دیــــوونه بازیام...!

پشت کنکوری -9

دوشنبه 27 شهریور 1396

نوع مطلب :پشت کنکوری، 

اولین روزی که رسما به عنوان پشت کنکوری درس خوندم (:
روز خوبی بود
میدونین من هروقت برنامه میریختم شروعش از یه روز خاص بود مثلا اول هفته یا اول ماه یا حتی بعضا اول سال و همیشه مثلا میگفتم الان دو روز مونده تا اول هفته که برنامه مو شروع کنم اما اگر این دو روز رو پیش پیش برم استقبال برنامه م معلومه چقدر مردم (: اما همیشه نه تنها به استقبال برنامه م نمیرفتم بلکه حتی وقتی اون روز خاص میرسید هم انجامش نمیدادم (منظورم از همیشه فقط همین سال چهارمم هست وگرنه سال دوم و سومم تاحدودی درس خوندم)
من شنبه از مسافرتم برگشتم و یکشنبه همه کارا رو ردیف کردم برای استارت و برنامه مو ریختم برای روز اول مهر و یه ندایی از ته دلم بازم گفت اگه مردی پیش پیش برو استقبال برنامه ت و واینستا تا سه چهار روز دیگه و یه ندایی اندوهگین در جوابش گفت این تنبل طبق معمول حتی روز موعد هم شروع نمیکنه
خلاصه اون دوتا ندا همینجوری با هم حرف میزدن تا اینکه امروز صبح دهن همه شونو بستم و دستامو زدم به کمرم و پیش پیش رفتم استقبال برنامه ی یک مهرم ((((:
و امروز 5 ساعت درس خوندم
اگرچه که برنامه م از اول مهر روزانه ده ساعته هست (یعنی 8 تا یک ساعت و ربعه که میشه چهار تا یک ساعت و ربعه در صبح و چهار تا یک ساعت و ربعه از عصر به بعد )
بچه ها واقعا بخاطر کامنت هاتون ممنونم یه دنیا ، خودتون نمیدونین چه انرژی ای به من میدین
از امروز به بعد فقط پونزدهم هرماه سر میزنم وبم
اومدم کامنتاتونو دیدم خواستم برم عذاب وجدان یقه مو گرفت که حداقل تشکر کنم
این بود که پست امروزمو گذاشتم ولی از این به بعد فقط پونزدهم هر ماه وصل میشم به نت
منو یادتون نره

+خدا جونم مرسی
++تبریک به همه ی دوستام که قبول شدن


مردود

شنبه 25 شهریور 1396

نوع مطلب :پشت کنکوری، 

قبول نشدم نه ازاد نه دولتی
خوشبختانه وقتی جواب هر دو اومد رفته بودیم باغ مادرجونم و سه چهار روزی اون جا بودیم و هم حال و هوای من بهتر شد هم مامان بابام
 دیشب که دوستم زنگ زد تا بهش شماره هامو بدم بره ببینه قبول شدم یا نه ، وقتی فهمیدم قبول نشدم و اومدم تو هال و جلوی همه گفتم قبول نشدم بغضم گرفت ولی فاطمه یه کم حالمو بهتر کرد بعدشم به عموم گفت بریم بیرون یه دور بزنیم؟! و رفتیم و بازم حال و هوام بهتر شد
خوش گذشت کنارعمه زهرام و فاطمه و امیر علی جونم
 حالا دیگه برمیگردم سر همون چیزی که خودم دوست داشتم : فیزیوتراپی
تمام تلاشمو میکنم امسال تا بهش برسم
دختر عموم فاطمه م امسال کنکوریه و تجربی از ته دلم دعا میکنم تا بتونه به خوبی از پس امسال بر بیاد
+ چه خوبه که فاطمه هم امسال کنکوریه میتونیم کلی بهم کمک کنیم و انگیزه بدیم
دیشب هم کلی کلی خندیدیم با هم و یه قصه ی غمناک خنده دار (!) تعریف کرد برام
و منم یه راز عجیب رو بهش گفتم رمز هر دو رو میزاریم mj
خخخخخ
 ساعت ده شب هم رفتیم با فاطمه سوار تاب شدیم و عالللللیییییی بود
1-دوید
2-برنامه میک آپ و ابروهای فاطمه
 3-فیلم بوکس و زیر نویس بوق و ....
طبق معمول یه سری چیزای خنده دار بین منو فاطمه رو رمزی نوشتم
فکر نمیکنم تا یه مدت بتونم بیام وبلاگم و پست بزارم و کامنتارو تایید کنم چون باید یه کمی دل مامان بابامو بدست بیارم پس کلن نت کامل تعطیله تا یه مدت بعدشم اگر بیام فقط یکی دوساعت در هفته
 راستی بچه ها جونم کامنتاتونو خوندم شرمنده واقعا الان نمیتونم جواب بدم فقط ممنون که به یادم هستین


جیغ جیغو

یکشنبه 19 شهریور 1396

خدایا این شادیا رو از ما نگیر ، آمین (:
ساعت سه شبه ، برقا خاموشه ، خونه ساکته ، امیر یدفعه اومد تو اتاق منو ترسوند منم جیغ کشیدم بابام بیدار شد ، من و امیر اون وسط مرده بودیم از خنده ، بابای طفلکیم عصبی شد ولی مامانم چون خسته بود خوابش سنگین بود نفهمید
اخ الهی من قربون جمیع خانواده م برممممم
بعضی وقتا ناشکری میکنم ولی دوسشون دارم حقیقتا
بازم میگم خداجونم شکرررررت بابت زندگی ای که دارم
+ اگه این جوابای کنکورو دادن ، میخان مارو دق بدن بخدا


^________^

جمعه 17 شهریور 1396

نوع مطلب :دیوونه بازیام (خاطره ها و یادداشتام)، 

" شروع به نوشتن کنید که دنیا منتظر شماست..." پیغامیه که روی صفحه ای که پستمو مینویسم میاد ، با خودم میگم چه مسخره ! وبلاگ من حتی شاید به اندازه ی تعداد انگشتان یک دستم هم دنبال کننده ی دائمی نداره اونوقت چطور دنیا منتظرمه؟
 بی خیال محی
ساعت سه و نیم شب میخای پاچه ی میهن بلاگو بگیری حالا؟؟؟؟
هووووففف دارم روز شماری میکنم یه هفته بره جلو و جوابا اومده باشع فرقی نداره برام که کدوم یکی از 5 تا رشته ای که انتخاب کردمو قبول بشم چون همه شونو دوس دارم ، فقط قبول بشم بسه!
وای خدا ینی میشه؟؟؟
من که بعید میدونم مگر اینکه معجزه بشه که من با 28 هزار بیام مثلا پرستاری قبول بشم ))):
 اما ناامید نیستم شااااید شاااااید شااااااید قبول شدم


خیلی دوس دارم برم سینما فیلم تابستان داغ رو ببینم
 اما فکر نمیکنم فعلا این فیلم توی سینماهای قم اکران بشه


فاطمه ی B یه دو سه هفته ای مسافرت بود رفت اصفهان بعدشم شمال
 هم برام گز آردی اصفهان آورده هم کلوچه ی شمالو
 دست گلت درد نکنه رفیق همیشه با معرفت و ساده ی من!
 یه لبلوی آلبالویی و یه لبلوی توت فرنگی هم برام آورده ((((:


نمیدونم ظرف چند روز آینده چه اتفاقاتی برام میفته ولی حالم الان خوبه و خداروشکر میکنم
و نمیدونم هدفم از گذاشتن این پست چیه ولی گذاشتم ://
 و اینکه کیا بازی " کراش " رو قدیما تو پلی استیشن بازی کردن؟؟ من عااااااااااشق این بازی بودم!
الانم اندرویدش رو از بازار دانلود کردم بازی میکنم


 دو تا کتاب فوق العاده خوب هم معرفی میکنم : 1-گیرنده شناخته نشد از کاترین کرسمن تیلور 2- دوست بازیافته از فرد اولمن


ساعت 3 شب

پنجشنبه 2 شهریور 1396

هوس کردم برگردم به اون روزی که لباس صورتی اول ابتداییم رو پوشیدم و خواستم برم مدرسه مامانم باهام اومد و دوربین اورد عکس بندازه یادم نمیاد که چرا اخمام تو هم بود اون روز ولی هرچی مامانم میگفت نگاه به دوربین کن عکس بندازم نگاه نمیکردم و میگفتم عکس نمیخام! الان دارم حسرتسو میخورم که چرا اخه عکس ننداختم؟؟ چرا باید از اون روز فقط و فقط دوتا عکس داشته باشم اونم با اخمای تو هم رفته؟؟ هووووففف من نیمه دومی ام چققققققققدر سر نیمه دومی بودنم گریه میکردم ! اون موقع ها همه ش غر میزدم که من هفت سالمه چرا نباید برم مدرسه و مامانم میگفت چون نیمه دومی هستی و منم اون موقع نمیفهمیدم یعنی چی! بعد که ازش میپرسیدم یعنی چی میگفت یعنی اینکه سه ماه دیر تر بدنیا اومدی وگرنه میتونستی بری مدرسه خنده داره ولی فکر میکردم منظورش اینه چون عقب مونده هستم نمیتونم برم مدرسه و تا یکی دو سال به بقیه هم میگفتم من سه ماه عقب مونده م !!!
+ الان یادم اومد چرا روز اول مدرسه هام بداخلاق بودم چونکه دوست بابام از مسافرت برامون سوغاتی اورده بود و سوغاتی من یه جفت کفش تمام مشکی ساده بود!!! البته کفش نبود ولی کتونی هم نبود ولی هرچی که بود من اصلا از اونا خوشم نمیومد!!!! ولی مامان بابام میگفتن نوعه و حیفه و اسرافه و همینو بپوش و خیلیا همینم ندارن و یه چن وقت بپوش بعدن برات هر کفشی خاستیم میگیریم و این حرفا اما من متنفر بودم از اون رنگ سیاه لعنتیه کفشام حتی خجالتم میکشیدم تو مدرسه! عوضش همین دوست بابام یه سوغاتی دیگه م اورده بود برا من : یه کاپشن سرمه ای خوش رنگ که توش ستاره های سفید بود و دور کلاه کاپشته ازین پنبه های سفید نرم بود که خیلی خوشگلش کرده بود ، هر چقد ازون کفشه بدم میومد در عوض عاشق اون کاپشنه بودم! البته سه چهار سال پیش که رفته بودم خونه رفیق فاب چندین و چند ساله م که خونه شون تنها یه کوچه باهامون فاصله داره ، یه فیلمی از روز اول ابتداییم نشونم داد که خودم ازش خبر نداشتم ! مثل اینکه مامانش دوربین اورده بوده اون روز رو تو کلاس ثبت کنه که از قضا منم توش افتاده بودم ، نه تنها افتاده بودم بلکه یه جاش با اعتماد به سقف دستمو بلند میکنم میرم جلو تخته و خودمو معرفی میکنم و قرآن میخونم ! و وقتی سه چهار سال پیش اون فیلمو دوستم نشونم داد نمیدونین چه حالی بودم! چه حال خوبی بودم! و چقدر اون محدثه رو دوس دارم که تو تمام دوران مدرسه ش جزو سه نفر برتر مدرسه بود ولی از سوم دبیرستان گند خورد به خودم و افکارم و درس خوندنم!!! من انقدر عاشق درس خوندن بودم که وقتی بخاطر نیمه دومی بودنم نتونستم برم مدرسه و مجبور شدم یک سال وایستم ، تو خونه از بس گریه کردم مامان بابام بهم خوندن و نوشتن کامل و جمع و تفریق ساده رو یاد داده بودن ! الان که بزرگ شدم اون کفشای سیاه درسته که بخاطر رنگش مناسب بچه ها نیست ولی بنظرم اتفاقا خیلی خوشگله! نمیدونم چرا اون موقع ها انقد متنفر بودم ازشون ولی الان دلم برا اون کفشا میسوزع اگه میتونستم پیداشون میکردم ازشون معذرت خواهی میکردم که انقد اذیتشون کردم تا زود خراب بشن من کفش نو بخرم )))):
کفشای تمام مشکی ساده ازتون عذر میخام ))):
اقا... اقااااا.... اقا من دارم گریه میکنم!
 من دلم هوس بچگی هامو کرده!
 اقااااا هوس اون سرسره ی ته حیاط مدرسه مونو کرده که شعبانی ( نماینده ی کلاس مون و عزیز دور دونه ی مدرسه چون پدرش تو اموزش پرورش یه پستی داشت و همه معلمامون دخترشو تحویل میگرفتن ) و شقایق (که تپل بود و بواسطه ی همین تپل بودنش به بچه ها زور میگفت البته بعدن که بزرگ شد مهربون شد ) نمیذاشتن بقیه سوار بشن و فقط خودشون استفاده میکردن و درصورت گرفتن خوراکی یا پولی چیزی میزاشتن تو هم بری رو سرسره ))): اون موقع ها پایین دفترهای مشق مون مهر آفرین و صدافرین و هزار افرین و این چیزا میزدن همیشه سر اینکه کدوم یکی از بچه ها مهر بزنه دعوا بود چون همه مون دوست داشتیم بریم کنار معلم وایستیم و با اشاره اون که یعنی مهر بزن ، مهرو بزنیم تو جوهر و بکوبیم پایین دفتر بچه ها معمولا معلم مون این کارو میداد به بالاترین نمره ی املامون ( بخاطر همین من تقریبا زیاد این پست و مقام نصیبم میشد ) اما معلم مون یواشکی پارتی بازی هم میکرد و میداد به اون شعبانی که بزنه درصورتیکه اون اصصصلا درسخون نبود و من چققققدر ازش بدم میومد که باید بخاطر اون قانون کلاس شکسته بشه معلم اول ابتدایی ثابتی نداشتم من .
یکبار یه خانمی اومد که بعد یکی دو هفته رفت و خبری نشد بعدش یه خانم دیگه اومد که اونم عوضش کردن ://
بعد حدود یکی دوماه معلم ثابت مون پیداش شد دو تا دختر دوقلو هم داشت چقدر ما بچه های کلاس ذوق میکردیم وقتی دوقلوهاشو میاورد مدرسه (((:
++شاید پستم برا بعضیا خسته کننده باشه اما من نوشتم که این خاطراتم بمونه و یادم نره ): گرچه به یاد موندنش تلخی بیشتری داره چون همه ش همراه با حسرته و هوس اون روزها !




فهرست وبلاگ
طبقه بندی
آرشیو
نویسندگان
پیوندها
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
جستجو
آخرین پستها