پنجشنبه 25 تیر 1394  01:58 ق.ظ    ویرایش: شنبه 21 شهریور 1394 03:14 ب.ظ
توسط: mohi

دیدین بچه کوچولوها وقتی میخندن،صدای خنده شون چقدر نازه؟؟؟؟!
منظورم از اون خنده هاشونه که شبیه قهـ قهـه می مونه!
حالا  یه بنده  خدایی هست که تو فیلم بچگی هاش یه جوری میخنده که ماشالا قهقهه نیست،بلکه عربده است!!!!!!!!!!
یعنیا خودشم مونده که این چه جور خنده بوده که این میکرده!!!
باید روی فیلمه بزنن +14....!!!!
اینقدر که خوف ناک و وحشتناک میخنده!!!

   


Сommεƞt()  
چهارشنبه 24 تیر 1394  01:19 ق.ظ    ویرایش: شنبه 21 شهریور 1394 03:14 ب.ظ
توسط: mohi

بچه بودم کلاس ژیمناستیک میرفتم....
اون موقع ها میتونستم 180 درجه بزنم....

بعد یه روز که کسی خونه نبود من دختر عمو مجبور کرده بودم 180 درجه بزنه....( با اینکه خونه ی فاطمه اینا اراکه ، اما بعضی وقتا که میومدن قم ، فاطمه برنمیگشت خونه شون و یه دو هفته ای می موند و بعدش ما میرفتیم اراک و فاطمه رو میبردیم خونه شون و اون وقت من دو سه هفته می موندم اونجا...! چقدر خوش بودیم اون موقع ها....! )
بیچاره هی میگفت نمیشه و نمیتونم و این حرفا...
اما من به زور میخواستم که بشه....

تا اینکه مامانم اومد و به داد اون بیچاره رسید...
حالا رفته بودیم خونه ی داییم اینا افطاری ، هستی دخترداییم 6 سالشه...
حالا اون میره کلاس ژیمناستیک....

بعد شام بهم گیر داده بود که باید برام " پل " بزنی!!!!!
حالا من : هستی ! تروخدا گیر نده! من الان غذا خوردم...اصلا مگه من هم سن تو هستم که به من گیر میدی؟؟؟برو بچه و .....
هستی: اه! شدی مث پیرزنا
....همه ش غر میزنی! یالا واسم باید " پل " بزنی!!!!
بعد جالبه بقیه هم انتظار همکاریم  با اون نیم وجبی رو داشتن!!!
هیچی دیگه....
من الان کچل شده در خدمت شمام!!!
موندم باباش چی میکشه از دست این دختر!!!


   


Сommεƞt()  
سه شنبه 23 تیر 1394  01:12 ق.ظ    ویرایش: شنبه 21 شهریور 1394 03:15 ب.ظ
توسط: mohi

از اون جا که هیچوقت شماره ای که روی صفحه ی تلفن میفته رو نمیبینم ، چون غافل گیر شدنش می ارزه به فهمیدن فقط چند ثانیه زودترش ، امشب ساعت 10 فرزانه زنگ زد خونه مون....
وقتی گفتم الو و صداشو شنیدم به گوشام شک کردم...چند ثانیه وایستادم تا اون طرف خط شروع کنه به حرف زدن که مطمئن بشم خود خود فرزانه س!!!!
فرزانه ای که وقتی بقیه زنگ میزنن خونه شون یا خوابه یا نیست و یا هزار جور موانع دیگه ، امشب خودش زنگ زده بود خونه مون!!!!

هرچند منم خیلی بی شعورم که یه زنگ نزدم خونه شون!!!!
بگذریم....
یه 1 ساعتی حرف زدیم و گذشت و منم شاد و شنگول نشستم جلو تلویزیون که ....
داشت یه سریالی رو تبلیغ میکرد....
اولین صحنه ش یه جمله بود توی یه صفحه ی سیاه....
که اصلا منو وارونه کرد!!!!!

نوشته بود " همه بشرند اما فقط بعضیا انسان اند........! "
خیلی جمله ش قشنگه....
منو که غرق کرد...!
بیشتر از همه یاد آدمایی که آبو اسراف میکنن انداخت.......
اوضاع آب ایران خیلی خیلی خیلی وحشتناک تر از اونیه که تو تلویزیون اعلام میکنن....
ههههعععععیییییی.....!

   


Сommεƞt()  
شنبه 20 تیر 1394  12:16 ق.ظ    ویرایش: شنبه 21 شهریور 1394 03:15 ب.ظ
توسط: mohi

یعنییا این دعای جوشن کبیر معجزه س!!!!
اصلا میترکونه!!!!
من تقریبا دوماه و شاید هم بیشتر میشد که ساعت 12 شب نگرفتم بودم بخوابم....
یه ماهه که تابستون شده نخوابیدم و یه ماه قبلش هم که سرگرم امتحانای لعنتی بودم و اون موقع شب داشتم جون میکندم که تموم بشه....
اما اون سه شب احیا....
همین که صدای دعا می پیچید تو خونه ، انگار که بیهوشی بهم تزریق کرده باشن....جوری میرفتم اون دنیا که خدا هم به زور هلم میداد برگردم تو همین دنیا!!!!
یه خواب سنگینی که نگو!!!
و در طی همون سه شب بود که برنامه ی خواب من تنظیم شد....!!!!


+طفلک آقای ظریف !!!
در طی این مذاکرات، هم موهاش ریخت،هم موهاش سفید شد،هم داره کم کم یه ظریف واقعی میشه و هم زیر چشماش گودی رفته و سیاه شده!!!!!!!!!
حالا نه اینقدر....ولی خب شده دیگه!!!!



   


Сommεƞt()  
چهارشنبه 17 تیر 1394  07:47 ب.ظ    ویرایش: شنبه 21 شهریور 1394 03:15 ب.ظ
توسط: mohi

الان خونه ی سارا هستم....
امشب کلی خونه مون مهمون داریم....
دستامم خیس عرقه و لب تاب فاطمه داره منهدم میشه!!!!
امشب قیمه بادمجون داریم....
این سارا هم کفشا ی پاشنه بلند مامانشو پوشیده و عین ربات ها داره جلوم راه میره!!!!!

اویییییییییییییییییییییییییی واییییییییییییییییییییییییییی دوووووووووووووووووووووووو سییییییییییییییییییییییییییییی لااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا جیییییییییییییگ

چینگلی جونگول ونگگگگگگگگگگگگگگ     تاااااااااااااااااااااااااااااااپ توووووووووووووووووووووووووون 

دوستان این خط بالایی شاهکار سارا س!!!!
زده به سرش!!!
شبای احیاس.....براش دعا کنین!!!!

   


نظرات()  
شنبه 13 تیر 1394  12:14 ق.ظ    ویرایش: شنبه 21 شهریور 1394 03:15 ب.ظ
توسط: mohi

تو آلمان چندین نفر به خاطر اینکه دمای کشورشون رسیده به 30 درجه ، از دنیا رفتن...!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
و...
دولتشون چاره اندیشی فرموده که تو خیابوناشون استخر بزنن که هرکس احساس کرد گرمازده داره میشه بره توش که نمیره!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

فک کنم این آلمانیا بیان اهواز،اصلا اهواز هیچی همین قم خودمون پاشون به زمین نرسیده از گرما خفه بشن!!!!!!!

اونم از تیم ملی والیبال روسیه و لهستان که وقتی اومدن ایران،تو ورزشگاه واسه اینکه سر و صدا زیاد بود یه سری هاشون پنبه کردن تو گوشاشون!!!!!!!!!!

اییییییییییییییییش.....این خارجیا چقدر سوسولناااااا.......نازک نارنجیاااااا......!!!!!!

   


Сommεƞt()  
سه شنبه 9 تیر 1394  08:18 ب.ظ    ویرایش: شنبه 21 شهریور 1394 03:15 ب.ظ
توسط: mohi

سحر هی به بابام میگفتم " بابا منو اینو نمیخورم....تو بیا بخور،بابا من اونو نمیخوام تو می خوای؟ "
نه اینکه آدم بد غذایی باشماااا..نه ولی خب یه سری چیزارو دوست ندارم....مث گوشت چرخ کرده تو ماکارانی!
دفعه ی آخر یه لیموترش رو نصف کردم ، نصفه شو خوردم نصف دیگه ش رو دلم نمیخواست....
بابامو صدا کردم اومد خورد ، بعد اینکه خورد کاملا جدی  برگشت بهم گفت هر چی نمیخوری همین الان بده بخورم این دفعه صدام کنی بیام با چاقو میزنمت هاااا.....!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
یعنی من مردم از خنده.....!!!!!!!

   


Сommεƞt()  
دوشنبه 8 تیر 1394  12:05 ب.ظ    ویرایش: شنبه 21 شهریور 1394 03:15 ب.ظ
توسط: mohi

بی خوابی واسه یه آدم خوش خوابی مث من یعنی مرگ!
واقعا احساس میکنم تمام بند بند وجودم داره از هم میپاشه....
از سحر تا حالا انواع اقسام شگردای خواب رو انجام دادم اما لعنتی خوابم نبرد که نبرد...
هیچی هیچی هیچی نمیتونه حال افتضاح منو توصیف کنه...
هیچ وقت فکر نمیکردم فقط چند ساعت به تاخیر افتادن خوابم منو تا این حد آشفته کنه...
فقط دلم میخواد یکی از دوستام زنگ بزنه هرچی از دهنم در میاد بهش بگم تا خالی بشم...
الان فقط مامانم تو خونه س...اون بیچاره هم تازه از خوابش بلند شده،اومده تو اتاق دید من هنوز بیدارم نگران شده بود که نکنه مریض شدم!
داشتم فکر میکردم چی الان میتونه حال منو خوب بکنه؟
دیدم هیچی....
حتی بیشترین چیزی هم که دوسش دارم هم نمیتونه خوبم بکنه...
مگه من چند ساعته بی خوابی میکشم که دارم له میشم؟
خیلی خب بذار ببینم....
من روز شیشم که از خونه ی سارا اینا اومدم از بعد سحر خوابیدم تا شیش ونیم بعد از ظهر....بعدشم پا شدم نمازمو خوندم و رفتیم خونهی داییم اینا.....بعدشم که اومدیم خونه و سحری خوردیم و من هنوزم بیدارم!
این جوکه  بی مزه هست که میگه " هر وقت خوابم نمیبره یه جوری که فکرم بفهمه تو دلم میگم برم یه کتاب بردارم بخونم ، همون لحظه خوابم میبره...." یه همچین جوکی بود دیگه...دقیقش رو یادم نمیاد......من امشب امتحانش کردم ، جواب نداد!
صد و هفده تا تست شیمی زدم دیگه دیدم من خسته شدم،مندلیف خسته شد،جورج استونی خسته شد،اما این مغزم خسته نشد که بخوابه.....
من دلم فقط خواب میخواد!
و....
چند دقیقه پیش بعد از مدت ها رفتم یه سری به بلاگفا زدم....
نوشته بود یه سری از وبلاگاش برگشته....
اما ...
مال من پاک شده بود!
و این اعصاب خط خطی شده م رو بدتر کرد....
اهههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههه!!!!!!!!!!!!
بی شباهت به سگی نیستم که دلش میخواد پاچه ی یه نفرو بگیره!


   


Сommεƞt()  
دوشنبه 8 تیر 1394  12:35 ق.ظ    ویرایش: شنبه 21 شهریور 1394 03:16 ب.ظ
توسط: mohi

مامانم میگفت تو تلویزیون یه برنامه نشون داده که یه خانومه تماس گرفته گفته لطفا طرز صحیح وضو گرفتنو آموزش بدین...
اون آقائه هم یه ظرف آب جلوش بوده (برنامه ش زنده نبود!) و دستاشو میشوره و میکشه به صورتش و بعدش هم برمیگرده رو به دوربین میگه بقیه ی وضو گرفتن رو هم که ایشالا بلدین من دیگه انجام نمیدم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
یعنی همین فقط!!!!!
خب برادر من اگه خانومه بلد می بود که زنگ نمیزد بگه که...!!!!!
....................................
امشب خونه داییم اینا شام دعوت بودیم....
الان برگشتیم خونه....
از اون روز که رفته بودیم فروشگاه کوثر،من یه آب انار از این پاکتیا گرفتم ، مونده بود....
تا اینکه بالاخره بازش کردیم....
من اولین قلپی(!) که ازش خوردم قیافه م اینجوری شد:

به جون خودم مزه ی آب لبو میداد!!!!
به خدا راست میگم!!!!
اصلا انگار داشتم لبو میخوردم!!!!

تا اینو گفتم مامانمم گفت آره،بابامم قبول کرد که بدجوری مزه ی لبو  میده!!!!
من خواستم تجربه هامو در اختیار بقیه بذارم که دیگه از این آب انارا نخرن ، چون آب انار نیس آب لبوئه!!!!!

   


Сommεƞt()  
شنبه 6 تیر 1394  10:05 ب.ظ    ویرایش: شنبه 21 شهریور 1394 03:16 ب.ظ
توسط: mohi

چقدر امروز بهم خوش گذشت!
از خوشی زیاد روی پام بند نبودم!
هر وقتم که هیجانم میره بالا،ولوم صدام میزنه  بالا و بقیه باید به زور خفه م بکنن!
ساعت دو بود که رفتم خونه ی سارا اینا تا ساعت تقریبا 4 یه فیلم سینمایی خنده دار دیدیم....
مثل اینکه ساعت چهار و نیم فاطمه زنگ میزنه خونه ی ما سوال بپرسه اما مامانم بهش میگه که محدثه رفته خونه ی سارا!
فاطمه هم زنگید اونجا.....یه کم با هم حرف زدیم ،سوالشو پرسید منم نتونستم قانعش بکنم!!!!!حالا منم هی دارم براش این ناقل های پروتئینی رو توضیح میدم،سارا در گوشم هی وز وز میکرد که نااااااااااااااااااااااقل؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟پلاسمودسم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟اینا دیگه چیه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
حالا خوبه پلاسمودسم رو درست هم تلفظ نمیکردااااا....!!!!!!
بعدش فاطمه گفت من دارم میام اونجا.....من و سارا حرفش رو جدی نگرفتیم.....!
فاطمه آدرس پرسید و قطع کرد...
من و سارا هم  یه انیمشین انخاب کردیم که ببینیم..که دوباره تلفن صداش در اومد!
فاطمه بود.....گفت جدی جدی دارم میام اونجا!!!!
و اومد.....
ساعت پنج و نیم اینا بود که رسید.....ساعت پنج و چهل و پنج دقیقه سه تایی تصمیم به اقدام یک کار خرکی  کردیم....هیچ کدوم مون هم واسه شروعش جرئت نداشتیم! نمیدونستیم عکس العمل کاری که از انجامش دو به شک بودیم چی میتونه باشه!
اما انجام شد......و بهترین لحظات روز من همون موقع ها بود که تو ابرا بودم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!1
امروز عاااااااااااااااااااااااااااااااااالی بود!!!!!!!!!1
بعدش با فاطمه هم فیلم دیدیم،فیلمی که من و سارا بابتش کلی می خندیدیم فاطمه در برابرش واکنشی نشون نداد! بعد جالبه به جاهای بی مزه ش میخندید!
بعدشم ساعت هفت و بیست دقیقه سه تایی زنگ زدیم خونه ی زهرا که تولدش رو بهش تبریک بگیم!!!!!
امروز تولد زهراس!!!!!!!!!!
تولدشم مبارک باشه!!!!
چقدر من این اتفاقای غیر منتظره رو دوست دارم خداااااااااااااااااااا.....!!!!!!!!

+شدیدا منتظر روز شیشم ماه بعد هستم!!!!
تولد سارا بدترین روز عمرم بود در صورتیکه روز تولد زهرا روز خیلی خوبی بود!

   


Сommεƞt()  
جمعه 5 تیر 1394  09:38 ب.ظ    ویرایش: شنبه 21 شهریور 1394 03:16 ب.ظ
توسط: mohi

تو ماه رمضون رکورد خوابیدنم به اندازه ای رسیده که سحر که میخوام بخوابم به مامانم میگم گوشیتو بده میخوام ساعت بذارم.....
مامانمم میگه حالا مگه چند میخوای بیدار شی؟
بنده خدا توقع داشت بگم ساعت هشت صبحی ،نهی دیگه نهایتش ده یازده ....منم نه گذاشتم نه برداشتم گفتم شیش بعدازظهر!
الان دو روزه که واسه تنبیه گوشیشو نمیده ساعت بذارم منم مجبور شدم به سارا بگم زنگ بزنه خونه مون بیدارم بکنه....
حالا موندم فردا رو چیکار کنم!
قراره برم خونه سارا اینا ، خوش بگذرونیم، ولی گیر داده میگه باید یک بیای!!!!
منم که یک نمیتوووووووووووووونم بلند شم!!!!!!
قشنگ دو روز بود که آفتابو ندیده بودم...یعنی دو روز پشت سر هم بود که فقط رنگ سیاهی شب رو دیده بودم!!!!
یعنی سحر میخوابیدم تاااااااااااااااااااااااااااااااااااا دم افطار!!!!
دیگه کم کم دارم یه جغد حرفه ای میشم واسه خودم!
آفتاب که بزنه میخوابم تا که بره!!!!
حالا بحث نماز صبحم که اصلا یه چیزیه واسه خودش....!
چند روز پیش تا مامانم بره تلویزیونو خاموش کنه و بره برسه به اون یکی اتاق،من نمازمو خوندم....
مامانمم گفت شدی عین چایی سازا ...!!!!!!والا چایی سازام اینجور مث تو عمل نمیکنن !!!!!
بحث ساعت گویا بودنم که رفته رو اعصاب خانواده!
از اولش که شروع میکنیم به خوردن سحری هر دقیقه اطلاع میدم که یک دقیقه گذشت 40 دقیقه مونده..دو دقیقه گذشت سی ونه دقیقه مونده .....و الی آخر!
قیافه ی همه اون لحظه:
حالا اگه داداشم بود که میگفت یکی دهن اونو ببنده!!!!!!!!!!سرمو خورد!!!!!!!!!!!!!

.......................................
+چون از روزی که رفتم واسه گرفتن کارنامه ها،تا الان نیومدم باید بگم که روز بسیار بسیار بسیار شیرین و غیرقابل منتظره ای بود واسم!!!!!
عااااااااااااااااااااااااااااااااااااالی بود!!!!
اون روز قرار بود سارا زنگ بزنه خونه مون بیدارم کنه اما از بس که واسه کارنامه ش و معدلش استرس داشت یادش رفته بود!
منم وقتی فرزانه SMS داد بیدار شدم....
سریع و تند خودمو پنج دقیقه ای آماده کردم....همون موقع مامانم که بیرون بود رسید خونه و رفتیم مدرسه!
از ساعت ده و نیم تا تقریبا دوازده و نیم مدرسه بودم....
فرزانه و پریسا هم مونده بودن ، مینا و نرگس هم بودن....(فائزه اما زود رفت....سارا هم که به گفته ی دیگران مث یک جنازه ی متحرک بوده و رفته خونه!!!!!.)......با هم دیگه داشتیم حرف میزدیم که نرگس یهو یه خبر خوشحال کننده بهم داد!!!!!
من اون روز یه مدت هر چند کوتاه تونستم پیش معلم زیستم باشم!!!!!!!!!
چه روزی از این بهتر میتونه باشه آخه؟؟؟؟؟
آهان راستی معدلمو نگفتم.....شدم 19.70!!!!!!!!!
خودم که خیلی راضیم ولی یه چیزی....!
من اون روز فهمیدم که یه تعداد کمی از بچه ها کارنامه هاشون به شدت توشون اشتباه رخ داده بود!!!!
مثلا یکی از بچه های فوق العاده ماه کلاسمون هندسه ش رو داده بودن 12.5 یا ریاضیشو....ریاضیشو یادم نیس اما اونم فک کنم 15 داده بودن!!!!!!!!!
قلب بنده ی خدا اومده تو دهنش وقتی کارنامه شو دیده!!!!!!
خلاصه دیگه روز خیلی خوبی بود......با دیدن معلم زیستم خیلی هم بهــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــتر شد!!!!مخصوصا اینکه بی خبر دیدمش!!!!یعنی از قبل خبر نداشتم!!!!!!!!!!!
واااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای.....................!!!!!!!

   


Сommεƞt()  

دیــــوونه بازیام...!