دیــــوونه بازیام...!

آهن سرد کن!

ووووووووواااااااااااااااای....
تازه میفهمم چرا هیچ وقت میز جلویی نبودم و همیشه اون ته کلاس میشینم!
معلم شیمی مون...خعلی باحال درس میده...
داشت ساختار لوییس رو درس میداد با لحن خیلی بچه گونه و باحالی میگفت " کربن به کلر میگه یکی مال من یکی مال تو " یا فلانی به فلانی تو پیوند داتیو میگه دوتا مال من هیچی مال تو...!!!!!!!!!!
اینو هزار بار در طول درس دادنش میگفت و من و پریسا خفه شدیم از خنده....!
یعنی من به شخصه سرخ سرخ شده بودم و نفس نمیتونستم بکشم...
بعد حالا بین این چهارتا دبیر کلاس تستامون ، معلم شیمی مون از همه جدی تره ، خب زشتم بود که من هی بخندم ، تریپ این آدمای افسرده که دستشونو میزنن به پیشونینشون ، رو گرفته بودم تا نبینه دارم میخندم......!!!!
همون لحظه برگشتم به پریسا گفتم من دیگه غلط بکنم بیام ردیف اول کلاس!

.................................
یه اتفاق وحشتناک دیگه هم افتاد که کاش میشد ادای اون لحظه رو دربیارم و فیلم بگیرم و بذارم تا شما هم ببینین!
رفتم از تو آبدارخونه یا چه میدونم آشپزخونه(!) ی مدرسه مون یواشکی از تو یخچالش آب بردارم بخورم...
در یخچالو باز کردم برداشتم همین که درو بستم یه قیافه پشت در یخچال دیدم که همون لحظه با حرکت اسلوموشن در یخچالو باز کردم آبو گذاشتم سر جاش!!!!
با خودم عهد بستم که دیگه هیچ وقت تو زندگیم آب نخورم!
اون خانومه که حالا بماند کی بود برگشت بهم گفت مگه اینجا خونه خالته؟؟؟آب سرد کن حیاط آب داره دو بار هم تست کردیم برو از اونجا بخور...!
بدتر از همه اینه که دیدین وقتی تو یه خونه ای قتل اتفاق میفته همه میریزن از خونه هاشون بیرون و با چشمای گرد شده این ور اون ور نگاه میکنن؟؟؟
وقتی داشت این اتفاقا میفتاد عده ی بسیار کثیری وایستاده بودن و تمام تمرکزشون رو جمع کرده بودن که حتی یه ثانیه رو هم از دست ندن!!!
فقط خوشم میاد رفتیم حیاط که از آب سرد کن آب بخوریم ، آب نداشت، بابای مدرسه مون که سن داداش مدرسه مون رو داره(!) برگشت به اون خانومه گفت " خاموش بوده....بذارین بیان از تو دفتر آب بخورن تا این آبو سرد کنه "
حیف که......
یعنی دلم میخواست برم به خانومه بگم اینجوری دوبار تست کردین آب داشته و خنک بوده؟؟؟
خدایا....
فقط دلم خنک شد که حق با من بود...!
بعدشم خونه خاله نیس خونه مامان که هس؟
مگه مدیرمون همیشه نمیگه شما دخترای من هستین؟؟؟
خب؟
مدرسه هم که از قدیم گفتن خونه دوم آدمه...
پس و السلام!
خونه ی خودمه!
اون آقائه هم که بابای مدرسه س...!
من که فرقی بین اونجا و خونه مون نمی بینم!
هم مامان داره هم بابا!



+تازه آبِ آب سرد کن مزه ی آهن میده!



طبقه بندی: دیوونه بازیام (خاطره ها و یادداشتام)،
[ پنجشنبه 29 مرداد 1394 ] [ 06:22 ب.ظ ] [ mohi ] [ Сommεƞt() ]

باغ

دقت کردین که وقتایی که مامانتون یه شام خوش مزه گذاشته ، باباتون همون روز اومدنی خونه هوس گرفتن نون تازه به سرش میزنه و وقتی میاد خونه همه جمع میشن و اون نونه رو با پنیر و هندونه و گردو و این جور چیزا میخورن و مامانتون هی حرص میخوره نخورین الان شام حاضر میشه و این حرفا....؟؟؟؟
اما شما گوش نمیدین و تا خرخره (!) میخورین و سیر میشین و دیگه اشتهایی واسه شام ندارین....؟

در عوضش وقتایی که مامانتون واسه درست کردن شام چیزی به ذهنش نمیرسه و از شما کمک میخواد شمام بر میگردین بهش میگین حالا یه چیزی درست کن میخوریم و مامانتون میگه خب بگین مثلا چی؟ و شما هم پرتوقعانه میگین قیمه ای ، لوبیا پلویی و ...چیزی...記号だよ。びっくり のデコメ絵文字記号だよ。びっくり のデコメ絵文字記号だよ。びっくり のデコメ絵文字
ولی بعدش مامانتون میگه بیاین یه امشبه رو باباتون بره بره نون تازه بگیره و بشینیم نون پنیری چیزی بخوریم ، هان؟ビックリ のデコメ絵文字
و شما هم شروع میکنین به غر زدن که اِ مامان ، نه ! نون پنیرم شد غذا آخه؟ آدم سیر کنه مگه؟؟؟記号 のデコメ絵文字


واقعا چرا...
☆はてな★ のデコメ絵文字
حداقل تو خونه ی ما این طوره...!!!
از سر لج بازی هم نیستا....ولی نمیدونم واس چی چیه!!!!

+دوست بابام باغ گردو داره ، یه کمی هم داده بود بابام آورده بود خونه ....
من که عاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااشق گردو تازه هستم.
شـ ـكلـك هاے پـ ـادشـاه وَ مـَ ـلکـ ـه...اما گردویی که اون پوست سبز دورش افتاده رو زیاد دوست ندارم....!
جاتون واقعا خالی....کلی خوردم!
الان فردا بیام مدرسه سر انگشتام سیاهه...!
دست کش پوشیدماااا اما نمیدونم چرا بازم سیاه شده...
表情 のデコメ絵文字
بی خیال بابا.....دو روز دیگه رنگش میره!



طبقه بندی: دیوونه بازیام (خاطره ها و یادداشتام)،
[ شنبه 24 مرداد 1394 ] [ 01:02 ق.ظ ] [ mohi ] [ Сommεƞt() ]

مقنعه...

یوهویی یاد مقتعه هایی افتادم که پارسال اول سال زورمون میکردن که سر کنیم و خوشم میاد کسی هم سر نکرد....!!!!!!!
اونایی هم که سر میکردن بعد یه مدت کنار گذاشتن..!!!!
بابا چی بود اونا....مامان بزرگ منم اونارو سر نمیکنه چه برسه به ماها...!!!!
اونم فک کن تو تابستون بخوای مقنعه چونه دار بزنی..............!!!!!!!!!!!!!
من که خودم هر وقت سر میکردم بدتر موهام میزد ازش بیرون و چون دستام عرق میکرد نمیتونستم بکنم تو و همه ش به دوستام میگفتم بکنن تو...!!!!
حالا خدا به خیر کنه...
معلوم نیس امسال میخوان چه بلایی به سرمون بیارن...!!!!

+کلا دو روز مونده به کلاس تستا...!!!
برنامه ی مدرسه مون هم که کلا منو کشته...!!!!
یکشنبه ها و جمعه ها تعطیلیم...!!!!!!!!!!!!!!
بابا خب میذاشتین همون پنج شنبه جمعه تعطیل باشه که آدم تکلیفش معلوم باشه...
ای بابا...

++بوی قیمه
تو خونه مون پیچیده...!!!!
جای همه ی قیمه دوستا خالی!




طبقه بندی: دیوونه بازیام (خاطره ها و یادداشتام)،
[ پنجشنبه 22 مرداد 1394 ] [ 06:14 ب.ظ ] [ mohi ] [ Сommεƞt() ]

ای داد بیداد....!

قبض تلفن مون اومده....
1850 دقیقه تماس گرفته بودیم یا بهتر بگم گرفته بودم.............!!!!!!!!!
امیر تا دید یه سووووووووووووت بلند کشید.....!!!!!!!!
من نمیدونستم دقیقه های صحبت کردن رو هم تو قبض مینویسن!!!!!!!!
عجب بدبخت شدم مناااااااااااا...!!!!!!!!
امیر حساب کرد گفت میشه سی ساعت..............!!!!!!!!!!!
تازه یه کمی هم از سی ساعت بیشتر..........!!!!!!!!!
همه ش داره خط و نشون میکشه که بذار بابا بیاد خونه.....!!!!!!!!!

همه ش هم میگه که تازه فقط تو زنگ نمیزنی که.....اونام زنگ میزنن!!!!
کاش دقیقه های دریافتی رو هم میزدن که میفهمیدم چند دقیقه اونا زنگ زدن و تو حرف زدی...........!!!!!!!!!
واسه مسخره کردنم میگفت یه اس ام اس اومده برام که به یه منشی نیاز داریم ، تو که اینقدر فَکِت فعاله برو دیگه....!!!!!!!!




طبقه بندی: دیوونه بازیام (خاطره ها و یادداشتام)،
[ چهارشنبه 21 مرداد 1394 ] [ 05:00 ب.ظ ] [ mohi ] [ Сommεƞt () ]

تفلد...

17 مرداد تولد فاطمه ،دخترعموم بود...
اما چون کارت حافظه ی کامپیوترو در آورده بودیم تا امیر بره یه هاردی چیزی واسه ش بگیره که اینقدر هنگ نکنه، واسه همونم نشد که براش پست بذارم...
این چند روزه هم با گوشی مامانم میرفتم این ور اون ور...
البته به فاطمه تبریک مخصوصم رو گفتم و امیدوارم هرچه زودتر ببینمش...
و یه خبر خوبی که بهم داد اینه که داره میاد تجربی!!!!!!!!!
آخه میخواست بره ریاضی اما مث اینکه تصمیمش عوض شده...
البته میگفت همچین زیست رو دوست نداره ولی بدش هم نمیاد....!!!!!!!!
از اینجا باید بهش بگم ( چون میدونم میاد به وبم سر میزنه! ) که از حالا به بعد که رفتی تو گروه تجربیا باید از این عکسا خوشت بیاد و در همه حال قربون صدقه ی اینجور عکسا بری ، حتی اگه از ته دلت هم نباشه بالاخره باید یه جوری ثابت کنی که یه تجربی اصیل هستی و رو درس زیست غیرت داری!!!!!



ولی خدایی این عکسه خیلی با نمکه هااااا....
به گمونم داره تقسیم سلولی رو نشون میده!!!!!!!
خوووو چیه زیست یادم رفته....!!!!!!!!

راستی فاطمه ، دختر عمو ی خلم ، بهت بگم برو زبان ژاپنیت رو تقویت کن چون وقتی بخوای زیست دو رو بخونی ، باید زبون چینی و ژاپنیت خوب باشه تا بتونی کلمه هاشو تلفظ کنی!!!!!!!!!
من که خودم این همه الکی مثلا شیفته ی زیستم ، همه ش یکی از دوستام به نام پریسا ازم سوتی میگیره که این تلفظش اشتباهه!!!!!
یه بارم که جلوی همه و معلم زیستم سوتی تلفظی دادم و همه خندیدن!!!!!!! و هیچ وقت اون لحظه رو یادم نمیره!!!!!!!!
البته بماند که این پریسا خودش هم سوتی های جالبی میدهد و رگ کرونر را رگ کرونل مینویسد!!!!!!!!!!

البته همچین هم نگران نباش چون من یه دوست دارم که از قضا اسم اونم فاطمه س و یوهویی طی یک اقدام جو گیرانه ی کامل ، تغییر رشته داد و یک عدد رقیب به رقیب هایم افزود ، تونست تو تابستون به تنهایی زیستو بخونه و بره امتحانشم بده......البته که صددرصد پشتکارش هم خیلی زیاد بود....!!!!!!!
من که هنوز موندم چجوری حوصله ش گرفته که اینکارو بکنه.............!!!!!!!!!
آره دیگه خلاصه...
داشتم خیلی سبز زیست فصل دو رو میخوندم که با واژه ای به نام " استرپتوکوکوس نومونیا " برخوردم....
فقط یه نیم ساعتی خشک بودم ، یه کمی هم لکنت زیان گ ِ گِ  گِ رِ فت ت َ ت َ م....!!!!!!!!

+بازَ ز َ زَ م توَ وَ و َ لدت مُ مُ مُ بارک!!!!!!!
مردادی دوست داشتنی...........!!!!!!!!
بهترین خاطره های بچگیم و کارهای خرانه م همه شون با خودت بوده......!!!!!!!!





طبقه بندی: دیوونه بازیام (خاطره ها و یادداشتام)، متفرقه (تکست عکس،ترول،داستان،،..)،
[ چهارشنبه 21 مرداد 1394 ] [ 12:25 ق.ظ ] [ mohi ] [ Сommεƞt () ]

لندن

امروز که رفته بودم استخر.....
چند نفر بودن که از لندن اومده بودن....
من خیلی کنجکاو بودم باهاشون حرف بزنم....
البته قبلش نمیدونستم از کجا اومدن ولی قیافه هاشون داد میزد که ایرانی نیستن....!
رفتم جلو....ازشون یه چند تا سوال کردم....
خیلی باحال بودن...
فهمیدم که دینشون اسلامه ، بابای دختره ایرانیه ولی مامانش نه...
به خاطر شغل باباش اونجا زندگی میکنن....
آبجی دختره قیافه ش به ایرانیا میخورد اما خودش موها و مژه های بور و پوست سفید و چشمای طوسی داشت....
از دختره خیلی خوشم اومد....فوق العاده خون گرم بود....
از قصد هم آروم آروم حرف میزد که من بفهمم....
دختره هم چین غلیظ میگفت " iran is very beautifull" که من گفتم " جون من...؟؟؟ "
برگشت گفت خیلی خوشحال میشم شمام بیاین اونجا....چرا نمیاین؟؟؟
منم رو راستانه گفتم  " beacaus  i'm nut  reach .....! "


دختره نوزده سال داشت....
میخواستم بهش بگم دخترای هم سن و سال تو یا کنکور شونو دادن یا دارن واسه کنکور درس میخونن....اون وقت تو دوره ی اجهان گردی واس خودت گذاشتی؟؟؟؟!!!!




طبقه بندی: دیوونه بازیام (خاطره ها و یادداشتام)،
[ چهارشنبه 14 مرداد 1394 ] [ 03:59 ب.ظ ] [ mohi ] [ Сommεƞt() ]

چندش نیست ≤ چندش هست

سرما خوردن تو تابستون هم واسه خودش نوبریه....
سه جلسه ی آخری که رفتم استخر ، میرفتم حوضچه ی آب یخش...
دفعه اولش یه کم عطسه کردم ، دفعه دوم عطسه کردم و همراه با سرفه شد ، دفعه سوم که امروز باشه ، منو از پا انداخت.....!!!!!!!

هی مامانم میگفت نرو اونجاها ، اما من گوش نمیکردم ...........!!!!!!
خسارات وارده به خانواده ی محترمه = یک عدد کامل و نصف بسته ای دیگر از دستمال کاغذی 100 برگ اعلاء+ سه چهار عدد قرص سرما خوردگی و لورتادین و....+عدم روشن کردن کولر و در گرما ماندن + یک قاشق عسل و یک لیوان شیر گرم+ سه لیوان شیرکاکائو گرم..................!!!!!!!!!!!!!
امروز یه آبریزشی گرفتم که نگووووووووووووو...........!!!!!!!!

هی دونه دونه که دستمال بر میداشتم و صدای بوووووووق میومد و میرفتم مینداختم سطل آشغال ، که چند دفعه بعدش مامانم گفت " بچه جان ، پلاستیک آشغال خشکا اون یکیه ، دستمال کاغذی هارو بنداز تو اونا ....!!!! "
من : مامان؟؟؟؟
من فک کنم این دستمالا رو تو پلاستیک آشغال های خیس نشه انداخت چه برسه به خشک...!!!!!!باور کن داره آب ازشون میچکه.....!!!!! "

+الان اگه مامانم اینجا بود ، بهم میگفت " دیوونه رو نیگا ..........!!!!!!! رفته داستان دماغ پاک کردن هاشو داره مینویسه ...........!!!!!!!!!! " و یک " نچ نچ نچی " هم میکرد و میرفت........!!!!


میگماااا....
خوب شد امیر نیس.....!!!!!!!!
چون خیلی از این صدای " فین فین " کردنِ موقع سرماخوردن بدش میاد...!!!!

ن َ که بقیه خوششون بیاد هاااااا....اما اون خیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــلی دیگه بدش میاد....!!!!!!





طبقه بندی: دیوونه بازیام (خاطره ها و یادداشتام)،
برچسب ها:سرماخوردگی،
[ سه شنبه 13 مرداد 1394 ] [ 01:07 ق.ظ ] [ mohi ] [ Сommεƞt() ]

331

یه ساعت پیش بود که فرزانه بهم خبر داد که با آبجیش رفته بوده کانون قلم چی ....
بعدش.....رتبه های زیر 1000 کنکور رو زده بودن رو دیوار....
بعدش.....خب من خبر نداشتم که محمد ، پسرعمه م ، رتبه ش چند شده دیگه...یعنی میخواستم بذارم یه موقعی ازش بپرسم که جواب همه چی اومده باشه و بدونم چه رشته ای و چه دانشگاهی میره دیگه....واسه همین ازش نپرسیده بودم...!
بعدش یه ساعت پیش توسط فرزانه فهمیدم که محمد رتبه ش شده 331.............!!!!!!!!!!!!!!
وااااااااااااای....حساااااااااااااااااااااااااااااااااابی رفتم تو شووووووووووووووووک.............!!!!!!!!!!!!!!!
اصلا باورم نمیشد....!!!!!!!!!!
میدونستم که خوب میشه....چون واقعا حسابی تلاششو کرده بود.....میدونستم خوب میشه...اما....ن تا این حد............!!!!!!!!!
من خوشحالم که خوب شده...اما از یه طرفی بدبخت شدم...!!!!!!!!!!
هنوز به خانواده م نگفتم....اگه بفهمن....اگه بفهمن همه ش میخوان بگن که یاد بگیر ازش.....تو هم بشین مث اون درستو بخون به جای اینکه وقتتو تلف کنی....درستو بخون آینده ت رو بساز و این حرفا....!!!!!!!!!!!!
هععععععععععی.....
سخته باور کردنش....!!!!!!!!!!





طبقه بندی: دیوونه بازیام (خاطره ها و یادداشتام)،
[ دوشنبه 12 مرداد 1394 ] [ 07:15 ب.ظ ] [ mohi ] [ Сommεƞt() ]

داستان

میدونم طولانیه.....
ولی جان من بخونین خیلی باحاله....

یک روز یک زن و مرد ماشینشون با هم تصادف ناجوری می کنه. بطوریکه ماشین هردوشون بشدت آسیب میبینه. ولی هردوشون بطرز معجزه آسایی جون سالم بدر می برن.
 
وقتی که هر دو از ماشینشون که حالا تبدیل به آهن قراضه شده بیرون میان، رانندهء خانم بر میگرده میگه:
 
- آه چه جالب شما مرد هستید!…. ببینید چه به روز ماشینامون اومده! همه چیز داغون شده ولی ما سالم هستیم! این باید نشونه ای از طرف خدا باشه که اینطوری با هم ملاقات کنیم و ارتباط مشترکی رو با صلح و صفا آغاز کنیم!
 
مرد با هیجان پاسخ میگه:
 
- اوه … “بله کاملا” …با شما موافقم این باید نشونه ای از طرف خدا باشه!
 
بعد اون خانم زیبا ادامه می ده و می گه:
 
- ببین یک معجزه دیگه! ماشین من کاملن داغون شده ولی این شیشه مشروب سالمه. مطمئنن خدا خواسته که این شیشه مشروب سالم بمونه تا ما این تصادف خوش یمن که می تونه شروع جریانات خیلی جالبی باشه رو جشن بگیریم!
 
و بعد خانم زیبا  بطری رو به مرد میده.
 
مرد سرش رو به علامت تصدیق تکان میده و در حالیکه زیر چشمی  خانم زیبا رو دید می زنه درب بطری رو باز می کنه و نصف شیشه مشروب رو می نوشه و بطری رو برمی گردونه به زن.
 
زن درب بطری رو می بنده و شیشه رو برمی گردونه به مرد.
 
مرد می گه شما نمی نوشید؟!
 
زن لبخند شیطنت آمیزی می زنه در جواب می گه:
 
- نه عزیزم ، فکر می کنم الان بهتره منتظر پلیس باشیم !!!

منبعش:
اینجا


+امیر امروز رفتش طرفای جنوب.....نمی دونم واسه چی...
ولی میدونم به میگو یه ربطی داره....
جای خالیش فعلا که حس نمیشه....





طبقه بندی: متفرقه (تکست عکس،ترول،داستان،،..)،
برچسب ها:داستان، داستان کوتاه، داستان های خنده دار،
[ یکشنبه 11 مرداد 1394 ] [ 12:30 ب.ظ ] [ mohi ] [ Сommεƞt() ]

شاید .....!

اون روز که فاطمه اومد خونه مون تا بهش یه کم زیست درس بدم....
یک عدد موجود آبی رنگ برای من از سفر شمالش آورده است که..........
خییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییلی نازه!!!!!!!!!!!!!

خیلی بانمکه..........!!!!!!!!!
از اون روز تا حالا همه ش دارم باهاش ور میرم..........!!!!!!!!!
یه چیزیه که.......نمیدونم چیه....!!!!!!!!
کوچولوئه.......مث خمیر بازی ای می مونه که بادکنک آبی تنش کرده......و دو تا چشم داره و موهاشم کاموا هستش....!

هرچی باهاش بیشتر ور بری شل تر میشه......
این سارا اون موجود آبی رنگو ، تو خونه مون عین لباس چلوندش!!!!!!!!!

دیگه بدبخت ازش چیزی نموند که.......
منم واسه اینکه سفت بشه گذاشتمش یخچال....!!!!!!!

خیلی باحاله خداییییییی....مث کلروفیلم دوسش دارم...!!!!!!!
البته واسه م کلوچه هم آورده بود............!!!!!!!!!
اونقدری که امیر از خوردن کلوچه ها خوشحال به نظر میومد فک نکنم کسی خوشحال بشه.....!!!!!


+امیر یه چند روزیه که میره داروخونه ی دامپزشکی کار میکنه....
نه که کار کنه هااااا....آموزشی میره.....
بعد همون جور که گفتم داروخونه ی دامپزشکیه دیگه.....یعنی واسه حیوونا دیگه......!!!!!
بعدش بابام برگشته ازش میپرسه " امیر تو داروخونه هه لوازم آرایشی هم میارن؟؟؟؟؟!!!!!!! "

امیر برگشت گفت " آره بابا...کجایی!!! لباس تور و فیلمبردار هم هست!!!! "

آخه پدر من تو داروخونه ی دامپزشکی ، لوازم آرایشی چه میکنه؟؟؟؟؟
خدارو چه دیدی.....شاید روزی گاو نری هوس کرد لاک بزنه.......یا شایدم سگی دلش خواست رژ گونه بزنه!!!!!!!!

++بارش این جوجه ها از موسم رو خیلی دوست دارم......





طبقه بندی: دیوونه بازیام (خاطره ها و یادداشتام)،
[ جمعه 9 مرداد 1394 ] [ 05:22 ب.ظ ] [ mohi ] [ Сommεƞt () ]

مطلب رمز دار : رمز : اسم عروس فاطمه اینا

این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.


[ دوشنبه 5 مرداد 1394 ] [ 12:40 ب.ظ ] [ mohi ] [ Сommεƞt () ]

الکتریسیته

زنی مشغول درست کردن تخم مرغ برای صبحانه بود.
ناگهان شوهرش سراسیمه وارد آشپزخانه شد و داد زد: مواظب باش، مواظب باش، یه کم بیشتر کره توش بریز..

وای خدای من، خیلی درست کردی ... حالا برش گردون ... زود باش.
باید بیشتر کره بریزی ... وای خدای من از کجا باید کره بیشتر بیاریم؟؟ دارن می‌سوزن. مواظب باش. گفتم مواظب باش! هیچ وقت موقع غذا پختن به حرفهای من گوش نمی‌کنی ... هیچ وقت!! برشون گردون! زود باش! دیوونه شدی؟؟؟؟ عقلتو از دست دادی؟؟؟ یادت رفته بهشون نمک بزنی. نمک بزن... نمک.....
.
.
زن به او زل زده و ناگهان گفت: خدای بزرگ چه اتفاقی برات افتاده؟! فکر می‌کنی من بلد نیستم یه تخم مرغ ساده درست کنم؟

شوهر به آرامی گفت: فقط می‌خواستم بدونی وقتی دارم رانندگی می‌کنم، چه احساسی
دارم.....

...............................................................................
+دیروز یک ثانیه.....و شاید هم کمتر برق خونه مون رفت ، محافظ کامپیوترمون بووووووومب شد!!!!
نمیدونم چراهاااا....آخه افتضاح تر از اینا هم برق رفته بود اما نمیدونم این دفعه چیجور شد که بدبخت سوخت....!!!!!!
البته خود کامپیوتر صحیح و سالمه.....ولی اگه محافظ نداشت معلوم نبود چه بلایی به سرش میومد........!!!





طبقه بندی: دیوونه بازیام (خاطره ها و یادداشتام)، متفرقه (تکست عکس،ترول،داستان،،..)،
برچسب ها:داستان کوتاه،
[ دوشنبه 5 مرداد 1394 ] [ 12:12 ب.ظ ] [ mohi ] [ Сommεƞt () ]

عالی

دیروز یکی از بهترین روزهای زندگیم بود.....
صبحش پا شدم رفتم استخر....
بعدش رفتم خونه ناهار خوردم و ساعت دو رفتم خونه ی سارا اینا....تا ساعت هفت و نیم!
برگشتم خونه مامانم بهم گفت " خب تو که اینقدر اونجا بودی شب هم می موندی دیگه !!! "
کلی خوراکی های خوش مزه خوردیم....
من هر چی که میخوردم میگفتم جای بقیه دوستامون خالیه ....
یه بارشو داشتیم از این آلو ترشا میخوردیم...
من برای هزارمین بار گفتم جای بقیه خالیه...
سارا برگشت گفت " نه اصلا جاشون خالی نیست "

اینو که گفت آلو پرید گلوش و به غلط کردن افتاد و گفت " آره آره راست میگی جاشون خالیه ! "
برگشتنی....من اصلا حواسم نبود که به مامان سارا سلام داده بودم، به اشتباه برگشتم گفتم سلام...
سارای بی شووووووووووووووووور هم گفت " چند بار سلام میدی؟ "

عوضش خدا حالشو جا آورد....
اونم همون لحظه به اشتباه برگشت از مامانش و بقیه خدافظی کرد...
مامانشم گفت " تو دیگه واسه چی خدافظی میکنی ؟ "

اینو که واسه داداشم تعریف کردم....
برگشت گفت " شاید بنده خدا فکر میکرده ادامه ی مذاکرات اینجا برگزار میشه و داشته باهات میومده خونه مون ! "

خخخخ.....
ولی واقعا جاتون خالی بود....
خیلی خیلی بهمون خوش گذشت!





طبقه بندی: دیوونه بازیام (خاطره ها و یادداشتام)،
[ شنبه 3 مرداد 1394 ] [ 11:56 ق.ظ ] [ mohi ] [ Сommεƞt () ]

subtitle



آآآآآخ آخ گل گفته...!!!!
آدم دوست داره بعضی وقتا معنی بعضی از نگاه هارو بفهمه ....!!!!
مخصوصا اون عصبانی ها و ناراحتی هاش رو...!!!

.................................................................
+حالا که بحث سر زیرنویسه اینو بگم که سارا ی خل و چل...!!!!
برداشته هری پاتر شیش رو ریخته تو پوشه ی پنج...منم که نمیدونستم اون فیلم قسمت 6 هست اشتباهی ریخته تو 5 دیگه.....براش همون زیرنویس 5 رو باز میکردم....هی میگفتم خدایا این زیرنویسش اصلا به فیلمه نمیاد....چه مرگشه آخه؟؟؟
هیچی دیگه رفتم خودم زیرنویس رو گرفتم ....
بعدا که داشتم واسه سارا تعریف میکردم که فلان شخص مرد و این شد و اینا....
برگشته بهم میگه اینایی که تو داری میگی تو 6 اتفاق میفته!!!!
الان یادم اومد که برات اشتباهی ریختم!!!!




طبقه بندی: دیوونه بازیام (خاطره ها و یادداشتام)، متفرقه (تکست عکس،ترول،داستان،،..)،
برچسب ها:تکست عکس،
[ پنجشنبه 1 مرداد 1394 ] [ 11:28 ب.ظ ] [ mohi ] [ Сommεƞt() ]

.....

یه بنده خدایی هست هر وقت میره استخر یه دو متر آب استخر کم میشه!
چرا؟
چون که شنا بلد نیست!

یعنیا من تلاششو الگوی خودم قرار میدادم الان میتونستم برم اون ور و یه فرار مغزهای دیگه رو بوجود بیارم

من دارم از بعد ماه رمضون روزای زوج میرم استخر!
فردا هم میخوام برم!
دیروز که رفته بودم معلم علوم راهنماییم رو دیدم...
خعلی باهاش حال میکنم!!!!
معلم باحال و گوگولی ایه!!!!

++میگم...
انگاری...که بدن آدم به شخصی که خمیازه میکشه حسودی میکنه که فورا بعدش خمیازه ش میگیره!!!!
والا به خدا....!!!!


+++این روزا درگیر هری پاتر شدم!!!!
قبلا تا قسمت چهارش رو دیده بودم...
اما دوباره نشستم از اول میبینمش....
هفت قسمته که قسمت هفتمش خودش دو قسمته!!!!!
و هر قسمتش دو ساعت و نیم کمتر نیست!!!!
من از سوروس اسنیپ
خعععععععععععععععععععععععععععععععععععععععلی خوشم میاد!!!!
اصلا کلا از شخصیت منفی های فیلمه بیشتر خوشم میاد...!!!!
مثلا از مالفوی هم خوشم میاد!!!!
هععععععععی....!!!!

امروز خیلی بهم خوش گذشت...!
فک کنم بهترین تابستون عمرم امسال باشه!!!!
البته دوست دارم برم مدرسه هااااا....بالاخره هر چی باشه سر زنگ زیست خانوم معلمِ جونی ِزیستِ خودم
(اوه! چه جمله ای شد!) باشم یه  کیف دیگه داره....!!!!!
امروز رفته بودیم بیرون خرید....!!!!!
آخه شهریور ماه عروسی دختر عمومه...!!!!
یه لباس خیلی خیلی خیلی خیلی خوشگل و دخترونه هم خریدم....!!!

خیلی دوسش دارم!!!
رو یقه ش از این پاپیون هایی که به یقه میزنن داره....!!!!
از اون پاپیون ها خیلی خوشم میاد...!!!!

فردا اگه بشه میخوام برم خونه ی سارا....!!!!
وااااااااااااای خدایا....!!!!فقط بیست و چهار روز دیگه تا کلاس تست هام مونده!!!!
یه استرس جانانه به من بده که منو به پای درس و کتاب بکشونه...!!!!!
قرار بود مرداد ماه دیگه شروع کنم به خوندن.....و قرار هم بود که امروز 4 تا فصل زیستو بخونم....اما هنوز که هیچی نخوندم!!!!
نتیجه های کنکور هم که اومد.....!!!!
اصلا نمیتونم این رتبه های یک تا ده کنکور رو درک کنم...!!!!
یعنی چی آخه؟؟؟؟؟

رتبه یک؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟/
چیجوری؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

مگه غیر اینه که ما هم همون مغزی رو داریم که اونا هم دارن؟؟؟؟؟!!
چم دونم والا...!!!!
من هنوز نمیدونم پسر عمه م رتبه ش چند شده اما خبر دارم که رتبه ی ریحانه ، آبجی فرزانه، شده 1800.....!!!!!!!!!!!!
خووووووووش به حالش........!!!!!!!!
من که بهش از صمیم قلبم تبریک میگم!!!!!!!

خدا میدونه که الان فرزانه و آبجیش چقدر خوش حالن!!!!!!!!
خدا کنه واسه ما هم از این نوع خاص شاد بودن پیش بیاد....!!!!!!!!






طبقه بندی: دیوونه بازیام (خاطره ها و یادداشتام)،
برچسب ها:هری پاتر، سوروس اسنیپ،
[ پنجشنبه 1 مرداد 1394 ] [ 11:06 ب.ظ ] [ mohi ] [ Сommεƞt() ]