شب یلدا
پنجشنبه 30 آذر 1396 | 03:23 ب.ظ   
دیشب اینجا زلزله اومد
اما مث دفعه قبلی قبض روح نشدم
با اینکه ایندفعه شدتش از قبل خیلی بیشتر بود و قشنگ زمین زیر پام اومد بالا و رفت پایین ، اما مث دفعه ی قبلی هول نکردم
 بعدشم رفتم تو گروه تلگرام با رفقای دبیرستانم حسابی گفتیم و خندیدیم
دیشب هم همچین عمیق خوابیده بودم که زلزله که هیچی ، اتشفشان و بوران و رعد و برق و هر چی دیگه م میشد از خواب بلند نمیشدم

و خبر خوب دیگه اینکه قراره خاله م هم بیاد قم امشب
اخه شوهر خاله م ارتشیه و ماموریته و واسه همین خاله م نمیتونست بیاد قم ولی دیگه دیشب زلزلع اومده ترسیده داییم رفته که بیارتش
اخ جون دوقلوهای خوشمزه ی خاله م هم به جمع امشب اضافه شد
قطعن خوش میگذره بهم

یکی از دوستا میگفت چن لحظه قبل زلزله برگشته گفته خدایا منو بکش راحت شم از این زندگی بعدش که زلزله رو حس کرده خنده ش گرفته چه زود مستجاب داره میشه
شب یلداتون حاطره انگیز و شیرین


   
داستان واقعی _ لطفا خوانده شود (:
دوشنبه 27 آذر 1396 | 08:15 ب.ظ   

در خیابان شمس تبریزی شهر تبریز زیارتگاهی وجود دارد که به قبر حمال معروف است.

فرد بیسوادی در تبریز زندگی میکرد و تمام عمر خود را در بازار به حمالی و بارکشی می گذراند تا از این راه رزق حلالی بدست آورد.
یک روز که مثل همیشه در کوچه پس کوچه های شلوغ بازار مشغول حمل بار بود، برای آنکه نفسی تازه کند، بارش را روی زمین می گذارد و کمر راست می کند.

صدایی توجه اش را جلب می کند؛ میبیند بچه ای روی پشت بام مشغول بازی است و مادرش مدام بچه را دعوا میکند که ورجه وورجه نکن، می افتی!
در همان لحظه بچه به لبه بام نزدیک می شود و ناغافل پایش سر میخورد و به پایین پرت می شود.

مادر جیغی میکشد و مردم خیره میمانند.
حمال پیر فریاد میزند “نگهش دار”!
کودک میان آسمان و زمین معلق میماند، پیرمرد نزدیک می شود، به آرامی او را میگیرد و به مادرش تحویل میدهد.

جمعیتی که شاهد این واقعه بودند همه دور او جمع میشوند و هر کس از او سوالی میپرسد:
یکی میگوید تو امام زمانی، دیگری میگوید حضرت خضر است، کسانی هم میگویند جادوگری بلد است و سحر کرده.

حمال که دوباره به سختی بارش را بر دوش میگذارد،
خطاب به همه کسانی که هاج و واج مانده و هر یک به گونه ای واقعه را تفسیر می کنند،
به آرامی و خونسردی می گوید:
” خیر، من نه امام زمانم، نه حضرت خضر و نه جادوگر،
من همان حمالی هستم که پنجاه شصت سال است
در این بازار میشناسید. من کار خارق العاده ای نکردم، بلکه ماجرا این است که یک عمر هر چه خدا فرموده بود، من اطاعت کردم، یکبار من از خدا خواستم، او اجابت کرد.


+تیکه ی اخر پیتزارو بر میدارم و بابام شروع میکنه به تعریف یه داستان! داستانی که انقدر برام جالب بود که فوری اومدم وبم که اینو اینجا بذارم بقیه هم بخونن!

اولین بارم بود که اینو میشنیدم! عجب داستانی حتی شک دارم هنوزم که واقعی باشه!!!


   
جینگ !
جمعه 24 آذر 1396 | 02:50 ب.ظ   
سلام


آقا من اومدم وبم ، کامنتاتونو خوندم ولی شرمنده م انقد نگرانتون کردم
دیگه دلم نیومد بی خبر برم گفتم بگم که بخدا هیچ اتفاقی که انقدر مهم و حساس باشه نیفتاده!
خیال همه تونم رااااحت ِ راحت!
الحمدلله خداروشکررر هیچ کدوم از حدس هایی هم که زدین درست نبود!
الانم حالم خوبه کاملا!
و دارم درسمو میخونم!
و هر روز انگیزه م هم بیشتر میشه!



   
...
پنجشنبه 16 آذر 1396 | 01:20 ب.ظ   
دیشب یه اتفاق بدی ممکنه افتاده باشه یا نیفتاده باشه!
و من نمیدونم که الان بالاخره افتاده یا نه!
و دارم دیوونه میشم!
انگار همه ی درا هم قفل شدن و هیچ جوره نمیشه بفهمم!
حتی نمیتونم دعا کنم بگم که ایشالا نیفتاده باشه! چون دیروز گذشته و اگه افتاده باشه دیگه افتاده ! خدا که زمانو بر نمیگردونه عقب بخاطر من !!!
خیلی اعصابم خورده سر این موضوع
اگه افتاده باشه داغون میشم
وای خدا
خدا جونم
یه راه جلو پام بذار که بفهمم افتاده یا نه


+یه مدت نمیام نت
اصن حوصله ندارم
آرامش ندارم
دارم میرم که آرامشمو پیدا کنم
هر بلایی تا حالا سرم اومده چه درسی و چه غیر درسی بخاطر این نته!
این نت کوفتی!
حتی اون اتفاق دیشبیه !

وارد فاز خاموشیم میخام بشم
برم تو خودم
کلن از دنیای اطرافم بی خبر بشم
این رفتنم از اون رفتنا نیست که بیام وب دوستامو خاموش بخونم و کامنت نذارم ، از اونا نیست که تو تل حرفا دوستامو بخونم و هیچی نگم ، بیام وب خودم کامنتارو بخونم و هیچی نگم! نه از اونا نیست! میخام کلن یه مدت فاصله بگیرم از همه چیز !
یه مدتیه از خدا هم فاصله گرفتم
میخام برگردم سمتش
برم تو آغوشش
بی خود نیست آرامشمو گم کردم!

اواخر دی برمیگردم
چهارمیا قدر امتحانات دی ماهشونو بدونن
واقعن اگه از همون روز اول شروع کنید به جدی درس خوندن و درساتونو نذارین بمونه رو هم تا شب امتحان ، مطمئنا مطمئنا میتونین که پیش یکو خیلی خوب دوره ش بکنین
شما که به هر حال باید اون فصلای امتحانو بخونین پس چرا بذارین شب اخر که همه چیو هول هولکی بخونین؟ خب از روز اول بخونین که حداقل این یه ماه امتحانا براتون یه فایده ای داشته باشه! شب اخر بخونین اخر دی که بشه ، یه ماهو از دست دادین بدون اینکه هیچی دستتونو بگیره! پس از روز اول بخونین تا هم با ارامش بخونین هم برسین رو هر فصل دقیق بشین و تمرکز کنین روش

مراقب خودتون باشین
شب و روزتون خوش


   
ورزش
سه شنبه 14 آذر 1396 | 06:55 ب.ظ   
اعتراف میکنم که
از راهنمایی دوست داشتم بزرگ شدم برم رشته ی تربیت بدنی بخونم
راهنمایی تو تیم هندبال مدرسه بودم
رفتیم مسابقه
از طرف داورای اونجا ( که مربی هم هستن خودشون ) منو دعوت کردن به تیم استانی هندبال
رفتم
با ندا رفتم!
رفیق صمیمی اون موقع هام که الان نمیدونم کجاست ولی دلم براش یه ذره شده!
رفتیم مسابقه استانی هم دادیم
من و ندا باز دعوت شدیم به تیم کشوری هندبال
تیم کشوری هندبال!!!
ندا رفت ، اما من...
من نمونه دولتی قبول شدم!
دیگه مامان بابام نمیذاشتن برم پی به قول خودشون خوش گذرونی !
رشته مو هم از اول تعیین کرده بودن تجربی !!
من و ندا از هم جدا شدیم
فقط میدونم که اون الان داره تربیت بدنی میخونه و آدم موفقیه اما من...

نمیگم از رشته تجربی بدم میاد ، ولی میگم چرا چرا چرا نباید میرفتم سمت چیزی که هم علاقه شو داشتم هم قوای بدنیشو ؟


الان از باشگاه برگشتم
مربی باشگاه مون ، بهم گفت میخاد منو معرفی کنه واسه مسابقات استانی آمادگی جسمانی!
تو مشهد برگزار میشه

انگاری با این حرفش دست گذاشت رو دلم ! رو زخم دلم! یادم اورد که اخخخ من چی علاقه م بود و کجام!
اومدیم خونه جنگ و دعوا که من میخام برم مشهد!
میخام برم مسابقهههه
اما باز هم خانواده زورش چربید و بهم دوباره همون حرف همیشگی که " الان وقت خوش گذرونی و تفریح نیست! "

من شک ندارم ، شک ندارم ، و شک ندارم که اگه میرفتم سمت رشته های ورزشی قطعن ادم موفقی میشدم


امسال موقع انتخاب رشته میخاستم رشته های علوم ورزشیو بزنم اما بازم نذاشتن!
چرا نمیذارن؟
بخاطر بیکاریش؟
کی گفته بیکارن؟
من مطمئنم ادمی که واقعن دنبال علاقه ش باشه موفق میشه



+ از ظهر دمق بودم
حوصله موصله نداشتم
هیچی هم درس نخوندم


هم چنان معتقدم تف به این زندگی!


++ایلام زلزله 5 ریشتر اومده
شرقی غربی سالمی؟
علائم حیاتیت ضعیفه
کجایی؟


   
هفته سوم
یکشنبه 12 آذر 1396 | 07:37 ب.ظ   
شنبه :
خودم 5 ساعت
شرقی غربی 3 ساعت و نیم
هستی 1 ساعت



یکشنبه :
خودم 6 ساعت
شرقی غربی 2 ساعت و نیم
هستی 2 ساعت و 45 دقیقه


دوشنبه :
خودم 5 و نیم ساعت
شرقی غربی 1
هستی 0



امشب شام میگو داریم
دلتون بسوزه


راستی
خبر دار شدین که
کنکور 98 دو نظامه برگزار میشه؟
قطعی شداا
خودم فیلمشو دیدم
گفتم بگم خیال چهارمیا یه کم راحت تر بشه
شخصا خودم اگه چهارم بودم قطعن همه ش استرس اینو میداشتم که اگه خراب کنم واقعن باید برم نظام جدیدو بخونم؟
ولی خب فعلن که نه من چهارمی هستم ،
هم اینکه دیگه کنکور دو نظامه میشه 98


   
...؟!
شنبه 11 آذر 1396 | 05:57 ب.ظ   
پنج شنبه :
خودم سه ساعت خوندم
شرقی غربی : 45 دقیقه


جمعه  :
خودم 8 ساعت خوندم
شرقی غربی : 1 ساعت و ربع

جمع کل این هفته م میشه 32 ساعت که نسبت به هفته ی قبلم 6 ساعت بیشتر خوندم
خوبه که نسبت به هر هفته م پیشرفت دارم اما هنوزم خیلی کمه ساعت مطالعه م
البته با توجه به سرماخوردگیم و اتفاقی که پنج شنبه شب افتاد و نذاشت ادامه بدم درس خوندنمو ، خوب پیش رفتم...
این هفته رو جدی شروع کردم ...



   
تف تو این زندگی!
جمعه 10 آذر 1396 | 07:22 ب.ظ   
میخاستم گوشه هایی تلخ از واقعیت زندگیمو بنویسم! اما بخاطر اینکه یه سری افراد آشنا وبمو دارن پشیمون شدم از نوشتنش!
فقط در همین حد که کل دیشبم با گریه و نفرت گذشت!
 نفرت / نفرت / و نفرت !
و خلع وجود یه خواهر بدجوری تو زندگیم حس شد ، بدجوری!

+ای بابا چرا ایران با پرتغال و اسپانیا افتاد؟
اه
اعصابم داغون تر شد!
تف به این زندگی تف!
بشینی این همه منتظر جام جهانی بمونی که تهش ایران با اسپانیا و پرتغال بیفته؟ بیفتی تو گروه مرگ؟؟؟
شانس ازین گندتر داشتیم؟
نداشتیم!

++الان حوصله جدول ساعت مطالعه رو ندارم ، بعدن کاملش میکنم مال این هفته رو


   
هفته ی دوم
یکشنبه 5 آذر 1396 | 12:00 ب.ظ   
شنبه :
خودم 7 ساعت
شرقی غربی 5 ساعت


یکشنبه :
خودم 6 ساعت
شرقی غربی 4 ساعت

دوشنبه :
خودم 6 ساعت و نیم
شرقی غربی 3 ساعت و نیم

سه شنبه :
خودم 0
شرقی غربی 1 ساعت و 20 دقیقه

چهارشنبه :
خودم 1 ساعت و نیم
شرقی غربی : 45 دقیقه


+دیروز روز اول سرماخوردگیم بود اما انقد شدت نداشت که نذاره درس بخونم
امروز خیلی شدید شده
اب ریزش چشمام اصن بند نمیاد
یه دستمال کنارمه هی اشکایی که میان پایینوو پاک میکنم
گلودردم که هیچی نگم بهتره
....


+جدیدن مدلی شدم که 6 ساعت درس خوندن برام عادی شده دیگه
شب که میشه حساب میکنم خودمم باورم نمیشه 6 ساعتو خوندم!
قبلنا جونم در میومد....جونم در میومدااااا به زووووور میرسید به 5
بدنم داره کم کم آماده میشه برای ساعت مطالعه ی بیشتر

   
نهایی
شنبه 4 آذر 1396 | 03:34 ب.ظ   
شنبه :
خودم 6
شرقی غربی 1
می نآ 0

یکشنبه :
خودم 8
می نآ 7
شرقی غربی 3

دوشنبه :
خودم 2
می نآ 2
شرقی غربی 1.5

سه شنبه :
خودم 1.5
مینا  1.5
شرقی غربی 45 دقیقه

چهارشنبه :
خودم 3
می نآ 0
شرقی غربی 2 و نیم

پنجشنبه :
خودم 0
می نآ 0
شرقی غربی 1

جمعه :
خودم 6
شرقی غربی  30 دقیقه
می نآ 0

از دیروز خودم راضی بودم
امروز قصد دارم 8 ساعت بخونم
ایشالا که موفق میشم

مجموع هفته ی گذشته ی خودم میشه 26 ساعت که رفتم نگاه کردم نسبت به اون یکی هفته قبل ترم 4 ساعت بیشتر خوندم
از امروز دیگه نمیذارم هیچی ساعت مطالعه مو کم کنه
شمام لطفا جمعه تون رو بگین تا تکمیل کنم

تو این هفته این طور که معلومه من بردم
این هفته 26 ساعت خوندم اما تو این هفته میرسونمش به 50 ساعت در هفته
اینم از هدف هفتگی من !




+ وای مریم !!!
خیلی خوشحال شدم کامنتت رو دیدم
راستش نمیدونم چجوری ارتباط داشته باشیم
شماره ت رو هم که گم کردم ...
ولی اگر دوست داری میتونی تو هم ساعت مطالعه ت رو بیای بگی