پنجشنبه 30 مهر 1394  10:11 ق.ظ    ویرایش: دوشنبه 5 بهمن 1394 09:44 ب.ظ
توسط: mohi




سالگرد تلخ ترین روز زندگیم مبارک....:(
فقط فرقش اینه اون موقع چهارشنبه بود....یه روزی که حسابی هم بارون اومدش تو مدرسه....
اما امروز پنج شنبه س!


"
باید عادت کنم کم کم
خیلی سخته احساس پشیمونی ..."





   


نظرات()  
یکشنبه 26 مهر 1394  02:44 ب.ظ    ویرایش: یکشنبه 26 مهر 1394 02:48 ب.ظ
توسط: mohi


اون شخصی که با اسم انتقام جو برام کامنت گذاشته بودی و ازم سوال پرسیده بودی....
شرمنده سوالت متاسفانه ادبیاتش خوب نبود و منم نمیتونم تاییدش بکنم...
اما همین جا جواب تو میدم که من اون شخصو نمیشناسم و اسمش هم همونطور که خودت میدونی  سارا هست...من بیشتر از این چیزی نمیدونم!
من فقط مجازی باهاش هستم....که اینارو خودتم میدونی!

   


Сommεƞt()  
شنبه 25 مهر 1394  02:49 ب.ظ    ویرایش: دوشنبه 18 آبان 1394 04:07 ب.ظ
توسط: mohi

امتحان فیزیک تموم شد...
یه امتحان خیلی ماست و راحت که فقط به خاطر کور بودنم گند زدم بهش !
درست لحظه ای که خانوم گفت برگه ها بالا ، نگاهم روی علامت منفی پشت  Q میخ شد...!
خب شاید هر مبحث دیگه ای بود یه منفی شاید اینقدر تاثیر نداشت اما تو الکتریسیته ی ساکن نبودن یه منفی باعث میشه تا تمام اندازه ها و برآیندگیزی هات غلط از آب دربیاد!
اون لحظه که اون منفیه رو دیدم اینقدر هل شده بودم که نمیدونستم چی کار کنم؟
کاش کاش کاش که ای کاش خانوم فیزیکمون فقط پنج دقیقه ی دیگه بهمون وقت میداد ...اون وقت خیلی سریع سواله رو حل میکردم و سه نمره از دست نمیدادم!
کلا اینقدر اعصابم خورده که نمیخوام سر به تن اطرافیانم باشه!
فقط میخوام از کلاس بزنم بیرون و برم توی این هوای خوب که امروز یه کم هم بارون اومد، نفس بکشم!
اصلا به جهنم ! مهم خودمم و خودم و خودم و خودم که میدونم خیلی خیلی خوب درسو یاد گرفتم !
نمره اصلا مهم نیست....من درسمو یاد گرفتم!
ولی به خدا اگه فقط یه بار دیگه این چشمای لعنتی مو ببندم سر امتحان و کور بازی در بیارم خودم چشامو از کاسه در میارم!
البته یه چیز خیلی مهمی تو حواس پرتیم تاثیر داشت....و اونم این بود که 5 دقیقه بعد از اینکه خانوم رفته بود کلاس و داشت برگه های امتحانو میداد به بچه ها اومدم کلاس...یعنی من و پریسا تو کلاس ریاضی یک بودیم که همینجوری سر خوش و خرامان خرامان داشتیم به سمت کلاسمون میرفیتم که یه دفعه از لای در نمیه باز دیدیم که معلم سر کلاسه....!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
کلی خودمو لوس کردم و خواهش کردم تا بذاره بدون برگه برم سر کلاس!
چون میدونستم که اگه بخوام برم از ناظم بسیار مهربون مون برگه بگیرم باید هفت خوان رستمو پشت سر یذارم و تازه بعد از کلی توضیح صادقانه ی من معلوم نیس که عایا برگه بده یا نده!
بعد هیچی دیگه شوک دیدن ناظم همان و پرت شدن تمرکز من همان!
هههههععععععععیییییی.......
بی خیال!
فک کردن به همون بعضیا حالمو خوب میکنه....فردا زیست داریم!!!!!
آآآآآآآآااخیش واقعا واقعنی به فردا که فکر میکنم....حالم خوب میشه هاااا ولی وقتی به امتحان زیستش فکر میکنم حالم بدتر میشه!
نه ایشالا که خوب میدم!
من برم بخوابم که سرحال ساعت شیش پاشم زیستمو بخونم!



+این خاطره سر کلاس ساعت یک و نیم ثبت شده است!

   


Сommεƞt()  
جمعه 24 مهر 1394  06:03 ب.ظ    ویرایش: دوشنبه 18 آبان 1394 04:07 ب.ظ
توسط: mohi





+این هفته ، هفته ی جنجالی و سختیه....
حداقل واسه کلاس ما..!
ولی خب اون یکی تجربی هام مث ما هستن دیگه....
شنبه هم امتحان فیزیک هم امتحان ادبیات ، یکشنبه امتحان زیست ، دوشنبه امتحان ریاضی ، سه شنبه امتحان زبان فارسی و چهارشنبه امتحان شیمی!!!!
اون امتحان کوشوله ئه ی زیستو که گندیدم رفت...!
یعنی واقعا بعید میدونم که نصف نمره ی امتحانو بگیرم!
خانوم معلم بیچاره م الان نمره مو ببنیه کلا از دانش آموزاش  ناامید میشه....!
دیگه این دفعه باید جبرانش کنم.....ولی اصن نمیفهمم که چیجور شد که امتحان به اون آسونی رو اینقدر بد دادم؟!


+هفته ی من که هفته نیس!
مال من " سه ته " هست...!
یک شنبه و سه شنبه و اون وسط دوشنبه هم خودشو جا کرده!

   


Сommεƞt()  
پنجشنبه 23 مهر 1394  01:20 ب.ظ    ویرایش: دوشنبه 18 آبان 1394 04:06 ب.ظ
توسط: mohi




+وای وای وای وای آره آره دقیقا!
به جون خودم من و امیر همیشه از این کارا میکردیم و یه بارش رو هم مامانم
دنبال امیر کرد که بگیرتش و امیر عقب عقب رفت و محکم از پشت خوردبه در شیشه ای رو به حیاط خونه مون و
همه پخش زمین شدیم از خنده!

   


Сommεƞt()  
پنجشنبه 23 مهر 1394  12:58 ب.ظ    ویرایش: دوشنبه 18 آبان 1394 04:08 ب.ظ
توسط: mohi



+دیشب خواب بدی دیدم!
کلی هم گریه کردم....!
الان حالم خوبه....
این عکسه خیلی قشنگه هاااا....مگه نه؟





ای وای این عکسه رو نیگااااا....!!!!!!!!!
وووووووووووووووواااااااااااااای خدایا من عاشق این عکسه شدم!
چقدر پر مفهوم چقدر آموزنده....بیسته عالیه اصن!
اصن اونایی رو که از این فرصتا میدن رو باید ......باید چی؟ زشته حرف دلمو بزنم!بچه این جا رفت و آمد میکنه!

   


Сommεƞt()  
شنبه 18 مهر 1394  07:48 ب.ظ    ویرایش: شنبه 18 مهر 1394 07:49 ب.ظ
توسط: mohi




+

   


Сommεƞt()  
شنبه 18 مهر 1394  07:28 ب.ظ    ویرایش: شنبه 18 مهر 1394 07:49 ب.ظ
توسط: mohi

والا من نمیدونم چه حکمتیه که همه فک میکنن من تو خونه یه دایرة المعارف هستم که هر کس هر سوالی داره میاد از من میپرسه!!!!
بعد جالبه وقتی میگی نمیدونم چنان واکنشی نشون میدن که انگار آدم کشتی!!!!!
بعد معترض میشن که این همه خرجت میکنیم میری مدرسه حداقل یه سوالمونو جواب بده....!!!!!
بابام تو خونه جدول زیاد حل میکنه بعد توقع داره سوالایی مثل " مایه ی حیات ؟ " که جوابش میشه آب رو خودش جواب بده اما " پسردایی خواهرزاده ی عموی کمبوجیه ؟ " کی بوده رو توقع داره من جواب بدم!!!!!
استغفرالله!!!!
بعد سوالاشون کاش این جوری باشه.....!!!!!
بعضی وقتام منو مرجع تقلید فرض میکنن!!!!
آخ گفتم مرجع تقلید یاد یه اتفاقی افتادم....
عقد کنون دایی جوووونم پنج شنبه بود.....بعد تو خونه ی مامان بزرگم طبقه ی بالاش همه خانوم بودن دیگه اما یه پسر بچه ی ده ساله هم بود....
بعد من خب من اونو اصلا حسابش هم نمیکردم دیگه...خب بابا ده سالشه اون هنوز به سن تکلیف نرسیده که....!!!! حالا درست که پسرای این دوره زمونه از همون دوسالگی همه چی رو میفهمن اما خب من اونو اصلا حسابش نمیکردم.....
بعد دخترداییم ، هستی،که معرف حضور همه تون هست....همون که پنج سالشه ....همون که یه زبونی داره بیا و ببین!!!! همون که همیشه میچسبه به من و ولم نمیکنه ( بس که منو دوس داره !!!بس که ماهم من...!!! ) ....آره همون!
برگشته بهم میگه تو خجالت نمیکشی جلوی این آقائه (!) این جوری هستی؟؟؟؟؟
خلاصه اینقدر بهم گیر داد که خاله م برگشت بهش گفت هستی ، خاله جون رساله ت کی میاد بیرون عزیزم؟؟؟؟
هععععی....
بگذریم!
من پاشم برم فردا یه امتحانک زیست داریم!
بشینم بخونم...
بعدشم دینی مو بخونم....
بعدشم .....یه چی میخونم حالا دیگه!
فعلا کارای فردامو بکنم!
فردا زیست داریم!

   


Сommεƞt()  
چهارشنبه 15 مهر 1394  06:49 ب.ظ    ویرایش: پنجشنبه 16 مهر 1394 06:18 ب.ظ
توسط: mohi





+باباجوووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووونم....
تولدش مبارک....!
بچه بودم اینقدره بابایی بودم که وقتایی هم که بابام میخواس با امیر بره استخر من میشستم گریه میکردم که
منم میخوام برم تا ازش جدا نشم....
هروقت هم هرجا مهمونی ای میرفتیم که مردونه ش جدا بود همه ش گریه میکردم برم پیش بابام....
دیگه کم کم بزرگ شدم نشد که باهاش برم ! ( الان که بزرگ شدم کاش میشد برم!!!!خخخخ...!)
خعلی دوسش دارم.....
دخترا شدیدا بابایی هستن....
حداقل من که این شکلی بودم...
بیشتر عکسام هم تو آلبوم با بابامه که یه پیرهن مشکی مخملوووو خوشگل پوشیدم.....
آخی دلم خواس دوباره بچه شم!


   


Сommεƞt()  
سه شنبه 14 مهر 1394  06:04 ب.ظ    ویرایش: پنجشنبه 16 مهر 1394 06:18 ب.ظ
توسط: mohi




14 مهر ، روز دامپزشکه....
به داداش جونم تبریک میگم!
و همینطور به بقیه ی دامپزشکا....!





+چهارشنبه شب میام نظراتونو تاییدش میکنم،نگین بدون تایید اونا اومده پست گذاشته!

   


Сommεƞt()  
چهارشنبه 8 مهر 1394  07:22 ب.ظ    ویرایش: دوشنبه 18 آبان 1394 04:08 ب.ظ
توسط: mohi


جلسه اول زیست که از التهاب و این جور چیزا حرف زدیم ، اومدم خونه دستم سوخت....
جلسه بعدش که درباره ی ایمنی و گلبول سفید و ویروس و باکتری و این جور چیزا بود ، الان گلو درد گرفتم...!!!!
خدا رحم کنه....
اینجوری پیش بره که .......................!!!!!!!!!!!1





+خدا خدا میکنم معلم زیستم کلاسای دوم رو هم برداره.......!
اینجور ی بیشتر توی هفته میتونم ببینمش...!!!!
چیه لابد فکر کردی دلم واسه دوما میسوزه؟؟؟؟
اون که میسوزه ....ولی خودخواه تر از اون چیزیم که بخوام به خاطر اونا خوشحال بشم!

   


Сommεƞt()  
دوشنبه 6 مهر 1394  07:10 ب.ظ    ویرایش: دوشنبه 6 مهر 1394 07:17 ب.ظ
توسط: mohi

امروز یه روز خسته کننده و کسل کننده بود....
طوریکه وقتی اومدم خونه بدون ناهار خوابیدم....
امروز شیمی و دو زنگ ریاضی و عربی داشتیم...
زنگ آخر که دیگه داشتم عق میزدم از فشار درسا...
اصلا درس سختی نبود ولی واقعا خیلی سخته چهارتادرس چندش تو ی یه روز!
حالا از فرط خستگی وقتی ظهر خوابیدم ، دیدم مامانم هی داره میگه پاشو پاشو پاشو!
خب منم فکر کردم صبحه و طبق معمول دیرم شده....
دویدم دستشویی و تند تند دست و صورتمو شستم و در همون حین داشتم به مغزم فشار میاوردم که دیشب کی خوابیدم و چجوری گذشته!!!(اون موقع فکر میکردم که از شب خوابیدم دیگه...نمی دونستم الان بعداز ظهره! )
من خرررررررررررر هم به ساعت نگاه نمیکردم...
فقط از مامانم پرسیدم امروز سه شنبه س؟واااااااااااای من زیستمو نخوندم که....کی خوابم برد آخه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

وقتی رفتم اتاق که لباسامو بپوشم تازه نگاهم به ساعت افتاد و وا رفتم!!!!!!!!!!!!!!!
آخه بدبختی مامانم چایی هم دم کرده بود من دیگه مطمئن شدم که صبحه.....
آخه صبحا من تقریبا عادت کردم که یا چایی بخورم یا چایی شیرین!!!!!
اصلا صبح که بلند میشم خیلی تشنه هستم....!!!!!!!!!!
هععععععععععی....
در کل شوک بزرگی امروز بهم وارد شد....!!!!!!!!!!!
دفعه ی دومم بود...آخه قبلا یه بارم تو راهنمایی برام پیش اومده بود....!!!!!!!!!!!
فقط برام جالبه که تو اون موقعیت چطور من داشتم به زیست نخوندنم فکر میکردم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!
محی بی خیال....!!!!!!!!دیگه حالا اینقدرم نچسب به زیست!!!!!!

   


Сommεƞt()  
یکشنبه 5 مهر 1394  03:47 ب.ظ    ویرایش: دوشنبه 18 آبان 1394 04:09 ب.ظ
توسط: mohi






+ناظم مدرسه مون رو عوض کردن....
یعنی اون قبلیه...اون باحاله بازنشست شده....

زیاد زحمت نکش!
بحث ناظم هیچ ربطی به این عکسه نداره!

   


Сommεƞt()  
یکشنبه 5 مهر 1394  03:34 ب.ظ    ویرایش: دوشنبه 18 آبان 1394 09:00 ب.ظ
توسط: mohi




+باحال بود گذاشتمش....!
امروز روز خیلی خوبی بود....
امسال یک شنبه ها بهترین روزای هفته س که زیست و شیمی و دینی و یه تک زنگ زیست/دینی داریم  و  عوضش دوشنبه گند ترین روزای هفته مون که شیمی و عربی و دو زنگ ریاضی داریم!البته باز ریاضیه یه ذره شیرینش کرده ولی خب.....روز سنگینیه...!!!!!

   


Сommεƞt()  

دیــــوونه بازیام...!