شنبه 30 آبان 1394  02:59 ب.ظ    ویرایش: چهارشنبه 18 آذر 1394 09:31 ب.ظ
توسط: mohi


تولدت مبارک من :))))))





ما آبانیا ،
هرکی رو بیشتر دوست داشته باشیم ،
بیشتر باهاش دعوا میکنیم!
تازه چیزی که جالبه اینه که بعد این همه جر و بحث هنوزم دوسش داریم...


   


Сommεƞt()  
چهارشنبه 27 آبان 1394  03:46 ب.ظ    ویرایش: سه شنبه 3 آذر 1394 02:53 ب.ظ
توسط: mohi





+یه جمله ی کوتاه که به این عکسه کاملا بی ربطه ولی ربط مستقیم به بی اعصابی الانم داره :
لطفا تو مسائل شخصی هم دیگه مخصوصا مخصوصا مخصوصا مسائل اعتقادی دخالت نکنیم.....!
اظهار نظر بکنیم ولی........
همه چی رو که نباید بهتون یاد داد....سعی کنین مث من با ادب باشین!
به جون خودم این دفعه دیگه من کاری نکردم بلکه یه نفر یه کاری کرد که اصلا توقع چنین رفتار و واکنشو نداشتم ازش.....!

   


Сommεƞt()  
جمعه 22 آبان 1394  07:11 ب.ظ    ویرایش: شنبه 23 آبان 1394 06:37 ب.ظ
توسط: mohi

امروز ساعت یک بود از خواب بلند شدم....
شب قبلش خدارو قسم داده بودم که منو یه کاری کنه که ساعت دوازده هم که بلند شدم حس درسم بیاد و بشینم امتحان زیستمو بخونم.....
بلند شدم ناهارمو خوردم ، بعدش دوباره اومدم بخوابم که مامانم با تمام انرژیش افتاد به جونم که قلقلکم بده که خوابم بپره.....!
اینقدر منو خندوند که نفسم قطع شد یه لحظه....!!!!!
حالا جالبیش به اینه مامانم تو آشپز خونه انگشتاشو تکون میداد ، من این ور هی میخندیدم و داد میزدم مامان تروخدا بس کن بسه قلقلکم نده..........!!!!!!!
خخخخخخ....
یعنی در این حداااااا.....!
حالا مامانم برگشته میگه صورتت رو ماساژ بده خوابت بپره....
منم شروع کردم به ماساژ پیشونیم اونم از جهت بالا به پایین!!!!
مامانم هم خنده ش گرفته میگه خنگول جان! اونجوری که تو ماساژ میدی که گند میزنی به پوستت....!
از پایین به بالا ماساژ بده که پیشونیت چروک نشه...!!!!!!!!!!
یعنی این مغزم ترکونده هاااااا.....!!!!!!!!
خلاصه دستش درد نکنه،میدونه این روزا حالم خوب نیس خیلی سعی میکنه منو بخندونه.....!!!!!
قربونش برم من.....!!!!!!!!!!!


+فصل اعصابمون چه با اعصاب خووووش سپری شد....!


   


Сommεƞt()  
دوشنبه 18 آبان 1394  09:05 ب.ظ    ویرایش: سه شنبه 28 اردیبهشت 1395 09:41 ب.ظ
توسط: mohi

   


Сommεƞt()  
دوشنبه 18 آبان 1394  03:55 ب.ظ    ویرایش: سه شنبه 28 اردیبهشت 1395 09:41 ب.ظ
توسط: mohi

   


Сommεƞt()  
دوشنبه 18 آبان 1394  02:57 ب.ظ    ویرایش: جمعه 22 آبان 1394 07:05 ب.ظ
توسط: mohi

اه اه اه!!!!
با این شخصیت مزخرفم!!!
تا  هر چی میگن فوری جبهه میگیرم و جوش میارم!!!
شروع کردم به روزه ی سکوت گرفتن بلکه بتونم تو شرایط مختلف جلو زبونمو بگیرم!!!
خب بالاخره هر حرفی قالبیت بازجذب نداره پس بهتره همون اول حرفمو بخورم که بعدا نخوام به صرافت بیفتم که از دل طرف در بیارم!!!
+قرار نیست تغییر کنم فقط میخوام متین تر بشم!!!!

++واقعا نمیدونم واسه خانواده هاشون متاسف باشم یا خودشون یا جامعه یا....که بچه ی اول ابتدایی که یقه شو بچسبی از رو زمین بلند میشه و فوتش کنی  باد میبرتش میاد گیر میده به یه دختر 17 ، 18 ساله.....!!!!! اون از صبح که داشتم میومدم مدرسه یه فسقلی که دندوناش تازه افتاده بود بهم میگه صبح به خیر .....اینم از الان که دوسه تاشون گیر داده بودن به من و سارا و حرفایی میزدن که مو به تن آدم سیخ میشد!!!!
اینا جدول ضربشونو یاد گرفتن که همچین چیزایی بلدن؟؟؟
خدایی خدایی چشامون چهارتا شد وقتی حرفاشونو شنیدیم....!
خدایا.....چی بگم والا!
واقعا براشون متاسفم با این ادب و حیاشون!!!
چه با افتخار هم حرف میزدن!!! ( نمیدونم چه شکلکی بذارم که میزان تاسفم رو نشون بده! )

   


نظرات()  
پنجشنبه 14 آبان 1394  02:48 ب.ظ    ویرایش: پنجشنبه 14 آبان 1394 02:53 ب.ظ
توسط: mohi

بچه ها این عکسه رو....


+آخیش....
یه چهارشنبه ی دوست داشتنی رو گذروندم....
ساعت دو که اومدم خونه ناهارمو خوردم و خوابیدم تا ساعت هفت ،
هفت بلند شدم یه چیزی خوردم و یه دو دقیقه ای با سارا حرف زدم و ساعت هشت بود که خوابیدم تا ساعت ده صبح فرداش...که امروز باشه!
چسبیداااااااااا.....!
عوضش الان سرحال میشینم درسمو میخونم....
آخه همیشه پنج شنبه  جمعه ها با اینکه تا ظهر میخوابیدم اما سست و بی حال بودم و حس درس مرس نداشتم و کل پنجشنبه جمعه م هدر میشد و اگرم درس میخوندم خیلی مسخره و بی کیفیت بود....
ولی الان که کل دیروزو خواب بودم سرحال و شادانم!
از این به بعد میخوام همه ی چهارشنبه هامو اینجور کنم!

   


Сommεƞt()  
چهارشنبه 6 آبان 1394  03:01 ب.ظ    ویرایش: چهارشنبه 6 آبان 1394 04:44 ب.ظ
توسط: mohi

اوه اوه ...!
دیشب عجب شبی بود....!

کل روز گلو درد داشتم...
این فرزانه ی لعنتی سرما خورده به ما هم داده....!
یه بارم که پریسا سرما خورد من ازش گرفتم...
قبلش هم که یه بارم خودم گرفتم...
کلا بدنم داغون شد رفت....!
یه گونی هم عسل خوردم تا خوب شم!
حالا بگذریم....
دیشب ساعت دوازده بود ....که داشتم اون فیزیکو میکوبوندم تو سرم بلکه تموم شه....
آخه خیلی کار داشتیم!
70 تا تست نشر الگو و ده دوازده تا سوال تو کتاب و حل کردن کلی نمونه سوال امتحان نهایی.....!
منم به خاطر گلو دردم بی حوصله بودم...گرفتم خوابیدم...
ساعت سه شب بود که یه دفعه از خواب بلند شدم و گلاب به روتون آوردم بالا....!
بدو بدو رفتم دستشویی و مسیر اتاق تا دستشویی رو هم گل کاری کردم!!!!!!!
فقط من موندم کسی که خوابه چطور ممکنه بیاره بالا؟؟؟؟
بعد حالا  دوباره مسواک زدم ....و خوابیدم!
ساعت چهارو نیم صبح هم دوباره از خواب پریدم و فورا آوردم بالا....!!!!!!!!!
آخه چرا؟؟؟؟؟؟
چجوری وقتی خواب بودم اونجوری شد؟؟؟؟؟
واقعا نمی فهمم....!!!!!!!!!
آره خلاصه گند زدم به خونه و خواب خانواده....!
ساعت 5 بود گرفتم خوابیدم....
ولی چون شب قبلش درست و حسابی نخوابیده بودم و کارای فیزیکم رو هم انجام نداده بود ، زنگ اولو که فیزیک داشتیم ،نرفتم مدرسه!
بازم خدارو شکر که معلم مون امروز درس نداده بود و فقط تمرین حل کرده بود....
آخه گفته بود واسه یه امتحان کوچولو آماده باشیم ، اگه من میدونستم که امتحانی در کار نیس که میرفتم مدرسه!
اما خب گرفتم خوابیدمتا شاعت نه....
چقدم چسبید خوابه هاااا....!
وقتی هم رفتم مدرسه ، خانوم حسینی بهم دو سه بار چایی تعارف کرد ، منم از خدام بود قبول کنم اما خب دیگه......!
کلا یکی از آرزوهامه که تو مدرسه چایی بخورم!



+من تو خونه مون یک اصلی به نام خودم ثبت کردم و اونم اینه که غذای نذری آدمو چاق نمیکنه!
این اصل کم کم به امیر و بابامم سرایت کرده و اونام تا میتونستن غذای نذری رو میخوردن و حالا مامانم هر چی حرص میخورد که اینقدر نخورین چاق میشین و ضرر داره و این حرفا ، ما هم متحدانه میگفتیم عذای نذری آدمو چاق نمیکنه!
یکی دو روز پیش یکی منو دید کلا زد اصل منو از هم پاشوند و رفت!
بهم گفت یه کم تپل مپل شدی هاااا....!


   


نظرات()  

دیــــوونه بازیام...!