دیــــوونه بازیام...!

نگرانم!

فعلا فقد قالبمو عوضش کردم!
نمیدونم شما چقد خوشتون میاد ولی خودم دوسش دارم!

+نگران آزمونم هستم!
ترازم بیاد پایین کشتن منو!
این دفعه همه ش بهم میگن " حالا یبار ترازت خوب شد جوگیر نشو! بشین درستو بخون! پایین بیایی هاااا...."
نگران همه چیم!
چند روز دیگه میشه شهریور!
هنوز اونجور که به دلم بچسبه درس نخوندم!
اینقدر نگرانم که شبا از استرس قلبم تالاپ تولوپ میزنه!
درس میخونم ولی نمیدونم چرا نمیچسبه بهم!
میخونم درست و حسابی ولی همه ش فک میکنم درست حسابی نبوده!

نگرانم شدید!

چرا هیچکدوم از تصوراتم درست در نیومد؟
مگه نمیگفتم تابستون کنکورم خودمو میکشم و همه ش درس درس درس؟
پس چرا خودمو میکشم میکشم همه ش میشه پنج ساعت؟
اینقدر مغزم بعدش خسته میشه که  دیگه ارور میده!


بعضی وقتام با خودم میگم " خب معلومه که دولتی پزشکی قبول نمیشی! ولی لااقل تلاشتو بکن آزاد قبول شی! "
کسی میدونه واسه آزاد چه رتبه ای بیاریم پزشکی قبولیم؟
اگه میدونه بگه!


دلم نمیخواد بابام حسرت به دل بمونه!
نیست که شغلش بیمارستانیه ، ( کارمند داروخونه س....نمیدونم چی بهش میگن ، از اینا که دارو ها رو میدن دیگه ! ) هر روز میاد خونه میگه " امروز یه دختره رو دیدم مث محدثه خوشگل (! خب باباس دیگه! دخترش به چشش خوشگله! الانم داره صدام میزنه عسل! ) بود و کم سن! دانشجوی پزشکی بود!

اینو یطوری میگه که من با خودم احساس عذاب وجدان میکنم که اگه پزشک نشم ، بابام چی اونوخ؟

دختر دوستش ( همکارش یعنی! ) رتبه ش اینقد خوب شده که میتونه پزشکی بخونه!
همه ش بهم میگه " ایشالا سال بعدم من میگم دخترم پزشکی قبول شده "
منم تو دلم میگم ایشالا ولی....خودمم شک دارک که بتونم!

یعنی آزاد میتونم قبول شم؟
اگه میدونین تقریبا آزادش چه رتبه ای میخواد بهم بگین!








طبقه بندی: متفرقه (تکست عکس،ترول،داستان،،..)، دیوونه بازیام (خاطره ها و یادداشتام)،
برچسب ها:دیــــوونه بازیام...!،
[ دوشنبه 25 مرداد 1395 ] [ 08:51 ب.ظ ] [ mohi ] [ Сommεƞt() ]

زرد-آبی

دیروز خوابم نمی برد ساعت سه و پنجاه دقیقه خوابیدم  ، تو اتاق که خوابیده بودم چون پنجره باز بود و نزدیکای خونه مون مسجد هست ، همینکه داشت چشام گرم میشد صدای اذان صبحو شنیدم ......
یه حسی قلقلکم داد که پاشم یبار مث بچه ی آدم خودم نمازمو ، نماز صبحمو بخونم....
رفتم حیاط خونه وضو گرفتم اومدم تو تاریکی نماز خوندم....
یه حس خیلی خوبی داشتماااا....
یبار حس کردم آدمم!
و جالبه هیچکس هم نفهمید ، خوابم برده بود که ساعت پنج دیدم مامانم پا شده داره نماز صبحشو میخونه تا دید من دارم غلت میزنم ، گفت پاشو نمازتو بخون!
منم با همون صدای خوابالوم گفتم خوندم ، مامانم هم گفت آره لابد تو خواب خوندی!
حالا هرچی میگفتم مگه باور میکردن؟
اما بعدش خوابم برد ، نتونستم برم نماز عید فطر!
دوست داشتم برم!
اما خوابم برد دیگه!

+اون عکسِ به قول خودمون پروفایل یا به قول میهن بلاگ لوگوی وبلاگ (!) رو عوض کردم....
آخه تا دیدمش یاد خودم افتادم!
دو تا از دوستام ( فرزانه و زهرا ) واسه م یه لباس کادو گرفته بودن عین عین عین همین لباس زرده ست که تن دختره س!
اصن خود خودشه!
فقط مال من لبخندش آبی رنگه! اون سر آستین هاشم که تو این عکسه مشکیه مال من آبیه! ( آبی! چه بهتر! کی گفته مشکی رنگ عشقه؟ من میگم آبی رنگ عشقه! )
قالب وبلاگمم دوست دارم....
رنگ بندیش یه حس خوبی بهم میده!
البته اون عکس گنده هه ی اون بالاش خیلی بیریخت بود عوضش کردم این لیوانه رو گذاشتم!
این عکسه رو هم خیلی دوست دارم!

++آخ جون امشب خاله م اینا میان خونه مون!
کلی با دوقلو هاش که هنو شیش هفت ماهشونه بازی میکنم!
و آخ جون دوم اینکه هفتم مرداد عروسی پسرعمومه!


+++راستی معدل دیپلم چیه؟
یعنی دادنیه؟
گرفتنیه؟
عایا من الان گرفتمش؟ یا هنو ندادن؟
اصن چیه؟
الان معدل دیپلممو یکی پرسید چی باید بگم؟

کلی چیز داشتم بنویسم ها....ولی نمیدونم چرا هیشکدومشون یادم نمیاد!
شاید بعدا که یادم اومد بیام بنویسمش!



++++دو روزه پشت سر هم دارم خواب معلم زیستمو میبینم!
پریروز که خواب دیدم اومده خونمون!!!!!

ولی امروز خواب مدرسه رو دیدم....
خواب امروزیم یه جورایی به آینده شبیه بود!
اینکه بره سر کلاس سوما و من نگاه کنم فقط!
هععععییییی....
(سومای جز جیگر گرفته! الهی کوفتتون بشه!  )




طبقه بندی: متفرقه (تکست عکس،ترول،داستان،،..)، دیوونه بازیام (خاطره ها و یادداشتام)،
برچسب ها:دیــــوونه بازیام...!،
[ چهارشنبه 16 تیر 1395 ] [ 12:11 ب.ظ ] [ mohi ] [ Сommεƞt() ]

محمد؟

*** این پستم میتونه برای همه حوصله سر بر باشه! اما من از شوق اومدن داداشم فقط میخواستم هر اتفاقی که افتاده رو بنویسم! با اینکه شاید چیزای مهم و خاصی نباشه! ***


دو روز بود نت نداشتم وگرنه زودتر سر میزدم ، خیلی راحت میتونستم یه گیگ بخرم و دوباره بیام اما نمیدونم خب ...نکردم دیگه!
تو این دو روز هیچی درس نخوندم....
من تو این دو روز فهمیدم که نت اصلا کاری به کار درس من نداره! مشکل من از خوابه! جدیدا ساعت خوابم خیلی زده بالا طوریکه واقعا میگم اذان مغربو میگن تازه از خواب بلند میشم !

امروز (یا به عبارتی دیروز) یه تفریح درست و حسابی داشتم....
فوتبال!
دوتا فوتبال دیدم با داداشم بعد از مدت هااااا
اولیش آلمان و اسلواکی بود که خب امیر عاشق آلمانه همه جوره ، آلمان هم سه هیچ بازی رو برد
فوتبال دوم که حساس تر بود فینال آرژانتین و شیلی بود
فوتبال دیدن کنار داداشمو خیلی دوست دارم
خیلی به فوتبال جذابیت میبخشه
مخصوصا با متلک هاش و سوتی گرفتن از گزارشگر!
گزارشکر هر دو بازی آقای خیابانی بود
اصلا قصدم مسخره کردن نیست! به هیچ وجه! چون واقعا اصن مسخره نمیکنم....
ولی وقتایی که ایشون گزارش میکنه من و امیر کلی میخندیم
فوتبال آرژانتین شیلی از ساعت چهار و نیم بود تا حدودای هشت صبح!
آخه بازی صفر- صفر موند و رفت وقت اضافه و بازم اتفاقی نیوفتاد و رفت ضربات پنالتی!
و اولین ضربه ی آرژانتینو لیونل مسی زد ، اونم داغون!
میگم داغون یعنی داغوناااااا
خیلی بد خراب کرد و زد تو آسمون....
خب ما جفتمون از مسی بدمون میاد....و به خاطر همین طرفدار شیلی بودیم...
ولی دلمون واسه مسی سوخت...
چون آرژانتین در نهایت باخت ، مسی تک و تنها رفت رو صندلی ها نشست و هیچ کسم نرفت پیشش و قیافه ش یطوری بود که انگار داشت سکته میکرد! خیلی تو بهت بود ، فقط نزدیک بود گریه کنه اونجا بود دلمون واسه ش سوخت....
هیجان بازی به این بود که از هر دو تیم یه نفر کارت قرمز گرفت و اخراج شدن و نزدیک به چهارپنج نفرم کارت زرد گرفتن ...
لامصب بازی نبود ! همه ش دعوا و خشونت!
البته اون دو تا کارت قرمزا هر جفتشون به ناحق بود واقعنی....
خود داور از همه خشونتی تر بود!
اصن یه قیافه ی با نمکی داشت!
یه حالتی بود!
ما که کلی خندیدیم سر این کارت دادن ها و دعواها ....و تازه دعا میکردیم دعواها بیشترم بشه که هیجانش بره بالا تر!

امیر یه ربع قبل اذان مغرب رسید قم و بابامم رفتش آورد
تو همین چن ساعت اندک کلی انرژی گرفتم ازش! کلی کنارش بهم خوش گذشت !
کلی سر چیزای مختلف بهم تیکه میندازه ! اونم تیکه های خنده دار که خودم از خنده دیوارو گاز میزنم!
کلی از سوتی های استاداشون گفت و خندیدیم....از سنگین بودن گوش یکی از استاداش و اتفاقات خنده داری که بخاطر همین سنگینی گوش افتاده و..کلی از تجربه های جدیدش گفت....

ماشالا داداشم خیلی پرچونه س...
 شیش ساعت داشت غر میزد که از یه طرف حیوون نمیتونه حرف بزنه از یه طرف صاحبش دروغ میگه از یه طرفم توقع دارن ما درمانش کنیم!
کلی هم با گاو همزاد پنداری کرد!
یه سری چیزایی تعریف کرد که دلم واسه همه ی گاو ها کباب شد! بیچاره ها! حیوونای زبون بسته! هععععی....
بگذریم...
از این و اون که میشنوم دارن درس میخونن کلی حرص میخورم! کلی اعصابم خورد شده ولی باز میاد! تنبل بازیمو میگم....تنبلیم میاد که منم محکم بشینم سرش! نه که نخونم ها میخونم ولی روزی فقط یکی دو صفحه....
چون با ریاضی شروع کردم فصل یکش که احتماله رو کامل خوندم رسیدم فصل دو چون از فصل تابع ها بدم میاد قفل شدم روش! حسم پرید کلا!

+اصلا حواسم نبود ماه رمضونه و منم روزه!
مث همه ی جمعه ها منتظر بودم ساعت دو بشه بابام بیاد خونه دورهمی آبگوشت بخوریم و منم مث همیشه غر بزنم که آخه آبگوشت چیه مامااااان؟؟؟؟
غر بزنم ولی تا مرز ترکیدنم بخورم!

++ فوتبال آرژانتین و شیلی که تموم شد ، موقع دادن جام ، کلا قطع کردن!
سانسور از بیخ و بن!
نیم ساعت بعدش امیر گفت بیا فیلمشو گرفتم ببینیم ، خدایی انصافا انصافا حتی یک صحنه! حتی یک صحنه ی جیییییز هم نداشت که تو تلویزیون نشون ندادن!
حالا بعدش امیر گفت بیا میخوام ببرمت کربلا! ( خودتون فهمیدین دیگه! این کنایه ی این بود که یه چیزی نشون بدم اشکت از دلسوزی در بیاد )
بعدش فیلم گریه های مسی بعد از بازی امروز رو نشونم داد.....
با اینکه ازش خیلی بدمون میاد ولی خیلی دلمون  براش سوخت! راضی به اشکش نبودیم!
بعدشم که شنیدم از انجام بازی ملی در آرژانتین خداحافظی کرد.....
آخی.....

+++دیگه برم بخوابم....
از بعد سحر تا الان یه ریز داشتیم حرف میزدیم!
چشامم خیلی درد گرفته!
سرمم درد گرفته!
گرسنه م هستم...
دلم هوس دل و جیگر و قلوه و کله پاچه و گیلاس و زرد آلو و هندونه و پیراشکی و بستنی کرده....

++++ اصن نمیدونم واسه پستام چه عنوانی بذارم! الان میفهمم اسم گذاشتن رو بچه هم چقدر سخته ها!
یکی از دوستام هست ( فاطمه رو میگم اون یکیشون که آبانیه) اصرار داره بهش بگیم محمد!
ولی ما بهش میگیم فاطمه!
بعد امروز داداشم برگشت گفت محمد هنوزم کلش بازی میکنه؟
یه لحظه جا خوردم! خدایا محمد کیه که داره سراغشو از من میگیره؟
بخدا یه لحظه به خودم شک کردم که نکنه دوستمه!
گفتم محمد کیه؟
گفت محمد دیگه! دوستت!
دیگه قلبم اومد دهنم!
خدایا من که دوستی به نام محمد ندارم! این چی داره میگه؟
بعد گفتم دوستم؟
گفت بابا فاطمه دوستت رو میگم خنگ!
اونجا بود یه نفس راحت کشیدم!
اصلا من موندم چجور یادش مونده که اون یه اسم پسرونه برا خودش گذاشته!
عجبا!
پسره ی خل! قلبمو آورد دهنم!











طبقه بندی: متفرقه (تکست عکس،ترول،داستان،،..)، دیوونه بازیام (خاطره ها و یادداشتام)،
برچسب ها:دیــــوونه بازیام...!،
[ دوشنبه 7 تیر 1395 ] [ 01:47 ب.ظ ] [ mohi ] [ Сommεƞt() ]

شب

عهههههههههه....
خیلی وقته نیومدم پست بذارمااااا.....

خب راستش الانم نمیدونم چی بنویسم!
ولی اول این عکس خوشگلو ببینین ...



از تو پیج اینستای فاطمه برداشتم!
نمیگفتمم معلوم بود!
مگه من چن تا دوست دارم که عاشق بابک جهانبخش باشه؟
اینم آدرس پیجش :

fatemeh.ms77_bjb

خب....
آقا امروز یه گندی داشتم میزدمااااا.....!!!!
گوشی بابام دستم بود بازی میکردم نمیدونم ییهو چی شد که خاموش شد!
من روشنش کردم ، دیدم عه! pin کدش رو میخواد!
منم خیال کردم خب بلدم دیگه!
اون چیزی که تو ذهنم بود رو زدم...
دیدم قبول نکرد!
خب عدده رو یه کم جا به جاش کردم! دوباره زدم!
آخه واقعا مطمئن بودم به اون عددایی که تو ذهنم بود!
اما بازم اشتباه بود!
یبار دیگه یه کم جا به جاش کردم بعد دوباره زدم!
دیدم این دفعه م اشتباهه!
دیدم عههههه اون سه باری که اجازه داری pin کد رو بزنی تموم شد آقا!
دیگه اونو نمیخواست!
کد puk رو میخواست که یه عدد هشت رقمیه رو اون چیز سیم کارت نوشته میشه....
اون جایی سیم کارت!
نمیدونم بهش چی میگن!
اون موقع هم بابام خواب بود ، گفتم خودم دست به کار بشم...
رفتم اون جایی که چیز میزای خونه مونو توش نگه میداریمو آوردم جلوم خالی کردم!
یدفعه ده تا از این جایی های سیم کارت جلو روم خالی شد!
(حیف که عادت به انجام کارای یواشکی ندارم وگرنه یکی از اون سیم کارتای بدون مصرفو برمیداشتم یه کاریش میکردم! )
همراه اولاشو جدا کردم به ترتیب زدم....
من خرررررررررررر نمیدونستم که ده بار حق داری این عدده رو بزنی بعدش اگه درست نباشه سیم کارت میسوزه!
میدونستم یه چیزیش میشه! اما نمیدونستم میسوزه!
همین جوری عین دیوونه ها داشتم میزدم! هیشکدومم درست نبود!
دیگه کلا دو تا فرصت مونده بود!
ولش کردم گفتم بابام بلند شد خودش درستش کنه....
وقتی بلند شد فهمیدم اصن اون جایی سیم کارت بابام خونه نی!
تو کمد سرکارشه!
ولی خدایی ها شانس آوردم!
اگه اون دو بارم خر بازی در میاوردم میزدم میسوخت ، الان روحم اینجا نشسته بود!
هررررررر چی که شماره ی همکاراشو دوستاشه تو سیم کارتش بود ، میپرید!

آهان راستی امروز قدم اولو برداشتم!
درس خوندم!
شیش صفحه کمه ولی خوبه....
شیش صفحه از کتاب کار خیلی سبز آموزش ریاضی سه رو خوندم....
فردا بیشترش میکنم!
من تازه هدفمو پیدا کردم!
تازه فهمیدم چه شغلی رو دوست دارم!
یه شغلی که رتبه آوردن توش سخته ولی نه به اندازه پزشکی !
کم کَمَک داره انگیزه م خودش میاد....
البته یکی دیگه بهم پیشنهاد داد که چه چیزایی بهم میاد! منم تازه متوجه شدم عههههههههههههه آره! یکیشون چقدر عالیه! و همونو انتخاب کردم!

وای خدا اگه بشه چی میشه!
الان جدی جدی تازه دارم میفهمم انگیزه واسه درس خوندن یعنی چی!
تازه فهمیدم چی دلم میخواد!
از اون شخص هم ممنونم یه دنیا!

دیگه چی بگم؟
آهان....
شامپو بچه ی جدیدی که گرفتم تهش تیله داشت!
خیلی خوشحال شدم وقتی فهمیدم اینو!
خیلی هم خوشگل بودن!

دیگه؟
حرفی ندارم...
خوبه خوش میگذره!
من که امروز تا ساعت هشت و ده دقیقه ی شب خواب بودم!


+بعدا فهمیدم اون pin کدی که من فکر میکردم درسته و شک نداشتم ، رمز سیم کارت بابام نبود! بلکه رمز کارت بانکیش بود!
++بعدم اینکه معدل سالمو شدم 19.47 و معدل نهایی مو شدم 18.96

+++این یکی عکسه رو هم دوسش داشتم گذاشتم....
چقدر قشنگ همو بغل کردن هاااا







طبقه بندی: متفرقه (تکست عکس،ترول،داستان،،..)، دیوونه بازیام (خاطره ها و یادداشتام)،
برچسب ها:دیــــوونه بازیام...!،
[ پنجشنبه 3 تیر 1395 ] [ 10:45 ب.ظ ] [ mohi ] [ Сommεƞt() ]

خوشحال و شاد وخندانم ...

هَـمِـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه! خخخ

همین و بس!







طبقه بندی: متفرقه (تکست عکس،ترول،داستان،،..)،
برچسب ها:دیــــوونه بازیام...!،
[ سه شنبه 25 خرداد 1395 ] [ 10:22 ب.ظ ] [ mohi ] [ Сommεƞt() ]

:((((

من برگشتم !
بعد از دو روز قهر کردن با وبلاگم و غیره اومدم!






طبقه بندی: متفرقه (تکست عکس،ترول،داستان،،..)،
[ سه شنبه 25 خرداد 1395 ] [ 12:13 ق.ظ ] [ mohi ] [ Сommεƞt() ]

توِ آبانی

چن روز پیش یه عکس گذاشته بودم که متنش این بود : میان انبوهی از آدم ها هیچکس شبیه منِ آبانـــی نشد

حالا الان این عکسه رو نیگا کنید


خب...
چه شود اگر این " تو " آبانی باشد!
تلفیقی از دوتا عکس!
اونوقت این " تو " چقدر خاصه هااا !

توِ آبانی!





طبقه بندی: متفرقه (تکست عکس،ترول،داستان،،..)، دیوونه بازیام (خاطره ها و یادداشتام)،
[ شنبه 22 خرداد 1395 ] [ 06:28 ب.ظ ] [ mohi ] [ Сommεƞt() ]

دلِ تنگ

واااااااااای وای من عاشق شماره 3 شدم!
میتونین چند تا شماره رو به من نسبت بدین ، ولی تروخدا شماره 3 هم توش باشه؟
آخه خیلی عشقه!

به نظر خودم من بیشتر به شماره ی 5 میام!
مگه نه؟



+سلام صبح تون بخیر! (ساعت 1 و نیم ظهر )
امروز جمعه بود ، بابام خونه بود ، از بس حرف زد و خندید ، دیگه منم از خواب بلند شدم ، هرکاری کردم خوابم نبرد که نبرد!

ما یکی از اتاق های خونه مون سه چهارتا پله میخوره ، بعد من وقتی بچه بودم همیشه میرفتم بالای پله ها خودمو پرت میکردم بغل بابام....
امروز بهش میگم بابا بازم دلم میخواد
میگه خب بیا بپر
گفتم الان اگه بپرم کمرت قشنگ دو نیم میشه!

++امروز آخرین روز یللی تللی مه !
فردا دیگه میخوام برم به طور جد شروع کنم به درس خوندن!
یه برنامه ی سفت و سخت!
آخه به من رحم نیومده! یه کم به خودم شل بگیرم وا میرم!
قصد دارم روزی یک ربع زمان بذارم کنار زیست پیش 1 رو هم پیش مطالعه کنم!
حالا ببینم چقدر موفق میشم تو برنامه م!
ولی این بار جدی ام!


اون زیر عکسه رو هم بخونید
، خیلی قشنگه! مخصوصا دو خط آخرش!




+++یه جوری دلم تنــــــــــــــــــــــگ میشه برات
محاله بتونی تصور کنی
گمونم نمیتونی حتی خودت
جای خالیتو تو دلم پرکنی!





طبقه بندی: متفرقه (تکست عکس،ترول،داستان،،..)، دیوونه بازیام (خاطره ها و یادداشتام)،
[ جمعه 21 خرداد 1395 ] [ 12:50 ب.ظ ] [ mohi ] [ Сommεƞt() ]

17


چقدر پست قبلیمو دوست دارم
و اصلا دلم نمیاد روش پست دیگه ای بذارم!

بدترین روز زندگی من که مشخصه چه روزیه!   (خخخخ...شکلکه رو! فقط زبون کوچیکه ش پیداس! )
بهترین روزشم مشخص بود ، ولی اونقدر محکم نبود که حالا حالا ها جایگاهشو حفظ کنه!
یه روز دیگه اومد شد بهترین روز این هفده سال زندگیم و جای اون روز قبلیه رو گرفت! و جالبه تاریخ اون روز هم هفدهم ماهه!
این یکی خیلی محکمه!
عمرا یه روز دیگه بتونه جاشو به این زودیا بگیره


+زهرا جونم ، تولدتم مبارک! از ته دلم امیدوارم تو هر روزت قشنگ تر از دیروزت باشه و بهترین روز زندگیت ، هر روز تاریخش تغییر بکنه و از اون قبلیه صددرجه بهتر بشه!


++این عکسه هم قشنگ بود گفتم بذارمش!








طبقه بندی: متفرقه (تکست عکس،ترول،داستان،،..)، دیوونه بازیام (خاطره ها و یادداشتام)،
[ پنجشنبه 20 خرداد 1395 ] [ 09:37 ب.ظ ] [ mohi ] [ Сommεƞt() ]

؟


هنوز شروع نکردم زیست بخونم!
امروز روز خیلی گندی بود ، کلا خواب بودم  الانم کسل و بی حالم ولی خوشحال!
همه ش به خودم میگم اینجوری میخواستم 20 بشم؟
اما قرار گذاشتم فردا ساعت هشت صبح بلند شم جدی شروع کنم به خوندن
بی حال بودم ولی میتونستم درس بخونم اما دیدم اونجوری بی کیفیت میشه بی خیال شدم عوضش فردا از استرس هم که شده تمرکزم میره بالا و با کیفیت درسمو میخونم!


امروز صبح زمانی که مامانم خونه نبود زنگ زدم به بابام ، راجب چیزی که میخواستم ازشون اجازه بگیرم ، اول با بابام حرف زدم چون باهاش راحت ترم! بابام مشکلی نداشت و بعداز ظهر خودش به مامانم گفت و مامانم دید بابام راضیه اونم اجازه داد!
الان خیلی خوشحالم!
خیلی!
چقدر خوبه نقطه ضعف بابات دستت باشه! تا بهش گفتم قول میدم درسمو خوب بخونم و زیستمو خوب بشم کوتاه اومد و مهربون شد! خخخخخ....






طبقه بندی: دیوونه بازیام (خاطره ها و یادداشتام)، متفرقه (تکست عکس،ترول،داستان،،..)،
[ پنجشنبه 13 خرداد 1395 ] [ 09:33 ب.ظ ] [ mohi ] [ Сommεƞt() ]

(:



این عکسه رو روز امتحان شیمی مون فاطمه دیده بود بعد برام تعریف کرد متنشو ، منم خدایی خیلی از متنش خوشم اومد! (البته میدونم به درد من  نمیخوره هاااا چون من هنوز دخمل بابایی ام حالا شاید در آینده این جور چیزا به دردم خورد! ) بعد فاطمه آدرسشو برام توی یه نظر گذاشته بود ، منم گذاشتم اینجا

هی میخواستم نذارمااااا....آخه زشته! اصن چه معنی داره آدم یکیو بغل کنه؟ اصن یعنی چی این حرفا؟ گناهه ! والا بخدا....!

+بدون بغل کردن هم میشه تو وجود یکی حل شد هاااا ولی بغلش کنی بهتره!
مثلا من خودم همین الان تو وجود یکی حل شدماااا اما بدون بغل! ایشالا خدا ....بوووووووق.....




طبقه بندی: متفرقه (تکست عکس،ترول،داستان،،..)،
[ سه شنبه 11 خرداد 1395 ] [ 05:35 ب.ظ ] [ mohi ] [ Сommεƞt() ]

منِ آبــــــــــ❤ـــــانی


هیچی فیزیک نخوندم....
اصن امروز یه روز خفنی رو پشت سر گذاشتمااااا....
ولی الان عذاب وجدانِ درس نخوندن یقه مو گرفته!
میخوام درس بخونم ، استرسم دارما ولی مغزم هنگه!
تصمیم دارم بخوابم نماز صبح بلند شم ، از اون موقع بشینم درس بخونم....
البته یه کمی استرسم کمه چون قصد دارم فقط فقط کتابمو بخونم و جزوه ی معلمم رو نخونم....
آخه واسه ی ریاضی و شیمی فقط کتابو خوندم و نکته ها و جزوه های معلمم رو نخوندم و واقعا هم ضرر نکردم و همه ی سوالا از تو کتاب بود و فقط در سطح کتاب!
اینجوری خیلی بهتره ، کتابو میخونی زودی تمومش میکنی ، بعدشم میری هفت هشت تا نمونه سوال نهایی حل میکنی و دیگه مدل سوالا دستت میاد!
تازه نهایی های فیزیک که خیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییلی از ریاضی و شیمی راحت تره! شایدم چون در طول سال فیزیک از جمله درسایی بوده که میخوندم این حسو دارم....

امتحان زبان فارسیمو خوب دادم و میشم نوزده و هفتاد و پنج
خیلی خوشحالم ازین بابت!

ایشالا فیزیکمم مث زبان فارسیم بشم....





+عاشق خودم و همه ی آبانیام!

++نه که بخوام بگم روز چهارشنبه چیزی برای تعریف نداشت که تعریف نکردماااا ، نه ولی آخه آدم از پنج شیش دقیقه چی میتونه تعریف کنه که من بکنم؟
من حتی واسه خودمم نتونستم یه چی از این چهارشنبه بکشم بیرون که بهم انرژی بده ....
آخه پنج شیش دقیقه به کجا هیکل من میرسه؟
من دلمو واسه یه ساعت و خورده ای  صابون زده بودم نه واسه پنج شیش دقیقه!
میخواستم اون لحظه که ضد حال خوردم تا آخر عمرم غر بزنم اما تحمل کردم ، گفتم الان لب باز کنم بهم میگه غرغرو ....هعععیییییی...!


+++
ﻋﻘﻞ ، ﺩﺭﺱ ﺣﺬﺭ ﺍﺯ ﻋﺸﻖ ، ﺑﻪ ﺩﻝ ﻫﺎ ﻣﯽ ﺩﺍﺩ

ﺯﯾﺮ ﻟﺐ ﮔﻔﺖ ﺩﻟﻢ : ﺧﺴﺘﻪ ﻧﺒﺎﺷﯿﺪ ﺍﺳﺘﺎﺩ!




طبقه بندی: متفرقه (تکست عکس،ترول،داستان،،..)، دیوونه بازیام (خاطره ها و یادداشتام)،
[ پنجشنبه 6 خرداد 1395 ] [ 10:15 ب.ظ ] [ mohi ] [ Сommεƞt() ]

الخخخ

هنوز نرفتم زمینو شروع کنم....
اصن حسش نیست!
حالم خوبه هاااا....حال دلم رو میگم! اما حس درسم نیست!
امتحان شیمی و عربی رو هم روز آخر آخرش شروع کردم....نمیدونم چرا روزای آخر اینقدر حس درس خوندنم میاد طوریکه میتونم ده ساعتم پشت سرهم درس بخونم ولی روزای قبلشون نمیاد!








طبقه بندی: متفرقه (تکست عکس،ترول،داستان،،..)، دیوونه بازیام (خاطره ها و یادداشتام)،
[ سه شنبه 28 اردیبهشت 1395 ] [ 08:36 ب.ظ ] [ mohi ] [ Сommεƞt() ]

(:





+کاش میتونستیم اونایی که دوسشون داریم رو از پشت تلفن بغل کنیم!

++دیروز چه روز خوبی بود! و امروز چه روز سختی خواهد بود! امتحان نهاییییییییییییی عربی !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!




طبقه بندی: متفرقه (تکست عکس،ترول،داستان،،..)،
[ جمعه 24 اردیبهشت 1395 ] [ 09:27 ق.ظ ] [ mohi ] [ Сommεƞt() ]

مایع مفصلی

من یه اصطلاحی دارم که اسمش شل شدن مایع مفصلیه!
نمیدونم اصن در واقعیت همچین چیزی اتفاق میفته یا نه ولی وقتایی که یه چیزای چندش میشنوم ، احساس میکنم کل مایع بین مفاصلم شل میشه ! رقیق میشه!
مخصوصا زانوهام! این زانوهام ، مایع شون اینقدر شل میشه که دیگه نمیتونم تکونشون بدم!
امروز سر زنگ زیست بحث رفت سراغ سقط جنین و خون و ریزش دیواره رحم و ....این جور چیزا ، واقعا این 
مایع مفصلیم داغون شداااااا.....!!!!!
حتی نخاع گردنمم شل شده بود تا چشام بالا اومده بود! مث چاه که میگیره میزنه بالا ، نخاعمم زده بود بالا چشام زرد میدید همه چیو!
خیلی حس بدیه خدایی!
ولی خوشبختانه از بس از اول سال سر چیزای مختلف ازین عبارت استفاده کردم ، این احساس به پریسام منتقل شده و یه همراه پیدا کردم...
سر زنگ زیست همه ش به هم نگاه میکردیم حال مایع مفصلی همو میپرسیدیم!


+فقط....فقط یه زنگ دیگه زیست داریم!
وااااااااای خدایاااااا......!!!!!
ینی فقط یه روز دیگه میتونم زیست داشته باشم؟


 




طبقه بندی: متفرقه (تکست عکس،ترول،داستان،،..)، دیوونه بازیام (خاطره ها و یادداشتام)،
[ یکشنبه 19 اردیبهشت 1395 ] [ 05:05 ب.ظ ] [ mohi ] [ Сommεƞt() ]

...

[ چهارشنبه 15 اردیبهشت 1395 ] [ 06:07 ب.ظ ] [ mohi ] [ Сommεƞt() ]

شوک


دو روزه اصلا حوصله ی درس خوندنم نمیاد....
مغزم واقعا خسته س...
با توکل بر خدا میرفتم مدرسه...
دیشب هم هیچ کاری نکردم ، حتی حتی زیستمم نخوندم تا ساعت یک و نیم شب....
بعد اومدم کتابمو باز کردم ببینم حجمی که قراره پرسیده بشه چقدره؟ دیدم خیلی زیاده (یه فصل کامل از بخش های قبلی کتاب + درس جدید )  بی خیال خودندنش شدم ، چون جلسه ی قبلش از من درس پرسیده شده بود خیالمم راحت بود....
واسه همین فقط درس جدید رو خوندم که وقتی درس داده میشه ، بفهمم چی به چیه....
اصلا خودمم نمیفهمم ، واقعا خدا دوستم داره که اون وقت شب که داشتم میخوابیدم یدفعه ای یه کاری کرد بشینم درس جدید رو حداقل بخونم....

امروز رفتم مدرسه.....
زنگ زیست شد!
نمیدونم چرا ؟ آخه چرا ؟ آخه این چه کاریه که یه یدفعه ای معلم مون دلش خواست از همه درس بپرسه حداقل هم که شده یکی دوتا؟
فقط خداروشکر آمارم تقریبا آخراس.....
تو اون بیست دقیقه ای که طول کشید تا به من برسه ، یه فصل کاملو خوندم! یه فصل طولانی اونم از نوع گیاهیش که قبلا هم زیاد نخوندم...!!!!
این قلب بدبختم تیکه پاره شد تا نوبت من بشه!
آخه همممممممممممممممممممممه از دم خونده بودناااااااا.....حالا فقط یه نفر نخونده بود که اونم اولین بارش بود!
ولی بقیه کامل خونده بودن!
میترسیدم یدفعه ای یه سوالی به من بیفته از جایی که نخوندم ، بعد اون وقت همه ی کلاس جریمه بشه به خاطر من خر!
منم که لوووووس.....!
مطمئنم اگه سوالی میفتاد که بلد نبودم میزدم زیر گریه!

چقدر بعضی یهویی هاااا خیلی یهویی هستن!!
خدا رو شکر که حالا نگفت یه برگه بذارین رو میز امتحان بگیرم!
اووووه اووووه!
نه واقعا خدارو شکر!
دیگه اینجوری شد که من الان حوصله ی تمام درسامو دارم چون چشمم ترسیده ازین یوهویی ها!




+با توجه به این عکسه من عجیب ترین موجود روی زمینم!

همه ش کسی رو اذیت میکنم که......!





طبقه بندی: متفرقه (تکست عکس،ترول،داستان،،..)، دیوونه بازیام (خاطره ها و یادداشتام)،
[ سه شنبه 14 اردیبهشت 1395 ] [ 05:05 ب.ظ ] [ mohi ] [ Сommεƞt() ]

!






حس عکس گذاشتنم میاد...
حرفی هم ندارم بگم!
فقط این مقاله ی فیزیک مون شده قوز بالا قوز!





طبقه بندی: متفرقه (تکست عکس،ترول،داستان،،..)،
[ جمعه 10 اردیبهشت 1395 ] [ 12:45 ب.ظ ] [ mohi ] [ Сommεƞt() ]

کلافگی





+ حالا من این جمله ی عکسه رو اینجوری اصلاحش میکنم که : شما در برابر سر رفتن حوصله ی کسانی که دوستتان دارند مسئولین!

من میخوام.....................................................




طبقه بندی: متفرقه (تکست عکس،ترول،داستان،،..)،
[ پنجشنبه 9 اردیبهشت 1395 ] [ 11:00 ق.ظ ] [ mohi ] [ Сommεƞt() ]

روز پدر مبارکـــــــــــــــــــــ (:





عکسه چه باحاله!
خخخخخ....


+فاطمه الان مدرسه س...
واسه مسابقات آزمایشگاهی زیست داره تمرین میکنه و تشریح و فلان...
منم امروز موندم...
تا قبل اینکه معلم زیستمون بیاد...
دیگه وقتی معلم مون اومد برگشتم...
حول و حوش ساعت سه بود..
تو اون یه ساعتی که بودم با فاطمه و دو نفر دیگه م که میخوان برن مسابقه ،
یه سری نمونه های آماده ی با نمک رو با میکروسکوپ دیدیم...
مثلا خون انسان ، ساقه و برگ و ریشه ی تک لپه ، نخاع ، کلیه و ....
بعدشم که اومدم خونه دیگه...
کوفت فاطمه شه!
سه ساعت زیست!
اونم پشت سر هم!
اصن ما از اول سال تا الان کلا سه ساعت زنگ زیست داشتیم؟ نداشتیمااااا....







طبقه بندی: متفرقه (تکست عکس،ترول،داستان،،..)، دیوونه بازیام (خاطره ها و یادداشتام)،
[ چهارشنبه 1 اردیبهشت 1395 ] [ 02:54 ب.ظ ] [ mohi ] [ Сommεƞt() ]

.: تعداد کل صفحات 5 :. [ 1 ] [ 2 ] [ 3 ] [ 4 ] [ 5 ]