شارژ ایرانسل

فال حافظ

 

جمعه 31 اردیبهشت 1395

شرقی غربی



خانوم شرقی غربی (البته شایدم آقای شرقی غربی ) که یکی از پستامو خونده بودین و گفته بودین از کلروفیلم عکس بگیرم بذارم ، بفرمایین :






کلی حرف دارم بزنم درباره ی دیروز ولی چون دینی رو دیر شروع کردم بخونم ، پست مربوط به دیروزمو با فردام یکی  میکنم میذارم! زمینمو گند زدم  نمیخوام دینیم رو هم داغون بدم!




سه شنبه 28 اردیبهشت 1395

الخخخ



هنوز نرفتم زمینو شروع کنم....
اصن حسش نیست!
حالم خوبه هاااا....حال دلم رو میگم! اما حس درسم نیست!
امتحان شیمی و عربی رو هم روز آخر آخرش شروع کردم....نمیدونم چرا روزای آخر اینقدر حس درس خوندنم میاد طوریکه میتونم ده ساعتم پشت سرهم درس بخونم ولی روزای قبلشون نمیاد!






دوشنبه 27 اردیبهشت 1395

شیمی



امتحان شیمی مونو دادیم...
یه امتحان سخت و  واقعا مفهومی!
قبل امتحان آرزو میکردم که مسئله هاش زیاد باشه اما برخلاف آرزوم شد و اکثر سوالاش توضیحی بود اونم نه یه توضیحی معمولی! باید کلی تو سوال میگشتی و مو رو از ماست میکشیدی بیرون و تازه میفهمیدی جواب چیه بعد باید میشستی دلیلشم برای آقا توضیح میدادی که چرا میگم این درسته!
تازه معلم شیمی مون هم مراقب بود و بعد امتحان وقتی ازش داشتیم جوابارو میپرسیدیم سر هرکدوم کلی فکر میکرد و بعدشم با شک جوابو میگفت!
اعصابم خورد نیست سر اینکه چرا امتحان اینقدر یوهویی سخت بود اعصابم خورده چون واژه ی صابونی رو غیر صابونی خوندم از روی کوریم و نیم نمره ی مفت رو از دست دادم!
خدا کنه غلط دیگه ازم در نیاد....
تا جایی که سوالا رو از معلم مون پرسیدم تقریبا همون میشم 19.5...!


خوبه که امتحان بعدیمون زمینه....
زیاد نمیخوام سرش بخونم ، در حد همون 17 هم بشم خوبه فقط یه چیزی بشم که معدل دیپلمم زیاد نیاد پایین وگرنه نمره ی نهاییش واسم مهم نیست!


+امتحان زمین ، سی امه ، یوه
وووووووووووووووووووووووووووووو!!!!!!!!!!!!!
++ اوخی! چقده این دوتا شکلکه که ته خط قبلیم گذاشتم خوشگلن!



+++همین الان از روی کلید نهایی برگه مو صحیح کردم!
شدم 18.5....!


شنبه 25 اردیبهشت 1395

عربی



اولین امتحان نهایی مو دادم : عربی!
خدارو شکر خوب بود و راضیم...

راستی بابک جهانبخش آلبوم داده ...
خیلی قشنگه...


الانم برای خستگی روحم میرم میشینم کتاب " خون آشام 4" رو میخونم...
امشب عروسی پسر بهترین دوست بابامه ولی من میخوام خونه بمونم ، آدم خیلی ترسویی هستم ولی حس ترس رو دوست دارم...میخوام ااین کتابه رو بخونم وقتی شب مامان و بابام رفتن  حسابی بترسم!

+هزار نکته ی باریک تر از مو اینجاست که چشم های تو از من پدر درآوردند!




جمعه 24 اردیبهشت 1395

(:







+کاش میتونستیم اونایی که دوسشون داریم رو از پشت تلفن بغل کنیم!

++دیروز چه روز خوبی بود! و امروز چه روز سختی خواهد بود! امتحان نهاییییییییییییی عربی !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!


چهارشنبه 22 اردیبهشت 1395

دندون درد بی وقت!




هیچوقت نباید به اجبار خندید

گاهی باید تا نهایت آرامش گریه کرد

تبسم بعداز گریه ، از رنگین کمان بعداز باران هم زیباتر است . . .


دیگه مدرسه نمیریم...
آخرین زنگ زیستمونم تموم شد....
کلی هم سر کلاس زیست خندیدم....

شد زنگ تاریخ ، مث بچه ی آدم رفتم از معلم تاریخم اجازه بگیرم که برم سر کلاس زیست ، گفت نه! آخه حالا مثلا سر زنگ تاریخ نباشم ، بعدا تو خونه بخونم نمیفهمم مثلا؟؟؟ والا....
منم افتادم رو دنده ی لج ، نرفتم سرکلاسش...
اومدم پایین به مشاور مدرسه مون کمک کنم که پوسترهای روی دیوار رو برداره...
بعدش این پریسا با مشاورمون حرف زد ، اونم اولش یه کم سر به سرم گذاشت و اشکمو درآورد....
و این اشک چه معجزه ای میکنه!
قبول کرد که بره اجازه ی معلم تاریخ و زبان فارسی مونو بگیره ...
جالبه مشاورمون بهم میگفت بیشتر گریه کن که حداقل دل معلمات به رحم بیاد بذارن بری!!!!!!!!!!
منم خنده م گرفت! آخه عوض دلداری دادنه این؟؟؟؟؟

اجازه ی معلم زبان فارسی مو گرفت و منم رفتم سر کلاس زیست!

عالی بود اونجا!
نمیدونم چرا هر کلاسی میرم بیشتر بهم خوش میگذره تا تو کلاس خودم!
احساس راحتیم جاهای دیگه خیلی بیشتره!
کلی هم اونجا خندیدم ...
بعدا پریسا بهم گفت صدای خنده م تا کلاس خودمون میرفته!
خخخ...

بعدشم که زنگ خورد و  بیکار بودیم همگی ، این معلم زیستمونم دندون درد گرفتن! باید میرفتن .....خب عزیز من ، از لبنیات و شیر بدت میاد همین میشه دیگه! خارج شوخی دعا میکنم هرچه زودتر درد دندونش ساکت بشه....
اههه دندون بی فکر! آخه این همه روز وقت داشتی که درد بگیری چرا گذاشتی روز آخر؟ منم از دست این دندونه عصبانی شدم و یه کم گریه کردم و این پریسا ی بیچاره رو خوردم و ...

خب تقصیر خود پریساس!
هرچی بهش میگم من الان باید تنها باشم ، الان حوصله هیچکسو ندارم و برو پایین ، نمیرفت که!
منم داد زدم ....
من قبلا چند بار گفتم بهش که وقتی ناراحتم وقتی بی اعصابم ، فقط دوست دارم تنها باشم....
اگه تنها باشم یه چند دقیقه که بگذره دوباره آدم میشم...
حالا وسط گریه و اعصاب خوردیم پریسا میگفت الان از چی ناراحتی؟ با کی داری لج میکنی اومدی این بالا ؟ منم روم نمیشد بگم با دندونه! خخخخ...
یعنییییاااااا اگه مدیر مانع نشه ، این دندون مانع میشه !

حالا دیروز ، حالم خوب شد برگشتم پایین ، این زهرا هی میگفت حالا گریه نکن!
بابا نامرد خب اینجوری میگی من که بدتر گریه م میگیره !
بعدشم چیز مهمی نبود...
جز این که : گوش یعنی گوش مدیر ما!
اینقدر تیزه و حواسش به حرفای معلماش و دانش آموزاش هست که حتی وقتی هم که داشت با تلفن حرف میزد شنیده بوده که ماها چی میگفتیم به معلممون!
فتبارک الله احسن الخالقین!


+یه شوخی:

یادتونه قبلا یه پست گذاشته بودم که :


"  جلسه اول زیست که از التهاب و این جور چیزا حرف زدیم ، اومدم خونه دستم سوخت....
جلسه بعدش که درباره ی ایمنی و گلبول سفید و ویروس و باکتری و این جور چیزا بود ، الان گلو درد گرفتم...!!!!
خدا رحم کنه....
اینجوری پیش بره که آخر سال .......................!!!!!!!!!!!  "

خب؟ الان آخر ساله...
دیشب سرگیجه و سردرد داشتم به همراه حالت تهوع!
فک کنم خبراییه!
سالم باشه دختر یا پسرش فرقی نداره......


+شاید بعدا ویرایشش کنم یه چیزایی رو اضافی کنم که الان یادم نیست!


دوشنبه 20 اردیبهشت 1395

20 اردیبهشت



تولد یک سالگی این وبلاگم مبارکــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ  (:






یکشنبه 19 اردیبهشت 1395

مایع مفصلی



من یه اصطلاحی دارم که اسمش شل شدن مایع مفصلیه!
نمیدونم اصن در واقعیت همچین چیزی اتفاق میفته یا نه ولی وقتایی که یه چیزای چندش میشنوم ، احساس میکنم کل مایع بین مفاصلم شل میشه ! رقیق میشه!
مخصوصا زانوهام! این زانوهام ، مایع شون اینقدر شل میشه که دیگه نمیتونم تکونشون بدم!
امروز سر زنگ زیست بحث رفت سراغ سقط جنین و خون و ریزش دیواره رحم و ....این جور چیزا ، واقعا این 
مایع مفصلیم داغون شداااااا.....!!!!!
حتی نخاع گردنمم شل شده بود تا چشام بالا اومده بود! مث چاه که میگیره میزنه بالا ، نخاعمم زده بود بالا چشام زرد میدید همه چیو!
خیلی حس بدیه خدایی!
ولی خوشبختانه از بس از اول سال سر چیزای مختلف ازین عبارت استفاده کردم ، این احساس به پریسام منتقل شده و یه همراه پیدا کردم...
سر زنگ زیست همه ش به هم نگاه میکردیم حال مایع مفصلی همو میپرسیدیم!


+فقط....فقط یه زنگ دیگه زیست داریم!
وااااااااای خدایاااااا......!!!!!
ینی فقط یه روز دیگه میتونم زیست داشته باشم؟


 


چهارشنبه 15 اردیبهشت 1395

...









سه شنبه 14 اردیبهشت 1395

شوک




دو روزه اصلا حوصله ی درس خوندنم نمیاد....
مغزم واقعا خسته س...
با توکل بر خدا میرفتم مدرسه...
دیشب هم هیچ کاری نکردم ، حتی حتی زیستمم نخوندم تا ساعت یک و نیم شب....
بعد اومدم کتابمو باز کردم ببینم حجمی که قراره پرسیده بشه چقدره؟ دیدم خیلی زیاده (یه فصل کامل از بخش های قبلی کتاب + درس جدید )  بی خیال خودندنش شدم ، چون جلسه ی قبلش از من درس پرسیده شده بود خیالمم راحت بود....
واسه همین فقط درس جدید رو خوندم که وقتی درس داده میشه ، بفهمم چی به چیه....
اصلا خودمم نمیفهمم ، واقعا خدا دوستم داره که اون وقت شب که داشتم میخوابیدم یدفعه ای یه کاری کرد بشینم درس جدید رو حداقل بخونم....

امروز رفتم مدرسه.....
زنگ زیست شد!
نمیدونم چرا ؟ آخه چرا ؟ آخه این چه کاریه که یه یدفعه ای معلم مون دلش خواست از همه درس بپرسه حداقل هم که شده یکی دوتا؟
فقط خداروشکر آمارم تقریبا آخراس.....
تو اون بیست دقیقه ای که طول کشید تا به من برسه ، یه فصل کاملو خوندم! یه فصل طولانی اونم از نوع گیاهیش که قبلا هم زیاد نخوندم...!!!!
این قلب بدبختم تیکه پاره شد تا نوبت من بشه!
آخه همممممممممممممممممممممه از دم خونده بودناااااااا.....حالا فقط یه نفر نخونده بود که اونم اولین بارش بود!
ولی بقیه کامل خونده بودن!
میترسیدم یدفعه ای یه سوالی به من بیفته از جایی که نخوندم ، بعد اون وقت همه ی کلاس جریمه بشه به خاطر من خر!
منم که لوووووس.....!
مطمئنم اگه سوالی میفتاد که بلد نبودم میزدم زیر گریه!

چقدر بعضی یهویی هاااا خیلی یهویی هستن!!
خدا رو شکر که حالا نگفت یه برگه بذارین رو میز امتحان بگیرم!
اووووه اووووه!
نه واقعا خدارو شکر!
دیگه اینجوری شد که من الان حوصله ی تمام درسامو دارم چون چشمم ترسیده ازین یوهویی ها!




+با توجه به این عکسه من عجیب ترین موجود روی زمینم!

همه ش کسی رو اذیت میکنم که......!



یکشنبه 12 اردیبهشت 1395

(:




با اینکه امروز روز معلم بود اما از روز دانش آموزم بیشتر به من خوش گذشت...


خییییییییییییییییییییییییلی بیشترترترترتر...


زنگ دوم که زیستمون تموم شد ، اومدم پایین ، این مهسا منو دید  و برای اینکه سر به سر من بذاره شروع کرد به تعریف کردن از کیکی که کلاسی گرفته بودن!
خیلی بدجنسی مهسا!

بعد زهرا فقط در حد یه پیشنهاد خیلی ساده گفت خب تو هم بیا کلاس ما....
بعد سه تایی ، مینا و مهسا و زهرا ، شروع کردن به گیر دادن و جیغ و ویغ کردن که آره بیا و بیا و بیا!
من اولش مخالفت میکردم...بعد یوهویی اون یکی شخصیتم از خواب بلند شد که خرررره برو! چرا میخوای این فرصتو از دست بدی ؟
بعد یه دفعه ای دستمو گرفتن و کشیدن دم دفتر و به معلم زیستمون گفتن که میشه منم برم سر کلاسشون؟
خخخخخ...
معلم مون هم گفت نـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه ! بیاد چیکار؟


بعدشم گفت باید از معلمت اجازه بگیری و این حرفا....
من اصلا توقع نداشتم معلم دینی مون اجازه بده ، اصلا هااا....ولی داد!

بعدشم رفتم سر کلاس دوما و واقعا اعتراف میکنم اونقدری که تو کلاس اونا بهم خوش گذشت ، تو کلاس خودمون خوش نگذشت!
واسه اینکه فک میکنم اکثر بچه هاشون یه دست بودن...! همه شون یه چیزی رو میخواستن! برخلاف کلاس ما...........................

ولی واقعا واقعا مهسا ، زهرا و مینا یه دنیا ازتون ممنونم...
کلی تو کلاستون خندیدم....
خنده های از ته دل!
تازه با یکی دیگه از بچه های کلاستونم آشنا شدم که اسمش حنانه است....
فوق العاده بانمکه!
کلی با ادا هاش خندیدیم .....


وااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای عااااااااااااااااااااااااااااااالی بود کلاستون!
عالی!
یکی از بهترین روزای عمرم بود.....
از هر جفت معلمامم ممنونم که با اجازه دادنشون ( مخصوصا معلم زیستم با اون نـــــــــــــــــــــه گفتنش ! )باعث این خوشحالیم شدن!


+امروز یه روز دیگه است مثل یه عید وسط پاییز!

....................................................................................

روز معلما مبارکـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ مخصوصا معلم جونی خودم!





جمعه 10 اردیبهشت 1395

!








حس عکس گذاشتنم میاد...
حرفی هم ندارم بگم!
فقط این مقاله ی فیزیک مون شده قوز بالا قوز!



پنجشنبه 9 اردیبهشت 1395

دلتنگی






هععععععععی.....


پنجشنبه 9 اردیبهشت 1395

کلافگی







+ حالا من این جمله ی عکسه رو اینجوری اصلاحش میکنم که : شما در برابر سر رفتن حوصله ی کسانی که دوستتان دارند مسئولین!

من میخوام.....................................................


یکشنبه 5 اردیبهشت 1395

نگاهت میکنم خاموش!



امروز بازم بچه های آزمایشگاه زیست موندن مدرسه تا معلم مون باهاشون کار کنه....
منم دوسه دقیقه بیشتر پیششون نبودم ، وقتی میخواستم خدافظی کنم و برگردم ، معلم زیستمون گفت برو حسابی بخور و بخواب و .....
بقیه هم گفتن آره و از جای ما هم بخواب و ...
چون اونا میخواستن یه دوسه ساعتی بمونن..
الهی بگم خدا چیکارشون نکنه!
همیشه مثل آدم میومدم خونه ناهارمو میخوردم می خوابیدمااااا....
اما امروز هر کاری کردم خوابم نبرد!
بدتر اعصابمم داغون شد که چرا خوابم نمیبره!

+اینقدر این شعره قشنگه که اصلا نمیدونم چیکار کنم!
جان من با دقت بخونیدش...



نگاهت می‌كنم خاموش و خاموشی زبان دارد...
زبانِ عاشقان چشم است و چشم از دل نشان دارد
چه خواهش‌ها در این خاموشیِ گویاست، نشنیدی؟
تو هم چیزی بگو چشم و دلت گوش و زبان دارد !


هوشنگ ابتهاج‎






چهارشنبه 1 اردیبهشت 1395

روز پدر مبارکـــــــــــــــــــــ (:







عکسه چه باحاله!
خخخخخ....


+فاطمه الان مدرسه س...
واسه مسابقات آزمایشگاهی زیست داره تمرین میکنه و تشریح و فلان...
منم امروز موندم...
تا قبل اینکه معلم زیستمون بیاد...
دیگه وقتی معلم مون اومد برگشتم...
حول و حوش ساعت سه بود..
تو اون یه ساعتی که بودم با فاطمه و دو نفر دیگه م که میخوان برن مسابقه ،
یه سری نمونه های آماده ی با نمک رو با میکروسکوپ دیدیم...
مثلا خون انسان ، ساقه و برگ و ریشه ی تک لپه ، نخاع ، کلیه و ....
بعدشم که اومدم خونه دیگه...
کوفت فاطمه شه!
سه ساعت زیست!
اونم پشت سر هم!
اصن ما از اول سال تا الان کلا سه ساعت زنگ زیست داشتیم؟ نداشتیمااااا....