دیــــوونه بازیام...!

مشکوک




+داداشیم فردا شب داره میاد قم!
یوووووووووووووووهوهوهوهوهوهوهوههورارااراراراراراااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا.....!!!!!!!!!!
خیلی دلم تنگیده براش شدید!

امروز تو مدرسه مون یه اتفاقی افتاد که فقط من و پری و یه گروه دوستی دیگه که از بچه های ریاضی هستن خبر دار شدیم!
افتضاح مارو برد تو شوک!
امروز زنگ ورزشمون ، یه خانومی یا بهتر بگم یه دختر خانومی ( چون هم سن خودمون بود تقریبا ) اومد مدرسه مون...
از من پرسید فلانی رو میشناسین؟
من گفتم آره....همون که فلانه؟
دختره گفت پس فلانه؟
گفتم آره....مگه نمیدونستین؟
دختره گفت میشه بری صداش کنی بیاد؟
گفتم نه الان کلاس داره! اگه کارش داری برو از دفتر اجازه شو بگیر!
تردید داشت که بره دفتر!
مشکوک میزد!
بعد پرسید زنگتون کی میخوره؟
منم گفتم فلان!
بعد گفت من همین جا منتظر می مونم زنگ خورد برو بیاریش پیشم!
من بازم یه حسی شک و تردید تو دلم بود....!
مرموزانه رفتم فلانو آوردم پایین ، از کنار همون دختره که با فلان کار داشت گذشتم....یه جوری که ببینه...دید اما هیچی نگفت!
فهمیدم که از شخص فلان فقط یه اسم میدونه و حتی اصلا ندیدتش!
همه مونده بودیم که با فلان چی کار داره!
بعد فلان رفت پیش دختره و.....!
از این جا به بعدشو نمیتونم بگم!
من و پری که حسابی تو شوک بودیم!
خیلی هم خندیدیم!
خیلی!

خخخخ...چقدر فلان تو فلان شد....!!!!!
فقط میتونم بگم اصلا به ذهنتون خطور نمیکنه که ادامه ش چی شد!!!!!
من هنوزم برام اون چیزی که اتفاق افتاد عجیبه!!!!!!

اصلا نمیتونین تصورشو بکنین که بین فلان و دختره چی گذشت!


+از وقتی دختر عموم اومد خونه مون و آهنگ " ما دادیم رفت تورو " که بهزاد لیتو و سوگند خوندن رو برام گذاشت ، آهنگه افتاده دهنم!
خیلی قشنگه!
مخصوصا اون یه تیکه شو که سوگند میخونه :

گوله برفا میرقصن حال منو نپرسین
چیزی منو گرم نمیکنه نه شومینه نه کرسی
حال من خوب نمیشه نه با الکل نه قرصی
هی شل کن سفت کن بینمون اینطوریشو نخواستیم
ما که دیگه دادیم رفت تو رو ، حالا هی بحث بکن
گیج رو الکلو ، شیکوندیم هر پلو



بعد این آهنگه رو فرزانه گوش نداده بود....
بهش گفتم قشنگه...
رفت دانلود کرد ، حالا افتاده تو دهن اون!


++خب شب یلداتون جلو جلو مبارک!

ممکنه اون شب نتونم بیام...
الان تبریکامو میگم!





طبقه بندی: متفرقه (تکست عکس،ترول،داستان،،..)، دیوونه بازیام (خاطره ها و یادداشتام)،
[ شنبه 28 آذر 1394 ] [ 07:33 ب.ظ ] [ mohi ] [ Сommεƞt() ]

....

[ پنجشنبه 26 آذر 1394 ] [ 12:01 ب.ظ ] [ mohi ] [ Сommεƞt() ]

خخخ...

همین یه عکس حالمو خوب کرد!
اصلا مگه میشه من نخندم؟






طبقه بندی: متفرقه (تکست عکس،ترول،داستان،،..)،
[ سه شنبه 24 آذر 1394 ] [ 03:10 ب.ظ ] [ mohi ] [ Сommεƞt() ]

حالم ....است!

کسی که حال منو بگیره اونم از قصد ، منم با شیوه ی خودش عمل میکنم و حالشو میگیرم!
اگه هر دفعه خودمو زدم به بی خیالی و هیچی بهش نگفتم ، این دفعه دارم براش!
اگه اون آخرین دقیقه ی امروز مدرسه م حالمو به گند کشید ، من عوضش فردا از همون اول صبح حالشو میگیرم تا دفعه ی آخرش باشه که از قصد میره رو مخ آدم!

+لعنت به من که تا گریه میکنم نوک بینیم و چشام قرمز میشه!
اه!

اما این دفعه کوتاه نمیام من!
چون اخطار هامو قبلا بهش دادم!










طبقه بندی: دیوونه بازیام (خاطره ها و یادداشتام)،
[ سه شنبه 24 آذر 1394 ] [ 02:44 ب.ظ ] [ mohi ] [ Сommεƞt() ]

برف

ووااااااااااااااااااااااااااااااااااااییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی.........................!!!!!!!!!!!!!!!!
خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا................................................!!!!!!!!!!!!!
مدارس روستاهای قم تعطیل شدش الان!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
یعنی الان زیر نویس کرد تلویزیون!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
خدا نکنه خود قم تعطیل بشه.....!!!!!!!!!!!!
الان یکی از بچه های کلاسمون زنگ زده به من میگه " محدثه ! داره ریز ریز برف میاد.....!
خدا کنه زیاد بیاد تعطیل بشیم....
بعدشم میگه ببخشید زنگ زدم ناراحتت کردمااااا....!!!!! "

البته من خودم که چیزی ندیدم!
شاید اینقدر ریزه که در حد نانومتره!
یعنی چی؟؟؟؟
خدا خفه ت نکنه!!!!
برا چی زنگ زدی؟؟؟؟؟
من الان نگرانم....!
فردا نباید تعطیل بشه چون من میگم!
بعله!
اگه فردا تعطیل بشه من میدونم و.....آسمون!
بعله!
فقط بلده دوشنبه سه شنبه ها بباره!
والا!







طبقه بندی: دیوونه بازیام (خاطره ها و یادداشتام)،
[ دوشنبه 23 آذر 1394 ] [ 08:59 ب.ظ ] [ mohi ] [ Сommεƞt() ]

....

[ دوشنبه 23 آذر 1394 ] [ 03:42 ب.ظ ] [ mohi ] [ Сommεƞt() ]

فلج مغزی

اووووووووووووه!!!!
باورم نمیشه!!!!
اصلا حواسم نبود که تو آذر ماه فقط یه دونه پست گذاشتم!!!!
فقط یدونه!!!!!!!!
عجب...!
این نشون میده چقدر این چن روزه سرم گرم بوده که اصن نیومدم اینجا...!!!!!
خب اون که آره...!
اون دوسه روز تعطیلیا بود؟
تو اون دوسه روزه عموم اینا اومدن قم ، منم دختر عمومو که از تابستون ندیده بودم دیدم!
خیلی هم با هم خندیدیم!
ظرف های ظهر رو هم فاطمه داوطلبانه از طرف هر دومون اعلام کرد که ما دو تا میشوریم!!!
هر وقت من و فاطمه پیش هم باشیم ظرفارو عهده دار میشیم و کنار هم میشوریم و حرف میزنیم!
بعد از ظهرش هم عکسای بچگی مونو دیدیم....
فاطمه که به هر عکسی میرسید خنج مینداخت رو صورتش که این چیه محدثه؟ و باید اینو حذف کنی و فلان و بهمان!
ولی به نظر من که اتفاقا عکسای بچگیش خیلی هم خوشگل و بانمک بودن....!
صورت گرد با نمکش باحال بود....!
خب دیگه....بچه مون دچار خود کم بینی هست!
قرار بود وقتی اومدن خونه مون آهنگای لیتو رو بذاره گوش کنم....
که خب بازم بچه مون خجالتیه....آهنگای زد بازی هم که خب........!!!!!!!
واسه همینم هی تیکه تیکه میذاشت....!
میخواستم بهش بگم خب عزیزم بذار ، من گوشامو میگیرم که حرفای بد بدشون رو نشنوم!
البته من که اصلا نمی فهمیدم چی چی میگن!
آخه گوشم عادت به شنیدن آهنگای رپ نداره!

راستی اون برفی که هفته ی پیش دقیقا اومد و زد سه شنبه رو تعطیل کرد؟
هنوز تو باغچه ی حیاط مون مونده!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
یعنی هوای بیرون زیر صفر درجه س که آب نمیشن؟؟؟؟؟؟؟
یعنی چی آخه؟؟؟
یعنی واقعا چرا آب نمیشن؟؟؟؟؟؟
دیگه تو روز که هوا بالای صفر درجه میاد!!!!!


+چقدر خوبه که مث بچگی هام ، این دفعه که مهمون داشتیم خونه مون ، مثل کوچولوهاااا ، سر سفره ، بین مامان و بابام نشستم.....!
عین بچه فنقلی هااا....!
حس خوبی بهم دست داد....!
فکر میکردم داداشم این چند روز تعطیلی رو بیاد....
اما نیومد....!
چون وضع جاده های خرم آباد خرابه.....یعنی برف اومده و خب....صلاح نبود که بیاد!
هععععی.....

++چقدر دیروز روز خوبی بود برام.....
خیلی وقت بود که حس خوب دیروزو تجربه نکرده بودم.....
خدا کنه مثل اون روزی که تو ذهنمه ، ضد حال نخورم و هر چی خوشی بود بر فنا بره و.............از دماغم در بیاد!


+++سر زنگ زیست ، رفتم پا تخته که یه مسئله رو حل کنم....
عه...راستش دچار نوعی " فلج ذهنی و مغزی " شده بودم....!!!!!!!
یک به علاوه ی دو رو نمیدونستم چند میشه!!!!!!
وضع خراب بودااااا....!
البته خیلی هم خندیدمااااا.....خوش گذشت.....روح همه ی بچه های کلاسم شاد گشت... ولی خب عین خنگا شده بودم....!
البته فلج ماهیچه ای و بدنی نبودم.....
چون عین عروسکای خیمه شب بازی هی ورجه وورجه میکردم.....!!!!!
تازه دچار نوعی بیش فعالی هم شده بودم!






طبقه بندی: دیوونه بازیام (خاطره ها و یادداشتام)،
[ دوشنبه 23 آذر 1394 ] [ 03:03 ب.ظ ] [ mohi ] [ Сommεƞt() ]

پیشی

امروز برای هزارمین بار اون سه تا بچه پیشی هایی که تو کوچه مون به دنیا اومدن و مامانشون معلوم نیست کجاس افتادن تو حیاط خونه مون و نمیتونستن از روی دیوارا بپرن و برن بیرون.....
اینقده ناز و خوشگل و تر وتمیز بووووووووووووووووودن که حد نداشت....!!!!
دفعه های قبلی حسابی ازشون پذیرایی میکردیم بطوریکه خودم هم اون غذا هارو تو عمرم نخوردم!!!!
اما این دفعه مامانم نمیذاشت بهشون غذا بدم....
میگفت اینا چون عادت کردن به غذا هر چند روز یه بار اینجا پیداشون میشه و درواقع خودشونو از قصد میندازن خونه مون!!!!
اما با این حال بس که میومیو کردن دل مامانم به رحم اومد و رفت یه کم غذا داد....
میتونین فکرشو بکنین چی داد؟
عمرا...!
بهشون کوکو سبزی داد........!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
من تو دلم ترکیدم از خنده از کار مامانم...اصلا فکرشم نمیکردم که بخورن!
اما نه تنها نخوردن بلکه با زبونشون حیاط خونه مون رو هم یه آب و جارو هم کردن...!!!!!!!!!!
آخه گربه از کی تا حالا سبزی میخوره من نمیدونم!!!!!!!
من خودم از کوکوسبزی بدم میاد بعد اون وقت گربه که گوشت خواره.......بیاد بخوره؟؟؟؟
الله اکبر....!!!!!!!!!!
آره خلاصه دیگه....
از صبح خونه مون بودن تا چند دقیقه پیش که خودشونو با هزار زحمت از دیوار کشیدن بالا....
دفعه های قبلی زنگ میزدیم آتش نشانی میومد میبردشون تو کوچه ولشون میکرد...
اما این دفعه نیومدن!!!!
اینقده واسه شون گریه کردم که نگووووو....!!!!
آخه دلم میسوخت...هی میپریدن اما قدشون به دیوار نمیرسید که برن بالا...
ما هم که میخواستیم کمکشون کنیم فرار میکردن....!
اینقدر ناز و دلسوزانه و ترحم برانگیز میو میو میکردن که......!!!!!!
بابام که دید نشستم به خاطر گربه گریه میکنم تهدیدم کرد که اگر یه قطره اشک دیگه بریزی میبرم سم میدم به خوردشون!
(حالا بین خودمون بماند که بابام از بچگی ترس از گربه به خاطر یه اتفاقی مونده تو جونش و اصلا نمیتونه به گربه نزدیک شه...!!!!!)


امروزم که اردوی مطالعاتی بود مدرسه مون....
سارا که از پارسال قرار بود به خاطر معدلش پیتزا مهمون مون کنه ، امروز به قولش عمل کرد...
اما...
امروز خدایی خدایی همه مون درس خوندیم و کلی کار کردیم....
و تبلتی که سارا آورده بود فقط به خاطر این بود که از کتاب زهرا عکس بندازه که جواب سوالای حسابانش رو داشته باشه....
ولی موقع پیتزا خوردن هم یه لحظه در آورد که ازمون عکس بندازه که یه دفعه ناظم مون مارو دید....!!!!!
هم ناظم شوکه شد هم ما...!!!!
اون لحظه توقع داشتم مارو ببلعه....
اما فقط چن ثانیه نگاهمون کرد و رفت....
حرفی هم که میخواست بزنه ماسید....!
اما خیلی خیلی خیلی مهربانانه برخورد کرد....
خیلی ها....!
البته اولش بهمون گفت که فعلا برین که اعصابم خورده یه دفعه ممکنه یه کاری بکنم که بعدا پشیمون بشم....
بعد که اعصابش برگشت سرجاش باهاش حرف زدیم....
یه کمی هم از دلش در آوردیم...
آخه راضی نمیشد که زنگ بزنیم پیتزا سفارش بدیم ولی ما خودمونو لوس کردیم و بعدش گفت چون بچه های خوبی هستین اجازه میدم....
اما چهل دقیقه بعدش خورد تو حالش...!!!!!!
درکل تصورم ازش عوض شد....یعنی بهتر شد!


+شنبه هم امتحان فیزیک داریم....
معلم مون بهم گفت چند روزه به درس دل نمیدی....
منم بهش گفتم عوضش تو امتحان شنبه جبران میکنم...قول میدم بیست بگیرم...
ایشون هم لطف کردن فرمودن به خاطر اینکه تو بیست نگیری سوالارو سخت تر میکنم!!!!!
خیلی استرس دارم واسه امتحان....
این قسمت خازن ها که سخت ترین بخش فصل یکمون هست رو زیاد گوش ندادم و سر کلاس خواب بودم....
میترسم!
خدایا خودت رحم کن.........!


++چقدر خوبه که برای اولین بار تو امسال بری نماز جماعت شرکت کنی ، و برای اولین بار شلغم داغ و شیرین و عدسی بهت بدن!!!!
حالا من عدسی دوست ندارم ولی شلغمه خیلی چسبید....!







طبقه بندی: متفرقه (تکست عکس،ترول،داستان،،..)، دیوونه بازیام (خاطره ها و یادداشتام)،
[ پنجشنبه 5 آذر 1394 ] [ 09:28 ب.ظ ] [ mohi ] [ Сommεƞt() ]