دیــــوونه بازیام...!

عروسی

چقدر بده که بدونی امشب داری میری یه عروسی که معلم ادبیات راهنماییت با اون همه جذبه! مادر داماده!
وووییییی!!!!!!!!!
فک کردن به این موضوع باعث میشه از رفتن پشیمون بشم ، ولی خب بخاطر دل دوستم میرم!

+جزئیات باشه واسه بعد!



..................................
فرداش: اتفاقا رفتم و خیلی هم خوش گذشت!
از همون اول رفتم جلو با معلم مون حرف زدم و تبریک گفتم و آخرش هم همین طور!
درکل شب خوبی بود!
رفت و برگشت فاطمه ( آذرماهی) تو ماشین ما بود و دوتایی آهنگ گوش دادیم و کلی حرف زدیم....
میگم کلا دیشبو دوس داشتم!
فرزانه و پریسا و دوتا ملیکاها و زهرا هم اومده بودن....
خلاصه همین دیگه!


و اینکه امروز تولد نرگسه!
میدونم سر نمیزنه به وبم ، ولی تولدش مبارک!
اگه بشه فردا حتما بهش زنگ میزنم!
البته کلا سبک نرگس یطور خاصیه!
فردا بهش زنگ بزنم ، اولش فک میکنه بخاطر خاله ش زنگ زدم
دلم واسه اون سبک یه طور خاصش تنگیده!
ایشالا به آرزوهای قشنگ قشنگش برسه....



طبقه بندی: دیوونه بازیام (خاطره ها و یادداشتام)،
برچسب ها:دیــــوونه بازیام...!،
[ دوشنبه 15 شهریور 1395 ] [ 05:19 ب.ظ ] [ mohi ] [ Сommεƞt() ]

ریاضیٍ بد!


سلام سلام سلام!

زنده م!

ولی دیروز اینقققققدرررر سریع گذشت که الان نیگا میکنم میبینم عه! نیومدم پستمو بذارم!

از بعدآزمون یه سره تا ساعت 5 ظهر با فاطمه ( آبانی ) داشتیم بهم Sms میدادیم و بعدشم یه کم با پریسا تلفنی حرف زدم و بعدشم به ساعتی با اون یکی فاطمه ( آذر ماهی ) حرف زدم و بعدش بهم یه سایت خوب معرفی کرد که وقتی مطمئن شدم ، حتما حتما به شمام معرفی میکنم و میدونم ممکنه بدرد خیلی هاتون بخوره!  اگه مطمئن بود به شمام میگم! خدایی بدرد تون میخوره! یه چیز چرت و پرت نیست!

بعدشم دوباره یه ساعت دیگه با فاطمه ( همون آذرماهی ) حرف زدیم و ماشالا حرفامون تمومی نداشتاااااا....!!!!!
بعدشم که دیگه یهویی دیدم عهههه ساعت ده شب شد!

بعدم دور همی و کلا دیشبم گذشت!



و اما برسیم به تراز من!
تراز کلم شدش 6110
تراز عمومیام 5960
و تراز اختصاصیم6157

درصد زیستم ، 65
درصد ریاضی 2
درصد فیزیک 38
درصد شیمی 48

ادبیات و زبان فارسی 42
عربی 58
دینی 73
زبان 63

نمیدونم چرا ولی به نظر من ، سخت ترین آزمونمون این بود!
اینو همون سرجلسه فهمیدم!
شیمی دومش خیلی خیلی سوالاش وقت گیر بود!
هرکدوم از گزینه هاش واقعا وقت آدمو میگرفت!
عربی هم اصلا نمیتونستم سوالای مفهومش رو جواب بدم....چون بنظرم همه ی گزینه هاش از نظر مفهوم درست بودن!

ریاضی که اصن حرفشو نمیزنم! باهاش قهرم ! بیشور! آخه تو چرا اینقدر سختی؟ اه!


بعد آزمون یه ساعتی رو میرم تو سایت خود کانون ، یه صفحه ای هس بچه ها میان بعد آزمون نظراشونو میذارن....
بعضی ها که خب خیلی عادی درباره ی روش درسی و غیره حرف میزدن...
اما یه چن نفری رو مخم بودنااااا....!
هنو کارنامه ها نیومده بود ولی کلیدش اومده بود ، بعد اومده بودن نوشته بودن تروخدا بگین ترازم چن میشه دارم از نگرانی می میرم! بعد حالا درصدهاشونو میذاشتن که خیرسرمون ترازشو پیش بینی کنیم که نمیره از نگرانی!
درصدهاش چی بود؟
همه بالا ی هشتاد!
ریاضی بالای هشتاد؟؟؟؟؟؟؟؟؟
آخه اصن مگه شدنیه؟؟؟؟
عمومیا که کلا صد بود!
دلم میخواست براش بنویسم " بیشور! اگه راست میگی که خب مسلما دفعه های قبلیم اینجور بودی و میدونی حدود ترازت چنده ، اصن اگه راست میگی خب به ما چه؟ این درصدام آخه نگرانی داره؟ اگه دروغه که خب....استغفرالله! "
خوشم میاد بقیه هم برای این عده نوشته بودن که اگه راست میگین پس چرا اسم تون رو نمینویسین که وقتی رتبه برتر های آزمون اعلام شد ببینیم شما توشون هستین!

اصن این درصدهارو که میدیدم اعصابم بهم میریخت!

از همه ی اینا بگذریم ، آزمون بعدی چققققققققققققققققققققدر بودجه بندیش زیاده!
اصن اسم بودجه بندی میشه روش گذاشت؟
کل کتاب دوم و سومه دیگه!

من که تکلیفمو مشخص کردم با خودم!
فقد زیست و شیمی دوم و سومو میخونم!
تازه همینشم اگه کلی کلی کلی روزانه درس بخونم میرسم!
ولی خب یه فایده ش اینه که اول مهر با خودم میگم این چهارتا درسو ( زیست دوم و سوم و شیمی دوم و سوم ) رو تموم کردم بعدشم ریاضی فیزیک رو تو سال تحصیلیم میخونم!


+دارم یه تصمیم مهم میگیرم!
میخوام برم موهامو کوتاه کنم!
تا کناره های گوشم!
ازم حمایت کنین دلسرد نشم نسبت به تصمیمم!
تا امروز هیچوقت دلم نمیخواست موهامو کوتاه کنم ، ولی امروز هوس کردم!
خدایی سختِ شونه کردنش دیگه!
کوفت پسرا شه که همیشه موهاشون کوتاه کوتاهه!








طبقه بندی: دیوونه بازیام (خاطره ها و یادداشتام)،
برچسب ها:دیــــوونه بازیام...!،
[ شنبه 13 شهریور 1395 ] [ 12:10 ب.ظ ] [ mohi ] [ Сommεƞt() ]

یک عدد ضایع!



سرتونو درد نیارم ، صحنه ی اول و آخرش یکیه!
من 記号。矢印。左 のデコメ絵文字 رفتم مدرسه ، ضایع شدم ، برگشتم!تصاویر جدید زیباسازی وبلاگ , سایت پیچك » بخش تصاویر زیباسازی » سری پنجم www.pichak.net كلیك كنید
کلاس زیستی وجود نداشت!شـ ـكلـك هاے پـ ـادشـاه وَ مـَ ـلکـ ـه

خرم دیگه!*゜。・かわいい*゜。・ のデコメ絵文字
هی به خودم گفتم خله! قبلش مطمئن شو کلاس داره یا نه بعد برو!

اشکول نداره حالا
هفته بعد ایشالا!ニコニコ.いっぱい.五色 のデコメ絵文字


+نظرارو نصفشو جواب دادم ، نفصشو نع!
فردا ایشالا ایشالا کاملشونو جواب میدم تایید میکنمشون دیگه!






طبقه بندی: دیوونه بازیام (خاطره ها و یادداشتام)،
برچسب ها:دیــــوونه بازیام...!،
[ دوشنبه 1 شهریور 1395 ] [ 07:59 ب.ظ ] [ mohi ] [ Сommεƞt() ]

سومین پست امروزم D:

نیست که خیلی وقته از دنیای موسیقی فاصله گرفتم و خعلی وقته آهنگ گوش ندادم و واسه همینم اصن خبر ندارم آهنگ چی میاد بیرون و کی چی میخونه و چی نمیخونه!
الان رفتم وب زهرا ، خیلی وقته پستاشو میخونم و براش نظر نمیذاشتم ، که جبران کنم ، بعد از مدت ها صدای اسپیکرو بازش کردم و ....
وااااااااااااااااااااااااااااااااااااای آهنگ وبش بی نظیر بود!
بی نظیر!
مخصوصا که من حالم خوبه و این آهنگشم ریتم ملایمی داشت  و حالمو 1000000 درجه بهتر کرد!

نمیدونم کیا این آهنگو گوش دادن ، ولی خواهش میکنم خواهش میکنم اگه دارین این حرفامو میخونین ، این اهنگو بگیرین گوش بدین!
خیلی قشنگه!
به امتحانش می ارزه!
البته شایدم من از دنیا عقبم و شماها گوش دادین!
به هرحال فقط خواستم یه موزیک قشنگو بهتون معرفی کنم....



اسم آهنگ : بیا بازم
یه تیکه از متنش :

بیا بازم بزار رنگی بشه دنیام کنارت
هنوزم من دلم گیره، چشام خیره به راهت
بیا تا دل نمرده باز
بازم یادم بده پرواز
بیا تا دلخوشیم بازم کنار تو بشه آغاز
بشه آغاز...
بیا بی تو، من از این زندگی سیرم
نمیدونی دارم این گوشه میمیرم

بیا یادم بده پروازُ با دستات
دلم با رفتنت دنیاشو از دست داد
بیا بی تو، من از این زندگی سیرم
نمیدونی دارم این گوشه میمیرم



اینم وبلاگ خود زهرا : http://2onyaye-shad-ma.mihanblog.com/





طبقه بندی: دیوونه بازیام (خاطره ها و یادداشتام)،
برچسب ها:دیــــوونه بازیام...!،
[ جمعه 29 مرداد 1395 ] [ 09:30 ب.ظ ] [ mohi ] [ Сommεƞt() ]

دومین پست امروزم (:

وای امروز عجب روز فوق العاده ایه!
اون از ترازم که خیلی خوب بود...در حد تلاشم بود...شایدم نتیجه خیلی هم از سرم زیادی بود!

و این از بعدازظهر تا الان!
که از جلوی تلویزیون تکون نخوردم!
مسابقه های کشتی آزاد و تکواندو!


خیلی لذت بخشه برام دیدن اینجور مسابقه ها! مخصوصا وقتی یه طرفه ش ایرانی باشه!


+ و خیلی دیر فهمیدم که من عاشق تکواندو هستم!
من تو بچگی هام کلاسای بدمینتون ، والیبال ، هندبال ، شنا ، ژیمناستیک ، اسکیت رو رفتم و تو هرکدومش ورزشم خیلی پیشرفت کرده....
از بچگی هم با داداشم و بابام تو خونه فوتبال بازی میکردیم ( البته تا قبل از 13/14 سالگیماااا...)و زمانیکه خیلی بچه تر بودم ( حدود 8/9 ساله ) تو خونه با امیر کشتی میگرفتیم یا هفت سنگ هم بازی میکردیم!
یه ورزشی هم ساخته بودیم بین خودمون به نام " قِل " که یه پرتقالی، نارنگی ای چیزی برمیداشتیم و در عین دعواهای مامانم که میگف " آبش میریزه خونه و فرشارو کثیف میکنه " با هم دیگه " قِل " بازی میکردیم!
چه جوری بود؟
اون پرتقالو با سرعت تمام روی زمین قلش میدادیم و بعد هر کی سریع میدوید و میرسید به پرتقاله ، برنده بود! اون وسط هم حق داشتیم که اگه یکیمون از اون یکی عقب تر بود ، اونو نگه داره و یه جورایی گلاویز شیم و بزنیمش زمین و ازش بزنیم جلو!
کلا یه جورایی پسرونه بزرگ شدم !
خود امیر هم میگه که من آرزوی داشتن داداشمو توی تو برآورده کردم!

یادش بخیرهاااا....
هعععیییی...
چقدر بچگی ها خوش میگذشت بهمون!

الانم صدای " ماشالا ماشالا " گفتن هامون به کشتی گیرهای ایرونی ، دست زدنامون ، خوشحالیمون و ....پخشه تو خونه!
تا سر کوچه صدامون میره!


ولی تا حالا تکواندو نرفتم! الان با خودم میگم چرا؟ آخه چرا؟
امیر همیشه وقتی بچه بودم منو تشویق میکرد که برم کاراته و ادامه ش بدم....
چرا تا حالا این مدل ورزش هارو امتحان نکردم؟
حیف...
دیره!
اگه برگردم عقب حتما این کارو هم امتحان میکنم!


++حال آدمی زاد عجب چیز عجیب غریبیه!
مثلا یه روزی مث همون روزی که پست " نگرانم " رو گذاشتم حالم بی خود و بی جهت از درون نابودهههههه ، یه روزی هم مث امروز سر از پا نمیشناسم!

+++در حال گذران از بهترین تابستون عمرم هستم!
و بی صبرانه منتظر فردام که یه شروع پرقدرت داشته باشم واسه درسام!
میخوام تراز دفعه ی بعدم رو ببرم بالاتر!
با کمک خدا!
البته اگه وسطش دوباره یهویی امیدم نا امید نشه!

++++خداجونم؟
به خاطر امروز قشنگم ازت ممنونم!
دیشبم خواب معلم زیستمو دیدم!
به خاطر اونم ممنونم!
اگه بتونم این هفته میرم مدرسه دیدنش!
کاش همون صبحا کلاس زیستاشون بود!
راحت تر بودم اونجوری....
ولی بعدازظهر.....
ولی با این حال این هفته حتما میرم!

این عکس پایینیه ، جدا از اینکه میتونه نشونه ی غم و اندوه و بغض باشه ، میتونه نشونه ی شادی و سرخوشی و بی خیالی هم باشه!
که من بخاطر این مورد دومش اینو گذاشتم!






  قیصر امین پور :

-با توام؛

ای شور،

ای دلشوره‌ ی شیرین.

با توام؛

ای شادی غمگین‌!

هر چه هستی باش.

اما کاش...

نه!

جز اینم آرزویی نیست.

هر چه هستی باش؛

اما باش....


 این شعر قشنگه رو تو این وبلاگ دیدم: سوته دل

اینم آدرسش : http://sootedellan.mihanblog.com/








طبقه بندی: دیوونه بازیام (خاطره ها و یادداشتام)،
برچسب ها:دیــــوونه بازیام...!،
[ جمعه 29 مرداد 1395 ] [ 07:59 ب.ظ ] [ mohi ] [ Сommεƞt() ]

آرزوهای بزرگ + احساسات درونِ الآنِ من!

دومین تراز بالای 6000!!!
جیییییییییییییییییییییییییییییییییغ!!!!!!!
فک نمیکنم لازم باشه از خوشحالیم تعریف بکنم!

ریاضی کلم 2 درصد!
فیزیک کلم 28 درصد!
شیمی کلم  60درصد و
زیست کلم 63 درصد!

ریاضی سومم رو منفی زدم
خدایی ریاضیش وحشتناک سخت بود!
من هم لگاریتم رو کار کرده بودم هم حد رو ، حد رو که منفی زدم ، لگاریتم هم که تعریفی نداشت!
واقعا سوالاش سخت بود!
من رو هر کدوم فکر میکردم ولی به نتیجه نمیرسیدم!

و خوشحال از اینکه دینی و عربی مو 100 زدم!
دیدنش بهم لذت میده!
مخصوصا واسه اینکه کل عمومیامو دیشب ساعت نه شروع کردم تا دو شب! البته زبان فارسیم کامل موند! خوابمم نمیومد! میخواستم تا چهار بیدار بمونم مسابقه ی تکواندوی " کیمیا علیزاده " رو نیگا کنم! ولی بهم اجازه ندادن!
منم از استرس تا 4 بیدار مونده بودم ولی خب نمیشد اعلام بیداری بکنم!
واقعا امروز با استرس اومدم سر آزمون!
کلی تو راه به خدا التماس کردم نذاره ترازم بیاد پایین که اگه بیاد واویلا!
مررررسی خدا جونم بهم کمک کردی!

ترازم شده عینهو قبلیه فقط سه تا دونه پایین تر!
قبلیه رو شده بودم 6164 این یکی رو شدم 6161!


+اول شهریور ماه روز پزشکه....روزشون مبارک! ( مخصوصا با وجدانا و مهربوناشون )
به امید اون روزی که  بتونم به خودم این روز رو تبریک بگم! هرچند میدونم نشدنیه!

++چشمم شوره هااااا....
این سه تا آزمون قبلی تعداد غلطام تو هر کدومشون 9 تا بود...
دیروز که اینو به پریسا گفتم امروز شد 19 تا!
کلا این نه گیر داده به من هاااا...

پریسا؟
خودت اعتراف کن!
چشم من شور بوده یا تو؟
نکنه چشمم کردی دختر؟

بالا کارنامه م نوشته بود که اگه نوزده تا غلطو نداشتم ترازم 150 تا بالاتر میشده!

واقعا از درصد زیستم بدم اومد!
زیست سومو شدم 80 درصد
زیست دوم 46 درصد
فک میکردم دومم رو که اوووووووووووووووووووون همه تست واسه ش کار کردم خیلی بهتر از اینا بدم!
من که فصل قلبو جویدم قشششششنگ!
من که فول فول شده بودم!
هنوز نرفتم غلطامو ببینم!
ولی وقتی برم اول زیستمو میبینم که چرا اینجور شده!

+++ببخشین کامنتا رو تایید نکردم!
به زودی حتما جوابشونو میدم!




طبقه بندی: دیوونه بازیام (خاطره ها و یادداشتام)،
برچسب ها:دیــــوونه بازیام...!،
[ جمعه 29 مرداد 1395 ] [ 05:02 ب.ظ ] [ mohi ] [ Сommεƞt() ]

نگرانم!

فعلا فقد قالبمو عوضش کردم!
نمیدونم شما چقد خوشتون میاد ولی خودم دوسش دارم!

+نگران آزمونم هستم!
ترازم بیاد پایین کشتن منو!
این دفعه همه ش بهم میگن " حالا یبار ترازت خوب شد جوگیر نشو! بشین درستو بخون! پایین بیایی هاااا...."
نگران همه چیم!
چند روز دیگه میشه شهریور!
هنوز اونجور که به دلم بچسبه درس نخوندم!
اینقدر نگرانم که شبا از استرس قلبم تالاپ تولوپ میزنه!
درس میخونم ولی نمیدونم چرا نمیچسبه بهم!
میخونم درست و حسابی ولی همه ش فک میکنم درست حسابی نبوده!

نگرانم شدید!

چرا هیچکدوم از تصوراتم درست در نیومد؟
مگه نمیگفتم تابستون کنکورم خودمو میکشم و همه ش درس درس درس؟
پس چرا خودمو میکشم میکشم همه ش میشه پنج ساعت؟
اینقدر مغزم بعدش خسته میشه که  دیگه ارور میده!


بعضی وقتام با خودم میگم " خب معلومه که دولتی پزشکی قبول نمیشی! ولی لااقل تلاشتو بکن آزاد قبول شی! "
کسی میدونه واسه آزاد چه رتبه ای بیاریم پزشکی قبولیم؟
اگه میدونه بگه!


دلم نمیخواد بابام حسرت به دل بمونه!
نیست که شغلش بیمارستانیه ، ( کارمند داروخونه س....نمیدونم چی بهش میگن ، از اینا که دارو ها رو میدن دیگه ! ) هر روز میاد خونه میگه " امروز یه دختره رو دیدم مث محدثه خوشگل (! خب باباس دیگه! دخترش به چشش خوشگله! الانم داره صدام میزنه عسل! ) بود و کم سن! دانشجوی پزشکی بود!

اینو یطوری میگه که من با خودم احساس عذاب وجدان میکنم که اگه پزشک نشم ، بابام چی اونوخ؟

دختر دوستش ( همکارش یعنی! ) رتبه ش اینقد خوب شده که میتونه پزشکی بخونه!
همه ش بهم میگه " ایشالا سال بعدم من میگم دخترم پزشکی قبول شده "
منم تو دلم میگم ایشالا ولی....خودمم شک دارک که بتونم!

یعنی آزاد میتونم قبول شم؟
اگه میدونین تقریبا آزادش چه رتبه ای میخواد بهم بگین!








طبقه بندی: متفرقه (تکست عکس،ترول،داستان،،..)، دیوونه بازیام (خاطره ها و یادداشتام)،
برچسب ها:دیــــوونه بازیام...!،
[ دوشنبه 25 مرداد 1395 ] [ 09:51 ب.ظ ] [ mohi ] [ Сommεƞt() ]

این پست به احتمال زیاد طولانی تر و مفصل تر خواهد شد!

ساعت سه ظهر...
گفتم بگیرم بخوابم ، حالا حالا ها که کارنامه م نمیاد پس واسه چی بیدار بمونم....؟

گرفتم خوابیدم ، چشامم داشت گرم میشد یدفعه داداشم اومد اتاق گفت خجالت نمیکشی با این ترازت؟
بذار بابا بیاد خونه اگه بهش نگفتم چه گندی زدی!

منو میگی

واقعا قلبم از جا کنده شد!
حتی آرزوی مرگمو کردم!
اینقدر شوکه شدم که نمیتونستم پا شم خودم کامپیوترو روشن کنم ببینم ، هر چقدم به امیر میگفتم یه لحظه گوشیتو بده خودمم کارنامه مو ببینم نمیداد و هر چند لحظه یبار میگفت " زیست.....هیییییییییی! ریاضی اوه اوه! و....."
آخرش به گریه داشتم می افتادم که بوسم کرد و گفت نمیر ضریب رشدت 100 هست! رتبه ت هم تو شهر 58! تو که اینقدر خوبی چرا ساعت مطالعه تو نمیبری بالاتر؟
اینو که گفت از خوشحالیم یه جیییییییییییییییییییغ کشیدم!
فهمیدم که با این رتبه م توشهر حتتتتتتتتتتتما جزو تراز شیش هزاریام!

واااااااااااااااااای اولین بارمه دارم تراز 6000 میگیرم!
تراز کلم شد 6164

اصصصصصصصصصصصصصصصصصصصصصصصصصصصصصصصصصصلا فکرشو نمیکردم!
به هیچوجه!
آخه نسبت به آزمون قبلیم خییییییییییییییییییلی کمتر خونده بودم ولی ترازم خیلی خیلی بیشتر شد!

الان بهترین حسو دارم!

من واسه این آزمونم عربی و زیست و ریاضی رو خوندم که خداروشکر هم خیلی خوب دادم!
تراز زیستم شده 7369!!!!!!!!!!!!!!!!



خداجونم یه دنیا ممنون!
بهم انگیزه دادی واسه خرخونی!
یه خرررررررررررررررررررررر زدن حسابی از الان تا به همیشه!

+روز دخملا هم مبارک!

.............................................................................................


من غلط کردم گفتم میام کاملش میکنم!

والا حسش نی!
فقط خوش میگذره این روزا
حالم خوبه!

همیشه فکر میکردم تابستون سال کنکورم جهنم میشه! اما واقعا الان میبینم که از همه ی تابستونام بیشتر خوش میگذره!
اینقدر خوش میگذره که نمیفهمم کی صبح میشه و کی شب میشه!
دیشب خیر سرم تصمیم گرفتم برای اولین بار تو عمرم تحلیل آزمون کنم و اون نه تا سوال غلط آزمونمو بررسی کنم ، ولی برق رفت!
تازه دورهمی هم نشد ببینم!
هی برق میرف هی میومد هی میرف هی میومد!
و دیگه؟
آهان امروز یکی تو کتابخونه تو جیب مانتوش سوسک رفته بود ، من که تا فهمیدم رنگم پرید و به جای اون جیغ نکشیده ی اون دختره ، جیغ کشیدم!
فک نمیکنم دیگه بازگشتی به این کتابخونه ی سوسکی داشته باشم!
ازون وقت تا حالا هر جام یه جوری میشه فک میکنم سوسکه!






طبقه بندی: دیوونه بازیام (خاطره ها و یادداشتام)،
برچسب ها:دیــــوونه بازیام...!،
[ جمعه 15 مرداد 1395 ] [ 03:17 ب.ظ ] [ mohi ] [ Сommεƞt() ]

موضوع انشا : دوشنبه ی خود را چگونه گذراندید؟

از جمعه بعد ازمونم قراره پست بذارم...
هی امروز و فردا کردم...
اما امروز دیگه دستور رسید و منم اطاعت کردم!


جمعه رفتم آزمونمو دادم...
بیشششششووووورررراااااا....
برداشته بودن بودجه بندی آزمونو عوض کردن!
خیلیام مث من بی خبر بودن و بر اساس همون بودجه بندی قبلی خونده بودنو و خب اون نتیجه ای که باید میشد نشد!
من جوری زیست دوم و شیمی دوم رو خونده بودم که گفتم این دوتا رو صد میزنم ، بقیه درسارم در حد سی چهل درصد دیگه....
اما بخاطر اون چند تا سوالی که یهویی از تو یه صفحه های دیگه که قرار نبود باشه ولی خب شد ، درصدام 100نشد!
زیست دومم شد 77 و شیمی دومم 70
حالا ترازم بد نشد بازم...
همونقدری شد که واسه ش خونده بودم...
شدم 5700....یعنی 1000تا پیشرفت! البته بهتره بگم بازگشت به جایگاه قبلی خودم! ( هیچوقت فک نمیکردم با یه ماه درس نخوندن وضعم اینقدر بد بشه که ترازم بشه 4700 ! هنو تو شوک اون قبلیه م! )
خدارو شکر اینبار کسی دیگه بهم غر نزد!
ولی خب...
نوموخوام!
بازم کمه!
من دفعه ی بعد باید بالای 5900 بشم...



واااااای پس فردا عروسی پسرعمومه...
خیلی خوشحالم!
ازین بیشتر تر خوشحالم که خونه ی عموم اینا فقد یه کوچه با ما فاصله داره....
نمیدونم چه ربطی داره...
ولی خب حس بهتری دارم..


3 روزه درس نخوندم...
عوضش یواشکی رمان خوندم ..
1000 صفحه رو هم رفته میشد...
امروز دوباره شروع کردم...
یه کم زیست سومو خوندم...
فصل حواس! ( فصل حواس و فصل هورمون ها رو از همه ی فصلا تو کتاب سال سومم بیشتر دوست دارم )
نمیدونم چرا ولی با زیست سال دوم ارتباط بهتری برقرار میکنم تا امسالیه رو...
انگار اون خون گرم تره!
اخه نیست که کتابش ازین گنده هاس، خیلی قر شده درب و داغون ، واسه همین خودمونی تره...
اما سال سومیه خیلی شیک و پیک مونده!
من حتی عین دیوونه ها بعد پنج ماه اومدم جلدشو کندم و دوباره یه جلد دیگه کردم که تمیییز بمونه!!!!!


آهان آهان...!
اصل کاری موند!
دیروزیه رفتم مدرسه!

 البته خوش شانس بودما ...
چون ساعت گذاشته بودم ، مامانم خونه نبود ، (به قول یکی ) " آقا داداشمم " خواب بود، خب منم خواب بودم دیگه!

 فاطمه هییییچ وقت صبحا زنگ نمیزنه خونه مونااا ولی از خوش شانسیم دیروز پنج دیقه به یازده زنگ زد!
منم سریع پاشدمو بهش گفتم بعدازظهر زنگ بزنه و بدو بدو آماده شدم و اومدم مدرسه!

هییییی.....


اولین صحنه: زهرا ، مهسا ، مینا رو دیدم که رو پله ها نشسته بودنو سلام نداده فقط پرسیدم کلاستون چند دیقه س تموم شده؟ اونام با درک اوضاع و احوال من ، پاسخی کوتاه دادن و یه چارتا چیزم گفتن که زودتر ازینا منتظرت بودیم خوش خواب! وارد دومین صحنه شدم!

دومین صحنه: من در حال نفس نفس زدن و دست بر روی قلب خود و عرق به روی پیشانی ، گام بر سالن مدرسه نهاده و ......یوهووووو دیدمش!

 خخخ...
(حالا نمیدونم اون عرق و تپش قلب من از دویدنم بود یا از .....!!!! در هر صورت دویدنه هم به نوعی بازم به خودش برمیگرده دیگه! )

سومین صحنه: لبخندی پههههههن بر روی سیمای من!
سیمای اوشون هم به شما چه ربطی داره؟ هان؟؟؟؟

چهارمین صحنه : .......
پنجمین صحنه:.......
شیشمین صحنه: معلمم فیزیکمو دیدم!
کسی که همواره منو در کلاس " کوزت " مینامید!

 فقط نمیدونم زخم زبوناش برا چی فقط تو کلاسه؟؟؟؟ بیرون ازونجا خوب آدمو تحویل میگیره هاااا...یبارم تو خیابون دیده بودمش خیلی تحویل گرفت آدمو!
و چقد خوب! من حاضرم بهم بگه کوزت ولی باشه!
هوووم....نمیدونم!
سال دومم از فیزیک متنفر شدم ، دوست ندارم دوباره تکرار بشه!
صحنه ی آخر: خخخخخ....
.
 مث مدرسه ها بود دیگه!

بسه بسه...
پاشید برید به زندگیتون برسید!
آهان نه...
با آرزوی موفقیت برای دوستم در مسابقات آزمایشگاهیش!
الان قزوینه!
سه شب!
قرار بود بزنگه با یه سیم کارتی ، شماره ش بیفته بعد من زنگ بزنم ، فک کنم سرش شلوغه یادش رفته!


و من در همین الان :



+برام خیلی جالبه !
خود دوما نمیدونستن کلاسشون افتاده صبح! و یه نصفی شون تقربیا نیومده بودن!
بعد اونوقت من فهمیده بودم و اونجا بودم!

خدایی خنده داره دیگه!

++بعداز ظهر دوشنبه فاطمه ی آبانی که کلاس فیزیک داشت با شادی تمااااااااااااااااام زنگ زده میگه محی بگو کی مدرسه س؟
منم صاف گفتم کی!
گفت میدونستی؟
گفتم خب آره! صبح اونجا بودم فهمیدم که قراره دوباره کلاسشون بعدازظهرم برگزار بشه!
گفت پس پاشو بیا دیگه!
گفتم من بر فرض روم شد گفتم باز دارم میام مدرسه چیکار و اومدم ، بعد اونوقت چطوری تو چشای بقیه نیگا کنم؟

+++صورتی بهش میومدااااا..........




طبقه بندی: دیوونه بازیام (خاطره ها و یادداشتام)،
برچسب ها:دیــــوونه بازیام...!،
[ سه شنبه 5 مرداد 1395 ] [ 09:04 ب.ظ ] [ mohi ] [ Сommεƞt() ]

ضرب در بی نهایت!

اعصابم خوردهههههههههههههههههههههه...........
چن روزه میخوام پست بذارم هر بار یه اتفاقی میشه که نمیتونم بنویسم!
الانم نمیتونم بنویسم!
میرم....
ولی بعد از ظهر میام همین پستو کاملش میکنم!
یه پست طولااااااااااااااااااااااانی هم هست!


نظرارو هم همون موقع تایید میکنم...
من برممممم.....

......................................................................................................

تکمیل شده ساعت هشت و ربع شب همین روز!


1-دو سه روزه دارم میرم کتابخونه درس میخونم
مث اینکه این بار تصمیمم جدیه و کوتاه نخواهم آمد!
پس فردا آزمون دارم
در حدی خوندم که مث دفعه قبلی ترازم نشه چار و هفصد! شاید این دفعه بشم پنج و شیشصد اینا
دفعه های بعدیشم ایشالا بیشتر و بیشتر بشم!


2-پریشب رفته بودیم خونه عموم اینا
من و امیر و امیرعلی و عموم چن دست فوتبال دستی جانانه بازی کردیم!
شماها تا حالا فوتبال دستی بازی کردین؟
اصن میدونین چیه؟
ببخشید اینطور میگمااا
اخه بنظرم یه اسباب بازیه تقریبا فراموش شده س! منقرض شده!
ولی خیلی حال داد!
اینقدر سرش هیجان داشتیم و بازی رو جدی گرفته بودیم که دست من و عموم از برخورد با چوب های کنار دسته هاش ، زخمی شد!
ولی همچنان میخندیدیم!
غش غش!
البته این عمو کوچیکم کلا باحاله!
هرخانواده یکی دونفر باحال توش پیدا میشه که بتونه تنهایی بیست نفر فامیلو بخندونه!
این عموی منم یکی از هموناس!

3-این شماره زدنا واسه این پستم منو یاد یکی میندازه بس دوست داشتنی و عشقولی! (
× ∞ )
شنیدم کلاساشون شروع شده....
که دوشنبه قراره برم مدرسه ببینمش!
خعععلی وقته ازش بی خبرم!
دلمم براش یه ذره شده!

+ تو اومدی و دنیای قرمز من آبی شد!


این جمله هه رو خودم گفتمااااا....
یعنی کپی شده از جایی نیس!
البته شاید هزاران نفر دیگه فبل من ابنو گفته باشن ، ولی من همین الان موقع نوشتن این جمله زد به سرم! و بنظر خودم چقدر هم قشنگ و عشقولانه س!
این جمله خطاب به همون شخص بالایی بود
که دیشب پریشب خوابشو دیدم!
چقدم تو خواب از دست من عصبانی بود!
نومودونمم چراهاااا
خواب دیشبیه که اینقد تو خواب مظلوم شده بودم و حرص خورده بودم وقتی ظهر از خواب پاشدم ، بخدا دوتا دندون جلویی هام درد میکرد! تو خواب اینقدر دندونامو بهم فشار آورده بودم که ناهارمو نمیتونستم بخورم بس که دندونم درد میکرد!
و مطمئنم هستم دندون دردم از خراب شدگیش نیس! چون من تا این سن حتی نه یه دندون پر کردم و نه حتی یه دندون خراب دارم!
از بس بچه بودم بابام بهم گفته : بزرگ شدی خانوم دکتر که شدی ، دندونات که خراب باشه ، تو نظر مردم  خراب میشی!
اخه یکی نیس بگه پدر من! تو این دوره زمونه پزشکی قبول شدن ، مث هف خوان رستمه!
مگه به این آسونیاس؟

4- از وقتی رفتم کتابخونه و رو میزهارو خوندم کللللی فحش جدید یاد گرفتم!
بعضیاشونم حرفای باحال نوشته بودن ، کلی خندیدم سرش!
و  قشششششنگ مشخص بود نویسنده هاشون آقا پسر بوده ، بعید میدونم یه دختر خانوم همچون حرفایی رو بیاد بنویسه!
هعععی
چی بگم والا!
اتفاقا من خودمم یه چی نوشتم....البته من چیز خاصی ننوشتم فقط یدونه ازون شکلک خنگای معروف خودمو کشیدم و کنارش امضا زدم....
ولی موقع رفتن عذاب وجدان گرفتم که نکنه نوشتن رو میز کتابخونه گناه باشه! واسه همین پاک کن برداشتمو و پاکش کردم!

5-پریروز ساعت هشت و نیم شب زنگ زدم خونه فاطمه اینا ، مامانش برداشت گفت کلاسه ، گفتم کلاسش کی تموم میشه؟
بنده خدا گفت " والا کلاسش ساعت هشت تموم میشه ولی خدا میدونه کی برگرده! "
منم خدافظی کردم گوشیو گذاشتمو خندیدم!
آخه مامانش خیلی با لحن باحالی اینو گفت!

6-از حالت خمول دارم میام بیرون ( خمول به معنی سستی ، درس 6 عربی 3 )
هیچی همین!
فقد خواستم بگم من عربی خوندم! فوز دلتون!
و چه بد که سال دیگه عربی نداریم! اون زمین مزخرفو ، اون ادبیات بیشور رو داریم ولی عربی نه! حتی زبانم داریم ولی عربی نه!
من نمیدونم چی میشد زبانو حذف میکردن عربی میذاشتن؟

7- نمیدونم شمام شنیدین یانه!
آخه خودم تازه شنیدم!
اینکه یه دختر خانوم انسانی امسال بلافاصله بعد جلسه کنکورش موقع رد شدن از خیابون یه ماشینه بهش زده و فوت کرده!
چقدر دلم براش سوخت!
اسمش فاطمه غیاثی بوده!
خدا رحمتش کنه!
بیچاره سال آخر عمرشو همه ش با استرس کنکور گذرونده ، حتی خود استرس کنکورم چشیده ، درست بعد کنکور ، موقع رهایی! نفس کشیدن! آزادی! تصادف کرده!
حتی سایت سازمان سنجش هم تسلیت گفته ....
هعی...
بازم خدا رحمتش کنه طفلکی!

اگه مثلا مثلا رتبه بیاره یا اصن رتبه شو خیلی خوب بشه ، چقدر مامان و باباش دلشون بسوزه!








طبقه بندی: دیوونه بازیام (خاطره ها و یادداشتام)،
برچسب ها:دیــــوونه بازیام...!،
[ چهارشنبه 30 تیر 1395 ] [ 10:49 ق.ظ ] [ mohi ] [ Сommεƞt() ]

کنکور95



دیروز کنکور 95 تجربیا هم تموم شد رفت پی کارش!


منم دیروزشروع کردم به درس خوندن یه کم زیست دوم رو خوندم ، دیدم شدید خوابم گرفت! طوریکه انگار اتاق عملم و بهم بیهوشی تزریق کردن!
رو کتابم سرمو گذاشتم و یه ربع واقعا خوابیدم!
بعد یدفعه با صدای داداشم بلند شدم که " محدثه بیا شام حاضره "
منم پاشدم رفت شامو خوردم و بی حال دراز کشیدم جلو تلویزیون!
نمیدونم داشتم سر خودم رو کلاه میذاشتم یا واقعا خوابم میومد؟
شاید داشتم از درس خوندن شونه خالی میکردم!
حقیقتش این بود نمیخواستم بخوابم!
من " دورهمی " رو میبینم...
منتظر بودم اونو ببینم...
اومد دیدم...تموم شد!
بازم کلا بی حس و حال بودم....
یه چن تا وبلاگ بود که از قبل دنبال میکردم و نویسنده هاشون کنکوری بودن....
گفتم سر بزنم به اونا ببینم راجع به کنکور امروزشون چیا نوشتن!
دوتا شون " حورا " و " پاییز " رو نگاه کردم...( رو اسماشون کلیک کنید صفحه ی وبشون براتون باز میشه )
هنوز چیز خاصی از کنکورشون ننوشته بودن!
البته خب حقم دارن!
من خودم از جلسه کنکور برگردم اگه خوب داده باشم فقط سه روز میخوابم اگه خدایی نکرده بد داده باشم ، میشینم زار زار گریه میکنم!
خلاصه بازم دلم خواست با یکی که همون روز کنکور داشته و تجربی بوده حرف بزنم! یا حداقل حرفاشو بخونم!
امسال تو فامیل خودمون که کنکوری نداشتیم.....
سال بعدم فقط من هستم!
خدا رو شاکرم که هم سن خودم ندارم! وگرنه مسلما نتیجه ی منو با اون مقایسه میکردن! اونا هم نمیکردن خودم تو دلم میکردم!
" دختر عموم " امسال میره سوم و همسن من نیست! در نتیجه من با کسی مقایسه نخواهم شد تو فامیل! از این یه مورد واقعا میترسم!
ولی " فاطمه " همون از نوع آبانیش سه تا همسن داره تو فامیل! سه تاشونم باهاش هم رشته ن!
همیشه بهش میگم بیچاره ای تو!
اگه یکیشون از تو بهتر بشه همه ش میکوبن تو سرت!

بگذریم....
رفتم رفتم رفتم ، رسیدم به یه وبلاگی که نویسنده ش سال 94 کنکور داده و به نظر من رتبه ش هم خیلی خوب بوده!
ولی خب مونده برای سال بعد که میشه 95!
حرفاشو خوندم!
خوشم اومد!
ادامه دادم!
برگشتم آرشیوش مال ماه های قبلشو ، یعنی درست تابستونی که من الان توشم رو آوردم و خوندم و همینجوری اومدم بالا!
کلی چیز  میز ازش یادگرفتم واقعا!
شاید با خودتون بگین ما خودمون همه ی این چیز میزارو میدونیم فقط اراده مون ضعیفه!
چون هر وقت یکی میاد منو نصیحت کنه خودم همین جوابو تو دلم میدم!
ولی این یکی فرق داشت!
مث خودم بود!
با خوابش مشکل داشت!
درست مث من!
و همنیطور که به ترتیب پستاش میومدم بالا ، تو هر پستش از مشکل خوابش نوشته بود!
اما تو یکی از پستاش نوشته بود که راه حلشو پیدا کرده!
کتابخونه!
اینکه صبحا پاشه بره کتابخونه ، براش تازگی داشته باعث میشده بخاطرش صبحا بلند شه و خوابش بیاد رو برنامه!
منم میخوام همینکارو کنم!
ازون جاییکه آدم جوگیری هستم و خب چیزای جدید و تازه رو هم دوست دارم ، و باز هم ازونجاییکه تا حالا تو کتاب خونه درس نخوندم و برام تازگی داره ، اینو میدونم که بخاطرش و از سر جوگیری حداقل ده پونزده رو رو تو جو می مونم و میرم مث آدم سر درسام!
خب....
همین پونزده روز هم خیلی خوبه!
به شرایطش که عادت کنم ، وقتی از نتایج آزمونام راضی باشم ، مسلما همونو ادامه ش میدم و دیگه نمیذارمش کنار!
و امروز با مامانم رفته بودیم یه جایی ، برگشتنی رفته م از مسئول کتاب خونه محلمون پرسیدم چه ساعتایی بازه....
و تصمیم دارم از فردا برم بخونم....
حالا نه یدفعه ای ده ساعت!
ولی میرسونمش!

دیگه خودمم بدم میاد ازینکه برم تو اتاق بخوابم ولی جلو بقیه وانمود کنم دارم درس میخونم!
بدم میاد از اینکه یجوری بخوابم که حالت آماده باش باشم که اگه کسی یهو درو باز کرد ، سریع پاشم و مداد بگیرم دستمو الکی خط خطی کنم! دیگه متنفرم ازین وضع!
اتفاقا این نویسنده ی وبلاگه هم نوشته بود که " خواب ابلهانه ترین بهانه برای درس نخواندن است "


+همینجا یه چیزی رو اضافه کنم : میخواستم یه چی لابه لای حرفام بگم یادم رف!
رو مخمه این موضوع الان!
یادم نیاد بقیه حرفامم میپره!


اینم آدرس اون وبی که این همه ازش تعریف کردم : http://manokonkore95.mihanblog.com/
عنوان وبشم اینه :  بر فراز قله ی کنکور 95


++اون مورد یادم اومد...
بعضیا گفتن شاید کم خونی واسه همین خوابت زیاده
ولی من آزمایش دادم
رفتم پیش یه دکتر گفت خونت غلیظه باید بری خون بدی و ورزش کنی
دوباره رفتم پیش یه دکتر دیگه گفت کم خونی! برات قرص مینویسم!
بعد حالا یه سوال...
برگه آزمایش من که یکی بود...
پس چرا یکیشون گفت کم خون یکی دیگه عکسشو گفت؟
من تا جایی که حدس میزنم تو آزمایش خون گلبولا رو میشمارن اگه از یه عدد اینور اونور شه میگن کمه یا زیاد!
پس چرا واقعا هرکدوم یه چی گفتن؟
و اینکه عایا غلیظ بودن خون هم باعث خواب آلودگی میشه؟






طبقه بندی: دیوونه بازیام (خاطره ها و یادداشتام)،
برچسب ها:دیــــوونه بازیام...!،
[ شنبه 26 تیر 1395 ] [ 11:13 ق.ظ ] [ mohi ] [ Сommεƞt() ]

هاج و واج!

یا خدا!
دو روز نیومدم وبم ، الان میبینم 37 تا نظر دارم!
مینا جان دستت درد نکنه ولی خدایی خودت چجوری حوصله ت گرفت برای من 17-18 تا نظر بذاری اونم طولاااااااااااااااااااااانی!!!!!
میدونی که اولین نظرت ساعت ده و چهل دقیقه ی شبه و آخرین نظرت یک ساعت بعدش؟
یعنی یک ساعت داشتی فقط مینوستی؟؟؟
خخخ....!!!!
و همینطور پاییز خانوم کنکوری که شیش هفت تا گذاشته!
البته من به هیچ وجه از طولانی بودنش غر نمیزنم ، اتفاقا خیلی خیلی ذوق زده شدم! اجرتون با خدا!
و همنطور بقیه ( پریسا ، زهرا ، و محدثه....)


+خبر خاصی نیست!
جز اینکه ترازموخیلی بد شدم!
4700!
افتضاح!
حرفی ندارم درباره ش!
ولی اینکه ترازم بد شد باعث شد یه کم به خودم بیام!
دوروزه درس خوندن جدی رو شروع کردم...

سرجلسه ی آزمون یه دختره کتاب شیمی شو با خودش آورده بود تا لحظه ی آخرم داشت میخوند!
من هاج و واج داشتم نگاهش میکردم!

خبر دیگه م اینکه خرس قهوه ایم پیدا شد!
یک سال بود گمش کرده بودم ....
اینو از شیش سالگیم دارم!
دیگه خیلی لاغر شده و کرک و پراش ریخته!
اولاش خیلی جیگر بود! فوت میکردی موهاش تکون تکون میخورد!
هدیه ی ژیمناستیکمه!
سوم شده م توی مسابقه ای که منطقه مون برگزار شده بود....
یادمه قبل اینکه کادومو باز کنم ، به دوستم که دوم شده بودم گفتم بیا کادوهامونو عوض کنیم...
آخه پیش خودم فکر میکردم کسی که دوم شده کادوش مسلما بهتره!
اما اون گفت نه هرکس کادوی خودشو داره!
وقتی باز کردیم کادوهامونو بوی دماغ سوخته بلند شد!
کادوی من ، خرس عزیز من ، مخملو جانم ، از خرس بی مزه ی اون کلی سرتر بود!
و حالا اونوقت بود که اون بهم گفت قبوله بیا عوض کنیم!
منم جواب خودشو بهش گفتمو و ضایعش کردم....!!!

اینقدر دوسش دارم ....
واقعا فکر میکنم حس داره!
حرفامو میفهمه!
درد رو حس میکنه!
واسه همین شبا بغلش نمیکنم!
چون میترسم سنگینی دستم به دستگاه گوارشش و اجزای بدنش فشار وارد کنه!



++دیدین؟
دیدین؟؟؟؟؟
چه الکی آلمان حذف شد!
اصن حالا که اینطوره خدا کنه پرتغال اون فرانسه رو ببره دلم خنک شه!
هر چند که داور به نفع میزبان یعنی فرانسه میگیره!
البته این نظر شخصی من بود!
بیشتر از این حرف نزنم بهتره!
چون هنوز اون همه نظرو جواب ندادم!
جواب دادنشون یه عمری میشه!









طبقه بندی: دیوونه بازیام (خاطره ها و یادداشتام)،
برچسب ها:دیــــوونه بازیام...!،
[ یکشنبه 20 تیر 1395 ] [ 03:14 ب.ظ ] [ mohi ] [ Сommεƞt() ]

زرد-آبی

دیروز خوابم نمی برد ساعت سه و پنجاه دقیقه خوابیدم  ، تو اتاق که خوابیده بودم چون پنجره باز بود و نزدیکای خونه مون مسجد هست ، همینکه داشت چشام گرم میشد صدای اذان صبحو شنیدم ......
یه حسی قلقلکم داد که پاشم یبار مث بچه ی آدم خودم نمازمو ، نماز صبحمو بخونم....
رفتم حیاط خونه وضو گرفتم اومدم تو تاریکی نماز خوندم....
یه حس خیلی خوبی داشتماااا....
یبار حس کردم آدمم!
و جالبه هیچکس هم نفهمید ، خوابم برده بود که ساعت پنج دیدم مامانم پا شده داره نماز صبحشو میخونه تا دید من دارم غلت میزنم ، گفت پاشو نمازتو بخون!
منم با همون صدای خوابالوم گفتم خوندم ، مامانم هم گفت آره لابد تو خواب خوندی!
حالا هرچی میگفتم مگه باور میکردن؟
اما بعدش خوابم برد ، نتونستم برم نماز عید فطر!
دوست داشتم برم!
اما خوابم برد دیگه!

+اون عکسِ به قول خودمون پروفایل یا به قول میهن بلاگ لوگوی وبلاگ (!) رو عوض کردم....
آخه تا دیدمش یاد خودم افتادم!
دو تا از دوستام ( فرزانه و زهرا ) واسه م یه لباس کادو گرفته بودن عین عین عین همین لباس زرده ست که تن دختره س!
اصن خود خودشه!
فقط مال من لبخندش آبی رنگه! اون سر آستین هاشم که تو این عکسه مشکیه مال من آبیه! ( آبی! چه بهتر! کی گفته مشکی رنگ عشقه؟ من میگم آبی رنگ عشقه! )
قالب وبلاگمم دوست دارم....
رنگ بندیش یه حس خوبی بهم میده!
البته اون عکس گنده هه ی اون بالاش خیلی بیریخت بود عوضش کردم این لیوانه رو گذاشتم!
این عکسه رو هم خیلی دوست دارم!

++آخ جون امشب خاله م اینا میان خونه مون!
کلی با دوقلو هاش که هنو شیش هفت ماهشونه بازی میکنم!
و آخ جون دوم اینکه هفتم مرداد عروسی پسرعمومه!


+++راستی معدل دیپلم چیه؟
یعنی دادنیه؟
گرفتنیه؟
عایا من الان گرفتمش؟ یا هنو ندادن؟
اصن چیه؟
الان معدل دیپلممو یکی پرسید چی باید بگم؟

کلی چیز داشتم بنویسم ها....ولی نمیدونم چرا هیشکدومشون یادم نمیاد!
شاید بعدا که یادم اومد بیام بنویسمش!



++++دو روزه پشت سر هم دارم خواب معلم زیستمو میبینم!
پریروز که خواب دیدم اومده خونمون!!!!!

ولی امروز خواب مدرسه رو دیدم....
خواب امروزیم یه جورایی به آینده شبیه بود!
اینکه بره سر کلاس سوما و من نگاه کنم فقط!
هععععییییی....
(سومای جز جیگر گرفته! الهی کوفتتون بشه!  )




طبقه بندی: متفرقه (تکست عکس،ترول،داستان،،..)، دیوونه بازیام (خاطره ها و یادداشتام)،
برچسب ها:دیــــوونه بازیام...!،
[ چهارشنبه 16 تیر 1395 ] [ 01:11 ب.ظ ] [ mohi ] [ Сommεƞt() ]

:))))

دیروز عموم اومده بود خونمون ، خیلی وقت بود منو ندیده بود بعد برگشت گفت خب عمو جون مدرسه ت هم تموم شد راحت شدی دیگه...سال بعد میری چندم؟
بابام اومد جوابشو بده ، به جای اینکه بگه پیش دانشگاهی گفت پیش دبستانی!
دستت درد نکنه بابا!
والا.....!


عیدتونم مبارک....

ولی من که ناراحتم از تموم شدن ماه رمضون!
آخه دیگه بهونه ندارم واسه درس نخوندن!
خیلی وقته گفتم شروع میکنم ولی هنو درجا میزنم رو همون فصل یک ریاضیم!
ولی فردا شروع میکنم!
آخه آزمون دارم جمعه ترازم بیاد زیر پنج هزار خانواده م میدونه با من!

 بابام رفته بستنی بخره برامون...
الان منتظرم برگرده...

منتظرم هجدهم هم بشه برم آزمون...
آخه خودم برمیگردم تنها تنها!
البته فاطمه ( از نوع آبانیش ) هم قراره بهم اضافه بشه!
با هم دیگه ازین به بعد خوش میگذرونیم تو راه!
دلم واسه دوتایی برگشتن هامون از مدرسه تا خونه تنگ شده! مخصوصا یکشنبه ها و سه شنبه هاشو  که زیادم دوتایی نبود!


فعلا برم بستنی مو بخورم

بازم عیدتون مبارک













طبقه بندی: دیوونه بازیام (خاطره ها و یادداشتام)،
برچسب ها:دیــــوونه بازیام...!،
[ سه شنبه 15 تیر 1395 ] [ 10:18 ب.ظ ] [ mohi ] [ Сommεƞt() ]

آلمان

واااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای چه شبی بود امشب!!!!!!!!!!
چه شبی بود!!!!!!!!!!!
بازی آلمان- ایتالیا
تا ضربات پنالتی که رفت هیییییییییییییچ ، حالا مگه ضربه پنالتی هاشم تموم میشد؟؟؟؟ طولانی شده بوداااا....
وباورم نمیشه که امیر اینقدر آلمانو دوست داشته باشه که بخاطرش اشک بریزه! که بخاطرش برگرده بگه خدا جون منو بگیر اما آلمان بره بالا! و اینقدر عاشق نویر باشه که بگه اگه دختر داشتم میدادم بهش! البته منم گفتم چرا دخترت حالا؟ مگه خواهرت مرده؟ تو منو ببر اونجا خودم زنش میشم! حالا انگار اونم وایساده که بیاد منو یا دختر امیرو بگیره!   انگار الکیه!
جوری اون لحظات امام زمانو و خدا و ....رو صدا میزد که خداییش اگه تو زندگی عادیشم اینجوری خدا رو صدا میزد به هرچی میخواست میرسید!
چی بگم والا.....!!!!
عاشقه دیگه!
البته منم قلبم تو دهنم بود!
منم عاشق آلمان شدم اما خب همه ش بخاطر امیره!


+بازی یک - یک بود بعد همینجوری موند تا رفت وقت اضافه بازم موند تا رفت پنالتی!
گل اول رو تو  نیمه دوم بازی  آلمان زد....
اونو کاری ندارم
اما گلی که ایتالیا زد به خاطر خطای هندی بود که یکی از بازیکنای آلمان (بواتنگ ) انجام داد و بخاطر خطای هندشم ایتالیا یه ضربه ی پنالتی زد و گل کرد و مساوی شدند!
به قول گزارشکر همین الانم کلی جوک درباره ی اون بدبخت اومده بیرون!
آخه هندش خیلی ضایع بود!
دستاشو اینقدر بالا برده بود که انگار داره والیبال بازی میکنه! انگار داره دعا میکنه! خلاصه اینقدر دستاش بالا بود که توپ خورد بهش!


خداروشکر پرتغالم که بازیش رو اونشب برد....



++ دلم تنگه....
اما...
امشبم شانسی خونه بودیم و افطاری دعوت نشدیم....البته اگه دعوت هم میشدیم امیر باهامون نمیومد تا بمونه و فوتبالشو ببینه
این چند وقته یا خونه ی خاله دایی ها افطاری و شام بودیم یا اونا خونه ی ما...
خب من چیکار کنم؟
صبحا بیدارمااااا.....
یعنی برنامه خوابم کامل عوض شده!
آدم شدم!
مث آدم شبا رو میخوابم صبح ساعت یازده دیگه بلند میشم...
اما خب ساعت یازده که نمیشه انجامش بدم...صبحه! مردم خوابیدن!
خب پس من چیکار کنم؟؟؟
دلم تنگه...
هعععییییییی.....


+++آخ جون فردا شب خونه دایی ابوالفضلم دعوتیم...
دستپخت این زن داییم حرف نداره!
تازه اونجا حسین و ارشیا و نگار و نیلوفر و هستی هم هستن!
کلی باهاشون بازی میکنم!

 





طبقه بندی: دیوونه بازیام (خاطره ها و یادداشتام)،
برچسب ها:دیــــوونه بازیام...!،
[ یکشنبه 13 تیر 1395 ] [ 02:27 ق.ظ ] [ mohi ] [ Сommεƞt() ]

محمد؟

*** این پستم میتونه برای همه حوصله سر بر باشه! اما من از شوق اومدن داداشم فقط میخواستم هر اتفاقی که افتاده رو بنویسم! با اینکه شاید چیزای مهم و خاصی نباشه! ***


دو روز بود نت نداشتم وگرنه زودتر سر میزدم ، خیلی راحت میتونستم یه گیگ بخرم و دوباره بیام اما نمیدونم خب ...نکردم دیگه!
تو این دو روز هیچی درس نخوندم....
من تو این دو روز فهمیدم که نت اصلا کاری به کار درس من نداره! مشکل من از خوابه! جدیدا ساعت خوابم خیلی زده بالا طوریکه واقعا میگم اذان مغربو میگن تازه از خواب بلند میشم !

امروز (یا به عبارتی دیروز) یه تفریح درست و حسابی داشتم....
فوتبال!
دوتا فوتبال دیدم با داداشم بعد از مدت هااااا
اولیش آلمان و اسلواکی بود که خب امیر عاشق آلمانه همه جوره ، آلمان هم سه هیچ بازی رو برد
فوتبال دوم که حساس تر بود فینال آرژانتین و شیلی بود
فوتبال دیدن کنار داداشمو خیلی دوست دارم
خیلی به فوتبال جذابیت میبخشه
مخصوصا با متلک هاش و سوتی گرفتن از گزارشگر!
گزارشکر هر دو بازی آقای خیابانی بود
اصلا قصدم مسخره کردن نیست! به هیچ وجه! چون واقعا اصن مسخره نمیکنم....
ولی وقتایی که ایشون گزارش میکنه من و امیر کلی میخندیم
فوتبال آرژانتین شیلی از ساعت چهار و نیم بود تا حدودای هشت صبح!
آخه بازی صفر- صفر موند و رفت وقت اضافه و بازم اتفاقی نیوفتاد و رفت ضربات پنالتی!
و اولین ضربه ی آرژانتینو لیونل مسی زد ، اونم داغون!
میگم داغون یعنی داغوناااااا
خیلی بد خراب کرد و زد تو آسمون....
خب ما جفتمون از مسی بدمون میاد....و به خاطر همین طرفدار شیلی بودیم...
ولی دلمون واسه مسی سوخت...
چون آرژانتین در نهایت باخت ، مسی تک و تنها رفت رو صندلی ها نشست و هیچ کسم نرفت پیشش و قیافه ش یطوری بود که انگار داشت سکته میکرد! خیلی تو بهت بود ، فقط نزدیک بود گریه کنه اونجا بود دلمون واسه ش سوخت....
هیجان بازی به این بود که از هر دو تیم یه نفر کارت قرمز گرفت و اخراج شدن و نزدیک به چهارپنج نفرم کارت زرد گرفتن ...
لامصب بازی نبود ! همه ش دعوا و خشونت!
البته اون دو تا کارت قرمزا هر جفتشون به ناحق بود واقعنی....
خود داور از همه خشونتی تر بود!
اصن یه قیافه ی با نمکی داشت!
یه حالتی بود!
ما که کلی خندیدیم سر این کارت دادن ها و دعواها ....و تازه دعا میکردیم دعواها بیشترم بشه که هیجانش بره بالا تر!

امیر یه ربع قبل اذان مغرب رسید قم و بابامم رفتش آورد
تو همین چن ساعت اندک کلی انرژی گرفتم ازش! کلی کنارش بهم خوش گذشت !
کلی سر چیزای مختلف بهم تیکه میندازه ! اونم تیکه های خنده دار که خودم از خنده دیوارو گاز میزنم!
کلی از سوتی های استاداشون گفت و خندیدیم....از سنگین بودن گوش یکی از استاداش و اتفاقات خنده داری که بخاطر همین سنگینی گوش افتاده و..کلی از تجربه های جدیدش گفت....

ماشالا داداشم خیلی پرچونه س...
 شیش ساعت داشت غر میزد که از یه طرف حیوون نمیتونه حرف بزنه از یه طرف صاحبش دروغ میگه از یه طرفم توقع دارن ما درمانش کنیم!
کلی هم با گاو همزاد پنداری کرد!
یه سری چیزایی تعریف کرد که دلم واسه همه ی گاو ها کباب شد! بیچاره ها! حیوونای زبون بسته! هععععی....
بگذریم...
از این و اون که میشنوم دارن درس میخونن کلی حرص میخورم! کلی اعصابم خورد شده ولی باز میاد! تنبل بازیمو میگم....تنبلیم میاد که منم محکم بشینم سرش! نه که نخونم ها میخونم ولی روزی فقط یکی دو صفحه....
چون با ریاضی شروع کردم فصل یکش که احتماله رو کامل خوندم رسیدم فصل دو چون از فصل تابع ها بدم میاد قفل شدم روش! حسم پرید کلا!

+اصلا حواسم نبود ماه رمضونه و منم روزه!
مث همه ی جمعه ها منتظر بودم ساعت دو بشه بابام بیاد خونه دورهمی آبگوشت بخوریم و منم مث همیشه غر بزنم که آخه آبگوشت چیه مامااااان؟؟؟؟
غر بزنم ولی تا مرز ترکیدنم بخورم!

++ فوتبال آرژانتین و شیلی که تموم شد ، موقع دادن جام ، کلا قطع کردن!
سانسور از بیخ و بن!
نیم ساعت بعدش امیر گفت بیا فیلمشو گرفتم ببینیم ، خدایی انصافا انصافا حتی یک صحنه! حتی یک صحنه ی جیییییز هم نداشت که تو تلویزیون نشون ندادن!
حالا بعدش امیر گفت بیا میخوام ببرمت کربلا! ( خودتون فهمیدین دیگه! این کنایه ی این بود که یه چیزی نشون بدم اشکت از دلسوزی در بیاد )
بعدش فیلم گریه های مسی بعد از بازی امروز رو نشونم داد.....
با اینکه ازش خیلی بدمون میاد ولی خیلی دلمون  براش سوخت! راضی به اشکش نبودیم!
بعدشم که شنیدم از انجام بازی ملی در آرژانتین خداحافظی کرد.....
آخی.....

+++دیگه برم بخوابم....
از بعد سحر تا الان یه ریز داشتیم حرف میزدیم!
چشامم خیلی درد گرفته!
سرمم درد گرفته!
گرسنه م هستم...
دلم هوس دل و جیگر و قلوه و کله پاچه و گیلاس و زرد آلو و هندونه و پیراشکی و بستنی کرده....

++++ اصن نمیدونم واسه پستام چه عنوانی بذارم! الان میفهمم اسم گذاشتن رو بچه هم چقدر سخته ها!
یکی از دوستام هست ( فاطمه رو میگم اون یکیشون که آبانیه) اصرار داره بهش بگیم محمد!
ولی ما بهش میگیم فاطمه!
بعد امروز داداشم برگشت گفت محمد هنوزم کلش بازی میکنه؟
یه لحظه جا خوردم! خدایا محمد کیه که داره سراغشو از من میگیره؟
بخدا یه لحظه به خودم شک کردم که نکنه دوستمه!
گفتم محمد کیه؟
گفت محمد دیگه! دوستت!
دیگه قلبم اومد دهنم!
خدایا من که دوستی به نام محمد ندارم! این چی داره میگه؟
بعد گفتم دوستم؟
گفت بابا فاطمه دوستت رو میگم خنگ!
اونجا بود یه نفس راحت کشیدم!
اصلا من موندم چجور یادش مونده که اون یه اسم پسرونه برا خودش گذاشته!
عجبا!
پسره ی خل! قلبمو آورد دهنم!











طبقه بندی: متفرقه (تکست عکس،ترول،داستان،،..)، دیوونه بازیام (خاطره ها و یادداشتام)،
برچسب ها:دیــــوونه بازیام...!،
[ دوشنبه 7 تیر 1395 ] [ 02:47 ب.ظ ] [ mohi ] [ Сommεƞt() ]

شب

عهههههههههه....
خیلی وقته نیومدم پست بذارمااااا.....

خب راستش الانم نمیدونم چی بنویسم!
ولی اول این عکس خوشگلو ببینین ...



از تو پیج اینستای فاطمه برداشتم!
نمیگفتمم معلوم بود!
مگه من چن تا دوست دارم که عاشق بابک جهانبخش باشه؟
اینم آدرس پیجش :

fatemeh.ms77_bjb

خب....
آقا امروز یه گندی داشتم میزدمااااا.....!!!!
گوشی بابام دستم بود بازی میکردم نمیدونم ییهو چی شد که خاموش شد!
من روشنش کردم ، دیدم عه! pin کدش رو میخواد!
منم خیال کردم خب بلدم دیگه!
اون چیزی که تو ذهنم بود رو زدم...
دیدم قبول نکرد!
خب عدده رو یه کم جا به جاش کردم! دوباره زدم!
آخه واقعا مطمئن بودم به اون عددایی که تو ذهنم بود!
اما بازم اشتباه بود!
یبار دیگه یه کم جا به جاش کردم بعد دوباره زدم!
دیدم این دفعه م اشتباهه!
دیدم عههههه اون سه باری که اجازه داری pin کد رو بزنی تموم شد آقا!
دیگه اونو نمیخواست!
کد puk رو میخواست که یه عدد هشت رقمیه رو اون چیز سیم کارت نوشته میشه....
اون جایی سیم کارت!
نمیدونم بهش چی میگن!
اون موقع هم بابام خواب بود ، گفتم خودم دست به کار بشم...
رفتم اون جایی که چیز میزای خونه مونو توش نگه میداریمو آوردم جلوم خالی کردم!
یدفعه ده تا از این جایی های سیم کارت جلو روم خالی شد!
(حیف که عادت به انجام کارای یواشکی ندارم وگرنه یکی از اون سیم کارتای بدون مصرفو برمیداشتم یه کاریش میکردم! )
همراه اولاشو جدا کردم به ترتیب زدم....
من خرررررررررررر نمیدونستم که ده بار حق داری این عدده رو بزنی بعدش اگه درست نباشه سیم کارت میسوزه!
میدونستم یه چیزیش میشه! اما نمیدونستم میسوزه!
همین جوری عین دیوونه ها داشتم میزدم! هیشکدومم درست نبود!
دیگه کلا دو تا فرصت مونده بود!
ولش کردم گفتم بابام بلند شد خودش درستش کنه....
وقتی بلند شد فهمیدم اصن اون جایی سیم کارت بابام خونه نی!
تو کمد سرکارشه!
ولی خدایی ها شانس آوردم!
اگه اون دو بارم خر بازی در میاوردم میزدم میسوخت ، الان روحم اینجا نشسته بود!
هررررررر چی که شماره ی همکاراشو دوستاشه تو سیم کارتش بود ، میپرید!

آهان راستی امروز قدم اولو برداشتم!
درس خوندم!
شیش صفحه کمه ولی خوبه....
شیش صفحه از کتاب کار خیلی سبز آموزش ریاضی سه رو خوندم....
فردا بیشترش میکنم!
من تازه هدفمو پیدا کردم!
تازه فهمیدم چه شغلی رو دوست دارم!
یه شغلی که رتبه آوردن توش سخته ولی نه به اندازه پزشکی !
کم کَمَک داره انگیزه م خودش میاد....
البته یکی دیگه بهم پیشنهاد داد که چه چیزایی بهم میاد! منم تازه متوجه شدم عههههههههههههه آره! یکیشون چقدر عالیه! و همونو انتخاب کردم!

وای خدا اگه بشه چی میشه!
الان جدی جدی تازه دارم میفهمم انگیزه واسه درس خوندن یعنی چی!
تازه فهمیدم چی دلم میخواد!
از اون شخص هم ممنونم یه دنیا!

دیگه چی بگم؟
آهان....
شامپو بچه ی جدیدی که گرفتم تهش تیله داشت!
خیلی خوشحال شدم وقتی فهمیدم اینو!
خیلی هم خوشگل بودن!

دیگه؟
حرفی ندارم...
خوبه خوش میگذره!
من که امروز تا ساعت هشت و ده دقیقه ی شب خواب بودم!


+بعدا فهمیدم اون pin کدی که من فکر میکردم درسته و شک نداشتم ، رمز سیم کارت بابام نبود! بلکه رمز کارت بانکیش بود!
++بعدم اینکه معدل سالمو شدم 19.47 و معدل نهایی مو شدم 18.96

+++این یکی عکسه رو هم دوسش داشتم گذاشتم....
چقدر قشنگ همو بغل کردن هاااا







طبقه بندی: متفرقه (تکست عکس،ترول،داستان،،..)، دیوونه بازیام (خاطره ها و یادداشتام)،
برچسب ها:دیــــوونه بازیام...!،
[ پنجشنبه 3 تیر 1395 ] [ 11:45 ب.ظ ] [ mohi ] [ Сommεƞt() ]

خوشحال و شاد وخندانم ...

هَـمِـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه! خخخ

همین و بس!







طبقه بندی: متفرقه (تکست عکس،ترول،داستان،،..)،
برچسب ها:دیــــوونه بازیام...!،
[ سه شنبه 25 خرداد 1395 ] [ 11:22 ب.ظ ] [ mohi ] [ Сommεƞt() ]

!


من میرم مشاور درسی میشم!
والا بخدا....
برنامه درسی هایی میریزم توپ!
توپااااا.....!!!!
هیچ مشاوری نمیتونه مث من برنامه بریزه!

شغل مشاور که عمل کردن نیست! برنامه دادنه! منم برنامه هایی که میدم خوبه دیگه!



+شماهام اینجوری هستین؟
بعد از یه گریه ی مفصل بعد یهویی حالتون خوب خوب خوب خوب میشه یا فقط من اینجوریم؟؟؟
دفعه اول نیستاااا.....
هروقت اونقدری گریه میکنم که سیر میشم ، بعدش حالم اینقدر خوب میشه که همه جارو بهشت میبینم!
الانم با اینکه هیچی حل نشده ، چون گریه کردم ، حالم خوبه!

بعد رعد و برقه میاد رنگین کمون!

++ما یه چیز کوچولو موچولو بالا پشت بوم خونه مون داریم که بعضی وقتا که هوا خنکه بابام میره اونجا میخوابه....
و ماه رمضونا بابام میره مسجد محلمون نمازشو میخونه....
دیشب ساعت ده داشتم با تلفن حرف میزدم و فارغ از دنیا!
اصن ازین مدل خانم ها نیستم که وقتی با تلفن حرف میزنن هزار جور کار دیگه هم انجام میدن!
خلاصه....
در همون حین حرف زدن دیدم بابام در و باز کرد رفت ...منم اصلا حواسم نبود که لباس تو خونه ای تنشه!
خب منم فکر کردم رفت مسجد دیگه!
مامانم ندید که بابام رفت...
ازم پرسید بابا رفت؟
منم گفتم آره رفت مسجد!

آقا ساعت گذشت و گذشت و گذشت و گذشت که شد یک شب!
ماها همه نگران بودیم که بابام کجا موند؟
یه مسجد رفتن اینقدر طول میکشه؟
گوشیش رو هم نبرده بود که....!
منم کتابامو مرتب کرده بودم ، اومدم زمین و هندسه و یه سری کتابامو که نمیخوام هیچوقت دیگه بخونمشون رو ببرم بالا بذارم تو کارتن قاطی کتاب به دردنخورا که یه دفعه دیدم عههههههههههههههههههههههه بابام اومده بالا خوابیده!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

بعد معلوم شد که بابام اصن مسجد نرفته! یه سره رفته بالا خوابیده!
یه کوچولو هم منو دعوا کردن خب...که چرا گفتم بابا رفته مسجد!







طبقه بندی: دیوونه بازیام (خاطره ها و یادداشتام)،
برچسب ها:دیــــوونه بازیام...!،
[ سه شنبه 25 خرداد 1395 ] [ 05:30 ب.ظ ] [ mohi ] [ Сommεƞt() ]