دیــــوونه بازیام...! یه بخشی از پستام مربوط به خاطرات دوران دبیرستانمه و معلم زیستم که خیلی دوسش داشتم و دارم ((((: یه بخشی هم مربوط به زندگی بعد کنکورمه ((: رشته م تجربیه و هفتاد و هفتی هستم! سی آبان هفتاد و هفت (((: http://2girls-mb.mihanblog.com 2017-12-11T15:17:37+01:00 text/html 2017-12-07T06:20:04+01:00 2girls-mb.mihanblog.com mohi ... http://2girls-mb.mihanblog.com/post/460 دیشب یه اتفاق بدی ممکنه افتاده باشه یا نیفتاده باشه!<br>و من نمیدونم که الان بالاخره افتاده یا نه!<br>و دارم دیوونه میشم!<br>انگار همه ی درا هم قفل شدن و هیچ جوره نمیشه بفهمم!<br>حتی نمیتونم دعا کنم بگم که ایشالا نیفتاده باشه! چون دیروز گذشته و اگه افتاده باشه دیگه افتاده ! خدا که زمانو بر نمیگردونه عقب بخاطر من !!!<br>خیلی اعصابم خورده سر این موضوع<br>اگه افتاده باشه داغون میشم <br>وای خدا<br>خدا جونم<br>یه راه جلو پام بذار که بفهمم افتاده یا نه <img src="http://mihanblog.comhttp://mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/20.gif"><br><br><br>+یه مدت نمیام نت<br>اصن حوصله ندارم<br>آرامش ندارم<br>دارم میرم که آرامشمو پیدا کنم<br>هر بلایی تا حالا سرم اومده چه درسی و چه غیر درسی بخاطر این نته!<br>این نت کوفتی!<br>حتی اون اتفاق دیشبیه !<br><br>وارد فاز خاموشیم میخام بشم<br>برم تو خودم<br>کلن از دنیای اطرافم بی خبر بشم<br>این رفتنم از اون رفتنا نیست که بیام وب دوستامو خاموش بخونم و کامنت نذارم ، از اونا نیست که تو تل حرفا دوستامو بخونم و هیچی نگم ، بیام وب خودم کامنتارو بخونم و هیچی نگم! نه از اونا نیست! میخام کلن یه مدت فاصله بگیرم از همه چیز !<br>یه مدتیه از خدا هم فاصله گرفتم<br>میخام برگردم سمتش<br>برم تو آغوشش<br>بی خود نیست آرامشمو گم کردم!<br><br>اواخر دی برمیگردم<br>چهارمیا قدر امتحانات دی ماهشونو بدونن<br>واقعن اگه از همون روز اول شروع کنید به جدی درس خوندن و درساتونو نذارین بمونه رو هم تا شب امتحان ، مطمئنا مطمئنا میتونین که پیش یکو خیلی خوب دوره ش بکنین <br>شما که به هر حال باید اون فصلای امتحانو بخونین پس چرا بذارین شب اخر که همه چیو هول هولکی بخونین؟ خب از روز اول بخونین که حداقل این یه ماه امتحانا براتون یه فایده ای داشته باشه! شب اخر بخونین اخر دی که بشه ، یه ماهو از دست دادین بدون اینکه هیچی دستتونو بگیره! پس از روز اول بخونین تا هم با ارامش بخونین هم برسین رو هر فصل دقیق بشین و تمرکز کنین روش<br><br>مراقب خودتون باشین<br>شب و روزتون خوش<br><br> text/html 2017-12-05T11:55:24+01:00 2girls-mb.mihanblog.com mohi ورزش http://2girls-mb.mihanblog.com/post/459 اعتراف میکنم که<br>از راهنمایی دوست داشتم بزرگ شدم برم رشته ی تربیت بدنی بخونم<br>راهنمایی تو تیم هندبال مدرسه بودم<br>رفتیم مسابقه<br>از طرف داورای اونجا ( که مربی هم هستن خودشون ) منو دعوت کردن به تیم استانی هندبال <br>رفتم<br>با ندا رفتم!<br>رفیق صمیمی اون موقع هام که الان نمیدونم کجاست ولی دلم براش یه ذره شده!<br>رفتیم مسابقه استانی هم دادیم<br>من و ندا باز دعوت شدیم به تیم کشوری هندبال<br>تیم کشوری هندبال!!!<br>ندا رفت ، اما من...<br>من نمونه دولتی قبول شدم!<br>دیگه مامان بابام نمیذاشتن برم پی به قول خودشون خوش گذرونی !<br>رشته مو هم از اول تعیین کرده بودن تجربی !!<br>من و ندا از هم جدا شدیم<br>فقط میدونم که اون الان داره تربیت بدنی میخونه و آدم موفقیه اما من...<br><br>نمیگم از رشته تجربی بدم میاد ، ولی میگم چرا چرا چرا نباید میرفتم سمت چیزی که هم علاقه شو داشتم هم قوای بدنیشو ؟<br><br><br>الان از باشگاه برگشتم<br>مربی باشگاه مون ، بهم گفت میخاد منو معرفی کنه واسه مسابقات استانی آمادگی جسمانی!<br>تو مشهد برگزار میشه<br><br>انگاری با این حرفش دست گذاشت رو دلم ! رو زخم دلم! یادم اورد که اخخخ من چی علاقه م بود و کجام!<br>اومدیم خونه جنگ و دعوا که من میخام برم مشهد!<br>میخام برم مسابقهههه<br>اما باز هم خانواده زورش چربید و بهم دوباره همون حرف همیشگی که " الان وقت خوش گذرونی و تفریح نیست! "<br><br>من شک ندارم ، شک ندارم ، و شک ندارم که اگه میرفتم سمت رشته های ورزشی قطعن ادم موفقی میشدم<br><br><br>امسال موقع انتخاب رشته میخاستم رشته های علوم ورزشیو بزنم اما بازم نذاشتن!<br>چرا نمیذارن؟<br>بخاطر بیکاریش؟<br>کی گفته بیکارن؟<br>من مطمئنم ادمی که واقعن دنبال علاقه ش باشه موفق میشه <br><br><br><br>+ از ظهر دمق بودم<br>حوصله موصله نداشتم<br>هیچی هم درس نخوندم<br><img src="http://mihanblog.comhttp://mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/33.gif"><br><br>هم چنان معتقدم تف به این زندگی! <br><br><br>++ایلام زلزله 5 ریشتر اومده<br>شرقی غربی سالمی؟<br>علائم حیاتیت ضعیفه <br>کجایی؟<br><br> text/html 2017-12-03T12:37:50+01:00 2girls-mb.mihanblog.com mohi هفته سوم http://2girls-mb.mihanblog.com/post/458 شنبه :<br>خودم 5 ساعت<br>شرقی غربی 3 ساعت و نیم<br>هستی 1 ساعت<br><br><br><br>یکشنبه :<br>خودم 6 ساعت<br>شرقی غربی 2 ساعت و نیم<br>هستی 2 ساعت و 45 دقیقه<br><br><br>دوشنبه :<br>خودم 5 و نیم ساعت<br>شرقی غربی 1 <br>هستی 0 <img src="http://mihanblog.comhttp://mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/14.gif"><br><br><br><br>امشب شام میگو داریم<br>دلتون بسوزه <img src="http://mihanblog.comhttp://mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/10.gif"><span style="background-color: rgb(255, 0, 0);"><br><font size="2"></font></span><br><br><font color="#FF0000">راستی<br>خبر دار شدین که<br>کنکور 98 دو نظامه برگزار میشه؟<br>قطعی شداا<br>خودم فیلمشو دیدم<br>گفتم بگم خیال چهارمیا یه کم راحت تر بشه<br>شخصا خودم اگه چهارم بودم قطعن همه ش استرس اینو میداشتم که اگه خراب کنم واقعن باید برم نظام جدیدو بخونم؟<br>ولی خب فعلن که نه من چهارمی هستم ،<br>هم اینکه دیگه کنکور دو نظامه میشه 98 </font><br> text/html 2017-12-02T10:57:56+01:00 2girls-mb.mihanblog.com mohi ...؟! http://2girls-mb.mihanblog.com/post/456 پنج شنبه :<br>خودم سه ساعت خوندم<br>شرقی غربی : 45 دقیقه<br><br><br>جمعه&nbsp; :<br>خودم 8 ساعت خوندم<br>شرقی غربی : 1 ساعت و ربع <br><br>جمع کل این هفته م میشه 32 ساعت که نسبت به هفته ی قبلم 6 ساعت بیشتر خوندم<br>خوبه که نسبت به هر هفته م پیشرفت دارم اما هنوزم خیلی کمه ساعت مطالعه م<img src="http://mihanblog.comhttp://mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/2.gif"><br>البته با توجه به سرماخوردگیم و اتفاقی که پنج شنبه شب افتاد و نذاشت ادامه بدم درس خوندنمو ، خوب پیش رفتم...<br>این هفته رو جدی شروع کردم ...<br><br><br> text/html 2017-12-01T12:22:53+01:00 2girls-mb.mihanblog.com mohi تف تو این زندگی! http://2girls-mb.mihanblog.com/post/455 میخاستم گوشه هایی تلخ از واقعیت زندگیمو بنویسم! اما بخاطر اینکه یه سری افراد آشنا وبمو دارن پشیمون شدم از نوشتنش!<br>فقط در همین حد که کل دیشبم با گریه و نفرت گذشت!<br>&nbsp;نفرت / نفرت / و نفرت !<br>و خلع وجود یه خواهر بدجوری تو زندگیم حس شد ، بدجوری!<br><br>+ای بابا چرا ایران با پرتغال و اسپانیا افتاد؟<br>اه<br>اعصابم داغون تر شد!<br>تف به این زندگی تف!<br>بشینی این همه منتظر جام جهانی بمونی که تهش ایران با اسپانیا و پرتغال بیفته؟ بیفتی تو گروه مرگ؟؟؟<br>شانس ازین گندتر داشتیم؟<br>نداشتیم!<br><br>++الان حوصله جدول ساعت مطالعه رو ندارم ، بعدن کاملش میکنم مال این هفته رو<br><br> text/html 2017-11-26T05:00:04+01:00 2girls-mb.mihanblog.com mohi هفته ی دوم http://2girls-mb.mihanblog.com/post/454 شنبه :<br>خودم 7 ساعت<br>شرقی غربی 5 ساعت<br><br><br>یکشنبه : <br>خودم 6 ساعت<br>شرقی غربی 4 ساعت<br><br>دوشنبه :<br>خودم 6 ساعت و نیم<br>شرقی غربی 3 ساعت و نیم<br><br>سه شنبه :<br>خودم 0<br>شرقی غربی 1 ساعت و 20 دقیقه<br><br>چهارشنبه :<br>خودم 1 ساعت و نیم<br>شرقی غربی : 45 دقیقه<br><br><br>+دیروز روز اول سرماخوردگیم بود اما انقد شدت نداشت که نذاره درس بخونم<br>امروز خیلی شدید شده<br>اب ریزش چشمام اصن بند نمیاد <img src="http://mihanblog.comhttp://mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/20.gif"><br>یه دستمال کنارمه هی اشکایی که میان پایینوو پاک میکنم<br>گلودردم که هیچی نگم بهتره<br>....<br><img src="http://mihanblog.comhttp://mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/2.gif"><br><br>+جدیدن مدلی شدم که 6 ساعت درس خوندن برام عادی شده دیگه<br>شب که میشه حساب میکنم خودمم باورم نمیشه 6 ساعتو خوندم!<br>قبلنا جونم در میومد....جونم در میومدااااا به زووووور میرسید به 5<br>بدنم داره کم کم آماده میشه برای ساعت مطالعه ی بیشتر <img src="http://mihanblog.comhttp://mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/15.gif"> text/html 2017-11-25T08:34:00+01:00 2girls-mb.mihanblog.com mohi نهایی http://2girls-mb.mihanblog.com/post/453 شنبه :<br>خودم 6<br>شرقی غربی 1<br>می نآ 0<br><br>یکشنبه :<br>خودم 8<br>می نآ 7<br>شرقی غربی 3<br><br>دوشنبه :<br>خودم 2<br>می نآ 2<br>شرقی غربی 1.5 <br><br>سه شنبه :<br>خودم 1.5<br>مینا&nbsp; 1.5<br>شرقی غربی 45 دقیقه<br><br>چهارشنبه :<br>خودم 3 <br>می نآ 0<br>شرقی غربی 2 و نیم<br><br>پنجشنبه :<br>خودم 0<br>می نآ 0<br>شرقی غربی 1<br><br>جمعه :<br>خودم 6<br>شرقی غربی&nbsp; 30 دقیقه<br>می نآ 0<br><br>از دیروز خودم راضی بودم<br>امروز قصد دارم 8 ساعت بخونم <br>ایشالا که موفق میشم <img src="http://mihanblog.comhttp://mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/36.gif"><br><br>مجموع هفته ی گذشته ی خودم میشه 26 ساعت که رفتم نگاه کردم نسبت به اون یکی هفته قبل ترم 4 ساعت بیشتر خوندم <img src="http://mihanblog.comhttp://mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/36.gif"><br>از امروز دیگه نمیذارم هیچی ساعت مطالعه مو کم کنه<br>شمام لطفا جمعه تون رو بگین تا تکمیل کنم<br><br>تو این هفته این طور که معلومه من بردم <img src="http://mihanblog.comhttp://mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/16.gif"><br>این هفته 26 ساعت خوندم اما تو این هفته میرسونمش به 50 ساعت در هفته<br>اینم از هدف هفتگی من !<br><img src="http://mihanblog.comhttp://mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/16.gif"><img src="http://mihanblog.comhttp://mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/16.gif"><img src="http://mihanblog.comhttp://mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/16.gif"><br><br><br><br>+ وای مریم !!!<img src="http://mihanblog.comhttp://mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/13.gif"><img src="http://mihanblog.comhttp://mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/13.gif"><img src="http://mihanblog.comhttp://mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/13.gif"><img src="http://mihanblog.comhttp://mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/13.gif"><br>خیلی خوشحال شدم کامنتت رو دیدم<img src="http://mihanblog.comhttp://mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/6.gif"><img src="http://mihanblog.comhttp://mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/6.gif"><br>راستش نمیدونم چجوری ارتباط داشته باشیم<img src="http://mihanblog.comhttp://mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/39.gif"><br>شماره ت رو هم که گم کردم ...<img src="http://mihanblog.comhttp://mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/2.gif"><br>ولی اگر دوست داری میتونی تو هم ساعت مطالعه ت رو بیای بگی text/html 2017-11-21T06:35:33+01:00 2girls-mb.mihanblog.com mohi 3 http://2girls-mb.mihanblog.com/post/450 دیروز دو ساعت درس خوندم <br>بعد شنیدن اون خبر دیگه نتونستم <br>هوووفففففف<br>چی بگم خدا<br>از دیروز همه شاگرداش تو شوکیم بدجور<br><br>خوشحالم که حداقل همون موقع که بود چندین و چندین و چندین بار من و پری و فاطمه بهش گفتیم که چقدر خوشبختیم که بهترین معلم فیزیکو داریم!<br>وای که تمام خاطراتش جلو چشامه!<br>روز اخر مدرسه ها قبل عید سال چهارم! چقدر خوش گذشت باهاش چقدر خندیدیم بازم من و فاطمه و پری با خانم جندقیان!<br>هوووففففففففففف<br><br>اصن حرف نزنم بهتره!<br>چون هیچ حرفی و هیچ حرفی نمیتونه نشون بده ناراحتی مونو!!<br><br>+دیروز تو کانال تلگرام بچه ها اومدن و سه بار ختم قرانو تقسیم کردیم و کامل خوندیمش<br>روحش شاد<br><br><img src="http://mihanblog.comhttp://mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/20.gif"><br><br>مطمئنم جاش پیش خدا جای خوبیه<br>همچین معلمی که با جون و دل درس میداد قطعا جاش جای خوبیه<br><br> text/html 2017-11-20T09:23:57+01:00 2girls-mb.mihanblog.com mohi ... http://2girls-mb.mihanblog.com/post/449 خانوم جندقیان<br>معلم فیزیکم!<br>معلمی که واقعا اقعا کاری کرد که فیزیکو دوست داشته باشم!<br>کسی که وقتی سال دوم باهاش کلاس نداشتیم فیزیک همه مون به شدت افت کرد <br>الان یکی از دوستام برام پیامی فرستاد که....<br>نمیتونم باور کنم!<br>نمیتونم باور کنم که ....که دیگه نیست!!!!<br>نه من باور نمیکنم!<br>باور نمیکنم <br>چجوری باید باورکنم اخه؟؟؟<br>چجوری؟؟؟؟<br> text/html 2017-11-20T06:28:28+01:00 2girls-mb.mihanblog.com mohi 2 http://2girls-mb.mihanblog.com/post/447 <div align="center"><br></div><div align="center"><img src="http://s8.picofile.com/file/8312252842/12.PNG" alt="" align="bottom" width="417" vspace="0" hspace="0" height="165" border="0"></div><div align="center"><br></div><div align="center">خب من دیروز هشت ساعت درس خوندم<img src="http://mihanblog.comhttp://mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/26.gif"></div><div align="center">ساعت دو ظهر شروع کردم تازه به درس خوندن اما تا سه شب بیدار موندم و جبران کردم</div><div align="center">امروزم تا الان چیزی نخوندم و خواب بودم</div><div align="center">الان میرم که درس بخونم <br></div><div align="center"><br></div><div align="center"><br></div><div align="center"><br>&nbsp;یه دوست خیلی قدیمی که اصلن توقعشو نداشتم امروز اومده پیش پیش تولدمو تبریک میگه<br>رفتم وبش بالای وبشو دیدم بیشتر غافل گیر شدم<img src="http://mihanblog.comhttp://mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/13.gif"><br>چجوری منو یادت می مونه خدایی <img src="http://mihanblog.comhttp://mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/4.gif"><br><br><img src="http://s9.picofile.com/file/8312255634/25.PNG" alt="" align="bottom" width="482" vspace="0" hspace="0" height="455" border="0"></div> text/html 2017-11-19T05:52:29+01:00 2girls-mb.mihanblog.com mohi 1 http://2girls-mb.mihanblog.com/post/445 6 ساعت درس خوندم دیروز<br>6 ساعت خالص ِ خالص ِ خالص!<br><br><br> text/html 2017-11-15T12:33:37+01:00 2girls-mb.mihanblog.com mohi ): http://2girls-mb.mihanblog.com/post/444 حال جسمی خراب<br>از صبح عین مار به خودم پیچیدم از دل درد!<br>اونم دقیقا امروز که میخاستم یه کار نو انجام بدم برای بهتر درس خوندنم!<img src="http://mihanblog.comhttp://mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/2.gif"><br><br> text/html 2017-11-12T15:09:20+01:00 2girls-mb.mihanblog.com mohi زلزله http://2girls-mb.mihanblog.com/post/443 زلزه اومد قم<br>قشنگ فهمیدمش<br>لرز تمام جونمو گرفته<br>اصن نمیتونم راه برم هنوز سرگیجه دارم<br>رنگم پریده<br>وای اصن حالم خوب نیست<br><br>+ترسو بعدن نوشت :<br>من دیشب زیست سال دومو تموم کردم ، کنکور سال های قبل زیستم از 87 به این ور بررسی کردم داخل و خارجو <br>به 96 دست نزدم گذاشتم اخر<br>رسیدم 96 قلبم عین چی میکوبید<br>تمام صحنه های کنکورم اومد جلوم که چجوری تقلا میکردم که دو سه تا سوال راحت گیر بیارم بلکه زیستم صفر نمونه و آبروم نره <br>آخرشم که کلن 6 درصد زدم <img src="http://mihanblog.comhttp://mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/22.gif"><br>واقعا عین صحنه ی کنکور تداعی شد برام ، با همون میزان استرس و حتی بیشتر! چون امسال میدونستم دیگه موندنی ام و استرس چیزیو حل نمیکنه! ولی دیشب سراسر وجودم استرس بود!<br>تایم گرفتم<br>96 رو گذاشتم جلوم<br>شروع کردم به زدن<br>اول تند تند گشتم سوالایی که خالص دوم بودنو پیدا کردم و علامت زدم کنارشون ( چون سوم و چهارم هیچی نخوندم و یادم نیست ، من پایه ای زیستو میرم جلو الان دومو تموم کردم میرم سراغ سوم )<br>بعد 13 تا سوال خالص دوم بود<br>11 تا درست زدم ، یکی نزدم ، یکی غلط زدم <br>درصدم شد 20 درصد! این عالیه که الان تونستم 20 درصد زیست کنکوری که خودم سر جلسه 6 درصد جواب داده بودمو برسونم به 20 !<br>ذوق مرگیدم در پوست خود نمیگنجیدم<br>سرم گیج رفت حس کردم زمین زیرم یجوریه ولی نفهمیدم زلزله ست<br>اولش فکر کردم از ذوق زیادیمه ولی دیدم واقعا حالم بده یه لحظه احساس کردم باید سریع برم دسشویی چون داشتم از سرگیجه میاوردم بالا<br>پا شدم وایسادم<br>همون لحظه مامانم بلند گفت لوسترها چرا دارن تکون میخورن؟<br>بابام گفت بسم الله زلزله ست!<br>اینو که شنیدم هول کردم بدتر!<br>دویدم سمت در اتاقم زود بیام بیرون<br>در لامصب بیشعور باز نمیشد! ( در اتاقم از قبل مشکل داشت هم سخت بسته میشه هم سخت باز میشه )<br>هر چی دستگیره رو میکشیدم پایین باز نمیشد!<br>پشت در داشتم از وحشت پر پر میشدم...همه ش نگاهم به لامپ اتاق خودم بود که جلو و عقب میرفت!<br>اگر فقط یک لحظه دیر تر باز میشد واقعا سکته میکردم!<br>حتی احساس میکنم یک سکته رو هم رد کردم!<br>اون موقعی که تقلا میکردم در اتاق باز شه نمیدونین فکرم تا کجاها رفت! گفتم الان آوار میریزه رو من تو این اتاق در بسته گیر میفتم <img src="http://mihanblog.comhttp://mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/21.gif"><img src="http://mihanblog.comhttp://mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/22.gif"><br>بعد دیگه در بیشعور باز شد ، صاف نگاهم افتاد به لوستر خونه مون <br>ترسم بدتر شد<br>نمیتونستم رو پام وایستم<br>دفع اولم بود که به این وضوح حسش میکردم<br>بچه بودم یبار قم زلزله اومد اما چیز خاصی یادم نیس فقط یادمه کل شب همه بیدار موندیم<br>رنگم عین گچ ، دستام عین یخ!<br>بعدم گوشی مامانم پشت سر هم بود که زنگ میخورد ، داداشم بود از خرم اباد<br>برا دفاع پایان نامه ش رفته بود<br>گفت اینجا خیلی شدتش بیشتر بوده<br>میگفت خوابیده بودم&nbsp; لب تاب رو شکمم بود یدفعه دیدم میره این ور اون ور<br>بعدم همه خوابگاهیا ریختن بیرون اینم نگران شده زنگ زده مامانم<br><br>کلن شب پر استرسی گذروندم!<br>من از اونام که تا حالا حتی یکبارم سوار سورتمه نشدم از ترس<br>با بقیه برم شهربازی کوفتشون میکنم بس که میگم اینو نرین خطرناکه اونو نرین اینجوره و ...<br>سهم من همیشه اون چرخ و فلکه و اون ماشین برقیای بی مزه واون تاب برقیا ( تازه سوار تابه هم میشم میگم نکنه زنجیرش پاره شه من پرت شم <img src="http://mihanblog.comhttp://mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/22.gif"> )<br>عاشق هیجانم اما ازش به شدت میترسم و جرات ندارم<br>من از اونام که شبا موقع خواب باید حواسمو پرت کنم که یوقت ذهنم نره سمت اجنه و تاریکی!<br>مطمئنم اگر یه روز سوار کشتی بشم فورا دریا زده میشم<br>از اونا که یه بار بچه بودم غرق شدنو تجربه کرده و آخرین لحظات داداشش رسیده و نجاتش داده و تا چند وقت از اب میترسیدم و با مامانم میرفتم حمام<br>بعدشم چند بار منو فرستادن کلاس شنا بلکه ترسم بریزه ، بالاخره به زور شنا یاد گرفتم درسته که الان ترسم ریخته ولی خب...<br>اگر سوسک بیاد خونه مون ( خداروشکر بازم خونه مون از اونا نیست که سوسک بیاد ولی سالی دو سه تایی پیدا میشه ) شب موقع خواب روسری سر میکنم که نکنه سوسکی شب موقع خواب بیاد بره تو موهام<img src="http://mihanblog.comhttp://mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/22.gif"><br>از همون رو مخا که اگه بریم مسافرت نمیذارم سرعت ماشین مون زیاد بشه<br>اینجانب یک دختر ترسو جیغ جیغو هستم! که کل دیشب در حال تجسم زلزله روز قیامت بودم! وای خدا خودت اون روز به دادمون برس!<br><br>++تو قم فقط در حد شکستن شیشه ها بوده انقدر جدی نبوده<br>بقیه جاها شدید تر بوده متاسفانه<br>کرمانشاه هم که...<br>مردم ایران ، تسلیت!<img src="http://mihanblog.comhttp://mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/2.gif"><br><br> text/html 2017-11-07T14:41:33+01:00 2girls-mb.mihanblog.com mohi (: http://2girls-mb.mihanblog.com/post/442 <br>مهتاب خانوم که کامنت گذاشتین برام ، خوندمش ولی امشب وقت نمیکنم کامل جواب بدم با این حال ایمیلتونو یه نگاه بندازین<br>با چند تا از دوستامم در میون گذاشتم که اگه راهنمایی دارن بگن<br>فردا بهتون ایمیل میزنم<br>البته من چهارشنبه و پنجشنبه رو ممکنه خونه نباشم ولی بهتون قول میدم حداکثر تا جمعه جوابتونو داده باشم<img src="http://mihanblog.comhttp://mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/1.gif"> text/html 2017-11-07T12:41:23+01:00 2girls-mb.mihanblog.com mohi خدایا شکرت http://2girls-mb.mihanblog.com/post/441 فصل گردش مواد - زیست سال دوم<br>میرسم به یه فعالیتی که درباره نبضه<br>پا میشم برق اتاقو خاموش میکنم ، پنجره اتاقو باز میکنم و چشمامو میبندم ، دست چپمو میذارم رو دست راستمو و نبضمو حس میکنم که خیلی اروم میاد و میره<br>چه حس قشنگی<br>پا میشم وضو میگیرمو نماز میخونم و خداروشکر میکنم بخاطر سلامتی خودم و خانواده م و دوستای خوب زندگیم!<br><br><br>+دیروز هفت ساعت و چهل و پنج دقیقه درس خوندم!<br>جا داره به خودم بگم آورین! آورین!<img src="http://mihanblog.comhttp://mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/41.gif">