شارژ ایرانسل

فال حافظ

 

جمعه 29 مرداد 1395

سومین پست امروزم D:

کلمات کلیدی : دیــــوونه بازیام...! ,


نیست که خیلی وقته از دنیای موسیقی فاصله گرفتم و خعلی وقته آهنگ گوش ندادم و واسه همینم اصن خبر ندارم آهنگ چی میاد بیرون و کی چی میخونه و چی نمیخونه!
الان رفتم وب زهرا ، خیلی وقته پستاشو میخونم و براش نظر نمیذاشتم ، که جبران کنم ، بعد از مدت ها صدای اسپیکرو بازش کردم و ....
وااااااااااااااااااااااااااااااااااااای آهنگ وبش بی نظیر بود!
بی نظیر!
مخصوصا که من حالم خوبه و این آهنگشم ریتم ملایمی داشت  و حالمو 1000000 درجه بهتر کرد!

نمیدونم کیا این آهنگو گوش دادن ، ولی خواهش میکنم خواهش میکنم اگه دارین این حرفامو میخونین ، این اهنگو بگیرین گوش بدین!
خیلی قشنگه!
به امتحانش می ارزه!
البته شایدم من از دنیا عقبم و شماها گوش دادین!
به هرحال فقط خواستم یه موزیک قشنگو بهتون معرفی کنم....



اسم آهنگ : بیا بازم
یه تیکه از متنش :

بیا بازم بزار رنگی بشه دنیام کنارت
هنوزم من دلم گیره، چشام خیره به راهت
بیا تا دل نمرده باز
بازم یادم بده پرواز
بیا تا دلخوشیم بازم کنار تو بشه آغاز
بشه آغاز...
بیا بی تو، من از این زندگی سیرم
نمیدونی دارم این گوشه میمیرم

بیا یادم بده پروازُ با دستات
دلم با رفتنت دنیاشو از دست داد
بیا بی تو، من از این زندگی سیرم
نمیدونی دارم این گوشه میمیرم



اینم وبلاگ خود زهرا : http://2onyaye-shad-ma.mihanblog.com/



جمعه 29 مرداد 1395

دومین پست امروزم (:

کلمات کلیدی : دیــــوونه بازیام...! ,


وای امروز عجب روز فوق العاده ایه!
اون از ترازم که خیلی خوب بود...در حد تلاشم بود...شایدم نتیجه خیلی هم از سرم زیادی بود!

و این از بعدازظهر تا الان!
که از جلوی تلویزیون تکون نخوردم!
مسابقه های کشتی آزاد و تکواندو!


خیلی لذت بخشه برام دیدن اینجور مسابقه ها! مخصوصا وقتی یه طرفه ش ایرانی باشه!


+ و خیلی دیر فهمیدم که من عاشق تکواندو هستم!
من تو بچگی هام کلاسای بدمینتون ، والیبال ، هندبال ، شنا ، ژیمناستیک ، اسکیت رو رفتم و تو هرکدومش ورزشم خیلی پیشرفت کرده....
از بچگی هم با داداشم و بابام تو خونه فوتبال بازی میکردیم ( البته تا قبل از 13/14 سالگیماااا...)و زمانیکه خیلی بچه تر بودم ( حدود 8/9 ساله ) تو خونه با امیر کشتی میگرفتیم یا هفت سنگ هم بازی میکردیم!
یه ورزشی هم ساخته بودیم بین خودمون به نام " قِل " که یه پرتقالی، نارنگی ای چیزی برمیداشتیم و در عین دعواهای مامانم که میگف " آبش میریزه خونه و فرشارو کثیف میکنه " با هم دیگه " قِل " بازی میکردیم!
چه جوری بود؟
اون پرتقالو با سرعت تمام روی زمین قلش میدادیم و بعد هر کی سریع میدوید و میرسید به پرتقاله ، برنده بود! اون وسط هم حق داشتیم که اگه یکیمون از اون یکی عقب تر بود ، اونو نگه داره و یه جورایی گلاویز شیم و بزنیمش زمین و ازش بزنیم جلو!
کلا یه جورایی پسرونه بزرگ شدم !
خود امیر هم میگه که من آرزوی داشتن داداشمو توی تو برآورده کردم!

یادش بخیرهاااا....
هعععیییی...
چقدر بچگی ها خوش میگذشت بهمون!

الانم صدای " ماشالا ماشالا " گفتن هامون به کشتی گیرهای ایرونی ، دست زدنامون ، خوشحالیمون و ....پخشه تو خونه!
تا سر کوچه صدامون میره!


ولی تا حالا تکواندو نرفتم! الان با خودم میگم چرا؟ آخه چرا؟
امیر همیشه وقتی بچه بودم منو تشویق میکرد که برم کاراته و ادامه ش بدم....
چرا تا حالا این مدل ورزش هارو امتحان نکردم؟
حیف...
دیره!
اگه برگردم عقب حتما این کارو هم امتحان میکنم!


++حال آدمی زاد عجب چیز عجیب غریبیه!
مثلا یه روزی مث همون روزی که پست " نگرانم " رو گذاشتم حالم بی خود و بی جهت از درون نابودهههههه ، یه روزی هم مث امروز سر از پا نمیشناسم!

+++در حال گذران از بهترین تابستون عمرم هستم!
و بی صبرانه منتظر فردام که یه شروع پرقدرت داشته باشم واسه درسام!
میخوام تراز دفعه ی بعدم رو ببرم بالاتر!
با کمک خدا!
البته اگه وسطش دوباره یهویی امیدم نا امید نشه!

++++خداجونم؟
به خاطر امروز قشنگم ازت ممنونم!
دیشبم خواب معلم زیستمو دیدم!
به خاطر اونم ممنونم!
اگه بتونم این هفته میرم مدرسه دیدنش!
کاش همون صبحا کلاس زیستاشون بود!
راحت تر بودم اونجوری....
ولی بعدازظهر.....
ولی با این حال این هفته حتما میرم!

این عکس پایینیه ، جدا از اینکه میتونه نشونه ی غم و اندوه و بغض باشه ، میتونه نشونه ی شادی و سرخوشی و بی خیالی هم باشه!
که من بخاطر این مورد دومش اینو گذاشتم!






  قیصر امین پور :

-با توام؛

ای شور،

ای دلشوره‌ ی شیرین.

با توام؛

ای شادی غمگین‌!

هر چه هستی باش.

اما کاش...

نه!

جز اینم آرزویی نیست.

هر چه هستی باش؛

اما باش....


 این شعر قشنگه رو تو این وبلاگ دیدم: سوته دل

اینم آدرسش : http://sootedellan.mihanblog.com/






جمعه 29 مرداد 1395

آرزوهای بزرگ + احساسات درونِ الآنِ من!

کلمات کلیدی : دیــــوونه بازیام...! ,


دومین تراز بالای 6000!!!
جیییییییییییییییییییییییییییییییییغ!!!!!!!
فک نمیکنم لازم باشه از خوشحالیم تعریف بکنم!

ریاضی کلم 2 درصد!
فیزیک کلم 28 درصد!
شیمی کلم  60درصد و
زیست کلم 63 درصد!

ریاضی سومم رو منفی زدم
خدایی ریاضیش وحشتناک سخت بود!
من هم لگاریتم رو کار کرده بودم هم حد رو ، حد رو که منفی زدم ، لگاریتم هم که تعریفی نداشت!
واقعا سوالاش سخت بود!
من رو هر کدوم فکر میکردم ولی به نتیجه نمیرسیدم!

و خوشحال از اینکه دینی و عربی مو 100 زدم!
دیدنش بهم لذت میده!
مخصوصا واسه اینکه کل عمومیامو دیشب ساعت نه شروع کردم تا دو شب! البته زبان فارسیم کامل موند! خوابمم نمیومد! میخواستم تا چهار بیدار بمونم مسابقه ی تکواندوی " کیمیا علیزاده " رو نیگا کنم! ولی بهم اجازه ندادن!
منم از استرس تا 4 بیدار مونده بودم ولی خب نمیشد اعلام بیداری بکنم!
واقعا امروز با استرس اومدم سر آزمون!
کلی تو راه به خدا التماس کردم نذاره ترازم بیاد پایین که اگه بیاد واویلا!
مررررسی خدا جونم بهم کمک کردی!

ترازم شده عینهو قبلیه فقط سه تا دونه پایین تر!
قبلیه رو شده بودم 6164 این یکی رو شدم 6161!


+اول شهریور ماه روز پزشکه....روزشون مبارک! ( مخصوصا با وجدانا و مهربوناشون )
به امید اون روزی که  بتونم به خودم این روز رو تبریک بگم! هرچند میدونم نشدنیه!

++چشمم شوره هااااا....
این سه تا آزمون قبلی تعداد غلطام تو هر کدومشون 9 تا بود...
دیروز که اینو به پریسا گفتم امروز شد 19 تا!
کلا این نه گیر داده به من هاااا...

پریسا؟
خودت اعتراف کن!
چشم من شور بوده یا تو؟
نکنه چشمم کردی دختر؟

بالا کارنامه م نوشته بود که اگه نوزده تا غلطو نداشتم ترازم 150 تا بالاتر میشده!

واقعا از درصد زیستم بدم اومد!
زیست سومو شدم 80 درصد
زیست دوم 46 درصد
فک میکردم دومم رو که اوووووووووووووووووووون همه تست واسه ش کار کردم خیلی بهتر از اینا بدم!
من که فصل قلبو جویدم قشششششنگ!
من که فول فول شده بودم!
هنوز نرفتم غلطامو ببینم!
ولی وقتی برم اول زیستمو میبینم که چرا اینجور شده!

+++ببخشین کامنتا رو تایید نکردم!
به زودی حتما جوابشونو میدم!


دوشنبه 25 مرداد 1395

نگرانم!

کلمات کلیدی : دیــــوونه بازیام...! ,


فعلا فقد قالبمو عوضش کردم!
نمیدونم شما چقد خوشتون میاد ولی خودم دوسش دارم!

+نگران آزمونم هستم!
ترازم بیاد پایین کشتن منو!
این دفعه همه ش بهم میگن " حالا یبار ترازت خوب شد جوگیر نشو! بشین درستو بخون! پایین بیایی هاااا...."
نگران همه چیم!
چند روز دیگه میشه شهریور!
هنوز اونجور که به دلم بچسبه درس نخوندم!
اینقدر نگرانم که شبا از استرس قلبم تالاپ تولوپ میزنه!
درس میخونم ولی نمیدونم چرا نمیچسبه بهم!
میخونم درست و حسابی ولی همه ش فک میکنم درست حسابی نبوده!

نگرانم شدید!

چرا هیچکدوم از تصوراتم درست در نیومد؟
مگه نمیگفتم تابستون کنکورم خودمو میکشم و همه ش درس درس درس؟
پس چرا خودمو میکشم میکشم همه ش میشه پنج ساعت؟
اینقدر مغزم بعدش خسته میشه که  دیگه ارور میده!


بعضی وقتام با خودم میگم " خب معلومه که دولتی پزشکی قبول نمیشی! ولی لااقل تلاشتو بکن آزاد قبول شی! "
کسی میدونه واسه آزاد چه رتبه ای بیاریم پزشکی قبولیم؟
اگه میدونه بگه!


دلم نمیخواد بابام حسرت به دل بمونه!
نیست که شغلش بیمارستانیه ، ( کارمند داروخونه س....نمیدونم چی بهش میگن ، از اینا که دارو ها رو میدن دیگه ! ) هر روز میاد خونه میگه " امروز یه دختره رو دیدم مث محدثه خوشگل (! خب باباس دیگه! دخترش به چشش خوشگله! الانم داره صدام میزنه عسل! ) بود و کم سن! دانشجوی پزشکی بود!

اینو یطوری میگه که من با خودم احساس عذاب وجدان میکنم که اگه پزشک نشم ، بابام چی اونوخ؟

دختر دوستش ( همکارش یعنی! ) رتبه ش اینقد خوب شده که میتونه پزشکی بخونه!
همه ش بهم میگه " ایشالا سال بعدم من میگم دخترم پزشکی قبول شده "
منم تو دلم میگم ایشالا ولی....خودمم شک دارک که بتونم!

یعنی آزاد میتونم قبول شم؟
اگه میدونین تقریبا آزادش چه رتبه ای میخواد بهم بگین!






جمعه 15 مرداد 1395

این پست به احتمال زیاد طولانی تر و مفصل تر خواهد شد!

کلمات کلیدی : دیــــوونه بازیام...! ,


ساعت سه ظهر...
گفتم بگیرم بخوابم ، حالا حالا ها که کارنامه م نمیاد پس واسه چی بیدار بمونم....؟

گرفتم خوابیدم ، چشامم داشت گرم میشد یدفعه داداشم اومد اتاق گفت خجالت نمیکشی با این ترازت؟
بذار بابا بیاد خونه اگه بهش نگفتم چه گندی زدی!

منو میگی

واقعا قلبم از جا کنده شد!
حتی آرزوی مرگمو کردم!
اینقدر شوکه شدم که نمیتونستم پا شم خودم کامپیوترو روشن کنم ببینم ، هر چقدم به امیر میگفتم یه لحظه گوشیتو بده خودمم کارنامه مو ببینم نمیداد و هر چند لحظه یبار میگفت " زیست.....هیییییییییی! ریاضی اوه اوه! و....."
آخرش به گریه داشتم می افتادم که بوسم کرد و گفت نمیر ضریب رشدت 100 هست! رتبه ت هم تو شهر 58! تو که اینقدر خوبی چرا ساعت مطالعه تو نمیبری بالاتر؟
اینو که گفت از خوشحالیم یه جیییییییییییییییییییغ کشیدم!
فهمیدم که با این رتبه م توشهر حتتتتتتتتتتتما جزو تراز شیش هزاریام!

واااااااااااااااااای اولین بارمه دارم تراز 6000 میگیرم!
تراز کلم شد 6164

اصصصصصصصصصصصصصصصصصصصصصصصصصصصصصصصصصصلا فکرشو نمیکردم!
به هیچوجه!
آخه نسبت به آزمون قبلیم خییییییییییییییییییلی کمتر خونده بودم ولی ترازم خیلی خیلی بیشتر شد!

الان بهترین حسو دارم!

من واسه این آزمونم عربی و زیست و ریاضی رو خوندم که خداروشکر هم خیلی خوب دادم!
تراز زیستم شده 7369!!!!!!!!!!!!!!!!



خداجونم یه دنیا ممنون!
بهم انگیزه دادی واسه خرخونی!
یه خرررررررررررررررررررررر زدن حسابی از الان تا به همیشه!

+روز دخملا هم مبارک!

.............................................................................................


من غلط کردم گفتم میام کاملش میکنم!

والا حسش نی!
فقط خوش میگذره این روزا
حالم خوبه!

همیشه فکر میکردم تابستون سال کنکورم جهنم میشه! اما واقعا الان میبینم که از همه ی تابستونام بیشتر خوش میگذره!
اینقدر خوش میگذره که نمیفهمم کی صبح میشه و کی شب میشه!
دیشب خیر سرم تصمیم گرفتم برای اولین بار تو عمرم تحلیل آزمون کنم و اون نه تا سوال غلط آزمونمو بررسی کنم ، ولی برق رفت!
تازه دورهمی هم نشد ببینم!
هی برق میرف هی میومد هی میرف هی میومد!
و دیگه؟
آهان امروز یکی تو کتابخونه تو جیب مانتوش سوسک رفته بود ، من که تا فهمیدم رنگم پرید و به جای اون جیغ نکشیده ی اون دختره ، جیغ کشیدم!
فک نمیکنم دیگه بازگشتی به این کتابخونه ی سوسکی داشته باشم!
ازون وقت تا حالا هر جام یه جوری میشه فک میکنم سوسکه!




سه شنبه 5 مرداد 1395

موضوع انشا : دوشنبه ی خود را چگونه گذراندید؟

کلمات کلیدی : دیــــوونه بازیام...! ,


از جمعه بعد ازمونم قراره پست بذارم...
هی امروز و فردا کردم...
اما امروز دیگه دستور رسید و منم اطاعت کردم!


جمعه رفتم آزمونمو دادم...
بیشششششووووورررراااااا....
برداشته بودن بودجه بندی آزمونو عوض کردن!
خیلیام مث من بی خبر بودن و بر اساس همون بودجه بندی قبلی خونده بودنو و خب اون نتیجه ای که باید میشد نشد!
من جوری زیست دوم و شیمی دوم رو خونده بودم که گفتم این دوتا رو صد میزنم ، بقیه درسارم در حد سی چهل درصد دیگه....
اما بخاطر اون چند تا سوالی که یهویی از تو یه صفحه های دیگه که قرار نبود باشه ولی خب شد ، درصدام 100نشد!
زیست دومم شد 77 و شیمی دومم 70
حالا ترازم بد نشد بازم...
همونقدری شد که واسه ش خونده بودم...
شدم 5700....یعنی 1000تا پیشرفت! البته بهتره بگم بازگشت به جایگاه قبلی خودم! ( هیچوقت فک نمیکردم با یه ماه درس نخوندن وضعم اینقدر بد بشه که ترازم بشه 4700 ! هنو تو شوک اون قبلیه م! )
خدارو شکر اینبار کسی دیگه بهم غر نزد!
ولی خب...
نوموخوام!
بازم کمه!
من دفعه ی بعد باید بالای 5900 بشم...



واااااای پس فردا عروسی پسرعمومه...
خیلی خوشحالم!
ازین بیشتر تر خوشحالم که خونه ی عموم اینا فقد یه کوچه با ما فاصله داره....
نمیدونم چه ربطی داره...
ولی خب حس بهتری دارم..


3 روزه درس نخوندم...
عوضش یواشکی رمان خوندم ..
1000 صفحه رو هم رفته میشد...
امروز دوباره شروع کردم...
یه کم زیست سومو خوندم...
فصل حواس! ( فصل حواس و فصل هورمون ها رو از همه ی فصلا تو کتاب سال سومم بیشتر دوست دارم )
نمیدونم چرا ولی با زیست سال دوم ارتباط بهتری برقرار میکنم تا امسالیه رو...
انگار اون خون گرم تره!
اخه نیست که کتابش ازین گنده هاس، خیلی قر شده درب و داغون ، واسه همین خودمونی تره...
اما سال سومیه خیلی شیک و پیک مونده!
من حتی عین دیوونه ها بعد پنج ماه اومدم جلدشو کندم و دوباره یه جلد دیگه کردم که تمیییز بمونه!!!!!


آهان آهان...!
اصل کاری موند!
دیروزیه رفتم مدرسه!

 البته خوش شانس بودما ...
چون ساعت گذاشته بودم ، مامانم خونه نبود ، (به قول یکی ) " آقا داداشمم " خواب بود، خب منم خواب بودم دیگه!

 فاطمه هییییچ وقت صبحا زنگ نمیزنه خونه مونااا ولی از خوش شانسیم دیروز پنج دیقه به یازده زنگ زد!
منم سریع پاشدمو بهش گفتم بعدازظهر زنگ بزنه و بدو بدو آماده شدم و اومدم مدرسه!

هییییی.....


اولین صحنه: زهرا ، مهسا ، مینا رو دیدم که رو پله ها نشسته بودنو سلام نداده فقط پرسیدم کلاستون چند دیقه س تموم شده؟ اونام با درک اوضاع و احوال من ، پاسخی کوتاه دادن و یه چارتا چیزم گفتن که زودتر ازینا منتظرت بودیم خوش خواب! وارد دومین صحنه شدم!

دومین صحنه: من در حال نفس نفس زدن و دست بر روی قلب خود و عرق به روی پیشانی ، گام بر سالن مدرسه نهاده و ......یوهووووو دیدمش!

 خخخ...
(حالا نمیدونم اون عرق و تپش قلب من از دویدنم بود یا از .....!!!! در هر صورت دویدنه هم به نوعی بازم به خودش برمیگرده دیگه! )

سومین صحنه: لبخندی پههههههن بر روی سیمای من!
سیمای اوشون هم به شما چه ربطی داره؟ هان؟؟؟؟

چهارمین صحنه : .......
پنجمین صحنه:.......
شیشمین صحنه: معلمم فیزیکمو دیدم!
کسی که همواره منو در کلاس " کوزت " مینامید!

 فقط نمیدونم زخم زبوناش برا چی فقط تو کلاسه؟؟؟؟ بیرون ازونجا خوب آدمو تحویل میگیره هاااا...یبارم تو خیابون دیده بودمش خیلی تحویل گرفت آدمو!
و چقد خوب! من حاضرم بهم بگه کوزت ولی باشه!
هوووم....نمیدونم!
سال دومم از فیزیک متنفر شدم ، دوست ندارم دوباره تکرار بشه!
صحنه ی آخر: خخخخخ....
.
 مث مدرسه ها بود دیگه!

بسه بسه...
پاشید برید به زندگیتون برسید!
آهان نه...
با آرزوی موفقیت برای دوستم در مسابقات آزمایشگاهیش!
الان قزوینه!
سه شب!
قرار بود بزنگه با یه سیم کارتی ، شماره ش بیفته بعد من زنگ بزنم ، فک کنم سرش شلوغه یادش رفته!


و من در همین الان :



+برام خیلی جالبه !
خود دوما نمیدونستن کلاسشون افتاده صبح! و یه نصفی شون تقربیا نیومده بودن!
بعد اونوقت من فهمیده بودم و اونجا بودم!

خدایی خنده داره دیگه!

++بعداز ظهر دوشنبه فاطمه ی آبانی که کلاس فیزیک داشت با شادی تمااااااااااااااااام زنگ زده میگه محی بگو کی مدرسه س؟
منم صاف گفتم کی!
گفت میدونستی؟
گفتم خب آره! صبح اونجا بودم فهمیدم که قراره دوباره کلاسشون بعدازظهرم برگزار بشه!
گفت پس پاشو بیا دیگه!
گفتم من بر فرض روم شد گفتم باز دارم میام مدرسه چیکار و اومدم ، بعد اونوقت چطوری تو چشای بقیه نیگا کنم؟

+++صورتی بهش میومدااااا..........