مطلب رمز دار : اعصاب خوردی های منِ پشت کنکوری خسته +پست شخصیِ :)
جمعه 31 فروردین 1397 | 07:20 ب.ظ   
این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.

   
اینم از عید 97
یکشنبه 12 فروردین 1397 | 08:36 ب.ظ   
میخاستم پست بذارم
هی دو دِل بودم
اخه خجالت میکشیدم بیام بگم
خیر سرم کنکوری هستم بعد اونوقت ....

اقا ما رفتیم خونه عموم اینا تو شهر A
جا داره بگم خیلی خوش گذشت (بهترین عیدم امسال بود )
خونه عموم اینا این درختای هلو شون شکوفه زده بود کلی با فاطمه (دختر عموم) عکس انداختیم
شبا هم که تا ساعت 6 بیداار مشغول بازی Pasur   (فینگلیش نوشتم که کمتر شرمنده شم ) با محمد رضا و امیر و فاطمه و خودم اونم با این اهنگ قدیمیا که فازشون سنگینه و سوتی های خفنی که من و فاطمه سر بازی میدادیم
ساعت 5 ونیم صبح زدن زیر اواز فاطمه
دیدن کلیپ پاندا
گذاشتن قرار مسافرت شمال با عموم اینا بعد از کنکور من و فاطمه
دنبک ( تنبک ؟! ) زدن رضا
ژله ی خورده شیشه ی فاطمه
و شیرین کاری های محمد مهدی

اوخ اوخ!
داشت جا میموند
فال حافظی که گرفتیم و مال من افتضاااااح در اومد و گفته بود مسافرت رفتن یار و دلسوختگی من
کدوم یار حافظ جان؟
ابرو منو بردی فقط تو مهمونی

ساعت 11 شب رفتیم پارک با عمو اکبر و من و فاطمه و امیرعلی
خرس گنده ای شدیم واسه خودمون ولی چون پارک خلوت خلوت بود سوار تاب و سرسره و الهکلنگ ( ؟! ) شدیم و کلیییییی حال داد


اون موقع که نشسته بودیم بعد جا مونو عوض کردیم بعد دوباره جامونو عوض کردیم سه باره و ترکیدیم از خنده ( رمزی می باشد )

و در اخر من و فاطمه قرار گذاشتیم بعد از 13 به در جدن دیگه شروع کنیم واسه کنکور
که البته من میخاستم زود تر شروع کنم ولی وقتی برگشتیم قم یه سرماخوردگی خفن خوردم و تب و لرز داشتم و همه ش آمپول و قرص و شیر گرم و فلان و بهمان

پروفایل M که البته وقتی دوستم دید گفت این یه مفهومی داره ماها نمیفهمیم
و موقعی که من و فاطمه داشتیم میخندیدیم نزدیک بود دست فاطمه بخوره یه پیام بره براش

اخ اخ !
اون لحظه که برا زن عموم مهمون اومد!
بعد زن عموم و عموم رفتن پیش مهمونا ( طبقه بالا شون واس مهمون خاصاص )
بعد فقط من و فاطمه تنها بودیم خونه
زن عموم مجبور شد ادامه ی سرخ کردن مرغا رو بسپاره به ما !
اونم رو چی؟
رو پیکنیک !!!
هی یه مرغو برمیگردوندیم روغن میپاشید سه متر میرفتیم عقب
و در اخر به موقع عموم رسید و به دادمون رسید وگرنه داشتن جزغاله میشدن


میکی موس!
میکی موس کریسمسه! همون اسکیت داره !
بچگی هامون



مطمعنم کلی چیزای دیگه جا موند ولی یادم نی فعلن چون بعد از دو روز اومدم دارم مینویسم

نظردهی رو ازاد میذارم که خود بخود تایید شه
هروقت تونستم میام جواب میدم کامنتا رو


   
مینویسم که سال بعد با خودم نگم پارسال این موقع چه حال و هوایی بود؟ پس مینویسم که یادم بمونه به وضوح!
شنبه 4 فروردین 1397 | 08:25 ب.ظ   
فقط میتونم بگم دوم و سوم عید جزو بهترین روزای زندگیم هستن
همگی دور هم دیگه جمع
خوش و خندان

ناهار روز دوم :
عمو اکبر ، زن عمو ، علی
معصوصه و همسرش

عمو یاسر و زن عمو و امیر علی و محمد مهدی

عمو پرویز و زن عمو و محمد رضا و فاطمه

عمه فاطمه و شوهر عمه م و محمد

عمه زهرام و مادرجونم

عمو سعید و زن عمو و نازنین و محمد حسین

و خانواده ی خودمون

همه ی اینا خونه ی ما ناهار دعوت بودن

عالی تر از عالی!!!
لحظه به لحظه ش به خنده و خوشی گذشت


و دوباره همه ی این جمعیت خونه عمه فاطمه دعوت شدیم شام همون روز دوم فروردین به اضافه ی عمو مهدی و یکتا و زن عمو ، عمو رضا و مهرسانا و زن عمو !!!
و باز هم بی نظیر تر از بی نظیر!
وباز هم رقصیدن مردا و اهنگ و خنده و شادی

برگشتیم ساعت یک شب به خونه ی ما به همراه خانواده ی عمو پرویز
که من و فاطمه تا 5 و نیم صبح فقط حرف زدیم و خندیدیم و خندیدیم و فیلمای دوران بچگی هامونو دیدیم .... فیلمایی که فقط فیلم گرفته بودیم اما حتی یکبارم ندیده بودیم واسه همین هیچ چیزی از اون روزا یادمون نبود ....از اون لباسامون ، از اون صدای کودکانه مون ، از اون سر و وضع ظاهری مون ، از دعواهای ما دو تا جلوی دوربین
وای که چقدر خندیدیم!

بعدشم حرف زدیم
حرفایی که هیچ وقت فکرشم نمیکردم بین مون زده بشه



و باز هم دوباره همه ی این جمعیت دعوت شدیم به ناهار خونه ی عمو یاسر روز سوم فروردین

فقط میتونم بگم بی نظیر بود!
بی نظیر!

+روزی که فاطمه فهمید اِم رو
روزی که من فهمیدم x رو !

خوشحالم که همچین دخترعمویی دارم که از بچگی با هم عین خواهر نداشته و عین یه دوست با معرفت با هم بودیم و همه چیزامونو بهم گفتیم حتی ام و ایکس رو
امسال من و فاطمه هر دو کنکوری هستیم و تجربی
اما شوووت !!!
میگم شوت ینی از اون بی خیالاش که قرار مسافرت تو عید گذاشتیم ://
و قراره بریم!
 و میریم و خوش میگذرونیم *-*

خوشحالم که یه خانواده ی پدری توپ و باحال دارم
حتی خانواده ی مادریمم همینطورن و امشب شام دعوتن خونه مون
فقط مشکل اینجاست که من طرف مادریم هم سن خودم ندارم ):
اما نیلو و نگار رو دارم ، دو تا بچه ی شیرین دو قلوی بامزه که جونم در میره براشون


++فکر نمیکردم انقدر کامنت داشته باشم!!!
از گلاویژ !!!
از نارنجی !!!!!!!
از مینا و از شرقی غربی :))
و از پوریا !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!


+++5 روزه هیچی درس نخوندم ://