مطلب رمز دار : اعصاب خوردی های منِ پشت کنکوری خسته +پست شخصیِ :)
جمعه 31 فروردین 1397 | 07:20 ب.ظ   
این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.

   
اینم از عید 97
یکشنبه 12 فروردین 1397 | 08:36 ب.ظ   
میخاستم پست بذارم
هی دو دِل بودم
اخه خجالت میکشیدم بیام بگم
خیر سرم کنکوری هستم بعد اونوقت ....

اقا ما رفتیم خونه عموم اینا تو شهر A
جا داره بگم خیلی خوش گذشت (بهترین عیدم امسال بود )
خونه عموم اینا این درختای هلو شون شکوفه زده بود کلی با فاطمه (دختر عموم) عکس انداختیم
شبا هم که تا ساعت 6 بیداار مشغول بازی Pasur   (فینگلیش نوشتم که کمتر شرمنده شم ) با محمد رضا و امیر و فاطمه و خودم اونم با این اهنگ قدیمیا که فازشون سنگینه و سوتی های خفنی که من و فاطمه سر بازی میدادیم
ساعت 5 ونیم صبح زدن زیر اواز فاطمه
دیدن کلیپ پاندا
گذاشتن قرار مسافرت شمال با عموم اینا بعد از کنکور من و فاطمه
دنبک ( تنبک ؟! ) زدن رضا
ژله ی خورده شیشه ی فاطمه
و شیرین کاری های محمد مهدی

اوخ اوخ!
داشت جا میموند
فال حافظی که گرفتیم و مال من افتضاااااح در اومد و گفته بود مسافرت رفتن یار و دلسوختگی من
کدوم یار حافظ جان؟
ابرو منو بردی فقط تو مهمونی

ساعت 11 شب رفتیم پارک با عمو اکبر و من و فاطمه و امیرعلی
خرس گنده ای شدیم واسه خودمون ولی چون پارک خلوت خلوت بود سوار تاب و سرسره و الهکلنگ ( ؟! ) شدیم و کلیییییی حال داد


اون موقع که نشسته بودیم بعد جا مونو عوض کردیم بعد دوباره جامونو عوض کردیم سه باره و ترکیدیم از خنده ( رمزی می باشد )

و در اخر من و فاطمه قرار گذاشتیم بعد از 13 به در جدن دیگه شروع کنیم واسه کنکور
که البته من میخاستم زود تر شروع کنم ولی وقتی برگشتیم قم یه سرماخوردگی خفن خوردم و تب و لرز داشتم و همه ش آمپول و قرص و شیر گرم و فلان و بهمان

پروفایل M که البته وقتی دوستم دید گفت این یه مفهومی داره ماها نمیفهمیم
و موقعی که من و فاطمه داشتیم میخندیدیم نزدیک بود دست فاطمه بخوره یه پیام بره براش

اخ اخ !
اون لحظه که برا زن عموم مهمون اومد!
بعد زن عموم و عموم رفتن پیش مهمونا ( طبقه بالا شون واس مهمون خاصاص )
بعد فقط من و فاطمه تنها بودیم خونه
زن عموم مجبور شد ادامه ی سرخ کردن مرغا رو بسپاره به ما !
اونم رو چی؟
رو پیکنیک !!!
هی یه مرغو برمیگردوندیم روغن میپاشید سه متر میرفتیم عقب
و در اخر به موقع عموم رسید و به دادمون رسید وگرنه داشتن جزغاله میشدن


میکی موس!
میکی موس کریسمسه! همون اسکیت داره !
بچگی هامون



مطمعنم کلی چیزای دیگه جا موند ولی یادم نی فعلن چون بعد از دو روز اومدم دارم مینویسم

نظردهی رو ازاد میذارم که خود بخود تایید شه
هروقت تونستم میام جواب میدم کامنتا رو


   
مینویسم که سال بعد با خودم نگم پارسال این موقع چه حال و هوایی بود؟ پس مینویسم که یادم بمونه به وضوح!
شنبه 4 فروردین 1397 | 08:25 ب.ظ   
فقط میتونم بگم دوم و سوم عید جزو بهترین روزای زندگیم هستن
همگی دور هم دیگه جمع
خوش و خندان

ناهار روز دوم :
عمو اکبر ، زن عمو ، علی
معصوصه و همسرش

عمو یاسر و زن عمو و امیر علی و محمد مهدی

عمو پرویز و زن عمو و محمد رضا و فاطمه

عمه فاطمه و شوهر عمه م و محمد

عمه زهرام و مادرجونم

عمو سعید و زن عمو و نازنین و محمد حسین

و خانواده ی خودمون

همه ی اینا خونه ی ما ناهار دعوت بودن

عالی تر از عالی!!!
لحظه به لحظه ش به خنده و خوشی گذشت


و دوباره همه ی این جمعیت خونه عمه فاطمه دعوت شدیم شام همون روز دوم فروردین به اضافه ی عمو مهدی و یکتا و زن عمو ، عمو رضا و مهرسانا و زن عمو !!!
و باز هم بی نظیر تر از بی نظیر!
وباز هم رقصیدن مردا و اهنگ و خنده و شادی

برگشتیم ساعت یک شب به خونه ی ما به همراه خانواده ی عمو پرویز
که من و فاطمه تا 5 و نیم صبح فقط حرف زدیم و خندیدیم و خندیدیم و فیلمای دوران بچگی هامونو دیدیم .... فیلمایی که فقط فیلم گرفته بودیم اما حتی یکبارم ندیده بودیم واسه همین هیچ چیزی از اون روزا یادمون نبود ....از اون لباسامون ، از اون صدای کودکانه مون ، از اون سر و وضع ظاهری مون ، از دعواهای ما دو تا جلوی دوربین
وای که چقدر خندیدیم!

بعدشم حرف زدیم
حرفایی که هیچ وقت فکرشم نمیکردم بین مون زده بشه



و باز هم دوباره همه ی این جمعیت دعوت شدیم به ناهار خونه ی عمو یاسر روز سوم فروردین

فقط میتونم بگم بی نظیر بود!
بی نظیر!

+روزی که فاطمه فهمید اِم رو
روزی که من فهمیدم x رو !

خوشحالم که همچین دخترعمویی دارم که از بچگی با هم عین خواهر نداشته و عین یه دوست با معرفت با هم بودیم و همه چیزامونو بهم گفتیم حتی ام و ایکس رو
امسال من و فاطمه هر دو کنکوری هستیم و تجربی
اما شوووت !!!
میگم شوت ینی از اون بی خیالاش که قرار مسافرت تو عید گذاشتیم ://
و قراره بریم!
 و میریم و خوش میگذرونیم *-*

خوشحالم که یه خانواده ی پدری توپ و باحال دارم
حتی خانواده ی مادریمم همینطورن و امشب شام دعوتن خونه مون
فقط مشکل اینجاست که من طرف مادریم هم سن خودم ندارم ):
اما نیلو و نگار رو دارم ، دو تا بچه ی شیرین دو قلوی بامزه که جونم در میره براشون


++فکر نمیکردم انقدر کامنت داشته باشم!!!
از گلاویژ !!!
از نارنجی !!!!!!!
از مینا و از شرقی غربی :))
و از پوریا !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!


+++5 روزه هیچی درس نخوندم ://





   
عنوان بی عنوان!
شنبه 12 اسفند 1396 | 10:11 ب.ظ   

امروز اگه بگم چیکار کردماااا
هنوز دود از سر خودم داره بلند میشه


رفتم کتابخونه درس بخونم
دیدم چند وقته هیچ تفریحی نداشتم گفتم بذار یه رمان بخونم :/
و کل امروزو رمان خوندم اونم یه رمان 500 صفحه ای چررررت !!!!
که...
که...
که تااااااازه جلد دوم داشته و من نفهمیدم و عملن این 500 صفحه رمان خوندن من بدون جلد دومش بی فایده ست و یه داستان بی سر و ته :////////////

اوووففففففف

از دست خودم عصبی ام
فردا جبران میکنم

حالا اینم بگم که دختره انواع اقسام کثافت کاریارو کرده ، ادعای حیاش هم میشه !!!
بعد خانواده ش هم تو ناز و نعمت بزرگش میکنن انگار نه انگار چه گندی بالا اورده !
واقعا این رمانا چقدر تخیلی هستن خداااااا
اخرین رمانم بر میگرده به دوران راهنمایی
امروز قلقلکی شدم که یکی دیگه بخونم
ولی الان پشیمونم و میدونم ارزش نداره وقتمو بذارم به پاش


محی!
باید باید باید این هفته 56 ساعتو بخونی
بخدا دیگه نمیدونم چی بگم بهت
بخون گلم
بخون!
انقدر ناراحت نکن منو !

میدونم واقعا خسته ای
واقعا ارزو میکنی کاش پارسال درس میخوندی
اما دیگه چیزی نمونده!

فقط 4 ماه!
بذار اخرش به خودت افتخار کنی از این که موندی و پیشرفت کردی و به چیزی رسیدی که راضیت کنه!

   
و باز هم شاهکاری دیگر!
پنجشنبه 10 اسفند 1396 | 09:51 ب.ظ   
هر چی بیشتر میرم سایت کانون ، بیشتر میفهمم که ...
امروز رفتم دامپزشکی دانشگاه تهرانو دیدم
همه ی همه ی همه ی قبولی های منطقه دوی این رشته از رتبه ی دو هزار تا رتبه ی 4 هزار بودن
اونوقت یه نفر تو سهمیه منطقه دو دامپزشکی تهران قبول شده با 33 هزار!
اخه مگه میشه؟؟؟؟
همه هم کلاسیاش دو سه هزاری هستن اونوقت این سی و سه هزاری؟
بابا یه جای کار می لنگه بخدا !

چجوری این قبول شده ؟

می لنگه!
می لنگه دیگه!


یا مثلا با رتبه 94 هزار پرستاری قبول شده اونم دانشگاه تیپ یک!
عجب
خدا ببخشه


!!!


   
هه !
جمعه 4 اسفند 1396 | 12:55 ب.ظ   


من کاری ندارما
ولی اینکه من با رتبه ی منطقه دوئه 28 هزار اتاق عمل قم قبول نشدم و اونوقت یه نفر با رتبه ی 29 هزار و خورده اتاق عمل قم قبول شده این نشون میده یه جای کار می لنگه!

پارتی بازی؟
سهمیه؟
یا خون رنگین تر ؟

نمیدونم ولی به هر حال ما هم خدایی داریم

   
پشت کنکوریِ دپرس
چهارشنبه 25 بهمن 1396 | 09:21 ب.ظ   
خسته م
فقط همین (:

پ.ن1 : امروز بابام زنگ زد پاشو بیا بیمارستان دارن برا پرسنل بیمارستان و خانواده شون کارت ملی هوشمندو درست میکنن
منم رفتم
بهتر بود که در به در بریم این ور اون ور تو کافی نت و فلان جا تا درست شه
وارد بیمارستان که شدم
اولین صحنه زنی رو دیدم که رو جنازه ای که از آمبولانس داشت خارج میشد افتاده بود و جیغ میزد
بعد از حیاط که رفتم داخل ، افراد مختلف غم دار و پر استرسو دیدم
کلن انگار از در و دیوار بیمارستان غم می بارید
از خودم پرسیدم پس فردا که قراره یه روزی بشی پرسنل بیمارستان (پرستار ، اتاق عمل یا هزار کوفت و زهرمار دیگه ((: ) ، چجوری میتونی این همه غم رو هر روز و هر روز ببینی و تحمل کنی؟

پ.ن 2 :فصل سوم شهر زاد؟
شوخیه دیگه؟
:/
فصل دوشو هنوز ندیدم ولی از هرکس شنیدم گفتن چرته
کاش عاشقانه ها بیاد
اونو دوست داشتم

پ.ن 3 :تفریح این مدت من شده سریال عزیز دردونه ی " فرار از زندان "
از فصل یکش داره نشون میده شبکه تماشا
از اولش دارم میبینم ((:
و شنیدم دارن فصل شیش رو هم میسازن
 و چه خوب
امیدوارم سال دیگه وقتی فصل جدیدش میرسه ، با یه روحیات بهتر بشینم ببینم نه این مدلی افسرده و داغون

پ.ن 4 :خبر دیگه اینکه دختر عموی نزدیک 30 ساله م داره میخونه برا کنکور برا پرستاری ازاد
آتلیه داشت کار و بارش حسابی توپ بود
از تهران و این ور اون ور سفارش داشت ( آخه خودش فیلم بردار حرفه ای بود )
ولی الان تعطیل کرده چون میگه دیگه تعداد جشن و عروسی انقدر کم شده که اصلن نمیشه دیگه با حقوقش گذروند !
میگفت چند سال پیش انقدر عروسی زیاد بود که نصف سفارشارو نمیرسیدیم رد میکردیم
چه تلخه !
هووففف
کلن انگار غم افتاده به ایران! شایدم به جهان
شایدم هیچکدوم و من دارم این مدلی می بینم

پ.ن 5 :خبر دیگه اینکه به زودی عینکی میشم
چه مدلی بگیرم بهم بیشتر میاد؟

پ.ن 6 : عید داره میاد و من کاملا بی حس (:
دیگه مثل بچگی هام نیستم نیستم نیستم که ای کاش بودم و ذوق داشتم برای عید و لباس و وسایل نو
اما ندارم!



   
بعد یه قرنی اومدم! D:
سه شنبه 19 دی 1396 | 05:27 ب.ظ   
اِهم اِهم
سلوم
آقا من رفتم بیان بلاگ ، دیگه چیزش منو گرف موندم اونجا
فردا پسفردا کنکوره رو هم که بدم میرم اونجا خاطره ماطراتمو مینویسم
خداوکیلی خیلی امکاناتش بهتره!
مثلا یکیش اینکه مث تلگرام ، وقتی برای یکی کامنت میذاری ، اگه مدیر وبلاگه کامنتت رو خونده باشه ، سین میخوره! ( البته این برای بچه هاییه که خودشون تو بیان بلاگ ، وبلاگ دارن مثلن اگه یکی که وبلاگ نداره بیاد برام کامنت بذاره اونجا براش سین نمیخوره ولی مثلا خود من برای هر کی کامنت میذارم وقتی میخونتش سین میخوره )
یا مثلا یکی دیگه ش اینکه میشه نظرات خصوصی رو مث تلگرام ریپلای کرد جوابو زیر همون کامنت خصوصیت برات بفرسته و دیگه نیاز نیست بیاد وبتو باز کنه و بره توی یه کامنت جدا برات جواب بده!
یا مثلا قالبای شیکی داره
یا مثلا مهم ترین ابزارش امکان مهاجرته! مثلن من میتونم همه ی همه ی پستا و نظرامو بدون هیچ کم و کاستی بر دارم ببرم اونجا! ( مث تغییر اپراتور از ایرانسل به همراه اول که شماره ت همون ایرانسل می مونه هااا ولی از امکانات همراه اول استفاده میکنی ، اینم یه چیزی تو همون مایه هاست )
یا مثلا وبلاگی رو که دوست داشته باشی میتونی مث اینستاگرام فالوش کنی بعد هروقت طرف پست بذاره برات خبر میاد که فلانی پست گذاشت!
و خیلی امکانت خوبِ دیگه!
الان که دارم اینارو مینویسما حس نامردی بهم دست داد!
من اینجا رو ، میهن بلاگو واقعن دوسش دارم!
هر چی باشه جای امنی بود! واقعن امن بود!
مث بلاگفا نبود که بزنه یه شبه کلی وبلاگو پاک کنه!
حتی اون موقع که من بلاگفا بودم خیلی وقتا خیلی وقتا و خیلی وقتا پیش میومد که وقتی با نام کاربری خودم و رمز خودم وارد وبلاگ میشدم ، صفحه ی مدیریت یه نفر دیگه رو برام میاورد!! خیلی این اتفاق توش میفتاد! حتی یکبار وقتی وارد شدم صفحه ی مدیریت رفیق صمیمی خودمو آورد و کامنت خصوصیاشو دیدم! انقد ناامن بود که حتی من میتونستم تو اون فاصله وبلاگ اون بیچاره که برای من باز کرده رو حذفش کنم یا پست منتشر کنم یا هر چی!
خب اینجا ، میهن بلاگ خوبی هایی هم داره اما خب دیگه میگم فعلن جو اونجا منو گرفته!
من هیچوقت اینجارو ترک نمیکنماااا
سر میزنم حتمن حتمن!
ولی خب دیگه فعالیت نمیکنم و پست نمیذارم
ولی خب تاکید میکنم که این جارو یادم نرفته و زود زود بهش سر میزنم
خلاصه که این چیزا

+درسامم نپرسین لطفا :/
نمیگم نمیخونم
میخونم
ولی
مث اوایل انگیزه ندارم ، یجورایی وقت زیادی از دست دادم و همچنان تنبل بازی در آوردم!
البته الان در حال جبرانم!
خوشبختانه به این برنامه جدیده م پایبند بودم تا الان ، ایشالا ازین به بعدم بهش پایبند بمونم

اینم آدرس وبم تو بیان بلاگ :

http://konkour97.blog.ir/


   
D:
شنبه 9 دی 1396 | 11:33 ق.ظ   
جهت شرکت در طرح ساعت مطالعه به آدرس زیر مراجعه نمایید

http://konkour97.blog.ir/

   
سلوم
جمعه 8 دی 1396 | 09:03 ب.ظ   

آقایون خانوما بیاید انصافا طرح ساعت مطالعه بذاریم
اخر هفته ساعت مطالعه اعلام کنیم هر کی بیشتر بود میشه منتخب هفته

اقا بیاین دیگع 

   
شب یلدا
پنجشنبه 30 آذر 1396 | 03:23 ب.ظ   
دیشب اینجا زلزله اومد
اما مث دفعه قبلی قبض روح نشدم
با اینکه ایندفعه شدتش از قبل خیلی بیشتر بود و قشنگ زمین زیر پام اومد بالا و رفت پایین ، اما مث دفعه ی قبلی هول نکردم
 بعدشم رفتم تو گروه تلگرام با رفقای دبیرستانم حسابی گفتیم و خندیدیم
دیشب هم همچین عمیق خوابیده بودم که زلزله که هیچی ، اتشفشان و بوران و رعد و برق و هر چی دیگه م میشد از خواب بلند نمیشدم

و خبر خوب دیگه اینکه قراره خاله م هم بیاد قم امشب
اخه شوهر خاله م ارتشیه و ماموریته و واسه همین خاله م نمیتونست بیاد قم ولی دیگه دیشب زلزلع اومده ترسیده داییم رفته که بیارتش
اخ جون دوقلوهای خوشمزه ی خاله م هم به جمع امشب اضافه شد
قطعن خوش میگذره بهم

یکی از دوستا میگفت چن لحظه قبل زلزله برگشته گفته خدایا منو بکش راحت شم از این زندگی بعدش که زلزله رو حس کرده خنده ش گرفته چه زود مستجاب داره میشه
شب یلداتون حاطره انگیز و شیرین


   
داستان واقعی _ لطفا خوانده شود (:
دوشنبه 27 آذر 1396 | 08:15 ب.ظ   

در خیابان شمس تبریزی شهر تبریز زیارتگاهی وجود دارد که به قبر حمال معروف است.

فرد بیسوادی در تبریز زندگی میکرد و تمام عمر خود را در بازار به حمالی و بارکشی می گذراند تا از این راه رزق حلالی بدست آورد.
یک روز که مثل همیشه در کوچه پس کوچه های شلوغ بازار مشغول حمل بار بود، برای آنکه نفسی تازه کند، بارش را روی زمین می گذارد و کمر راست می کند.

صدایی توجه اش را جلب می کند؛ میبیند بچه ای روی پشت بام مشغول بازی است و مادرش مدام بچه را دعوا میکند که ورجه وورجه نکن، می افتی!
در همان لحظه بچه به لبه بام نزدیک می شود و ناغافل پایش سر میخورد و به پایین پرت می شود.

مادر جیغی میکشد و مردم خیره میمانند.
حمال پیر فریاد میزند “نگهش دار”!
کودک میان آسمان و زمین معلق میماند، پیرمرد نزدیک می شود، به آرامی او را میگیرد و به مادرش تحویل میدهد.

جمعیتی که شاهد این واقعه بودند همه دور او جمع میشوند و هر کس از او سوالی میپرسد:
یکی میگوید تو امام زمانی، دیگری میگوید حضرت خضر است، کسانی هم میگویند جادوگری بلد است و سحر کرده.

حمال که دوباره به سختی بارش را بر دوش میگذارد،
خطاب به همه کسانی که هاج و واج مانده و هر یک به گونه ای واقعه را تفسیر می کنند،
به آرامی و خونسردی می گوید:
” خیر، من نه امام زمانم، نه حضرت خضر و نه جادوگر،
من همان حمالی هستم که پنجاه شصت سال است
در این بازار میشناسید. من کار خارق العاده ای نکردم، بلکه ماجرا این است که یک عمر هر چه خدا فرموده بود، من اطاعت کردم، یکبار من از خدا خواستم، او اجابت کرد.


+تیکه ی اخر پیتزارو بر میدارم و بابام شروع میکنه به تعریف یه داستان! داستانی که انقدر برام جالب بود که فوری اومدم وبم که اینو اینجا بذارم بقیه هم بخونن!

اولین بارم بود که اینو میشنیدم! عجب داستانی حتی شک دارم هنوزم که واقعی باشه!!!


   
جینگ !
جمعه 24 آذر 1396 | 02:50 ب.ظ   
سلام


آقا من اومدم وبم ، کامنتاتونو خوندم ولی شرمنده م انقد نگرانتون کردم
دیگه دلم نیومد بی خبر برم گفتم بگم که بخدا هیچ اتفاقی که انقدر مهم و حساس باشه نیفتاده!
خیال همه تونم رااااحت ِ راحت!
الحمدلله خداروشکررر هیچ کدوم از حدس هایی هم که زدین درست نبود!
الانم حالم خوبه کاملا!
و دارم درسمو میخونم!
و هر روز انگیزه م هم بیشتر میشه!



   
...
پنجشنبه 16 آذر 1396 | 01:20 ب.ظ   
دیشب یه اتفاق بدی ممکنه افتاده باشه یا نیفتاده باشه!
و من نمیدونم که الان بالاخره افتاده یا نه!
و دارم دیوونه میشم!
انگار همه ی درا هم قفل شدن و هیچ جوره نمیشه بفهمم!
حتی نمیتونم دعا کنم بگم که ایشالا نیفتاده باشه! چون دیروز گذشته و اگه افتاده باشه دیگه افتاده ! خدا که زمانو بر نمیگردونه عقب بخاطر من !!!
خیلی اعصابم خورده سر این موضوع
اگه افتاده باشه داغون میشم
وای خدا
خدا جونم
یه راه جلو پام بذار که بفهمم افتاده یا نه


+یه مدت نمیام نت
اصن حوصله ندارم
آرامش ندارم
دارم میرم که آرامشمو پیدا کنم
هر بلایی تا حالا سرم اومده چه درسی و چه غیر درسی بخاطر این نته!
این نت کوفتی!
حتی اون اتفاق دیشبیه !

وارد فاز خاموشیم میخام بشم
برم تو خودم
کلن از دنیای اطرافم بی خبر بشم
این رفتنم از اون رفتنا نیست که بیام وب دوستامو خاموش بخونم و کامنت نذارم ، از اونا نیست که تو تل حرفا دوستامو بخونم و هیچی نگم ، بیام وب خودم کامنتارو بخونم و هیچی نگم! نه از اونا نیست! میخام کلن یه مدت فاصله بگیرم از همه چیز !
یه مدتیه از خدا هم فاصله گرفتم
میخام برگردم سمتش
برم تو آغوشش
بی خود نیست آرامشمو گم کردم!

اواخر دی برمیگردم
چهارمیا قدر امتحانات دی ماهشونو بدونن
واقعن اگه از همون روز اول شروع کنید به جدی درس خوندن و درساتونو نذارین بمونه رو هم تا شب امتحان ، مطمئنا مطمئنا میتونین که پیش یکو خیلی خوب دوره ش بکنین
شما که به هر حال باید اون فصلای امتحانو بخونین پس چرا بذارین شب اخر که همه چیو هول هولکی بخونین؟ خب از روز اول بخونین که حداقل این یه ماه امتحانا براتون یه فایده ای داشته باشه! شب اخر بخونین اخر دی که بشه ، یه ماهو از دست دادین بدون اینکه هیچی دستتونو بگیره! پس از روز اول بخونین تا هم با ارامش بخونین هم برسین رو هر فصل دقیق بشین و تمرکز کنین روش

مراقب خودتون باشین
شب و روزتون خوش


   
ورزش
سه شنبه 14 آذر 1396 | 06:55 ب.ظ   
اعتراف میکنم که
از راهنمایی دوست داشتم بزرگ شدم برم رشته ی تربیت بدنی بخونم
راهنمایی تو تیم هندبال مدرسه بودم
رفتیم مسابقه
از طرف داورای اونجا ( که مربی هم هستن خودشون ) منو دعوت کردن به تیم استانی هندبال
رفتم
با ندا رفتم!
رفیق صمیمی اون موقع هام که الان نمیدونم کجاست ولی دلم براش یه ذره شده!
رفتیم مسابقه استانی هم دادیم
من و ندا باز دعوت شدیم به تیم کشوری هندبال
تیم کشوری هندبال!!!
ندا رفت ، اما من...
من نمونه دولتی قبول شدم!
دیگه مامان بابام نمیذاشتن برم پی به قول خودشون خوش گذرونی !
رشته مو هم از اول تعیین کرده بودن تجربی !!
من و ندا از هم جدا شدیم
فقط میدونم که اون الان داره تربیت بدنی میخونه و آدم موفقیه اما من...

نمیگم از رشته تجربی بدم میاد ، ولی میگم چرا چرا چرا نباید میرفتم سمت چیزی که هم علاقه شو داشتم هم قوای بدنیشو ؟


الان از باشگاه برگشتم
مربی باشگاه مون ، بهم گفت میخاد منو معرفی کنه واسه مسابقات استانی آمادگی جسمانی!
تو مشهد برگزار میشه

انگاری با این حرفش دست گذاشت رو دلم ! رو زخم دلم! یادم اورد که اخخخ من چی علاقه م بود و کجام!
اومدیم خونه جنگ و دعوا که من میخام برم مشهد!
میخام برم مسابقهههه
اما باز هم خانواده زورش چربید و بهم دوباره همون حرف همیشگی که " الان وقت خوش گذرونی و تفریح نیست! "

من شک ندارم ، شک ندارم ، و شک ندارم که اگه میرفتم سمت رشته های ورزشی قطعن ادم موفقی میشدم


امسال موقع انتخاب رشته میخاستم رشته های علوم ورزشیو بزنم اما بازم نذاشتن!
چرا نمیذارن؟
بخاطر بیکاریش؟
کی گفته بیکارن؟
من مطمئنم ادمی که واقعن دنبال علاقه ش باشه موفق میشه



+ از ظهر دمق بودم
حوصله موصله نداشتم
هیچی هم درس نخوندم


هم چنان معتقدم تف به این زندگی!


++ایلام زلزله 5 ریشتر اومده
شرقی غربی سالمی؟
علائم حیاتیت ضعیفه
کجایی؟


   
هفته سوم
یکشنبه 12 آذر 1396 | 07:37 ب.ظ   
شنبه :
خودم 5 ساعت
شرقی غربی 3 ساعت و نیم
هستی 1 ساعت



یکشنبه :
خودم 6 ساعت
شرقی غربی 2 ساعت و نیم
هستی 2 ساعت و 45 دقیقه


دوشنبه :
خودم 5 و نیم ساعت
شرقی غربی 1
هستی 0



امشب شام میگو داریم
دلتون بسوزه


راستی
خبر دار شدین که
کنکور 98 دو نظامه برگزار میشه؟
قطعی شداا
خودم فیلمشو دیدم
گفتم بگم خیال چهارمیا یه کم راحت تر بشه
شخصا خودم اگه چهارم بودم قطعن همه ش استرس اینو میداشتم که اگه خراب کنم واقعن باید برم نظام جدیدو بخونم؟
ولی خب فعلن که نه من چهارمی هستم ،
هم اینکه دیگه کنکور دو نظامه میشه 98


   
...؟!
شنبه 11 آذر 1396 | 05:57 ب.ظ   
پنج شنبه :
خودم سه ساعت خوندم
شرقی غربی : 45 دقیقه


جمعه  :
خودم 8 ساعت خوندم
شرقی غربی : 1 ساعت و ربع

جمع کل این هفته م میشه 32 ساعت که نسبت به هفته ی قبلم 6 ساعت بیشتر خوندم
خوبه که نسبت به هر هفته م پیشرفت دارم اما هنوزم خیلی کمه ساعت مطالعه م
البته با توجه به سرماخوردگیم و اتفاقی که پنج شنبه شب افتاد و نذاشت ادامه بدم درس خوندنمو ، خوب پیش رفتم...
این هفته رو جدی شروع کردم ...



   
تف تو این زندگی!
جمعه 10 آذر 1396 | 07:22 ب.ظ   
میخاستم گوشه هایی تلخ از واقعیت زندگیمو بنویسم! اما بخاطر اینکه یه سری افراد آشنا وبمو دارن پشیمون شدم از نوشتنش!
فقط در همین حد که کل دیشبم با گریه و نفرت گذشت!
 نفرت / نفرت / و نفرت !
و خلع وجود یه خواهر بدجوری تو زندگیم حس شد ، بدجوری!

+ای بابا چرا ایران با پرتغال و اسپانیا افتاد؟
اه
اعصابم داغون تر شد!
تف به این زندگی تف!
بشینی این همه منتظر جام جهانی بمونی که تهش ایران با اسپانیا و پرتغال بیفته؟ بیفتی تو گروه مرگ؟؟؟
شانس ازین گندتر داشتیم؟
نداشتیم!

++الان حوصله جدول ساعت مطالعه رو ندارم ، بعدن کاملش میکنم مال این هفته رو


   
هفته ی دوم
یکشنبه 5 آذر 1396 | 12:00 ب.ظ   
شنبه :
خودم 7 ساعت
شرقی غربی 5 ساعت


یکشنبه :
خودم 6 ساعت
شرقی غربی 4 ساعت

دوشنبه :
خودم 6 ساعت و نیم
شرقی غربی 3 ساعت و نیم

سه شنبه :
خودم 0
شرقی غربی 1 ساعت و 20 دقیقه

چهارشنبه :
خودم 1 ساعت و نیم
شرقی غربی : 45 دقیقه


+دیروز روز اول سرماخوردگیم بود اما انقد شدت نداشت که نذاره درس بخونم
امروز خیلی شدید شده
اب ریزش چشمام اصن بند نمیاد
یه دستمال کنارمه هی اشکایی که میان پایینوو پاک میکنم
گلودردم که هیچی نگم بهتره
....


+جدیدن مدلی شدم که 6 ساعت درس خوندن برام عادی شده دیگه
شب که میشه حساب میکنم خودمم باورم نمیشه 6 ساعتو خوندم!
قبلنا جونم در میومد....جونم در میومدااااا به زووووور میرسید به 5
بدنم داره کم کم آماده میشه برای ساعت مطالعه ی بیشتر

   
نهایی
شنبه 4 آذر 1396 | 03:34 ب.ظ   
شنبه :
خودم 6
شرقی غربی 1
می نآ 0

یکشنبه :
خودم 8
می نآ 7
شرقی غربی 3

دوشنبه :
خودم 2
می نآ 2
شرقی غربی 1.5

سه شنبه :
خودم 1.5
مینا  1.5
شرقی غربی 45 دقیقه

چهارشنبه :
خودم 3
می نآ 0
شرقی غربی 2 و نیم

پنجشنبه :
خودم 0
می نآ 0
شرقی غربی 1

جمعه :
خودم 6
شرقی غربی  30 دقیقه
می نآ 0

از دیروز خودم راضی بودم
امروز قصد دارم 8 ساعت بخونم
ایشالا که موفق میشم

مجموع هفته ی گذشته ی خودم میشه 26 ساعت که رفتم نگاه کردم نسبت به اون یکی هفته قبل ترم 4 ساعت بیشتر خوندم
از امروز دیگه نمیذارم هیچی ساعت مطالعه مو کم کنه
شمام لطفا جمعه تون رو بگین تا تکمیل کنم

تو این هفته این طور که معلومه من بردم
این هفته 26 ساعت خوندم اما تو این هفته میرسونمش به 50 ساعت در هفته
اینم از هدف هفتگی من !




+ وای مریم !!!
خیلی خوشحال شدم کامنتت رو دیدم
راستش نمیدونم چجوری ارتباط داشته باشیم
شماره ت رو هم که گم کردم ...
ولی اگر دوست داری میتونی تو هم ساعت مطالعه ت رو بیای بگی

   

 صفحه هــا: 1 2 3 4 5 6 7 ...