!!!!!!!!

 بعد یه مشکلی که من داشتم اینه....
تو تعریف " بهمن " تو این کتاب گفته " سقوط مواد از روی دامنه ها به سمت پایین " ....
یه سوال پیش میاد اینجا ....
که مگه " سقوط رو به بالا هم داریم " ؟؟؟؟
نه جان من ...مگه میشه مواد روبه بالا سقوط کنن؟؟؟
اون اسمش میشه خب صعود نه سقوط دیگه!!!
ای بابا....
یه مشکل دیگه هم داشتم که اون خیلی اساسی تره...
ولی چون طولانیه حسش نیس که بنویسم!

....................................
امروز روز خوبی بود!
خیلی خوب بود!
خیلی!
همین که  مدیرمدرسه مون تو همچین روزی نبود یعنی آزادی!!!!!!
.....................................
دیشب نه پری شب! ( یاد پریسامون افتادم! )
تو اون فیلمه...
یه آهنگی که گذاشتن....آهنگ آشوبم بود!
هوشنگ که شروع کرد به خوندن باهاش ، منم داشتم زمزمه میکردم..
بعد آهنگ بعدی آهنگ دوست دارم زندگی بود.....که بازم چون اونو حفظ بودم باهاش شروع کردم به خوندن....
بعدش غر زدم که اه چرا از احسان ، فرزاد فرزینی چیزی نمیذارن....
آهنگ بعدی ای که گذاشتن از محسن چاووشی بود چون بلد نبودمش خورد تو ذوقم...
ولی بعدیش از احسان بود!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
وااااااااااااااااااای چقدرم طولانی بود!!!!!!!
اون لحظه دیدم چه حس خوبیه آهنگارو حفظ باشی و شروع کنی به همراهی با " هوشنگ " !!!!
دلم خیلی برا هوشنگ میسوزه !!!!
خیلی بدبخته!!!!
در صورتی که به نظر من خیلی از بقیه ی آدمای فیلم بهتره!
حداقل مث خودم بی خیاله!!!!
اگه ناراحت باشه سریع با یه چیز مسخره ای خوشحال میشه!!!!
واااااااای که چقدر ذوق میکنم وقتی شیوا میره پیش عطا!
این حرص شیرین در میاد حال میکنم!
از شرین بدم میاد....
خیلی جیغ و جیغو و مسخره س!!!


روز امتحان هندسه پست نذاشتم وگرنه  میخواستم اینو زیرش بنویسم ...خب الان می نویسم!

" دنیای خودم قانون خودم
میخوام دو خطه موازی بهم برسه
یه کاری میکنم دودوتا بشه سه "



آخ آخ !!!
یاد یه چیزی افتادم!!!!
چند روز پیش ، سارا با خانوم آزادی کار داشت رفت پیشش....
منم باهاش رفتم...
نمیدونم بهش چی گفتم که برگشت جلو خانوم آزادی به حالت کش دار گفت " خـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــفه شـــــــــــــــــــــــــــــــــــــو بابا !!!!!!!!!! " 
خانوم آزادی هم از تعجب چشاش گرد شد!!!!
یه نگاهیی به سر تاپاش انداخت و رفت!!!!!
ما مرده بودیم از خنده!!!!!
آخه سارا شاید بی ادب ترین عبارتی که تو زندگیش بگه همین یه دونه باشه اما فک کنم برداشتی که اون لحظه ازش تو دفتر مدرسه شد......یه چیز دیگه باشه!!!!!



+ خدارو شکر دیگه یه جغرافیام رو بیست میشم!!!
خیلی آسون بود بابا!
از آسونم یه چیزی اون ور تر!
اصلا غیر استاندارد بود !!!!

   


Сommεƞt()  
شنبه 23 خرداد 1394  01:57 ب.ظ    ویرایش: شنبه 21 شهریور 1394 03:18 ب.ظ
توسط: mohi

هیچ وقت فکر نمیکردم بتونم کل شیمی رو تو یه روز بخونم! هیچ وقت!
همیشه حتی موقع مدرسه ها هم که بود،واسه درس شیمی اونم فقط واسه چند صفحه ش چند ساعت وقت میذاشتم...
اما دیشب به قدری روم فشار بود که مجبور بودم فهمیده و نفهمیده،حفظ شده و نشده بخونم و رد بکنم برم جلو!
چهارشنبه که رفتم خونه اصلا حس درس خوندن نبود.....
تقریبا از ساعت 12 شب تا سه و نیم شب یه سره داشتم با فرزانه sms بازی میکردم....
چون شب قبل از کنکور ریحانه بود ، فرزانه استرس داشت...
اولین حرفامون از کنکور شروع شد و به یه سری جاهای جالب ترم کشیده شد!!!!
فقط فک کنم فرزانه در طول زمانی که با من حرف میزد یه دو هزار باری رفت دستشویی!!!
بهش میگم تو امشب استرس داری با سه چهار هزار بار دستشویی رفتن مشکلت حل نمیشه ، پاشو برو جا خوابت رو همونجا بنداز گوش نمیکرد که نمیکرد!
میگفت چایی خوردم این شکلی شدم!
والا من خودم روزانه مصرف چاییم سه لیوانه ولی نمیدونم چرا این مدلی نیستم!!!!
اصلا اون شب با یه بدبختی هایی به هم sms میدادیم که هرکس بود بی خیال میشد!
هردومون داشتیم از خواب می مردیم اما نمیشد بحثو نصفه کاره ول کرد.....شخصا عین نئشه ها شده بودم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! ( ای جان عجب شکلکیه! چه خمیازه باحالی میکشه! )
فردا صبحش تا بلند شم ساعت یازده شده بود....
وقتی بلند شدم تا از جو کنکور رشته ریاضیا بیام بیرون ساعت شد سه!!!!!
ساعت یک و نیم بود فک کنم....که زنگ زدم با پسرعمه م ( محمد ) حرف بزنم....
میخواستم ببینم کنکورش رو چیجور داده!!!!
هم محمد هم ریحانه میگفتن که شیمی شون خیلی سخت بوده!!!!!!!


و ساعت سه هم رفتیم خونه مامان بزرگم چون چهلم مامان بزرگ مامانم بود ( یعنی مامان بابابزرگم!!!!!!!!! )
تا ساعت یازده اونجا بودیم اما به خاطر درس من زودتر اومدیم خونه.....که اونم من از بس بچه از سر و کولم بالا رفته بود له له شده بودم!!!! و گرفتم خوابیدم!!!
یه دختر دایی دارم اسمش هستیه....پنج سالشه! یه زبونی داره بیا و ببین!!!!!
هی به من گیر داده تو الان اومدی عزا داری پس چرا این مدلی اومدی؟ این جات چرا اینجوریه؟ چرا با این تیپ اومدی؟
د آخه به توچه بچه فسقلی!!!!! ( البته خیلی دوسش دارمااا...خیلی با نمک حرف میزنه!!! دختر بچه های این دوره زمونه کلا با نمک و دوستداشتنی شدن!!! )
عجب گیری کردیماااا.....
بعد حالا دست منو گرفته میگه تروخدا بیا بریم حیاط بزنیم برقصیم بخندیم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
گفتم جاااااااااااااااااااااااااااان؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
تو الان داشتی به سر وضع من گیر میدادی اونوقت.....!
استغفرالله!!!!
بعدش یه پسردایی دارم دوسالشه و یه پسرخاله که یک سال و نیمشه!
هرجا میرفتی عین جوجه اردک ها دنبالت میومدن!
از بس خسته م کردن سرمو گذاشتم رو شونه ی خاله م ، یوهو دیدم یه حرکت نینجاوار تو صورتم اجرا شد!
چی بود؟کی بود؟ بعله پسرخاله جان بنده با اون ناخن های تیزش صورتمو مث گوشت قربونی تیکه تیکه کرد!
بعد خاله م هی میخندید و میگفت : مامان قربونت بره! محدثه  ببین دماغت چقدر بزرگه که  تا چنگ انداخت دماغت اومد تو دستش!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! 
هععععععععی خدایا!!!! محض اطلاع دماغمو خیلی دوست دارم و از نظر خودم خیلی هم به قیافه م میاد....! و ازشم راضیم!
البته در اون جمع خاله ی مامانم ( که فقط چند سال از مامانم بزرگ تره! خاله ی مامانم رو خیلی دوست دارم...امیر هم خیلی دوسش داره ...آدم پایه و با حالیه! ) از من بسی بسیار دفاع میکرد!!!! 
همه ش هم میگفت محدثه تکه! بعد من یه لبخند میزدم دوباره میگفت نه جدی میگم عزیزم تو واقعا دختر تکی هستی! من تورو خیلی دوست دارم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
من اینجور موقع ها نمیدونم چی باید بگم...
یعنی اصلا دست به تعارفم خوب نیس!
مثلا بر میگردن بهت میگن " ایشالا عروسی خودت عزیزم " ، من باید چی بگم؟ بگم " ایشالا " که میگن دختره رو ببین چقدر پرروئه! چیزی نگم میگن طرف محل نداد ، آدم می مونه خب چی باید بگه!
من شدیدا به یک کلاس آموزش تعارفات نیاز دارم!
مثلا میگن سلام برسون ، مامانم همه ش دعوام میکنه میگه خب تو چرا چیزی نگفتی؟ میگفتی بزرگیتونو میرسونم و ......بابا مادر من! من روم نمیشه این چیزارو بگم! اصلا زبونم نمیچرخه واسه این حرفا! خجالت میکشم خب!
بگذریم....
یازده شب اومدیم خونه....
دیدم نه...نمیشه نشست شیمی خوند! هی واسه خودم دو دو تا چهارتا میکردم فلان کارو میکنم که برسم فردا ، یه روزه ، یه کتاب 108 صفحه ای رو بخونم....بعد هی دوباره برنامه م رو عوض میکردم!
دوراهی سختی بود......جون بکنم بیدار بمونم درس بخونم یا بخوابم صبح بلند شم ؟ آخه به خودم شک داشتم....میدونستم که من اگه هفت شب هم بخوابم نمیتونم صبح زود مث آدم بلند شم اونوقت بابای عزیزم که یه جمعه خونه س همه ش فکرش میره سمت من که وااااااای دخترم بیدار نشد درسش می مونه و از اون طرفم مامانم میخواد حرص بخوره!
اما...
خوابیدم.....
ساعتو گذاشتم شیش صبح!
بلند شدم رفتم یه شیرکاکائو  تو یخچال بود اونو برداشتم با یه کیک خوردم بعدشم خیلی شیک و مجلسی اومدم گرفتم خوابیدم!!!!!!!!!!!
ساعتم گذاشتم رو هشت که زنگ بزنه!
هشت بیدار شدم یه ساعت تا نه درس خوندم...دوباره نه اومدم خوابیدم!
اصلا نمیتونم باور کنم من کل کتابم مونده بود و این رفتارو داشتم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟تازه اونم شیمی که زیاد تو طول سال نخوندمش؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
ساعت یازده بود بابام صدام کرد.....بلند شدم ...تازه فهمیدم ای واااااااااااای ساعت یازده شده!!!!!
موتور مغزم رو روشن کردم....کتابو پرت کردم جلوم و به کوب نشستم خوندم و خوندم و خوندم و خوندم وخوندم وخوندم خوندم تا اینکه ده دقیقه ای! فقط ده دقیقه ای رفتم ناهارمو خوردم و اومدم بازم خوندم و خوندم وخوندم ساعت شد چهار و نیم.....دیدم دیگه نمیتونم زبونم رو تکون بدم ! احساس میکردم مث یه ماهی شدم که همه ش داره دهنشو باز و بسته میکنه ! ( چیکار کنم خب از بس درس خونده بودم! )
چهار و نیم خوابیدم و ساعت پنج و نیم بیدار شدم....
یه نیم ساعت تلفنی با فاطمه حرف زدم و بابامم یه سری چیزا داشت میگفت که فاطمه شنید و براش تعریف کردم و کلی خندیدیم!
بابامم نمیدونم چشه که هروقت فاطمه زنگ میزنه بلند داد میزنه ازش بپرس والیبال ساعت چنده!!!!!!!!!

ساعت شیش رفتم سراغ درسم و بازم مث یه آدم آهنی شروع کردم به خوندن و خوندن و خوندن و جون کندن تا ساعت سه نیم شب که خدارو شکر خدارو شکر تونستم تموم کنم!!!!!!!!!!
حتی الانم نمیتونم باور کنم من یه کتابو یه روزه خوندم!
آخه من همیشه با شیمی مشکل داشتم....همیشه کلی وقتمو میگرفت! اما انگار خدا این دفعه بیشتر حواسمو به درسم جمع کرده بود!

آآآآآآآآآآآآآآآآآه الانم نمیدونم چجوری بیدارم با اینکه به خاطر دیشب کمبود خواب دارم!
اما الان میرم می خوابم.....
چقدر منتظر روز امتحان جغرافیا بودم! بالاخره اومد! نزدیکه....!

+راستی!
امروز تولد فاطمه س!!!!
تولدش مبااااااااااااااااااااااااااااااااااااارک!!!!
ایشالا به آرزوهای قشنگ قشنگش برسه!!!!
امشب هم حساااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااابی بهش خووووووووووووووووووووووووووووووش بگذره!!!!!

   


Сommεƞt()  
دوشنبه 18 خرداد 1394  07:05 ب.ظ    ویرایش: شنبه 21 شهریور 1394 03:18 ب.ظ
توسط: mohi

مث اینکه آخر این هفته کنکوره!!!!
پسرعمه ی بنده ، داداش فاطمه،آبجی فرزانه،دختردایی سارا و ......کنکوری هستن!!!!
واااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای من نمیفهمم چرا من نگرانم؟؟؟
همه ش یاد سالی میفتم که داداش خودم کنکور داشت....

صبحش امیر از استرس نمیتونست صبحونه بخوره....
اما مامانم یه ساندویچ مرغ رو کرد تو حلقش!!!!

ظهر ساعت سه داداشم اومد خونه....
یعنی به بابام گفته بود نره دنبالش چون میخواد بعد کنکورش یه ذره پیاده روی بکنه یا شیک ترش بفرمایه هوا خوری!!!!
وقتی برگشت رنگ و روش زرد زرد بود.....ناهار نخورد!!!!
میگفت خیلی بد داده!!!!
عزیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــزم!!!!!
..................................................................................
روزی که قرار بود نتیجه ی کنکور بیاد رو سایتشون ، ما اراک خونه ی عموم اینا بودیم....
یعنیا داداش و اون دو تا پسر عموم تا صبح که نتیجه ها بیاد رو سایت از شدت استرس بالش گاز میزدن!!!!!!!
صبح شد....
اون سه تا هنوز بیدار بودن....
دوتا از پسر عمو هام که ریاضی بون رفتن نتیجه شون رو دیدن...
یکیشون که رتبه ش شده بود 2000 و اون یکی که شده بود 2500، هردو توی یه دانشگاه تو آبادان قبول شدن...دقیق نمیدونم فقط میدونم مهندسی نفت،مهندسی شیمی یه همچین چیزایی قبول شدن( فائزه بیشتر در جریانه!!!! آخه تازگیا کشف شد که داداش فائزه، با پسرعموهای من تو یه دانشگاهن!!!! ).....
اما داداش من این کد هایی که باید وارد میکرد تا بتونه ببینه رو حفظ نکرده بود...
فقط یه سری اعداد تو ذهنش بود...
که اونا رو همینطوری شروع کرد به زدن....
اون موقع هیچکس تو اتاق نبود  جز من و دختر عموم...
داداشم یه چندباری امتحان کرد....اما نه مث اینکه کدش رو یادش نمیومد....!!!!
تا اینکه  بلند گفت این دیگه آخرین امتحانیه که میکنم....
شد!!!!!
رفت تو!!!!!
و صدای داد بلند داداشم تو خونه پیچید!!!!!!
اول از همه عموی بیچاره م شیرجه زد تو اتاق که ببینه چی شد که امیر اونجوری داد زد!!! ( آخه دادش یه جوری بود که به لحن یک آدم ناراحت میومد!!!! )
داداشم از خوشحالی داشت میترکید!!!!!
بعله دامپزشکی قبول شده بود.....
همه ش هم میگفت محاله!!!! آخه فکر نمیکرد بتونه با رتبه ی 6000 این رشته رو قبول بشه....
بعد پزشکی و دندون پزشکی و دامپزشکی اولویتش بود......
امروز یه چند تا چیز از بچگی های داداشم واسه فائزه تعریف کردم...
اون بیشوووووووووووووور گفت داداشت از همون بچگی نیاز به یک دامپزشک رو تو دلش احساس میکرده ، واسه همین رفته این رشته!!!!
......................................................................
اون شب هر سه تا سر عموهام از خوشحالی داشتن میترکیدن....
شبش رفتیم شهربازی و پارک و دووووووووور دور تا ساعت دو شب!!!!
و بعدشم اومدیم خونه....
اون سه تا نشستن تا صبح پلی استیشن بازی کردن!!!!!
.....................................................................
اصلا انگار دیشب بود که گفتم من سه سال دیگه کنکور دارماااا چه زود شد دو سال!!!!!
عجب!!!!!!
حالا خدا کنه  پسرعمه م ، ریحانه ( آبجی فرزانه ) و داداش فاطمه و دختردایی سارا ( که تجربیه  )کنکورشون رو خوب بدن!!!!





....................................................................

به یاد همه ی دوشنبه شب های سال تحصیلی : آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآخ جوووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووون فردا سه شنبه س!!!!!!!!!!!!!!!!!!
اما خب.....یه سه شنبه ی تو خالی!!!!!
یه سه شنبه بدون معلم زیستش !!!!
بدون زنگ زیستش!!!!!!!
یه دوشنبه شب....بدون اینکه منتظر فرداش باشم!
هععععععععی....!!!!

   


Сommεƞt()  
شنبه 16 خرداد 1394  08:55 ب.ظ    ویرایش: شنبه 21 شهریور 1394 03:18 ب.ظ
توسط: mohi

من امروز ماکارانی درست کردم...
ولی این شکم ماها ( =خندق بلا!!!!!!!!!!!!!!!!!! ) اجازه نداد که برم مث فاطمه عکس بگیرم و بخوام بذارم اینجا...
یعنیاااااا یه ته دیگ نونی درست کرده بودم بیا و ببین!!!!!!!!
من عقیده م اینه که ماکارانی باید نارنجی نارنجی نارنجی نارنجی باشه ونمکی!!!!!
واسه همینم کلی رب بهش زده بودم....
( من در آینده از اینایی میشم که فقط نظر خودم واسه م مهمه هااااا....نمیبینم بقیه چی دوست دارن و چی نه! فقط به فکر دل خودمم!!!)

میگم پیاز هم پیازهای قدیم!!!!!
حداقل وقتی خردشون میکردی ، یه دو سه کیلو اشک میریختی ، مامانت میدید میگفت پاشو برو عزیزم تو اینجوری نابود میشی و نمی خواد کمکم بکنی....
این پیازهای الانی خیلی بی بخار هستن!!!!
من از قصد می آوردم جلو چشمام خرد میکردم که یه ذره اشکی یه چیزی بیاد .....اما.....!!!!!!

+من الان فهمیدم بابای منم از اینایی هست که شدیدا رو کولر حساسه!!!
فقط رو نمی کنه!!!!!
یعنیا من و مامانم که میگیم وای چقدر گرمه بریم کولرو روشن کنیم،بابام بر میگرده میگه به به !!!!چه نسیم خنکی از پنجره ها میاد!!! به به!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
مث که حساس بودن به کولر تو خون و ذات باباهاس!!!! به کروموزوم هاشون بر میگرده!!!!!

   


Сommεƞt()  
شنبه 16 خرداد 1394  12:13 ب.ظ    ویرایش: شنبه 21 شهریور 1394 03:19 ب.ظ
توسط: mohi

دیشب ساعت 12 به سارا اس دادم که کجایی؟
گفت درس نوزده....
ساعت یک اس دادم گفتم کجایی گفت درس نوزده...
ساعت دو اس دادم دیدم جواب نداد....
فهمیدم که خوابش برده!
اس دادم به فرزانه که این بچه خوابش برده حالا چیکار کنیم؟
فرزانه هم ماشالا هزار ماشالا با آغوش باز از پیامم استقبال کرد و تو دلش گفت : حالا من چه غلطی بکنم؟؟؟والا!
بعدش دو تایی زنگ زدیم به گوشی سارا!
بعله خوابش برده بود!
ساعت سه هم ازش پرسیدم کجایی بازم گفت درس نوزده!!!!
پناه بر خدا!
این بچه موقع درس خوندن داشته همه ش چرت میزده!!!!!


بعد یه چیزی....
چرا هر وقت یه طرف تلفن آروم شروع میکنه به حرف زدن ، طرف مقابل هم آروم حرف میزنه؟
مثلا سارا زنگ میزنه خونه مون و میخواد که مامانش نفهمه آروم آروم حرف میزنه، منم نا خود آگاه این ور تلفن ولوم صدام رو میارم پایین!
یا برعکسش هم خیلی پیش اومده!!!!


سر جلسه امتحان برامون آب میارن که هر کس تشنه ش هست بخوره....
اینقدر آب خوردم که خانومه برگشت گفت ببین عزیزم دفعه بعدی که میای با خودت شیشه آب بیار! ما اینجوری نمیتونیم جوابگوی تشنگی تو باشیم!!!!!


یه سوال...
چرا آدامس خرسی هارو اینقدر چسبناک میسازن؟؟؟؟
خب آدم میاد بترکونه پخش میشه رو صورتش ....
ماشالا اینقدرم چسبناکه که مگه کنده میشه؟؟؟؟
والا!


من امروز فهمیدم دقیقا از اون دسته آدمایی هستم که وقتی خرم از رو پل رد میشه دیگه همه چی یادم میره!!!!
آخه شب قبل امتحان که تا دیروقت بیدار می مونم به کلی غلط کردن میفتم و از خواب می میرم و خلاصه داغون داغون میشم و همه ش با خودم میگم امتحان بعدی رو به موقع شروع میکنم ، اما فردا از جلسه ی امتحان که میام بیرون همه چی یادم رفته!!!!

...........................................................................................................
زندگی بدون آهنگ خــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــرررررررررررررررررررررررررررررررر است!
والسلام!

   


Сommεƞt()  
سه شنبه 12 خرداد 1394  11:09 ب.ظ    ویرایش: شنبه 21 شهریور 1394 03:19 ب.ظ
توسط: mohi

من اصلا اصلا نمیتونم یه جایی باشم که دیوارش پنجره داشته باشه و پنجره ش بسته باشه!!!!
واسه همینم همیشه پنجره ی اتاقمو باز میذارم...البته زمستونا مامانم دعوام میکنه   و نمیذاره!!!!

سارا هم مث من میمونه!!! ( منظورم میمون نیستاااا....مصدر ماندن رو میگم!!! )
داشتم میگفتم...سارا هم مثل منه....پنجره ی اتاقش رو باز میکنه...
حالا من از بیرون چه صداهایی میشنوم اون چه صداهایی میشنوه!!!
از پشت پنجره ی اتاق من صدای گنجشک و کلاغ  میاد....فاطمه هم شاهده!!!!
همیشه وقتی تلفنی حرف میزنیم اولش برمیگرده بهم میگه پاشو پنجره ت رو ببند صدا گنجشکا رو مخه!!!!

سارا داشت تعریف میکرد برام که خوابیده بوده تو اتاق بعد یهو یه پسر بچه ی بی ادبی بر میگرده یه چیزی میگه که سارا از فرط تعجب خواب از سرش میبره!!!!!!!
یکی بیاد اینو جمعش کنه از پای اون پنجره!!!!!
این بچه پای این پنجره پاک منحرف شد رفت!!!!!
من گفته باشمااااا...!!!!!
...................................................................................................................
امروز با مامانم رفتیم بیرون....
خب دلم عیدی میخواست دیگه!
رفتیم یه مانتو خریدیم!!!!
من بیشتر از همه دوست دارم لباس عیدی بگیرم!!!!

تو راه که داشتیم بر میگشتیم خونه....
وقتی تو خیابون باجک وارد شدیم، دیدیم همه یه شاخه گل رز قرمز دستشون بود...!!!!
یکی بهشون گل هدیه داده بود!!!!!
من خودم شخصا گل خیلی دوست دارم....مخصوصا گل رز زرد!!!!

اووووووووووووووووه اوووووووووووووه !!!!!
اتوبانی که به جمکران میرفت چققققققققققققققققدر شلوغ بود!!!
من بابام کارمند داروخانه بیمارستانه دیگه....
 روز جمعه باید بره جمکران چیزی کار کنه...چی بهش میگن؟؟؟؟ منظورم همون فی سبیل اللهی هست!!!!!!!!!!!!!!!!! ( فـــــــــــــــــی سبیل اللهی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!انصافا این کلمه تو دایره لغات من نبوداااا....نمیدونم از کجا پیداش شد!!!! احتمالا از تاثیرات امتحان دینی امروزه!!!!)

هعععععععی...
فردا باید بریم خونه مامان بابام....
قرآن خونیه واسه بابابزرگم....
هرسال هستشاااا اما تو ماه رمضون بود...نمیدونم امسال چرا انداختنش جلو!!!!
فردا همه ی عموها و عمه هامو و بقیه فامیل رو میبینم یه جا!


راستی عیدتون مباااااااااااااااااااااااااااااااارک!!!!!!!!!!!
خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی مبارک!!!!!

واااااااااااااااااااااااای خدای من!!!!!
تلویزیون روشنه...
مهمون برنامه خندوانه اکبر عبدیه!!!!!!!
یه جوری خندید که من از خنده ش ترکیدم!!!!!!
خیلی باحال بود!!!!
خب دیگه.....قربانت ،ستاره بچینی ، شب عمیق بخوابی بوس بوس!!!


آآآآآآآآآآآهان نه یه چیز دیگه...
این آهنگی که تو خندوانه میخونن و درباره ی ایران و خلیج فارسه رو خیلی دوست دارم...ریتم باحالی داره!!!!


   


Сommεƞt()  
سه شنبه 12 خرداد 1394  12:49 ق.ظ    ویرایش: شنبه 21 شهریور 1394 03:19 ب.ظ
توسط: mohi

دیدی آدم وقتی تو باتلاق می خواد راه بره چجوری حرکت میکنه و دست و پا میزنه؟؟؟
من الان اون شکلی هستم!!!
دارم جون میکنم!!!
دو تا درس دینیم هنوز مونده ...دیگه هر کاری میکنم نمیره تو!
به خدا نمیره!!!
یک ساعته دارم دو صفحه رو میخونم!!!
واااااااااااای یعنیا هی چند خط میخونم ، هی صفحه میزنم ببینم چند صفحه مونده ولی مگه تموم میشه؟؟؟
یعنی واقعا تا یک ساعت دیگه تموم میشه؟؟؟
یعنی تموم میشه؟؟؟
یعنی باور کنم دیگه کتابو میبندم میذارم کنار؟؟
آآآآآآآآآآآخ حتی فکرشم مث نوشیدن آب خنک تو بیابون می مونه!!!!
از همه بدتر فرداس!!!!
میریم سر جلسه امتحان با یه سوالایی مواجه میشیم که جوابش به اندازه ی صفحات رساله س!!!!بعد اون وقت جا واسه شون چقدره؟؟؟؟به اندازه ی یه کلمه!!!!

پاشم برم به قول خود معلم مون بکوبم تو سرم ببینم میتونم این جمله های قلمبه سلمبه ی کتابو تو این کله م فرو کنم یا نه!!!!
.....................................................................................................................................................................................
الان که دارم اینارو ادامه ی این پستم مینویسم ساعت هفت و نیم صبحه و من هنوز همون دو تا درس دیشبیم که مونده بود ، مونده!!!!!!
خدایا....کمک کن سریع بخونم تموم بشه بذارمش کنار دیگه!!!!
دیشب دیگه داشتم از خواب می مردم....گرفتم خوابیدم دیگه!!!!!
الانم برم ادامه ی درسم رو بخونم!!!!



   


Сommεƞt()  
یکشنبه 10 خرداد 1394  12:38 ب.ظ    ویرایش: شنبه 21 شهریور 1394 03:19 ب.ظ
توسط: mohi

" کوتاه ترین نامه "
<< من شیفته ی کوتاه ترین نامه ای هستم که تاکنون به یک سردبیر نوشته شده است. وقتی سر دبیر روزنامه ی دیلی میل از خوانندگان خود خواست به این سوال جواب بدهند که " اشکال دنیا چیست ؟ " جی. کی . تون چستر تون نویسنده ، مطلب زیر را برای سردبیر فرستاد: سر دبیر گرامی
مشکل دنیا من هستم
ارادتمند شما جی کی . چستر تون. >>
این داستانه رو هم از کتاب " یک روز را 365 بار تکرار نکنیم " خوندم و برام جالب بود و نوشتم...
حالا نکته مثبتش رو گرفتین یا خودم براتون بازش بکنم؟؟؟؟
هان؟؟؟
منظورش اینه که ...
بگم؟؟؟
منظورش اینه که اگه بخوایم بفهمیم کی بیشتر از همه بهمون لطمه میزنه خود خود خود خودمون هستیم!!!
بازم بگم؟؟؟؟


به نظر من که مشکل دنیا ، 24 ساعته بودن شبانه روزشه!!!!
باید بیشتر میشد....اون جوری خیلی بهتر بود!!!!
بچه بودم وقتی بقیه میگفتن زمان چقدر زود میگذره اصلا معنی حرفشون رو نمی فهمیدم....اما الان میفهمم که واقعا زمان زود میگذره!!!
مثلا خیلی سریع یه هفته بدون سه شنبه و چهارشنبه رد شد.....البته که سه شنبه و چهارشنبه داشت اما خب از نظر من این دو روز بدون زنگای زیستش اصلا بی مفهومن!!!!!

همین الان بعد امتحان ریاضی :
یعنی دیگه کمر واسه من نموند!!!!
آآآآآخ....خدایا!!!!
آخه پنج صفحه امتحان ریاضی؟؟؟؟؟
دیگه جونی واسم نمونده!!!
امتحانش آسون بود ولی آسون از اون سختاش!!!!

ناظم مون وقتی می خواد بهمون برگه امتحانی هارو بده ، تند تند پرت میکنه رو هوا!
باید دانش آموز فنی و تکنیکی باشی تا بتونی اون برگه رو با اون سرعت و حرکت شتاب دارش تو هوا بقاپی!!!!
بابا خب خواهر من یه ذره آروم تر بده!!!!
حالا پنج دقیقه این ور اون ور که زیاد فرقی نمیکنه!!!!
اصلا آدم نمیفهمه کی اومد کلاس ، کی برگه هارو داد و کی هم رفت!!!!!
والا به خدا!!!!
من که خودم شخصا وقتی نزدیک صندلیم میشه ، مث یوز پلنگا خیز میگیرم تا بتونم شیرجه بزنم تو هوا و برگه م رو بگیرم!!!!

   


Сommεƞt()  
شنبه 9 خرداد 1394  06:06 ب.ظ    ویرایش: شنبه 21 شهریور 1394 03:19 ب.ظ
توسط: mohi

جادوگری که روی درخت انجیر زندگی میکرد به لستر گفت:یه آرزو کن تا برآورده کنم....
لستر هم با زرنگی آرزو کرد که 2 تا آرزوی دیگه هم داشته باشه...
بعد با هر کدام از این سه آرزو ، آرزوی 3 آرزوی دیگر کرد....
و به همین ترتیب ادامه داد تا وقتی که آرزوهایش رسید به 7 میلیون و 18 هزار و 34 تا!!!!! (+ خوش به حالش ....کوفتش بشه!!!)
بعد آرزوهایش را پهن کرد رو زمین و شروع کرد به کف زدن و رقصیدن و آرزو کردن برای داشتن آرزوهای بیشتر و بیشتر و بیشتر و....در حالیکه دیگران می خندیدند و گریه می کردند ، عشق می ورزیدند و محبت می کردند ، لستر وسط آرزوهایش نشست.
آن ها را روی هم ریخت تا شد مثل یک تپه طلا و نشست به شمردن آنها....تا پیر شد و بعد ، یک شب اورا پیدا کردند در حالیکه مرده بود و آرزوهایش دور و برش تلنبار شده بودند .
آرزوهایش را شمردند حتی یکی از آن ها هم گم نشده بود همه شان نو بودند و برق میزدند....!

+ اینو از ته کتاب " جرات داشته باش، آرزو کن ....قدم بردار "  یا همون " Dare to Dream....Then do it  "  نوشتم...
بعله.....الان فهمیدین من از خوندن رمان هایی که سراسر رویا و تخیلاته  دست برداشتم و به سمت کتاب های امید وار کننده رفتم؟؟؟؟
یه کتاب دیگه هم هست که اسمش هست " یک روز را 365 بار تکرار  نکنیم! " ، این یکی حتی اسمش هم آموزنده س!!!!
از این یکی بعدا می نویسم!!!!!

   


Сommεƞt()  
شنبه 9 خرداد 1394  05:41 ب.ظ    ویرایش: شنبه 21 شهریور 1394 03:20 ب.ظ
توسط: mohi

ما یه معلم ریاضی داریم که مث یه گوله نمک می مونه!!!!
یه معلمی که سر کلاس فقط و فقط درس میده و اصلا وارد بحث های حاشیه ای نمیشه اما بعضی وقت هاااا......امان!!!!
بعضی وقت ها یه تیکه هایی بهت میندازه که میخوای از خنده دیوار رو گاز بگیری!!!!
یه بار آیناز سر کلاس ، خوابش میومد و سرش رو گذاشته بود رو میز....
بعد خانوم مون با اون لحن خوشمزه ش برگشت گفت : خانوم صبح به خیر!!!!خوب خوابیدی؟؟؟!
از این معلماس که تا آخرین لحظه ی زنگ از زمانش استفاده میکنه....
من همه ش غصه میخورم چرا اینقدر حرص می خوره!!!!
فقط کافیه تو محاسباتت یه اشتباه بکنی، اینقدر حرص میخوره اینقدر حرص میخوره که آدم به خودش فحش میده که چرا این معلمو عصبانی کرده!!!!
یه بار زنگ خورده بود ، بعد خانوم مون هنوز داشت تمرین حل میکرد...
بعد یکی از بچه های کلاس واسه اینکه دیگه خانوم درسو تموم کنه برگشت گفت خانوم خسته نباشین!!!!
معلم مون هم برگشت گفت : ممنون سلامت باشی! خب حالا بریم سوال بعد!!!!
بعضی وقتام مشاهده شده که اگه دانش آموز بگه نتونستم سوالو حل بکنم بر میگرده میگه مگه می خوای موشک هوا کنی؟؟؟؟
وااااااااااااااااااااااااااااااای من اگه جای اون دانش آموز بیچاره بودم همون جا سکته میکردم!!!!!
اینقدر که من از معلما میترسمااااا....
حتی تو اوووووووووووووووووج عصبانیت هم به دانش آموز میگه " شما! "
یه جورایی تیکه کلامشه که همه ش بگه " شما خانوم...شما! "
یه بارم گفت ده دقیقه وقت میدم فلان سوالو حل کنید....
من و فاطمه و سارا خودمونو کشتیم اما نتونستیم ...
زمانش تموم شد....
از بین این همه بچه برگشت فاطمه رو نگاه کرد و صداش کرد....فاطمه گفت حل نکردم خانوم!
به فاطمه رحم کرد و روبه من گفت " شما خانوم...بغلیش! شما پاشو بیا! "
منم مث فاطمه گفتم حل نکردم خانوم....
نمیدونم تو قیافه ی فاطمه چی دید که بهش رحم کرد و اما اونو تو قیافه ی من ندید و گفت پاشو بیا همین جا حل کن!
لزران ترسان رفتم!!!!!
تو مسئله هه اسم صمد و محمد بود....
بعد حالا هی به من داره توضیح میده صمد فلان محمد فلان!
هر چند ثانیه یه بارم از من میپرسید فهمیدی دخترم؟؟؟؟
منم عین خنگا و از بس استرس داشتم هی نگاهش میکردم و با شرم و حیا ( الکی مثلا من خجالتی هستم! ) میگفتم نه خانوم!
و طفلکی باز دوباره میگفت ببین عزیزم صمد این جور میشه محمد اونجور میشه حالا چی میشه؟؟؟؟؟
منم باز......
تا اینکه بعد سه چهار بار گفت برو بشین نخواستم!!!!!!!!

این معلم ما....
مسائل کتاب رو حل نمیکنه!
میگه اونا مسائل پیش پا افتاده س!
الان من آخر شب که بخوام برم سراغ کتاب ، مث خرررررررررر می مونم توش!
حالا نمیدونم کتاب واقعا پیش پا افتاده س و من چیزم یا نه .....!

جالبیش اینه بر میگردی از ایشون از بحث مثلثات سوال میپرسی ...
بعد جوابی که دریافت میکنی اینه : این که خیلی پیش پا افتاده س...دیگه اینا رو تو ابتدایی هم خوندین!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
بابا به جان خودم من ابتدایی جدول ضربم رو به زور یاد گرفتم چه برسه که بدون سینوس کسینوس و این چرت و پرتا چیه!!!
حالا ما فردا امتحان ریاضی داریم.....
تقریبا یک فصل و نیمم مونده + کل مسائل کتاب!!!!
وااااااااااااااااااااااااااااای ته گاج یه سری مسائل گذاشته از ریشه و رادیکال ها که حالم ازشون بهم میخوره!!!!!!!!!
اصلا نگاهش میکنم غصه م میگیره!!!!!!
فک کنم این اولین باری باشه که بتونم قبل از ساعت یک شب تموم بکنم!!!!!!!!!
هوووووووووو یووووووووووووووووهووووووووووووووووووو......!!!!
الانم دارم سیب زمینی سرخ کرده میخورم...
آخه امروز صبحونه ساعت 12 ظهر پاشدم یه کم فسنجون بود ....اونو گرم کردم و خوردم!
بعدش دیگه واسه ناهار اشتهایی نداشتم!!!!!!!!!!! ( در واقع ناهاری نداشتیم که من بخوام اشتها داشته باشم!!!!!)
آآآآآآآآآآخ من پاشم برم با فاطمه حرف بزنم.....!!!
البته الانم دارم حرف میزنمااا....!
+شام قورمه سبزی داریم!!!!!!

   


Сommεƞt()  
پنجشنبه 7 خرداد 1394  06:16 ب.ظ    ویرایش: شنبه 21 شهریور 1394 03:20 ب.ظ
توسط: mohi

واااااااااااااااااااااااااااااااااااای خدا!
اومدم میبینم فرزانه 9 تا نظر گذاشته ...چقدرم طولانی!!!!
فرزانه انصافا چجوری حوصله ت میاد بنویسی؟؟؟
البته من الان هیشکدومشون رو نخوندم!!!!
ولی وقتی بخونم مسلما میفهمم که با چه حسی نوشتی!!!!
...........
امروز امتحان زبان داشتیم...
من فهمیدم هر چه قدر هم که امتحانمون آسون باشه یا کم واسه من هیچ فرقی نداره و بالاخره یه جوری شروع میکنم که تا 4 صبح بیدار باشم!!!
چرا دروغ بگم....کلی حرف دارم بزنم ولی زودی تندی می خوام برم کامنت های فرزانه رو بخونم....از اون گذشته کلی باید وقتم رو بذارم که جوابش رو بدم!!!!
امروز فرزانه ازم پرسید اگه بخوای منو بکشی چجوری میکشی؟؟؟
منم گفتم مرگ تدریجی!!!!
بعد توضیح دادم دقیقا منظورم چیه و اون بچه نزدیک بود بزنه زیر گریه!!!!
من الان میگم که شوک الکتریکی رو انتخاب کردم...!
ولی خودم دوست دارم تو اقیانوس بمیرم....خیلی رویاییه!!!!
خیلی!!!!
.............
ما یه همسایه داریم...
که از سی روز ماه ، 31 روزش رو مراسم روضه دارن!!!!!
بعد جالبیش اینه که هر دفعه هم یه حرفارو میزنن ، هر دفعه هم داره از مهموناشون کم میشه!!!!
آخه خواهر من انصافه؟؟؟
برمیداری تو این ماه روضه میذاری؟؟؟؟
خدا شاهده پارسال نیمه شعبان هم گذاشته بود!!!!
ای بابا....
من فعلا برم کامنتای فرزانه رو بجوابم!!!!

   


Сommεƞt()  
پنجشنبه 7 خرداد 1394  12:02 ب.ظ    ویرایش: شنبه 21 شهریور 1394 03:20 ب.ظ
توسط: mohi

توجه : این یک پست رنگی رنگی است!
به خاطر فرزانه جونم که مث خودم چیزای رنگی رنگی دوست داره!

ادامه مطلب   


نظرات()  
سه شنبه 5 خرداد 1394  12:13 ب.ظ    ویرایش: شنبه 21 شهریور 1394 03:21 ب.ظ
توسط: mohi

آخیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــش!!!!!!!!!!!!!!!!!!
آخ بالاخره کمرم راست شد!
امتحان فیزیکو دادیم رفت!!!!!
هرچه قدر خوب یا هرچه قدر بد!
مهم نیس!
فقط اون سارای دیوووووونه داشت زار زار گریه میکرد و من حرص میخوردم که این چرا سر نمره گریه میکنه؟؟؟؟
بهش میگم مگه الان که امتحانت رو بد دادی ، تموم آینده ت خراب شد؟
میگه من با این وضع داغونم هیچی نمیشم!الان که فیزیکم اینقدر بده 2 سال دیگه بدبختم!!!!!!!
نگاه کن تروخدا.....!
یه روز با خنده و هرهرکرکر میایم خونه و یه بارم با گریه و ماتم!
شنبه که از امتحان زیست داشتیم میومدیم ، دو تا پسربچه ی با نمک داشتن فوتبال بازی می کردن....
بعد توپشون افتاد جلوی پای سارا....بهش گفتم شوتش کن بهشون بده گناه دارن!
شوت کرد!
چه شوتی!
سوباسا هم اینطوری نمیتونه شوت کنه!
یعنی باید از اون صحنه فیلم میگرفتنااااا.....
4 تایی داشتیم همینطوری به توپی که رو هوا بود نگاه میکردیم....
اصلا ازش بعید بود با همچین مهارتی بتونه شوت کنه!
بعد واکنش اون پسر بچه ها برام خیلی جالب بود!
یکیشون دست زد و اون یکی که تیشرت و شلوارک آبی تنش بود و 4 سال بیشتر نداشت ، داد زد " ای جااااااااااااان ای جااااااااااااااااااااااان ای جااااااااااااااااااان...." 
حالا نه یه بار نه دو بار بلکه به قول خانوم ایرانی هزار و سیصد و نود و چهار بار گفت!
انصافا خیلی باحال شوتش کرد!
بعد اون روز اینقدر به واکنش اون پسر بچه ها خندیدیم که  لپ های من درد گرفت!!!!!!
آخه پسره یه ای جان می گفت و هزار تا " جان " از بغلش میرخت!!!
سارا هم در گوشم به مسخره گی گفت " مث اینکه خیلی خوشش اومده...برو بهش بگو بیاد خواستگاریم!!! "
آره دیگه اون روز خیلی خندیدیم....
اما امروز....
عین دو تا آدم افسرده و ماتم زده اومدیم خونه....
البته من که حالم خوبه اما خب سارا.....
منی که میبینی اینقدر حالم خوبه ، 3 نمره غلط دارم هاااا.....!
آررررررررره!!!!!

......................
صبح وقتی وارد مدرسه شدم با یه صحنه ی بسیار جالب و باور نکردنی ای روبرو شدم!
تمام بچه ها، همه ی همه شون به صورت دایره های کوچولو کوچولو رو زمین نشسته بودن بودن و همه کتابا جلوشون باز بود و واقعا واقعنی داشتن درس میخوندن و تمرین میکردن!
وقتی اون بالای پله ها وایستادم و دیدمشون یاد " مجرای هاورس "  و " زیست شیرین عزیزم ! "  افتادم!
آخه انگار یکی بچه هارو مرتب کرده بود که اونجوری بودن!
.....................
من...ماشین حسابم رو گذاشتم گوشه ی گوشه ی دیوار....
بعدش...
باد اومد و خیلی ریلکس بین اوووووووووووووون همه وسیله ای که اونجا بود ، ماشین حساب عزیزم رو که طاهری هم خیلی دوسش داره  رو خیلی شیک و مجلسی انداخت زمین و خورد و خاکشیرش کرد!
سوال من اینه: الان خیالت راحت شد اینو شکستی؟؟؟؟؟؟نه واقعا هوا جان ( یاد جناب خان افتادم! ) نونت کم بود ، آبت کم بود که اومدی زدی ماشین حسابم رو شکستی؟؟؟؟؟؟؟؟؟
آخه فقط یه ماهه که خریدمش.....اون یکی رو هم که از دستم افتاد شکست!
ای بابا.....شانس نیس که....!
خب حداقل میذاشتی امتحان ریاضیم رو میدادم بعد دو دستی تقدیمت میکردم تا خودت بشکونی!
والا!
..................
دیشب که با داداشم تلفنی حرف زدم ، ازم پرسید که امتحانات کی شروع شده ؟
گفتم شنبه ......
گفت کی تموم میشه ؟
گفتم فردا!
گفت فردا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
گفتم آره دیگه....زیست رو که دادیم رفت...این فیزیکم بدیم که دیگه بقیه شون امتحان نیستن که!
امتحانای داداشیم دو هفته دیگه س....!
جدیدا هم که یه سری حرفای مشکوک میزنه.....!
فک کنم خبرایی باشه هااااا....!
هرچند خودش میگه شوخی میکنه!
...................
آخیش....
یه ذره راحت شدم!
تو این امتحان فیزیکه  واسه نفس کشیدن هم وقت نمی آوردم!
آخه چقدر یه معلم میتونه رو درس خوندن بچه ها موثر باشه هاااا....!
زیست  به اون سختی و وقت گیریش رو خوندم ، انگار با هر صفحه و هر خطش یک لیوان عسل میخوردم!



سهراب سپهری میگه :
من در این تاریکی ، فکر یک بره ی روشن هستم که بیاید علف خستگی ام را بچرد!

جالبه نه؟

   


نظرات()  
سه شنبه 5 خرداد 1394  02:23 ق.ظ    ویرایش: شنبه 21 شهریور 1394 03:21 ب.ظ
توسط: mohi

اوووووووووووووووووووووووووووووووووووووف!!!!
تقریبا فیزیکم تموم شد....!
البته هنوز هیچکدوم از برگه های فصل سه و چهار رو حل نکردم....
درحال حاضر ناقص ترین فصلم ، فصل چهاره که فقط جزوه و کتاب رو خوندم...بدون نمونه سوال!بدون حل مسائل دو جسمی!
بی خیال....مهم نیس دیگه واسم چی میشه!
مگه همه ی سرنوشت و آینده ی من به این امتحان وابسته س که حالا بخوام به خاطرش غصه بخورم؟
والا.....!
دیگه نمیرسم بخونم.....مهم اینه که خودم میدونم که اگه وقت اضافی داشتم صددرصد بیشتر کار میکردم...دیگه امروز همه ی توان و وقتم رو گذاشتم!
یک روز که از بیست و چهارساعت بیشتر نیس که حالا من بخوام تو یک روز از یک روز بیشتر بخونم!والا!
دارم دری وری میگم....
برم بخوابم که فردا بعد امتحان هرچه قدر هم که بد بدم ، خوشحال خواهم بود...چون دیگه حالا حالاها با فیزیک روبه رو نخواهم شد تاااااااا هروقت که هوس مرور درسا به سرم بزنه!
شب خودم به خیر!
با آرزوی موفقیت برای تجربیای گل! ( ریاضیارو که.....اون نامردا یک هفته وقت داشتن کار بکنن!هیچکدومشون حق ندارن فردا غر بزنن که فلان و بهمان! فقط کافیه یکی از دوستام شروع کنه بگه من نرسیدم و خسته شدم و بی حوابی کشیدم و این حرفا....من میدونم و اون! حالا دیگه !)
بازم شب خودم و دوستام به خیر!

   


نظرات()  

دیــــوونه بازیام...!